غربتستان

بایگانیِ دستهٔ ‘شکمچرانی’

ما تندرستان بيمار

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اوت 18, 2010

حالا که دارم نامه‌هام رو ترجمه ميکنم و اينجا ميذارم، شايد بد نباشه که اين يکی رو هم منتشر کنم، با اينکه طولانيه. در واقع بديش اينه که باز بعضی از خواننده‌ها فکر ميکنن من به طور کلی آدمی بسيار اخمو و سگ‌اخلاق هستم، که به جان عزيزتان اينطور نيست. اگر هم اينطور گمان کنيد، با اين حال به نظرم در اين نامه نکته‌هايی هست که ممکنه برای بعضيها جالب باشه. اينه که فدای سرتون، هر چی دوست داريد فکر کنيد.

خانم موزس محترم،

امروز حوصله‌ام کمی سررفته بود و تست اينترنتی «سن بيولوژيک شما – واقعاً چند ساله هستيد؟» را در سايت gofeminin.de پر کردم. اولين بار نبود که چنين تستی را می‌ديدم. اغلب می‌گويند سن بيولوژيک من همان است که سن واقعيم. امروز نيز همينطور بود، با اندکی تفاوت. نتيجهء تست اين بود:

طبق تاريخ تولد شما ۳۶ ساله هستيد. سن بيولوژيک شما تقريباً در همين حدود قرار دارد، بين ۳۴ و ۳۸. از اين قرار شما به ندرت از روش‌های «جوانساز» استفاده می‌کنيد. توضيح مشروح نتيجهء تست که در ذيل می‌آيد، شما را راهنمايی می‌کند که در آينده چه بهبودی در رفتار شما ممکن است، به عنوان حقه‌ای به سنتان.

بله، و راهنمايی هم شدم. می‌توان حدس زد که اگر کسی سی و شش ساله است و سن بيولوژيکش (هر چه که معنی بدهد) طبق تستی نه چندان دقيق بين سی و شش و سی هشت تخمين زده شود، در واقع بايد راضی باشد. اما نه! بايد جوان ماند، با اينکه می‌دانيم در نهايت غيرممکن است. پير شدن يعنی ننگ. هرچقدر که زندگی من تا به حال پربار و جالب بوده باشد، هيچ ارزشی ندارد. تازه، بس نيست که ديگر ۲۰ ساله نيستم، از رروش‌های «جوانساز» هم استفاده نمی‌کنم. البته از شما نخواهم پرسيد که خود چند ساله هستيد و چقدر وقت، توان و پول صرف می‌کنيد تا پير (يا خدا به دور، چاق!) به نظر نياييد، تا فردا همکاری جوانتر و زيباتر جای شما را نگيرد.

اما قضيه به همينجا ختم نمی‌شود. اولين راهنمايی اين است:

بی‌ام‌آی يا Body Mass Index فرمول مدرنی است که نسبت وزن و قد شما را تخمين می‌زند. بی‌ام‌آی شما ۴۷/۲۸ است و به اين معناست که اضافه‌وزن داريد. با اضافه‌وزن خطر ابتلای شما به امراضی مانند فشار خون بالا، سکتهء قلبی و مغزی و يا اخلالات هورمونی افزايش خواهد يافت. غير از اين، اضافه‌وزن اثرات سوئی بر سن بيولوژيک شما دارد. اکيداً به شما توصيه می‌کنيم که وزن خود را کاهش دهيد.

از اين مزخرفات زياد می‌خوانم، اما به ندرت اينقدر سطحی، نادقيق و نافصيح. سن بيولوژيک يعنی چه؟ چرا اينقدر مهم است که از نظر بيولوژيک جوانتر باشيم؟ اين «اثرات سوء» چه هستند که بايد از آنها بترسم؟ تروريسم، بحران اقتصادی، فجايع محيط زيستی، جنگ، سيل و آنفلوآنزای خوکی کافی نيستند که حالا سعی می‌کنيد مرا بترسانيد، چون سن بيولوژيکم همان است که در شناسنامه‌ام نوشته شده؟

علاوه بر اين، متخصصان می‌گويند که اين فرمول مدرن شما بی‌ام‌آی قابل تکيه نيست، چون نمی‌تواند نسبت وزن چربی، استخوانها و عضلات را در نظر بگيرد. با اين حساب آن غول بيابانی که هر روز وقتش را در کلوب بدنسازی می‌گذراند و سراپا از استخوان و عضله ساخته شده، چاق است و بايد وزن کم کند!

اما سايز من ۴۴ است. کمی تپلی هستم. قديمها اينطور می‌گفتند. حالا به لطف کسانی مانند شما، اگر شانس داشته باشم می‌گويند «نازيبا» و اگر نه، «گاو پرخور» و بدتر از آن. هشت سال پيش پس از معالجه‌ای طولانی با کورتون، در عرض شش ماه حدود ۳۵ کيلو بر وزنم اضافه شد و ديگر همانطور ماند. هرگز اهل دلگی نبوده‌ام، اما از اشتهای خود نمی‌ترسم و از محصولات رژيمی استفاده نمی‌کنم، چون برای سلامتی خطر دارند. در عمرم يک بار هم رژيم نگرفته‌ام. چرا بگيرم؟ پزشکانم می‌گويند که آزمايش خونم نتايجی ايده‌آل دارد و فشارم پايينتر از حد معمول است. راستی، آزمايش قند خون درازمدتی که هر سال انجام می‌دهم نشان می‌دهد که به اندازهء کافی غذا نمی‌خورم! با اين حال بدون شک تغذيه‌ام بهتر از آن چوب‌خشک‌هاييست که هر روز عکسشان را به عنوان الگوی زيبايی در سايت خود منتشر می‌کنيد، البته پس از رتوش دنده‌ها و استخوان‌هايشان که از زير پوست پيداست. تست شما به چه حقی به من «اکيداً» توصيه می‌کند که وزنم را کم کنم؟ چون لاغرها هميشه و تحت هر شرايطی سالمترند؟

متخصصان فراوانی هستند که می‌گويند چاقی لزوماً برای سلامتی مضر نيست. به اندازهء کافی تحقيق علمی جديد وجود دارد که اين مسئله را ثابت کند. در نوامبر سال ۲۰۰۷ انستيتوی سرطان ملی (National Cancer Institute) و مراکز کنترل و پيشگيری بيماری (Centers for Disease Control and Prevention) در آمريکا پس از تحقيق بر حدود دو ميليون نفر گزارش دادند که اضافه‌وزن در حد متعارف طول عمر را افزايش می‌دهد. سرطان ريه، پارکينسون و آلزهايمر از جمله بيماری‌های فراوانی بودند که چاق‌ها به آنها کمتر مبتلا می‌شوند.

تحقيقات دانشمند دانمارکی تورکيلد سورنسون (Thorkild Sørensen) نشان می‌دهد که لاغری برای سلامتی خطرناک است. رژيم‌های لاغری افراط‌آميز عمر را به نسبت بالايی کاهش می‌دهند.

بين دانشمندان بحثی داغ بر سر اين اين جريان دارد که آيا اضافه‌وزن، آنطور که شما با چنين قاطعيتی ادعا می‌کنيد، باعث سکتهء مغزی و قلبی و فشار خون بالا می‌شود؟ پژوهش مشترک متخصصان قلب در آلمان و سوييس نشان داده است، آمار مرگ افرادی که وزن عادی دارند، از سه سال پس از درمان نزديک به دو برابر افراد دارای اضافه‌وزن است.

مسئلهء اختلالات هورمونی دقيقاً برعکس آنيست که شما ادعا کرده‌ايد: وزن انسان توسط هورمونها تنظيم می‌شود و در صورت اختلال هورمونی مثل سندرم تخمدان پلی‌کیستیک امکان ايجاد اضافه‌وزن وجود دارد، حتی بدون پرخوری، درست همانطور که بر سر من هم آمد.

به عنوان خبرنگار خوب می‌دانم که فروش برای رسانه چقدر مهم است، اما لطفاً خود را اينقدر ارزان نفروشيد! بهتر است که حقايق و پی‌آمدهای پروپاگاندايتان کمی برايتان مهمتر باشد. خودتان می‌دانيد که نسخه‌های رژيم شما فايده‌ای ندارند. محققان هم می‌دانند. پژوهش‌های فراوانی ثابت کرده‌اند که اضافه‌وزن بين ۵۰ تا ۸۰ درصد ارثی است، ضمن اينکه بدن از طريق نوسان حرارت بدن را به تغذيه وفق می‌دهد و با اين رژيم‌های رنگارنگ نمی‌توان از پس اضافه‌وزن برآمد. فروششان خوب است. باشد. اما شما هم در اين جامعه زندگی می‌کنيد. آيا بايد واقعاً اينقدر افراط کنيد؟ می‌خواهيد که مردم از غذا، اين گناه مدرن، بترسند؟ می‌خواهيد که از بی‌اشتهايی عصبی، بوليمی و انواع ديگر ناهنجاری تغذيه رنج ببرند؟ يا از جديدترين نوع آن، orthorexia nervosa، جنون تغذيهء سالم؟

تست شما قرار بود که تنها چند دقيقه از اوقات فراغت مرا پر کند. اکنون فقط خشمگينم. بله، من هم ترجيح می‌دادم که ده سال جوانتر و سی کيلو لاغرتر بودم. نه به اين دليل که چنين وضعی قائم به ذات خيلی خوب است، بلکه چون افرادی مانند شما، خانم موزس محترم، زندگی را هر روز بر من دشوارتر می‌کنند. شما و چنين سايت‌ها و مجله‌های پر از نسخهء رژيم يکی از دلايلی هستيد که باعث می‌شويد جامعه انسان‌های سالمی چون مرا بيمار، کم‌ارزش، بی‌اراده، تنبل و احمق بداند. حالا ديگر سياستمدارها هم وارد گود شده‌اند. تبريک!

من دست کم اندک سوادی و خرده اعتماد به نفسی دارم و به سادگی تحت تأثير قرار نمی‌گيرم، اما آن هزارها دختر و زن جوان بازديدکنندهء سايت شما چه می‌شوند که همه آنقدرها محکم نيستند و شايد اطلاعاتشان کمتر است؟ هيچ عذاب وجدان نداريد که کورکورانه از چنين روند خطرناکی حمايت می‌کنيد (آن هم به اين شکل) که حتی برای خود شما و خانواده‌اتان زيان دارد؟

خانم موزس محترم، همانطور که گفتم، خود همکار شما هستم و می‌دانم که اين ايميل هيچ تأثيری ندارد و توضيحات نتيجهء آزمايش‌ها در سايت شما تغييری نخواهند کرد. اگر ايميل من خوانده شود، مايهء تعجب است، به خصوص که اينقدر طولانی شده. اما تحريريهء شما مرا امروز بسيار خشمگين کرد و لازم دانستم که استثنائاً پاسخی در خور برای شما بفرستم.

متأسفانه نمی‌توانم برايتان آرزوی موفقيت کنم، اما تندرستی، شادی و احساس مسئوليت بيشتر.

نوشته شده در آلمان, ترجمه, روزمره, زمين و زمان, شکمچرانی | 24 دیدگاه »

آنک يافت می‌نشود…

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در آوریل 19, 2010

آقا در اين مملکت تازه به دوران رسيده‌ها، قهوه پيدا نميشه. يعنی نه که پيدا نشه. در هر کوچه و خيابونی دست کم دو سه تا کافه هست با خروار خروار قهوه. اما فرض کنيد که بنده ميرم توی يکی از همين کافه‌ها، سر ميزی مينشينم و به پيشخدمت که معمولاً دختر جوون بلوند اخمويی با حداقل اطلاع از زبان انگليسيه، ميگم «قهوه لطفاً».

بلافاصله ميپرسه: «اسپرسو؟ کاپوچينو؟ کافه لاته؟ لاته ماکياتو؟ ريستروتو؟ کورتو؟ فردو؟…» قبل از اينکه فهرست رو مسلسل‌وار ادامه بده حرفش رو قطع ميکنم، به خصوص که نصفشون رو هم غلط تلفظ ميکنه: «قهوه، قهوهء معمولی، قهوهء رگيولر، قهوهء نرمال!» و شاهد ميشم که چطور اجزای صورتش يهو به هم ميريزه و آژيرها در سرش به صدا درميان که «خطر! خطر! مشتری خارجی زبون‌نفهم! سفارش غيرعادی! سفارش خارج از منو! سفارش نيست‌در‌جهان!»

از اينجا به بعد سناريو بستگی داره به حوصله و اعصاب من و خلق و خوی دخترک. يا برام يه اسپرسو مياره و صداش رو درنمياره که نفهميده من چی ميخوام، يا ميگه همچين حرفی رو در عمرش نشنيده و ازم ميخواد يه چيزی سفارش بدم که دارند. من هم لب به اسپرسو نميزنم يا يه چيز ديگه سفارش ميدم يا مينشينم و برای دختره از زمانهای دور حرف ميزنم، از اون قديم قديمها، مثلاً ده دوازده سال پيش، که نه درک خودش از قهوه تا مغز استخون ايتاليايی و مدرن و شيک و امروزی شده بود و نه حتی بابا و ننه‌اش ميدونستند لاته ماکياتو خوردنيه يا پوشيدنی. در اون دوران باستانی، کسی «کافی پد» در شونصد جور طعم و مزهء مختلف نميشناخت. همون بابا و ننه هم اگه ميخواستند قهوه کوفت کنند، آسياب‌شده‌اش رو ميريختند توی يه فيلتر کاغذی يا پلاستيکی توی ماشين قهوه‌جوش، آب هم ميريختند توی محفظهء ماشين، دکمه‌اش رو ميزدند و صبر ميکردند تا به قل‌قل بيفته و قهوه تحويل بده. بابابزرگ و ننه‌بزرگ همون ماشين قهوه‌جوش الکتريکی رو هم نميشناختند. صافی قهوه‌اشون سراميک يا چينی بود که پر ميکردند و ميگذاشتند روی قوری و با کتری توش آب جوش ميريختند.

اصلاً همه‌اش تقصير اين شوورخانه که قهوه‌خورم کرد. من کجا قهوه ميخوردم؟ سالی ماهی يه بار مامان يا بابا يه شيشه قهوهء نسکافه ميخريدند و يه شيشه شير خشک (نه شير خشک بچه، شير خشک قهوه) که بعضی موقعها به جای چايی، شيرقهوه بخوريم. وقتی بعد از ماهها شيشه خالی ميشد هيچکس نميفهميد تا چند ماه يا چند سال بعد والدين دوباره جايی تصادفی ببينن و هوس کنن و بخرن. چرا، گاهی هم بابا قهوه ترک درست ميکرد که خوشگل بود اما مزهء زهر هلاهل ميداد بس که تلخ بود و با اين حال به شنيدن اون مزخرفات می‌ارزيد که بابا به عنوان فال قهوه تحويلمون ميداد و کلی به خنده‌امون می‌انداخت.

همين الآن ميرم يه قوری چای لاهيجان دبش لب‌سوز قندپهلو (با قند کله! نه اين قندهای قلابی فرنگی) برای خودم دم ميکنم که کيف کنم. شايد حتی لارژبازی درآوردم و به نقل‌هايی که واسه مهمون توی کشو قايم کرده‌ام ناخنک زدم. ديگران تشريف ببرند استارباکس، فراپوچينوی بی‌کافئين لايت نوش جان کنند. ارزونی خودشون.

نوشته شده در روزمره, زمين و زمان, شکمچرانی | 19 دیدگاه »

و در کمال تعجب…

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئیه 4, 2009

…زندگی همچنان جريان دارد.

ضمناً: زنده باد ويتنام!

فکر کن بعد از بيست سال، در اروپا هلوی انجيری پيدا کنی، با همون مزه و عطر و بو، در يه مغازهء ويتنامی! دو روزه که دارم خودم رو خفه ميکنم باهاش. برای هرکسی که ميشناسم خريده‌ام، از خانواده گرفته تا دوست و آشنا و همکار. جای اونهايی که دسترسی ندارند خالی.

نوشته شده در روزمره, شکمچرانی | 13 دیدگاه »

هله‌هوله‌

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در آوریل 29, 2008

به ندای اين آقا لبيک ميگويم و هله‌هوله‌های مورد علاقه‌ام رو رديف ميکنم:

کيک و شيرينی خامه‌ای، شيرينی خشک، شکلات شيری ساده يا از نوع کيت‌کت و مارس و اسمارتيز و غيره، انواع بستنيجات، چيپس (ترجيحاً با فلفل قرمز)، ماست ميوه (ماست ميوه هم هله‌هوله است؟)، تافی کارامل، ذرت بوداده (شيرينش رو ترجيح ميدم)، کرن‌فلکس کاراملی Lion (اونقدر ارزش غذاييش پايين و شيرينيش زياده که هله‌هوله به حساب مياد)، ميوه‌جات تازه و کمپوت آناناس و هلو و آلبالو، از اون دوناتهای فسقلی تازه با پودر قند و دارچين (که فقط حوالی کريسمس ميشه از اون فروشندهء دوره‌گرد خريد)، بادوم هندی، توک، انواع آبنبات غير از اونهايی که ضدسرفه است.

نوستالژيکها:

بيسکوييت مادر، تی‌تاپ، پفک نمکی، ويفر موزی و پرتقالی، آجيل، نخودچی کيشميش با نقل، گندم شاهدونه و برنجک، بستنی پاک، يخمک، لبو، چغاله بادوم، گوجه‌سبز، گردوی تازه، ذغال اخته، نون قندی، تمبر هندی، لواشک آلو و آلبالو، قره‌قوروت، کشک، باقلوا، راحت‌الحلقوم، نون خامه‌ای، پستهء تازه، آلبالو خشکه، برگهء زردآلو، پشمک، پولک، قطاب، گز.

فعلاً اينها رو يادم مياد.


پينوشت: علت اينکه کسی رو دعوت نکردم اينه که دفعه‌های قبل مدعوين يه خرده کم‌محلی کردند و ما رو از دل و دماغ انداختند. هر کی دوست داره شرکت کنه، من ديگه اسم نميبرم که سنگ روی يخ نشم.

نوشته شده در شکمچرانی | 6 دیدگاه »

در مدح خوراکيها

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در نوامبر 23, 2007

اگر تخم‌مرغ نبود، زندگی چيزی کم داشت.

نه، انصافاً، هر کسی که تخم‌مرغ رو اختراع کرده، يکی از بزرگترين خادمان بشريت بوده. تا به حال فکر کرده‌ايد که سوای تخم‌مرغ نيمرو و آبپز و املت و غيره، که واضحاً با تخم‌مرغ درست ميشند و تا به حال ميليونها دانشجوی بی‌دست‌وپا رو در سراسر دنيا از خطر مرگ از فرط گرسنگی نجات داده‌اند، چقدر از غذاهای ديگه بدون وجودش امکان‌پذير نيست؟ فقط يک قلم تمام کيکها و بيسکوييتها و شيرينهای تر و خشک. بدون اونها چقدر زندگی ملال‌آور ميشد. يا همين کتلت گوشت ‌چرخ‌کرده که من ديشب درست کردم و تمام شب هم هی من و شوورخان پا شديم و به کتلتهای سرد‌شدهء توی يخچال ناخنک زديم. بدون تخم‌مرغ خميرش نميگرفت که. آش ميشد. يا مثلاً سالادالويه، يه غذای محبوب ديگه، آيا بدون تخم‌مرغ آبپز هنوز سالاد الويه بود؟ نه که نبود. يا همين پن‌کيکهايی که نسخه‌اشون رو در همين وبلاگ به حضورتون تقديم کردم. همينها رو صدجور ميشه درست کرد: با اسفناج، با گوشت چر‌خ‌کرده، با سبزيجات، با سس قارچ، با ميوه، با مربا… اما بدون تخم‌مرغ؟ نميشه. از گوشت مرغ ميشه گذشت، اما از تخم‌مرغ هرگز.

پياز هم همينطور. آيا ميشه بدون پياز غذای ايرانی درست کرد؟ نه که نميشه. در صدر صدی نود نسخه‌های ايرانی به عنوان اولين جمله نوشته شده: پيازها را خلال و سرخ کنيد. چلوکباب بدون پياز چلوکبابه؟ معلومه که نيست. آبگوشت هم همينطور. در فرنگ هم خيلی از غذاها رو نميشه بدون پياز درست کرد، و اصلاً آشپزخونه بدون پياز فلج ميمونه. سالم و خوشمزه بودنش به کنار، اما برای آشپزی حياتيه، و مثل يک معشوقهء بدقلق و لجباز، هرچقدر هم که ما رو به گريه و فين‌فين بندازه، محاله که ازش بگذريم.

يا مثلاً سيب‌زمينی. همه‌اش چندصدساله که از آمريکا به اروپا آورده شده و از اونجا به ايران، و اون هم به نوبهء خودش در جنگهای جهانی کلی مردم رو از گرسنگی نجات داده و در همين مدت نسبتاً کوتاه آنچنان خودش رو در نسخه‌های آشپزی جا کرده که اصلاً نميشه مجسم کرد زمانی چقدر گمنام و بعد بدنام بوده. اروپاييها اول اون رو خام خورده بودند و تف کرده بودند که اه اه اين چيه. ميگفتند جلوی سگ هم بندازی نميخوره! در حالی که چقدر بلاهای مختلف ميشه سرش آورد. از سرخ‌کرده‌اش گرفته که در تمام دنيا حتی بدغذاترين بچه‌ها رو به خوردن واميداره، تا آبپز و پوره و کوفته و کوکو و سوفله و سوپ و غيره، و در خيلی از غذاها مثل همين آبگوشت خودمون نقش مهمی رو بازی ميکنه.

شکلات هم مثل سيب‌زمينی هديه‌ای از اونور اقيانوسه و قدمت زيادی نداره، به خصوص نوع شيرينش که ما بيشتر ميشناسيم. اما حالا از خودم ميپرسم که مردم دنيا چطور قرنها تونسته‌اند زنده بمونند، بدون اينکه اين نرمی شيرين و گرم رو هرگز روی زبونشون حس کرده باشند و عطر شکلات توی دماغشون پيچيده باشه. يه قطعه کيک شکلاتی ممکنه که نتونه مشکلی رو حل کنه، اما ميتونه در پايان يک روز طولانی و عذاب‌آور به ياد آدم بندازه که زندگی هنوز زيباست! اگر قرار بود عشق مزه‌ای داشته باشه، حتماً مزهء شکلات ميداد.

به نظر من بايد يه روزی اين حرفها گفته ميشد.

نوشته شده در زمين و زمان, شکمچرانی | 15 دیدگاه »

کيک ماهيتابه‌ای با سبزيجات و سس هلندز

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 31, 2007

محض گل روی اين خانم، متعاقباً نسخهء کيک ماهيتابه‌ای با سبزيجات و سس هلندز تقديم ميشود:

راستش در بلاد کفر درست کردن اين غذا خيلی آسونه، برای اينکه آدم تنبلی مثل من سبزيجات و سسش رو آماه ميخره، اما از اونجايی که نميدونم آيا علاقمندان گرامی همه به اونها دسترسی دارند يا نه، دستور کاملش رو ميگذارم اينجا و در نتيجه قضيه مفصلتر و وقتگيرتر ميشه.

مواد مورد نياز به اندازهء دو پرس بزرگ مخصوص آدمهای خوشخوراک

الف) پن‌کيک يا کيک ماهيتابه‌ای يا لواش ماهيتابه‌ای يا هر چی که دوست داريد بهش بگيد

۱) ۳-۴ عدد تخم‌مرغ (خسيسان محترم ميتونند از ۲ تخم‌مرغ استفاده کنند، اما تخم‌مرغ بيشتر، لواش بهتر!)
۲) ۳۵۰ ميلی‌ليتر شير
۳) ۳۰۰ گرم آرد
۴) نصف قاشق چايخوری نمک
۵) کره برای سرخ کردن (حدوداً يک‌چهارم قالب داشته باشيد بسه. با روغن هم ميشه، اما بايد برای هر لواش تنها چند قطره روغن مصرف کنيد)

برای تهيهء لواش ماهيتابه‌ای بهترين روش استفاده از ماهيتابهء تفلونه که لواشها بهش نچسبند. اگه نداريد هم ميتونيد ماهيتابه‌های ديگه رو امتحان کنيد و ببينيد ميشه باهاشون کار کرد يا نه. نکتهء مهم اينه که ماهيتابه حسابی داغ باشه (قابل توجه کسانی که از اجاق الکتريکی استفاده ميکنند و داغ شدن صفحه چند دقيقه طول ميکشه). با دستگاه همزن برقی خمير رو بهتر و سريعتر ميشه آماده کرد، اما اگه نداريد از همزن دستی هم ميتونيد استفاده کنيد. اگه کار به استفاده از چنگال و قاشق و اين چيزها برای هم‌زدن کشيد، حتماً آرد رو الک کنيد که زياد گلوله نشه، که البته با اين حال خواهد شد.

pfann1.jpg

تخم مرغها و شير و نمک رو با هم خوب مخلوط کنيد و بعد آرد رو به تدريج اضافه کنيد تا خمير يکدستی درست بشه. اينی که ميگم خمير، مثل خمير نون نيست و حسابی مايعه. از نظر غلظت بايد تقريباً مثل عسل باشه. دو سه دفعه که درست کنيد خودتون لمش دستتون مياد که کدوم درجه مناسبتره.

pfann4.jpg

يک تيکهء کوچولو کره توی ماهيتابه بندازيد و بگذاريد آب بشه. ماهيتابه رو کج و راست کنيد که کرهء مايع توش بچرخه و چربش کنه. يک ملاقهء سرخالی (بستگی به اندازهء ملاقه و ماهيتابه داره) از خمير توی ماهيتابه بريزيد و باز ماهيتابه رو در دست بگيريد و کج کنيد تا لايهء نازکی از خمير سطحش رو بپوشونه. ماهيتابه رو روی آتيش بگذاريد و چند لحظه صبر کنيد تا روی لواش خشک بشه (از رنگش معلومه که اول حسابی روشنه و بعد تيره‌تر ميشه). بعد با کفگير لواش رو آهسته و با دقت برگردونيد. يک گوشهء لواش رو بلند کنيد و تکهء کوچيک ديگه‌ای کره زيرش بندازيد و لواش رو توی ماهيتابه بچرخونيد تا اين طرفش هم بپزه. بعد لواش رو از ماهيتابه خارج کنيد. اين بار خمير رو توی ماهيتابه بريزيد، بدون اينکه قبلش کره بزنيد، و بعد از اينکه يک طرفش پخته شد، برای طرف دوم کره بريزيد. به همين ترتيب لواشهای بعدی رو درست کنيد تا خمير ته بکشه. لواشها رو توی يک سينی با حرارت ۱۰۰-۵۰ درجه در فر بگذاريد که گرم بمونند.

موقع درست کردن لواش در ماهيتابه معلوم ميشه که چرا غلظت خمير مهمه: اگه رقيق باشه لواش خودش رو نميگيره و موقع برگردوندنش در ماهيتابه پاره پوره ميشه، اگه زياد غليظ باشه، هم لواش کلفت ميشه، هم قبل از اينکه روی سطح ماهيتابه پخش بشه آبش بخار ميشه و در نتيجه لواش به جای گرد کج و کوله از آب درمياد. ميتونيد يکی دو تا امتحانی درست کنيد و بعد مقدار آرد و شير (اگه شير تموم شده ميتونيد آب ببنديد به نافش) رو کم و زياد کنيد تا غلظت خمير به حد مطلوب برسه.

اين لواشها رو هم آماده ميفروشند، اما ديگه خيلی آدم بايد تنبل و بی‌سليقه باشه که اونها رو هم آماده بخره! به خصوص که قيمتشون با توجه به ارزونی مواد اوليه خيلی بيخودی گرونه و کيفيتشون هم با نوع تازه و خونگيش قابل مقايسه نيست.

اين لواشهای نازک و ترد رو به روشهای مختلف ميشه سرو کرد، مثلاً با ژامبون و پنير هلندی، يا با مارچوبه. شيرين کردنشون هم ممکنه، با مربا يا کرم شکلاتی يا ميوه و خامه يا سس کارامل و خلال بادوم و پودر قند.

pfann3.jpg

لواش ماهيتابه‌ای با مارچوبه و ژامبون و سس هلندز

pfann5.jpg

لواش ماهيتابه‌ای با کرم خامه‌ای تمشک

ب) سس هلندز

تهيهء سس هلندز آسونه اما دنگ و فنگ داره. قديمها فقط پودرش بود که چيز بدمزه‌ای بود و ترجيح ميدادم خودم سس درست کنم، اما چند ساليه که مايعش هم به صورت پاکتی به بازار اومده و فقط کافيه گرم بشه. به هر حال طرز تهيه‌اش اينه:

مواد لازم:

۱) ۲۵۰ گرم کره
۲) ۳ قاشق غذاخوری آب يا شراب سفيد
۳) ۳ عدد زردهء تخم‌مرغ
۴) يک قاشق مرباخوری آبليمو (تازه باشه بهتره)
۵) فلفل سفيد و نمک

کره رو توی يک قابلمهء جداگانه آب کنيد. چون سس هلندز گرمای مستقيم رو نميتونه تحمل کنه، برای تهيه‌اش به طبخ بن‌ماری احتياجه، اينه که بايد دو قابلمه يا ظرف فلزی دسته‌دار داشته باشيد که يکيش توی اون يکی جا بگيره. زرده‌ها و آب يا شراب و آبليمو رو در ظرف کوچيکتر بريزيد و توی ظرف بزرگتر بگذاريد که تا نصفه با آب‌جوش پر شده و روی حرارت ملايم قرار گرفته. مواد رو با يک همزن مخلوط کنيد و مرتب به هم بزنيد تا يه مايهء زردرنگ غليظ به وجود بياد. ظرف رو از روی آتيش برداريد و در حال هم‌زدن کرهء مايع رو (که ولرم شده) اول قطره‌قطره و بعد جرعه‌جرعه به خوردش بديد. آخر کار نمک و فلفل رو اضافه کنيد.

hollandaise.jpg

پ) سبزيجات

من معمولاً سبزيجات آمادهء طبخ فريزری ميخرم و خيال خودم رو راحت ميکنم، اما اگه شما نميتونيد يا سبزی تازه رو ترجيح ميديد، بايد زحمت پاک کردن و شستن و خردکردنشون رو خودتون بکشيد. مواد لازم اينه:

۱) لوبياسبز، هويج، نخودفرنگی (تازه! به هيچ وجه از کنسرو استفاده نکنيد!)، گل‌کلم، کلم بروکلی، کلم رز (پاک شده و شسته و خردشده)،
از هر کدوم حدوداً ۱۰۰ گرم. اگه کلم بروکلی و رز دوست نداريد يا گيرتون نمياد حذفشون کنيد.
۲) قرص سوپ، يک عدد. اين هم اونقدرها مهم نيست.
۳) کمی نمک

در يک قابلمهء متوسط آب رو جوش بياريد، نمک و در صورت تمايل قرص سوپ رو توش حل کنيد و سبزيها رو اضافه کنيد. بعد از حداکثر ده دقيقه بايد پخته شده باشند. سبزيجات بايد هنوز «زنده» باشند، زود به زود بهشون سربزنيد که له نشن و وا نرن. آبشون رو خالی کنيد (ميتونيد برای پختن غذاهای ديگه ازش استفاده کنيد) و سبزيجات رو در ظرف مناسبی بريزيد.

لواشها رو با سبزيجات و سس هلندز سرو کنيد. نوش جان!

نوشته شده در دانستنی, شکمچرانی | 6 دیدگاه »

غذا و آشپزی در آلمان

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 19, 2007

در واقع چيزی به نام غذای آلمانی وجود ندارد، بلکه همگام با نظام فدرال، غذاهای آلمانی نيز از شهر به شهر و ايالت به ايالت با هم تفاوت دارند و سليقه و مزاج مردم هم بسته به ناحيهء جغرافيايی و فراورده‌های غذايی آن فرق می‌کند. در نقاط مرزی دستورهای آشپزی از طبخ غذا در کشورهای همسايه نيز تأثير گرفته‌اند، مانند نسخه‌های مشترک آشپزی فرانسوی در استان بادن-وورتمبرگ.

به طور کلی می‌توان گفت که در طول تاريخ با توجه به سردی نسبی هوا در آلمان، غذاهای کالری‌دار و سنگين و پرانرژی در آن محبوبيت بيشتری داشته‌اند، هرچند که در دهه‌های اخير و بالارفتن دانش مردم دربارهء تغذيهء صحيح، تمايل بيشتری نسبت به غذاهای سبک و ساده و سالم احساس می‌شود و نسخه‌های قديمی در ميان نسل جديد طرفداران کمتری دارد.

نان يکی از ارکان اصلی تغذيه در آلمان است و مصرف آن در مقايسهء جهانی ردهء بالايی دارد. پختن نانهای مختلف دارای ريشه‌ای قديمی و سنتی است و در آلمان بيش از ۳۰۰ نوع نان مختلف تهيه و عرضه می‌شود.

نمودار آمار مخارج مواد غذايی در آلمان

برای تصوير بزرگتر کليک کنيد

گوشت حيوان‌های مخلتف نيز در تغذيهء مردم آلمان اهميت به سزايی داراست، به خصوص گوشت خوک و به خصوص به صورت کالباس و سوسيس که انواع آن در آلمان از شمار بيرون است. در کنارش گوشت گاو و گوسفند و مرغ و اردک و غاز و بوقلمون و خرگوش هم در بازار وجود دارد، همينطور انواع ماهی که غير از ماهی پرورشی و ماهی‌های صيدشده در بنادر آلمان، انواع ديگر آن از سراسر دنيا با هواپيما وارد می‌شوند، و نيز بسته به فصل، گوشت شکار مانند آهو و گوزن و گراز و خرگوش وحشی. انواع مختلف پنير نيز در آلمان به فروش می‌رسد که از نقاط گوناگون عرضه می‌شود، از فرانسه و بلغارستان گرفته تا ترکيه و يونان و بلژيک و سوييس.

به همراه گوشت و سبزيجات مختلف مانند کلم و گوجه‌فرنگی و هويج و غيره، معمولاً عامل «سيرکننده» در غذاها سيب‌زمينی است که به انواع و اقسام مختلف طبخ می‌شود، مانند پوره و آب‌پز و کوفته و سرخ‌شده و کوکوی سيب‌زمينی خام و غيره. در دهه‌های اخير برنج در تغذيهء آلمانی‌ها اهميت بيشتری پيدا کرده است و بيشتر با گوشت ماهی و پرندگان (گوشت سفيد) سرو می‌شود. بسياری از آلمانيها به خاطر عدم اطلاع کافی دربارهء برنج، آن را غذايی ملال‌آور می‌دانند.

دسر بعد از غذا در آلمان معمولاً همان کيک‌های متنوع است که شکل سنتی آن از انواع کيک ميوه تشکيل می‌شود، مانند کيک توت‌فرنگی و سيب و گيلاس و ريواس. کيک پنير يکی از دسرهای سنتی و محبوب آلمانيهاست و به لطف مهاجران ايتاليايی، بستنی‌های متنوع هم در قرن پيش وارد فهرست غذايی آنها شده است.

آبجوی آلمانی که هم از لحاظ طعم و هم از لحاظ استاندارد بالای کيفيت در سراسر جهان معروف است، مسلماً در تمام آلمان نوشيده می‌شود. بعضی از انواع آبجو هم جنبهء محلی دارند و در ناحيه‌های خاصی توليد و مصرف می‌شوند. آلمان از نظر مصرف آبجو در اروپا، با مصرف سرانهء ۶/۱۱۱ ليتر، يعنی ۹۲ ميليون هکتوليتر در سال (آمار سال ۲۰۰۶)، پس از جمهوری چک در مقام دوم قرار دارد، که در اين رقم، آبجوی غيرالکلی محاسبه نشده است. شراب‌های خوبی در آلمان به بار می‌آيد، اما شراب وارداتی فرانسوی و ايتاليايی و اسپانيايی و غيره نيز خريداران خود را دارد. نوشيدنی‌های غيرالکلی مانند آب‌ معدنی و نوشابه‌های گازدار و آب‌ميوه با مارک‌های مختلف به فروش می‌رسد، و قهوه محبوبترين نوشيدنی گرم آلمانی‌هاست، هرچند که چای و نوشيدنی‌های گرم ديگر هم مصرف می‌شود.

در اينجا فهرستی از بعضی غذاهای محلی آلمانی در ايالت‌های مخلتف آلمان را می‌بينيد. البته در چنين نوشته‌ای تنها فرصت معرفی نمونه‌های محدودی از غذاهای معمول در نواحی مختلف وجود دارد. ضمناً توجه کنيد که اين غذاها همه سنتی و خانگی هستند و در حد آبگوشت و کله‌پاچه و آش رشتهء خودمان، وگرنه در رستوران‌ها همه نوع غذای بين‌المللی و پر دنگ و فنگ و سانتی‌مانتال پيدا می‌شود.

بادن-وورتمبرگ
از آن جايی که ايالت بادن-وورتمبرگ به دو بخش بادن و وورتمبرگ تقسيم می‌شود، در نسخه‌های آشپزی آن نيز اين تقسيم مشخص است. غذاهای بادنی با غذاهای وورتمبرگی يا اصطلاحاً منسوب به شواب‌ها تفاوت دارند، هرچند که هر دو نوع غذاها در هر دو بخش ايالت تهيه می‌شوند.

يکی از غذاهای معروف شواب‌ها ماول‌تاشن (Maultaschen) است که شامل کيسه‌های کوچکی از خمير رشته و حاوی مايهء گوشتی است. اين کيسه‌ها (Tasche = کيف، جيب و Maul = دهان) يا در آبگوشت آبپز شده و به صورت سوپ به مصرف می‌رسند، و يا پس از آبپز شدن قطعه قطعه و با پياز سرخ و (ممکن است چندتايی تخم‌مرغ هم چاشنی آنها کرد) ترجيحاً به همراه سالاد سرو می‌شوند.

خوراک قلم آهوی مخصوص بادنی‌ها با سس قارچ معروف است، اما اگر در حوالی پاييز به اين منطقه بياييد، فصل نوبر شراب تازه و شيرين آمده (Neuwein) که هنوز تخمير آن به پايان نرسيده و جا نيفتاده و مانند آب‌ميوه‌ای گازدار و سکرآور است. طبق سنت قديمی به همراه اين شراب کيک پياز بادنی (Badischer Zwiebelkuchen) سرو می‌شود که البته شيرين نيست و از خامه‌ترش و ژامبون خام و پياز فراوان تهيه شده است.

بايرن (باواريا)
اهالی بايرن که در آلمان به خوشخوراکی شهرت دارند، نوعی خوراک گوشت خوک درست می‌کنند (Bayerischer Bierbraten) که در فر کباب می‌شود و روی آن چند بار مخلوطی از آبجوی سياه و عسل ميريزند تا برشته‌تر شود. در کنار اين غذا زاورکراوت (Sauerkraut – نوعی ترشی گرم کلم سفيد) سرو می‌شود. سالاد کالباس بايرنی (Bayrischer Wurstsalat) و خوراک آهوی اين منطقه نيز معروفند.

برلين و براندن‌بورگ
برلينی‌ها را با کتلت گوشت چرخ‌کرده‌اشان می‌شناسند (Bouletten/Frikadellen) که برای چسبناک شدن مايه‌اش، نانک خشک سفيد را در شير می‌خوابانند تا نرم شود و با گوشت چرخ‌کرده و پياز رنده‌شده و ادويه مخلوط کرده و گلوله و پهن می‌کنند تا در پايان در ماهيتابه و با روغن سرخ شود. چاشنی آن معمولاً نان و خردل است و در واقع پدربزرگ همبرگرهای آمريکاييست. سوپ نخودفرنگی با ژامبون خام و سوسيس سرخ‌کرده با سس کاری از ديگر غذاهای معروف اين ناحيه هستند.

برمن
در ايالت برمن خوراک لبسکاوس (Labskaus) محبوبيت دارد که که آن را معمولاً با تخم‌مرغ نيمرو و ماهی صرف می‌کنند. لبسکاوس از گوشت گاو پخته و چرخ‌شده و سيب‌زمينی و خيارشور و ترشی لبو تهيه می‌شود. اين منطقهء ساحلی غذاهای دريايی متنوعی عرضه می‌کند، مانند فيله‌ماهی پيچيده در ژامبون، و سوپ گل‌کلم با ميگو (Blumenkohlsuppe Bremer Art).

راينلند-فالتس
می‌گويند وسط آلمان خطی نامرئی کشيده شده (به آن به شوخی مدار کوفته – Knödeläquator – می‌گويند) و سليقهء غذايی مردم آلمان در آن سو و اين سوی مرز کاملاً متفاوت است. در شمال غذاهای دريايی و شور و شيرين دوست دارند و در جنوب غذاهای سنگين و پرمايه. ايالت راينلند-فالتس در جنوب اين مرز واقع شده و با اين حساب جای تعجب نيست که راگوی خرگوش و کيک سيب‌زمينی با سوسيس (Döppekuchen mit Mettwurst) جزو غذاهای معمول اين ناحيه باشند.

هامبورگ
اين ايالت هم مانند برمن بيشتر غذاهای دريايی دارد، مثل انواع سوپ ماهی و راگوی ماهی و غيره، و لبسکاوس اينجا هم محبوبيت فراوانی دارد، اما اشنوش (Schnüsch) که نوعی سوپ سبزيجات با سيب‌زمينی و هويج و لوبياسبز ونخودفرنگی و ژامبون خام است نه تنها در هامبورگ، بلکه در سراسر شمال آلمان تهيه می‌شود.

هسن
غذاهای ايالت‌های بايرن و بادن-وورتمبرگ در ايالت هسن نيز با تغييرات کوچکی تهيه می‌شوند، مانند کيک پياز و سالاد کالباس، اما يکی از غذاهای خاص اين ايالت وکه‌ورک (Weckewerk) است که در ناحيهء وستفالن آن را با نام اشتيپ‌گروتسه (Stippgrütze) می‌شناسند. گوشت را می‌پزند و چرخ می‌کنند و با نان خيس‌شده در آبگوشت و پياز و ژامبون چرب و گوشت چرخ‌کردهء اضافه مخلوط می‌کنند و يک بار ديگر می‌جوشانند. با سيب‌زمينی آبپز و خيارشور سرو می‌شود.

مکلن‌بورگ-فورپومرن
باز هم غذاهای دريايی و سوپ ماهی در اقسام مختلف، و البته در اين نقطه مانند بقيهء شمال آلمان ترکيب شيرين و شور طرفدار دارد، مثلاً نوعی کوفتهء گلابی با ژامبون (Birnenklöße mit Schinken)، يا کوکوی سيب‌زمينی خام رنده‌شده با سس شيرين سيب. سوپ پنير مکلن‌بورگی هم معروف است.

نيدرساکسن
خوراک غاز وحشی يکی از غذاهای محبوب نيدرساکسن است، به شرط اينکه فصل شکار باشد. وگرنه نوعی کوفته با آرد و شير و تخم‌مرغ درست می‌کنند به نام ديبيشن (Diebichen) که در آب می‌پزند و روی آن بسته به فصل سس آلوسياه، سس سبزی، سس گيلاس و يا کمپوت سيب و گلابی می‌ريزند. نوعی خوراک کلم و سوسيس معروف هم دارند (Grünkohl mit Bregenwurst) که بيشتر مخصوص روزهای سرد است.

نوردراين-وستفالن
در شهر ايرانی‌نشين کلن، اگر ديديد که کسی يک «نيمه‌خروس» (halber Hahn يا به لهجهء محلی Halver Hahn) سفارش می‌دهد و يک ساندويچ پنير تحويل می‌گيرد تعجب نکنيد. اين نام محلی نوع خاصی از ساندويچ در کلن است و ريشهء آن به درستی مشخص نيست. از اين گذشته، کيک سيب‌زمينی نوردراين-وستفالن و سوپ هويج و خوراک صدفش طرفداران زيادی دارد.

سارلند
سارلند نيز مانند بادن در همسايگی فرانسه واقع شده و در آن به عنوان مثال تهيهء کيش ‌لورن (Quiche Lorraine) که يک نوع کيک ژامبون فرانسويست رواج دارد. نوعی سوپ لوبيا سبز (Schneppelbohnensopp) هم مخصوص اين ناحيه است، همينطور ترکيبی از رشته و سيب‌زمينی که نام آن در اصطلاح ما چيزی شبيه به عروس‌داماد می‌شود (Verheiratet) و در نواحی ديگر جنوب آلمان هم می‌شناسند. اما معروفترين غذای سارلند ديبلابز (Dibbelabes) است که گوشت خشک‌شده و تره‌فرنگی و سيب‌زمينی و پياز و تخم‌مرغ را مخلوط می‌کنند و در فر می‌پزند تا برشته بشود و با کمپوت سيب سرو می‌کنند.

ساکسن
تهيهء خوراک سنتی گراز در ساکسن هم تنها در فصل شکار ممکن است (Altsächsischer Wildschweinbraten). آبگوشت درسدنی (Dresdner Rindfleischtopf) از آن غذاهای پرملاط است که با قلم گاو و گوشت لخم و سبزيجات و برنج تهيه می‌شود.

ساکسن-انهلت
در ساسکن انهلت نوعی خوراک با گوشت گوسفند دارند که با کوفتهء سيب‌زمينی سرو می‌شود (Bernburger Zwiebelklump). سالاد پنير ناحيهء هارتس هم معروف است (Harzer Käsesalat) و نوعی آبگوشت مخصوص شهر ماگدبورگ (Magdeburger Bördetopf) که از گوشت گوسفند و گاو درست می‌شود و سيب‌زمينی و پياز و کلم‌سفيد.

اشلسويگ-هولشتاين
باز هم در نواحی ساحلی هستيم و غذاهای دريايی اولويت دارند، مانند سالاد ميگو (Büsumer Krabben-Cocktail) و انواع ديگر خوراک ماهی، اما خوراک بره (Geschmorte Heide-Lammkeule) و کوفتهء سيب‌زمينی (holsteinische Kartoffelklöße) مخصوص اين منطقه نيز هواخواهان بسيار دارد.

تورينگن
در تورينگن هم مانند برلين نوعی کتلت گوشت‌چرخ‌کرده درست می‌کنند، اما اغلب با سالاد سيب‌زمينی گرم سرو می‌شود. در اين ايالت نوعی غذای محلی هست (Thüringer Rostbrätel) که کباب گوشت دنده با پياز است و شباهتی هم به Spare Ribs دارد و آن را با نان و خيارشور صرف می‌کنند.

منابع: اطلاعات عمومی، سايت ادارهء آمار آلمان، کتب مختلف آشپزی. عکسها را از گوگل کش رفته‌ام.

نوشته شده در آلمان, دانستنی, شکمچرانی | 14 دیدگاه »

تاريخچهء پيتزا

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مه 22, 2006

البته اگه ميشد گفت که در سال ۱۸۴۹ آشپزی به اسم مارچلو فلانيتو بهمانيتو پيتزا رو به شکل امروزی اختراع کرده و اسمش رو از روی اسم سگش پيتزا گذاشته، کارمون خيلی راحتتر ميشد، اما واقعيت اينه که تاريخچهء اين غذا خيلی مفصلتر از اين حرفهاست.کلمهء picea يا piza ريشهء لاتين داره و برای اولين بار در حول و حوش سال هزارم ميلادی عنوان شده. ترجمهء تحت‌اللفظيش چيزی نزديک فشار يا هل دادنه، مثل حرکتی که برای گذاشتن و برداشتن خميرش در اجاق انجام ميشه. پيتزا قديمها غذای دهقانان فقير ايتاليايی بود و پيشتر از اون توسط اتروسکها اختراع شده بود که روی آتيش سنگ داغ ميکردند و با اون نون گرد فطيری ميپختند که روش مخلفات گوناگونی ميگذاشتند. اينجوری غذايی اختراع شد که امروزه تحت عنوان فوکاچيا (Focaccia) هنوز رواج داره. چند قرن بعد يونانيها تأثير بزرگی روی تکامل پيتزا به معنای امروزی گذاشتند (البته ايتالياييها اين حرف رو چندان خوش ندارند)، به اين صورت که مخلفات پيتزا رو قبل از پختن خمير روش ميچيدند، نه بعدش. دست آخر اهالی رم اين دو نوع غذا رو ترکيب کردند و چيزی شبيه به پيتزا به وجود آوردند که به تدريج در سراسر ايتاليا محبوبيت پيدا کرد.

خلاصه اين نوع پيتزای نخستين همينجوری چند قرنی به حال خودش بود و تغيير خاصی نکرده بود تا طرفهای سال ۱۵۲۰ ميلادی که دريانوردان گوجه‌فرنگی رو از آمريکای جنوبی به اروپا بردند. از اونجايی که اول فکر ميکردند سميه، ازش به عنوان گياه تزئينی استفاده ميشد (درست مثل سيب‌زمينی)، اما فقرای حومهء نئاپل که اينجور چيزها عين خيالشون نبود ميوهء گوجه‌فرنگی رو روی نون خشک پيتزاشون گذاشتند. همين شد که بر خلاف بقيهء اروپا که تا قرن هيجدهم گوجه‌فرنگی طرفداری نداشت، اين ترکيب نون و گوجه‌فرنگی تبديل به يه غذای مخصوص اين ناحيه شد.

اولين پيتزافروشی دنيا در سال ۱۸۳۰ به نام آنتيكا پورت‌آلبا در نئاپل افتتاح شد و کماکان بهش به عنوان يه پديدهء محلی نگاه ميکردند. اولين تحويل پيتزا در خونه هم در سال ۱۸۸۹ توسط رافائل اسپوزيتو انجام شد، صاحب رستوران پيتزريا پيترو ايل پيتزائيولو در نئاپل. مشتريها شاه اومبرتو و ملکه مارگاريتا بودند که مشتاق بودند اين غذای محلی رو امتحان کنند. از اونجايی که رفتن به رستوران محقر اسپوزيتو دور از شأن شاه و ملکه بود، بهش دستور دادند که پيتزا رو به دربار ببره. اسپوزيتو سه جور پيتزا براشون درست کرد که ميگن ملکه مارگاريتا از يکيشون که تحت احساسات وطن‌دوستانه رنگهای پرچم ايتاليا رو داشت، سرخ با گوجه‌فرنگی و سفيد با پنير موزارلا و سبز با ريحون، از همه بيشتر خوشش اومده بود. هنوز هم پيتزا مارگاريتا که به ياد اين ملکه نامگذاری شده يکی از محبوبترين انواع پيتزاست.

بعد مهاجران ايتاليايی پيتزا رو با خودشون به آمريکا بردند و به خاطر نبودن بعضی از ملزومات مثل پنير موزارلا و سبزی ارگانو نوع جديدی از پيتزا به وجود اومد. اولين پيتزافروشی در نيويورک در اوائل قرن بيستم توسط جنارو لمباردى افتتاح شد. در سال ۱۹۴۳ اولين پيتزای شيکاگوئی عرضه شد که در ماهيتابه تهيه ميشد و از نظر مزه بيشتر به سليقهء آمريکاييهای فست‌فود‌ی و همبرگرخور نزديک بود. اولين خمير پيتزای آماده در سال ۱۹۴۸ در آمريکا به بازار اومد و يواش يواش پيتزا در آمريکا در کنار هات‌داگ و همبرگر به يکی از غذاهای استاندارد آمريکايی تبديل شد. برادران چلنتانو در سال ۱۹۵۷ اولين پيتزای فريزری رو عرضه کردند که به خاطر سراسری شدن وجود فريزر در آشپزخونه‌های اون زمان، به زودی محبوبيت زيادی پيدا کرد. در اروپا هم پيتزا بيشتر بعد از جنگ جهانی دوم و در دهه‌های شصت و هفتاد رواج پيدا کرد که با وجود ريشهء اروپايی اين غذا، حضور چشمگير آمريکاييها در اون دوران چندان در اين پديده بی‌تقصير نبود.

تا اونجايی که من ميدونم، بدون اينکه منبعی برای اين ادعام پيدا کرده باشم، پيتزا برای اولين بار در دههء هفتاد ميلادی در ايران معروف شد که سيل اجناس آمريکايی به بازارهای ايران سرازير شده بود و تأثير زندگی و فرهنگ آمريکايی به ويژه در پايتخت چشمگير بود. پيتزای ايرانی به خصوص از اين نظر با همتاهای اروپايی و آمريکاييش تفاوت داره که در اون از گوشت خوک (ژامبون) استفاده نميشه و ايرانيها گاهی موقع صرف خردل و سس گوجه‌فرنگی هم چاشنيش ميکنند (توصيه ميشه اگه به يه کشور خارجی رفتيد در انظار عام چنين کاری رو نکنيد که به عقلتون شک ميکنند!). با تغيير ساختارهای سنتی خانوادگی و فاصله گرفتن نسبی نسلها از همديگه، پيتزا امروزه در ايران بيشتر از پيش به عنوان غذا رواج پيدا کرده و به خصوص بين جوونترها پذيرفته شده، شايد به خاطر کم‌دردسر بودنش و ارزونيش و شايد هم تا حدودی به خاطر اينکه يک غذای خارجيه! وگرنه تا همين ده بيست سال پيش حتی سرويس پيتزا برای تحويل در خانه وجود نداشت و نسلهای قديميتر ايرانی اغلب هنوز هم پيتزا رو اصولاً غذای درست حسابی نميدونند.

اينم بگم که در سالهای اخير پيتزا با متنوعترين مخلفات ممکن تهيه ميشه که گاهی واقعاً عجيب و غريب هستند، مثل بادمجون يا گوشت غاز و اردک يا خاويار و غيره. طرفهای ما که نزديک مرز فرانسه زندگی ميکنيم يه غذای آلمانی-فرانسوی لذيذ شبيه پيتزا هست با همون خمير که کمی نازکتر پهن ميشه به اسم فلام‌کوخن (Flammkuchen به آلمانی و Tarte flambée به فرانسوی به معنای لغوی کيک شعله‌‌ای) که روش به جای سس گوجه‌فرنگی خامه‌ترش (Crème fraîche) ميمالند و نوع اصليش فقط ژامبون خام و پياز (و شايد هم يه خرده پنير) داره، هرچند که اين روزها مثل پيتزا مخلفات ديگه‌ای هم روش ميگذارند، مثل ماهی آزاد يا گوشت بوقلمون. تاريخش برميگرده به حوالی سال ۱۹۰۰ ميلادی که برای آزمايش درجهء داغی اجاق قبل از نون پختن اول توش يه خمير گرد نازک ميگذاشتند، زمانی که آتيش هنوز به خاکستر ننشسته بود و حسابی مشتعل بود.

گشنه‌ام شد! پيتزايی که من سفارش ميدم معمولاً با ژامبون و فلفل دلمه و قارچه، هرچند که دلم برای پيتزای مرغ ميدون آرژانتين بدجوری تنگ شده.

نوشته شده در دانستنی, شکمچرانی | ۱ دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئیه 27, 2005

برای مدت چند ساعت (هر چه بيشتر بهتر!) به يک فقره نوزاد سه تا دوازده ماهه، ساکن آلمان، ترجيحاً در حوالی استان بادن-وورتمبرگ، جهت چلاندن و بوييدن و غرق بوسه کردن نيازمنديم!

هر بار که در فروشگاه از قسمت لباسهای نوزاد رد ميشم غش و ضعف ميکنم. بايد از مامان بپرسم کدوم يک از فک و فاميلها نوزاد داره که براش از اين لباسهای گوگولی بخرم و بفرستم، بلکه عقده‌ام يه خرده آروم بگيره!


اين دوغ لامذهب عجب داروی خواب‌آوريه. غروبی دو ليوان خوردم و چهار ساعت بيهوش شدم. واقعاً تا دوغ هست واليوم و اين حرفها بايد بره جلو، بوق بزنه!يادمه زمانی که هنوز ايران زندگی ميکرديم يه بار با دوست و همکلاسيم ساحل و مامانش دو روز رفتيم شمال. برگشتنی من حسابی سر حال بودم و يکريز مشغول خنده و صحبت و کرم ريختن و شوخی و شيطونی. سر شب که به آبعلی رسيديم و توقف کوتاهی کرديم من همراه شام يه بطری دوغ خوردم. همين که سوار ماشين شديم يهو بيهوش شدم و تا تهران خوابيدم! حتی جلوی در خونه‌ من رو به هزار زحمت بيدار کردند که پياده بشم و برم خونهء خودمون بخوابم!

البته روشنه که ماست هم همين خاصيت رو داره، اما نميدونم چرا در مورد من دوغ شديدتر عمل ميکنه. چند سال پيش، قبل از اينکه با شوورخان آشنا بشم، يه بار دوست پسرم رو که آلمانی بود به خونه‌ام دعوت کرده بودم، برای صرف نهار. يادمه جاتون خالی لوبياپلو داشتيم و همراهش يه کاسهء بزرگ پر از ماست و خيار درست کرده بودم. آقا، اين پسره بدجوری از ماست و خيار خوشش اومد. هی خورد، هی خورد… آخرش رودربايستی رو کنار گذاشت و کاسهء کوچيکش رو گذاشت يه طرف و کاسه گندهه رو گذاشت جلوش و تهش رو بالا آورد! بهش گفتم: نوش جونت، اما حواست باشه که ماست آدم رو خسته و خواب‌آلود ميکنه. با بی‌خيالی سری تکون داد و گفت نه نه، در مورد من اين تأثير رو نداره… لابد توی دلش هم گفته بود: برو بابا تو هم با اين خرافات شرقيت!

چيزی که حساب نکرده بود اين بود که آلمانی جماعت اگه خيلی هنر کنه يه ظرف کوچولو، به اندازهء يه فنجون ماست ميخوره، اون هم اکثراً ماست ميوه. دوغ و ماست و خيار و برانی اسفناج و آبدوغ خيار (آخ آخ هوس کردم!) و ماست و بادمجون و اين حرفها نميشناسند که بتونه نتايج فجيعی به دنبال داشته باشه!

هيچی، غذاش رو خورد و يه کم هم از اين در و اون در حرف زديم و رفت خونه، چون شب بايد کار ميکرد. روز بعدش زنگ زد و گفت: کاش به حرفت توجه بيشتری کرده بودم. راست ميگفتی! پرسيدم: چطور مگه؟ گفت: رفتم خونه، ديدم خيلی خسته‌ام. خواستم يه چرت نيم ساعته بزنم و بعدش برم سر کار. چشمت روز بد نبينه، سه ساعت تموم خوابيدم. برای اولين بار در عمرم خواب موندم و دير سر کار رفتم!

البته علاقه‌اش به ماست و خيار خدشه‌ای پيدا نکرد. نسخه‌اش رو از من گرفت و از اون به بعد مرتب خودش درست ميکرد. اما ديگه خيلی با احتياط و حواسش بود که اگه ازش زياد ميخوره، فقط در اوقات فراغت باشه و بعدش ديگه کار واجبی نداشته باشه!

يه بار هم همين ديرباوری کار دست برادرم پويا داد. مامان خانم مشغول درست کردن ماست و خيار برای شام بود. پويا ميخواست بعد خوردن يک عالم خربزه به ماست هم ناخنکی بزنه که مامان منعش کرد و گفت: ماست و خربزه با هم نميسازند، دلپيچه ميگيری! پويا هم از روی لجبازی انگشتش رو توی ماست کرد و با شکلکی به مامان دهنش گذاشت. چند دقيقه بعد با يه دل‌درد شديد آنچنان تنبيهی شد که برای تمام عمرش ازش درس گرفت!

نوشته شده در روزمره, شکمچرانی | ۱ دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئیه 14, 2005

شکل مقاله‌ام در سايت مسابقه حسابی به هم ريخته. تا درست بشه ترجيحاً اون رو اينجا بخونيد.


لوگو رو نشد بذارم، اما ازتون دعوت ميکنم که در مسابقهء مقاله‌نويسی دربارهء مجازات اعدام شرکت کنيد. ايدهء خوبيه. اگه در مورد اعدام حرفی به ذهنتون نميرسه موضوع دومی هم برای نوشتن هست که شايد راحتتر باشه! «اگر بخواهيد برای کسی نامه بنويسيد، آن فرد کيست و چه می‌نويسيد؟»من تا حالا فقط به يه نفر نامهء سرگشوده نوشته‌ام که اون هم نه تا به حال جواب داده، نه به حرفم ترتيب اثر داده. اينه که توی ذوقم خورده و ديگه برای کسی نامه نمينويسم.


روز يکشنبه با پويا ميخواستيم بريم به رستوران ايرانی که آخرش هم منصرف شديم. يعنی پويا دلش ميخواست، اما من منصرفش کردم. غذاش تعريفی نداره، مقدار غذای هر پرس به نسبت کمه و تازه گرون هم هست، اينه که زورم مياد برم. حين اينکه منتظر بوديم تا برامون پيتزا بيارند در اينترنت محض تفريح دنبال کلمهء چلوکباب گشتيم و به مقاله‌ای دربارهء تاريخچهء اين غذا برخورديم که خوندنش خالی از لطف نيست.پويا سر اسم اون اولين رستوران ايرانی در آلمان داشت از خنده ميترکيد.

نميدونم چرا بعد از جستجوی کلمهء چلوکباب دنبال قرمه سبزی هم گشتم… شايد چون هوس کرده بودم! نتیجه‌اش غير از يه دستور قرمه سبزی طنزآميز و جالب پيدا کردن يه وبلاگ خوندنی بود که پيشنهاد ميکنم شما هم بهش سر بزنيد.


احساس ميکنم وبلاگستان تا حدودی سوت و کور شده. شما چی؟ شايد مال شروع شدن فصل تعطيلاته…


خبر تازه اينه که ۱۱-۱۰ کيلو وزن کم کرده‌ام، اما نميدونم چرا به نظر خودم اصلاً تکون نخورده‌ام! دستور رژيم ازم نپرسين. اگه بپرسين بايد اعتراف کنم که روش ساده‌ايه. هر روز مقادير معتنابهی حرص و غصه ميل کنيد، به قول خاتون با آبلیمو.بقيه‌اش باشه طلبتون. تشنمه. اخلاقم هم سگيه. نوشتنم هم نمياد.

نوشته شده در روزمره, شکمچرانی | بیان دیدگاه »

گالاکتوبورکو

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئیه 6, 2005

کاش ميشد در ايران يه کلاس تشکيل بدم و آداب صحبت کردن صحيح پای تلفن رو به کسانی که در دفاتر و مراکز تجاری کار ميکنند آموزش بدم. هر بار که به شرکتی در ايران زنگ ميزنم حسابی حرص ميخورم از صدای بيحال خانم منشی که لابد به خيال خودش ميخواد با ناز و عشوه صحبت کنه و پای تلفن دل ارباب رجوع رو ببره! شايد هم ميخواد مثلاً کلاس بذاره و بگه ببين من چه جای باحالی کار ميکنم، دلت بسوزه. شايد ميخواد با اين «بــــــله»ی کشدار بگه: من از سر ناچاری يا شايد هم چون حوصله‌ام سر رفته و ميخوام سرم گرم باشه روزها ميشينم اينجا و ناخنهام رو سوهان ميزنم و بافتنی ميبافم. حالا تو زنگ زده‌ای و مزاحمم شده‌ای. زودتر بگو چه مرگته! هر چی هست، تنها چيزی که اين صدا به ذهن من منتقل نميکنه اينه: شرکت فلان و بهمان آمادهء خدمت به شماست!

حدس من اينه که اصولاً فرهنگ کار و کوشش در مملکت عزيزمون هنوز اونجور که بايد جا نيفتاده. شايد برداشتم غلط باشه، اما به نظرم مياد که در اينجور موارد کار در شرکت برای اون خانم به معنی شانسی برای ترقی و پيشرفت يا فعاليت اجتماعی و اقتصادی يا آموزش و تعالی ذهنی نيست. انگار بر خلاف اون مثل قديمی در نظر عموم کار عاره و اگه کسی مچش هنگام انجام وظيفه گرفته شد بايد با يه ژست خاص به طرف بفهمونه که اشتباه شده و اون نه در اين لحظه مشغول کاره، نه اصولاً احتياجی به کار کردن داره!

ضمناً تا حالا يک مورد هم نديده‌ام (يعنی نشنيده‌ام) که به يه شرکت زنگ بزنم و طرف بعد از برداشتن گوشی اسم خودش و شرکت رو بگه. البته من زياد روابط تجاری و رسمی با ايران ندارم و شايد اشتباه ميکنم و اين نمونه‌ها استثنا هستند. به هر حال صحيح اينه که وقتی آدم در همچين جايی کار ميکنه به خودش زحمت بده و بعد از برداشتن گوشی با صدای رسا و محکم و لحن در عين حال شاد و پرانرژی و دوستانه بگه: شرکت فلان، بهمانی، بفرماييد!

اين يعنی: من بيدار و سرحال هستم و مشغول کار. خوشحالم که صدای شما رو ميشنوم. هر کی که هستيد و هر کاری که داريد، به شرکت ما خوش اومديد. با کمال ميل وقتم رو در اختيار شما ميذارم. بفرماييد ببينم چه کاری از دستم براتون برمياد.

وقتی در آلمان چنين کلاسهايی ميذاشتم به شاگردهام توصيه ميکردم که تا موقعی که هنوز مبتدی هستند موقع صحبت کردن پای تلفن يه آينهء کوچيک روی ميزتحريرشون بذارند و به اجزای صورتشون حين مکالمه نگاه کنند. اون قيافه‌ای که آدم موقع صحبت ميگيره، کاملاً روی تن صداش تأثير ميذاره. نميشه با قيافهء اخم‌آلود لحن شاد و مثبتی داشت. «با صدا لبخند زدن» هنريه که بايد مثل هر فن ديگه‌ای آموخته بشه. زن و مرد هم نداره.


اگه ميخواين بدونين در اين لحظه در کجای دنيا ساعت چنده، ميتونين اينجا رو نگاه کنين.


برای يکی از دوستان که وبلاگ آشپزی داره يه دستور شيرينی فرستادم که انگار به کارش نيومد. به خودم گفتم خوب چه اشکالی داره، ميذارمش همينجا، شايد به درد شما بخوره. يه جور کيک يونانيه که حسابی شيرينه و به همين دليل برای ذائقهء ما ايرانيها مناسبه. خوبيش اينه که درست کردنش نسبتاً آسونه و بر خلاف شيرينها و کيکهای ديگه زياد دنگ و فنگ نداره و احتياج به وزن کردن دقيق و گرم به گرم مواد نيست.گالاکتوبورکو Galaktobureko

مواد لازم:

۱۲ ورقه خمير هزاربرگ
(به فرانسه ميشه Pâte Feuilletée، به انگليسی Puff Pastry، به آلمانی Blätterteig، در مغازه‌ها به صورت آماده و يخزده عرضه ميشه.)
يک فنجون کرهء آب شده
نصف فنجون شکر
چهار ليوان شير
يک ليوان و نيم بلغور ريز
(به فرانسه ميشه Semoule، به انگليسی Semolina، به آلمانی Grieß)
۶ عدد تخم مرغ
يک بسته شکر وانيلی

برای شربت
دو ليوان شکر
يک ليوان آب
يک بسته شکر وانیلی
يک قاشق گلاب
يکی دو قاشق آبلیموی تازه

بستنی وانيلی و پودر دارچين در صورت تمايل

فر رو روی حرارت ۲۰۰ درجهء سانتی‌گراد ميذاريم گرم بشه. در یک قابلمه شیر رو با شکر جوش مياريم و شعله رو کم ميکنيم. آهسته بلغور رو اضافه میکنیم و مرتب به هم ميزنيم. بايد موظب بود که ته نگيره. قبل از اینکه مایه سفت بشه از روی شعله برميداریم و میذاریم سرد بشه. در این بین تخم‌مرغها رو با شکر وانیلی خوب به هم میزنیم تا یکدست بشه و به مایهء سرد شده اضافه میکنیم (اگه مایه هنوز داغ باشه تخم‌مرغ میبنده!).

در يک ظرف نسوز چهارگوشه‌ و مناسب با مقدار مایه ۶ تا از ورقه‌های خمیر هزاربرگ رو روی هم و کنار هم قرار میدیم تا ته ظرف کاملاً پوشیده بشه. نصف کرهء آب شده رو با قلم‌مو روی خمیر ميماليم و مایهء بلغور رو روی خمیر میریزیم. روی مایه دوباره سطح شیرینی رو با ورقه‌های خمیر میپوشونیم و بقیهء کره رو روش ميماليم. روی خمیر رو با چاقوی تیزی به اندازهء پرسهای شیرینی خط میندازيم تا بریدنش بعداً راحتتر باشه. در فر که حالا دیگه باید به اندازهء کافی گرم شده باشه نیم ساعت طبخ میکنیم تا خمير روی کيک پف بکنه و طلايی بشه.

حالا میتونیم به شربت برسیم: شکر رو با آب حدود ده دقيقه میجوشونیم و آب‌لیمو، گلاب و شکر وانیلی رو اضافه میکنیم. بعد شیرینی حاضر شده رو از توی فر درمياريم و همونجور که داغه شربت رو روش میریزیم تا خوب جذب بشه.

بهترين روش سرو گالاکتوبورکو اينه که يک گلوله بستنی وانيلی رو روی يک برش شيرينی گرم بذاريم و روش کمی پودر دارچين بپاشيم. ترکيب شيرينی داغ و بستنی سرد و عطر وانيل و دارچين واقعاً محشره! ميشه شيرينی رو تا يک هفته در يخچال نگهداری کرد و هر بار قبل از سرو کردن حدود ۱ تا ۲ دقيقه در مايکروويو با بالاترين درجه گذاشت تا دوباره داغ بشه.

نوش جان!

پی‌نوشت: اين شيرينی اصلاً و ابداً به درد بيماران رژيمی و کسانی که قصد دارند وزن کم کنند نميخوره!

نوشته شده در وبگردی, دانستنی, روزمره, شکمچرانی | بیان دیدگاه »

نمک‌پلو

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 29, 2004

به مامان زنگ زدم، ديدم اعصابش ناراحته، خسته است، دلش گرفته. گفتم بياد اينجا که با هم کمی اختلاط کنيم. ميخواستم شام لوبياپلو درست کنم که ميدونم دوست داره. گوشت و لوبيا و گوجه‌فرنگی داشتند روی اجاق قل‌قل ميکردند. نمک سس کم بود. اومدم نمک بزنم، در قوطی باز شد و نصفش ريخت تو قابلمه. آه از نهادم براومد، اما کار از کار گذشته بود. حالا اونقدر آب ريخته‌ام و غذا رو اين کاسه و اون کاسه کرده‌ام که شوريش از بين رفته، و هر مزهء ديگه‌ای که داشته هم همينطور!

البته مامان که طفلکی خورد و کلی هم تعريف کرد. بهش گفتم: تقصير خودته، حالا که اين همه تعريف کردی بايد باقيمونده‌اش رو با خودت ببری. البته بعد از شستن سس! دوباره بهش ادويه زده بودم و اونقدرها هم افتضاح نبود. الآن نشسته توی پذيرايی و داره با پاول درددل ميکنه. اين نوشته رو پست ميکنم و ميرم پيششون.


ميگن اينجا فيلطر شده. حالا چه خاکی به سرم بريزم؟

نوشته شده در روزمره, شکمچرانی | بیان دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 3, 2004

باز هم يه سال گذشت. امروز هشتمين سال آشنايی من و شوورخان به پايان ميرسه و سال نهم شروع ميشه.


چند روز پيش ويديوی کنسرت محمد نوری در تهران، سال ۸۳ رو کرايه کردم. کاش اين کار رو نميکردم. از اينکه صدای استاد به دليل کهولت ديگه اون صدای سابق نبود و بی توجه به اين نکته به جای مدارا از حنجره کار ميکشيد و در نتيجه اجرای بسيار ضعيفی ارائه داد ميشه گذشت. چاپلوسی و تملق فراوانش در برابر وزارت ارشاد که اجازهء اجرای کنسرت رو صادر کرده بود (و صدالبته در سانسور اشعار کوتاهی نکرده بود) حال‌به‌هم‌زن، اما شايد قابل درک بود. اما وقتی هنرمند معروف و محبوبی مثل نوری بعد از سالها روی صحنه ميره، در تمام ايران به اون بزرگی يه ارکستر بهتر برای همراهيش پيدا نميشد؟اجرای موزيک جوری از هم گسيخته و ناموزون بود که گاهی فکر ميکردی هر کس داره يه آهنگ ديگه‌ای برای خودش اجرا ميکنه! انگار گيتاريست کم آورده بودند، يا گيتار باس پيدا نکرده بودند، و يکی از گيتاريستها يه گيتار الکتريکی رو آنچنان بم ميزون کرده بود که بتونه باهاش باس هم بزنه! در نتيجه صدای ساز آنچنان زشت و گوشخراش شده بود که آدم دلپيچه ميگرفت. کيفيت ارکستر در حد يه گروه موزيک دبيرستانی بود که آخر هفته‌ها توی انباری منزل يکيشون جمع ميشن و با هم تمرين ميکنن. در حالی که نوری کلی از رهبر ارکستر که پيانيست گروه بود تعريف کرد و گفت که در زمينهء موزيک تحصيلات دانشگاهی فلان و بهمان داره. اگه تحصيلکرده‌هاش اين هستند وای به حال نوازنده‌های آماتور. حسابی توی ذوقم خورد.


ديشب خونهء دوستانمون دعوت بوديم، اينگريد و توماس. اينگريد قبلاً با من توی يه شرکتی کار ميکرد و از اونجا با هم حسابی دوست شديم و بعد هم شوهرهامون رو با هم آشنا کرديم. خانم خوب و مهربونيه، من خيلی دوستش دارم، با اينکه از لحاظ سليقه و اخلاق و روحيه نقطهء مقابل منه. ديشب هم شب خيلی خوبی بود. حسابی گل گفتيم و گل شنفتيم و خنديديم. اينگريد در پذيرايی حسابی سنگ تموم گذاشت. مخصوصاً به خاطر شوورخان که عاشق غذاهای خونگی آلمانيه يه خوراک خيلی خوشمزه پخته بود که مال استان بايرنه، زادگاه خودش. واه که چقدر خورديم. جاتون خالی. شوورخان لطف کرد و مشروب نخورد که رانندگی کنه و من بتونم ته بطری شراب خوبی که توماس باز کرده بود رو دربيارم و بعد هم به جون ليکور تخم‌مرغ بيفتم که واقعاً خوشمزه بود. نصف شيشه رو دوتايی با اينگريد خالی کرديم.

اتفاقاً هفتهء ديگه اينگريد تولد داره. بايد بشينم فکر کنم بهش چی کادو بدم. راستی، امروز ميخواستيم به مناسبت سالگردمون بريم بيرون، اما شوورخان از ديشب ناخوشه. انگار کمی سرما خورده. الآن هم گفت که تب داره. دست گذاشتم به پيشونيش، يه کم داغ بود. بايد همينکه اين متن رو فرستادم برم يه خرده لوسش کنم.

نوشته شده در روزمره, شکمچرانی | بیان دیدگاه »

امروز

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 26, 2004

بعد از اينکه سه‌ربع ساعت دوش‌گرفتنم رو لفت دادم خوش و سرحال و سبک از حموم ميام بيرون و ميرم که ملافهء تخت رو عوض کنم، اما روکش ساتن قرمز متکا گندهه رو پيدا نميکنم. تمام کمدها رو زير و رو ميکنم. حتی توی رخت چرکها رو ميگردم، با اينکه ميدونم شسته‌امش، اما پيدا نميشه. آخه شما ديدين يه نفر اونقدر خل و چل باشه که روکش متکای به اون گندگی رو گم کنه؟ اون هم چند بار؟ حالا اگه لنگه جوراب بود باز يه حرفی.

از يه روکش ديگه استفاده ميکنم. اصلاً از اين متکاهه خوشم نمياد. چغره و در عين حال بی‌حال و وارفته. پاول ميگه دوست‌دختر سابقش يه لحاف بزرگ پاول رو برداشته بوده و داده بوده باهاشون يک لحاف کوچيکتر و اين متکا رو درست کنند، همينجوری بی‌اجازه. اون هم يک کلام نگفته چرا. لحاف رو يه جايی دفن کردم، اما اين متکاهه هنوز روی تخته. روکشش هم هی گم ميشه.

از خريد مايحتاج روزانهء خونه خوشم مياد، به شرط اينکه با هول و عجله نباشه و بتونم سر صبر فکر کنم و يادم بياد چی لازم دارم. پاول چرتم رو پاره ميکنه: ببينم، داری تز دکترات رو مينويسی يا گيلاس سوا ميکنی؟ با حواس‌پرتی جواب ميدم: الآن ميام، تو برو سراغ قهوه و شکر. نميدونم چه‌جوری بهش توضيح بدم که گيلاس سوا کردن به اين سادگيها نيست. دنبال گيلاسهای همزاد ميگردم. اگه همزاد نباشند هم بايد دست کم حسابی رسيده و براق و بدون زدگی باشند و کرمو نباشند. البته خوشبختانه اين گيلاسها هيچکدوم کرمو نيستند. هر چی باشه دارم کيلويی ۶ يورو اخ ميکنم.

گيلاس سوا کردن رو دوست دارم. از توت‌فرنگی خريدن هم بيشتر.

کنسرو لوبيا‌چيتی رو که توی دستم ميبينه لبخند ميزنه و ميگه: هونگ تونگ وونگ؟ منظورش غذای ايرانيه، با اون اسمهای عجيب غريبشون که هيچوقت يادش نميمونه. ميگم: فردا شب. سالهاست که شنبه‌ها هميشه غذای سرد ميخوره و من يا باهاش همراهی ميکنم، يا يه چيزی برای خودم درست ميکنم که اون دوست نداره، يا بهش نميسازه.

خوشم مياد که يه تيکه گوشت رو توی يخچال سوپرمارکت ببينم و مثل برق با قارچهايی که توی واگن خريدم هستند ترکيب کنم و مجسم کنم که دارم سيب‌زمينيهای توی توری زرد جعبهء پلاستيکی نارنجی رف آخری گنجه سياههء توی آشپزخونه رو که آبپز کرده‌ام پوست ميکنم که ورقه ورقه و سرخ کنم و يک‌دهم ثانيه بعد به اين نتيجه برسم که برای سس قارچ استيک هنوز خامه لازم دارم. احساس خوبيه.

احساس خوبيه که به پاول بگم خيال دارم چيکار کنم و اون هم سری تکون بده و بگه: آره، خيلی خوبه، باشه! و يه ذره، خيلی نامحسوس، اونقدر که فقط خودم ميفهمم، آب‌دهنش رو با تصور لذت شامی که در انتظارمونه قورت بده.

نوشته شده در روزمره, شکمچرانی | بیان دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مه 6, 2004

صحبت خورش فسنجون شد. دوستان توضيح ميخوان که چرا شوورخان دوست نداره.

يادتونه يه بار تعريف دوست‌پسر پوپک رو کردم، اليور، که اومده بود پيشمون؟ سر نهار با شوورخان که اختلاط ميکردن و صحبت غذا بود شروع کرد به برشمردن که من از غذاهای چينی خوشم مياد، ايتاليايی، يونانی، هندی… شوورخان هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت من هيچکدوم از اينها رو دوست ندارم. اليور با تعجب پرسيد: پس چی ميخوريد؟ شوورخان هم با همون تعجب جواب داد: خوب آلمانی! يادتون رفته؟ يه زمانی غذای آلمانی هم در اين مملکت وجود داشت!

حالا کاری نداريم که نپسنديدن غذای ايرانی نهايت بدسليقگی رو ميرسونه و من هم در يادآوری اين نکته به شوورخان از هيچ فرصتی نميگذرم، اما انصافاً راست نميگه؟ اين استانی که ما در اون زندگی ميکنيم، بادن-وورتمبرگ در جنوب غربی آلمان، عضوی از منطقهء خوش‌خوراکهای آلمانه. شمالش رين‌لاند-پفالتس با اون شرابهای خوب و غذاهای لذيذش و سمت راست ما بايرن که مهد کشاورزی و دامداريه و بالای بايرن هم ساکسن در شرق آلمان با اون سوسيسهای معروف که هيچ جای ديگه گير نمياد. اينجوری نيست که محتاج غذاهای کشورهای ديگه باشن. خودشون کلی غذاهای خوشمزه دارن که من هم طرفدار اکثرشون هستم.

حالا ما خودمون اينجوری نيستيم؟ يه قلمش بابای خودم. سالاد الويه يا ماکارونی با سس گوشت که به خاطرشون هر زن آلمانی کلی منت سر شوهرش ميذاره برای پدر من غذا حساب نميشن که. يعنی تا برنج روی ميز نباشه مرد ايرانی سنتی اسم غذا رو ميذاره حاضری! اگه سر راه پيتزا ميگرفتيم و ميخورديم وقتی که به خونه ميرسيديم اول از همه ميپرسيد: خوب شام چی داريم؟

يادمه يه بار خونوادگی رفته بوديم رستوران. دوست من ساحل هم همراهمون بود. ساحل بر خلاف ما که همه چلوخورش سفارش داده بوديم ساندويچ خورد. اون هم چه ساندويچی: يه نون باگت گنده با کلی کالباس و سالاد و مخلفات. تموم که شد بابا ازش پرسيد: خوب حالا چی ميخوری؟ ساحل وحشت‌زده گفت: من که غذا خوردم!؟ بابا سری تکون داد و گفت: اون که غذا نبود، ساندويچ بود!

خلاصه اگه شوورخان دوست داره غذاهای خودشون رو بخوره نميشه ازش ايراد گرفت. من رو که مجبور نميکنه از غذای ايرانی صرف‌نظر کنم (اگه بخواد هم نميتونه!). يه ضرب‌المثل آلمانی ميگه: دهاتی چيزی رو که نشناسه نميخوره. حالا خودمونيم، اين بدتره يا اونهايی که از زور سيری و دلزدگی به سراغ استيک تمساح و قلب خفاش و ملخ بريان‌شده ميرن؟


بعد از اين همه سال طلسم شکسته شد. مامان رو راضی کردم که اون گنجه‌اش رو که پر از وسايل خونه نو و دست نخورده است خالی کنه. حالا کاری نداريم که سر هر کدوم از جعبه‌ها چقدر غر زد و بحث کردم و حرص خوردم تا راضی شد ازش دل بکنه. نتيجهء حملهء موفقيت‌آميز به صندوقخانهء اسرارآميز مامان:- يک ماشين قهوه‌جوش (در خونه‌ای که هيچکس لب به قهوه نميزنه)
- يک تخم‌مرغ‌پز برقی (در خونه‌ای که هيچکس صبحها تخم‌مرغ عسلی نميخوره)
- دو عدد تستر (تستر سومی هم هست که به ندرت مورد استفاده قرار ميگيره)
- يک ترازوی آشپزخونه (با اينکه مامان خانم عمراً اهل عمل به دستور آشپزی و يا شيرينی پختن نيست)
- يک ماشين برش برقی (همونی که لنگه‌اش رو به من هم دو سه سال پيش کادو داده بود و هنوز جعبه‌اش باز نشده)
- يک دستگاه پختن مواد غذايی با بخار (نميدونم فارسی صحيحش چی ميشه)
- يک دستگاه ماست‌بندی (چی بگم ديگه!)
- يک آبميوه‌گيری (اين انصافاً چيز خوبيه، منتهی بچه‌ها نه آب‌سيب دوست دارند، نه آب‌هويج)
- يک آبميوه‌گيری برقی برای آب‌پرتقال و ليمو (دستگاه به اين خوبی رو نميدونم چرا اين همه سال گذاشته توی کمد)
- دو تا پلوپز (با اينحال برنج رو توی ديگ درست ميکنه)
- يک ميکسر بزرگ با رندهء برقی (اين هم چيز مفيديه و گذاشتمش برای مامان، به شرط اينکه ازش استفاده کنه)
- يک ميکسر کوچيک (فرقی با بزرگه نميکنه، فقط رنده نداره)
- يک چرخ گوشت (ميگم زن حسابی، اينجا که گوشت چرخ‌کردهء عالی همه‌جا هست؟ ميگه برای کباب به اندازهء کافی نرم نيست! با اينحال تا حالا ازش استفاده نشده)
- يک دستگاه سرخ‌کن (خودش يکی ديگه داره که سالی يک بار استفاده ميکنه)
- و از همه جالبتر: دستگاه مخصوص درست کردن هات‌داگ!!!

توجه کنيد که اينها همه نوی نوی نو و کاملاً آکبند و دست‌نخورده هستند. بهش ميگم: ببينم، اينها جهاز منه يا پوپک؟ برای خودت که نخريدی، وگرنه استفاده ميکردی.
در حالی که به زور ميخواد جلوی خنده‌اش رو بگيره ميگه: آره، جهاز تو و پوپکه.
پوپک که تمام اين سالها از دست اينجور خريدهای مامان حرص ميخورده و از مانور متهورانهء من کلی به وجد اومده با شعف دستهاش رو به هم ميکوبه و ميگه: خيله خوب! پس اگه مال ما هستن ميتونيم هر بلايی که دلمون ميخواد سرشون بياريم!
مامان با شونه‌های فروافتاده ميگه: آخه حيفه.
ميگم: حيف چی‌چيه؟ بابا اينها سالهاست که دارن توی گنجه خاک ميخورن! من که لازم ندارم، پوپک هم که قربونش برم اصلاً آشپزی بلد نيست که اينها بخوان به کارش بيان، اينجا جمعشون کردی که چی بشه؟
ميگه: حالا ميخوای چيکارشون کنی؟
با نيش باز جواب ميدم: زنده باد ای‌بی!

نوشته شده در روزمره, زمين و زمان, شکمچرانی | بیان دیدگاه »

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.