…زندگی همچنان جريان دارد.
ضمناً: زنده باد ويتنام!
فکر کن بعد از بيست سال، در اروپا هلوی انجيری پيدا کنی، با همون مزه و عطر و بو، در يه مغازهء ويتنامی! دو روزه که دارم خودم رو خفه ميکنم باهاش. برای هرکسی که ميشناسم خريدهام، از خانواده گرفته تا دوست و آشنا و همکار. جای اونهايی که [...]
Archive for the ‘شکمچرانی’ Category
و در کمال تعجب…
Posted in روزمره, شکمچرانی on جولای 4, 2009 | 13 نظرات »
به ندای اين آقا لبيک ميگويم و هلههولههای مورد علاقهام رو رديف ميکنم:
کيک و شيرينی خامهای، شيرينی خشک، شکلات شيری ساده يا از نوع کيتکت و مارس و اسمارتيز و غيره، انواع بستنيجات، چيپس (ترجيحاً با فلفل قرمز)، ماست ميوه (ماست ميوه هم هلههوله است؟)، تافی کارامل، ذرت بوداده (شيرينش رو ترجيح ميدم)، کرنفلکس [...]
در مدح خوراکيها
Posted in زمين و زمان, شکمچرانی on نوامبر 23, 2007 | 15 نظرات »
اگر تخممرغ نبود، زندگی چيزی کم داشت.
نه، انصافاً، هر کسی که تخممرغ رو اختراع کرده، يکی از بزرگترين خادمان بشريت بوده. تا به حال فکر کردهايد که سوای تخممرغ نيمرو و آبپز و املت و غيره، که واضحاً با تخممرغ درست ميشند و تا به حال ميليونها دانشجوی بیدستوپا رو در سراسر دنيا از خطر [...]
محض گل روی اين خانم، متعاقباً نسخهء کيک ماهيتابهای با سبزيجات و سس هلندز تقديم ميشود:
راستش در بلاد کفر درست کردن اين غذا خيلی آسونه، برای اينکه آدم تنبلی مثل من سبزيجات و سسش رو آماه ميخره، اما از اونجايی که نميدونم آيا علاقمندان گرامی همه به اونها دسترسی دارند يا نه، دستور کاملش رو [...]
غذا و آشپزی در آلمان
Posted in آلمان, دانستنی, شکمچرانی on اکتبر 19, 2007 | 13 نظرات »
در واقع چيزی به نام غذای آلمانی وجود ندارد، بلکه همگام با نظام فدرال، غذاهای آلمانی نيز از شهر به شهر و ايالت به ايالت با هم تفاوت دارند و سليقه و مزاج مردم هم بسته به ناحيهء جغرافيايی و فراوردههای غذايی آن فرق میکند. در نقاط مرزی دستورهای آشپزی از طبخ غذا در کشورهای [...]
تاريخچهء پيتزا
Posted in دانستنی, شکمچرانی on می 22, 2006 | 1 دیدگاه »
البته اگه ميشد گفت که در سال ۱۸۴۹ آشپزی به اسم مارچلو فلانيتو بهمانيتو پيتزا رو به شکل امروزی اختراع کرده و اسمش رو از روی اسم سگش پيتزا گذاشته، کارمون خيلی راحتتر ميشد، اما واقعيت اينه که تاريخچهء اين غذا خيلی مفصلتر از اين حرفهاست.کلمهء picea يا piza ريشهء لاتين داره و برای [...]
از اين در و اون در
Posted in روزمره, شکمچرانی on جولای 27, 2005 | 1 دیدگاه »
برای مدت چند ساعت (هر چه بيشتر بهتر!) به يک فقره نوزاد سه تا دوازده ماهه، ساکن آلمان، ترجيحاً در حوالی استان بادن-وورتمبرگ، جهت چلاندن و بوييدن و غرق بوسه کردن نيازمنديم!
هر بار که در فروشگاه از قسمت لباسهای نوزاد رد ميشم غش و ضعف ميکنم. بايد از مامان بپرسم کدوم يک از فک و [...]
از اين در و اون در
Posted in روزمره, شکمچرانی on جولای 14, 2005 | بیان دیدگاه »
شکل مقالهام در سايت مسابقه حسابی به هم ريخته. تا درست بشه ترجيحاً اون رو اينجا بخونيد.
لوگو رو نشد بذارم، اما ازتون دعوت ميکنم که در مسابقهء مقالهنويسی دربارهء مجازات اعدام شرکت کنيد. ايدهء خوبيه. اگه در مورد اعدام حرفی به ذهنتون نميرسه موضوع دومی هم برای نوشتن هست که شايد راحتتر باشه! «اگر بخواهيد [...]
گالاکتوبورکو
Posted in دانستنی, روزمره, شکمچرانی, وبگردی on جولای 6, 2005 | بیان دیدگاه »
کاش ميشد در ايران يه کلاس تشکيل بدم و آداب صحبت کردن صحيح پای تلفن رو به کسانی که در دفاتر و مراکز تجاری کار ميکنند آموزش بدم. هر بار که به شرکتی در ايران زنگ ميزنم حسابی حرص ميخورم از صدای بيحال خانم منشی که لابد به خيال خودش ميخواد با ناز و عشوه [...]
نمکپلو
Posted in روزمره, شکمچرانی on اکتبر 29, 2004 | بیان دیدگاه »
به مامان زنگ زدم، ديدم اعصابش ناراحته، خسته است، دلش گرفته. گفتم بياد اينجا که با هم کمی اختلاط کنيم. ميخواستم شام لوبياپلو درست کنم که ميدونم دوست داره. گوشت و لوبيا و گوجهفرنگی داشتند روی اجاق قلقل ميکردند. نمک سس کم بود. اومدم نمک بزنم، در قوطی باز شد و نصفش ريخت تو قابلمه. [...]
از اين در و اون در
Posted in روزمره, شکمچرانی on اکتبر 3, 2004 | بیان دیدگاه »
باز هم يه سال گذشت. امروز هشتمين سال آشنايی من و شوورخان به پايان ميرسه و سال نهم شروع ميشه.
چند روز پيش ويديوی کنسرت محمد نوری در تهران، سال ۸۳ رو کرايه کردم. کاش اين کار رو نميکردم. از اينکه صدای استاد به دليل کهولت ديگه اون صدای سابق نبود و بی توجه به اين [...]
امروز
Posted in روزمره, شکمچرانی on ژوئن 26, 2004 | بیان دیدگاه »
بعد از اينکه سهربع ساعت دوشگرفتنم رو لفت دادم خوش و سرحال و سبک از حموم ميام بيرون و ميرم که ملافهء تخت رو عوض کنم، اما روکش ساتن قرمز متکا گندهه رو پيدا نميکنم. تمام کمدها رو زير و رو ميکنم. حتی توی رخت چرکها رو ميگردم، با اينکه ميدونم شستهامش، اما پيدا نميشه. [...]
از اين در و اون در
Posted in روزمره, زمين و زمان, شکمچرانی on می 6, 2004 | بیان دیدگاه »
صحبت خورش فسنجون شد. دوستان توضيح ميخوان که چرا شوورخان دوست نداره.
يادتونه يه بار تعريف دوستپسر پوپک رو کردم، اليور، که اومده بود پيشمون؟ سر نهار با شوورخان که اختلاط ميکردن و صحبت غذا بود شروع کرد به برشمردن که من از غذاهای چينی خوشم مياد، ايتاليايی، يونانی، هندی… شوورخان هم نه گذاشت و نه [...]
هونگ تونگ وونگ
Posted in روزمره, شکمچرانی on مارس 5, 2004 | بیان دیدگاه »
دراز کشيدهام روی مبل، جلوی تلويزيون که برای خودش قارقار ميکنه، در حال نيمهچرت.
بوی خورش فسنجون مياد.
هربار که شوورخان ميبينه دارم برنج بار ميذارم ميپرسه: امشب باز هونگ تونگ وونگ داريم؟
تنبل خان بعد از اين همه سال هنوز زورش مياد اسم غذاهای ايرانی رو ياد بگيره.
امشب هونگ تونگ وونگ داريم.
يعنی دارم. اون که دوست نداره.
نبايد [...]
از اين در و اون در
Posted in روزمره, شکمچرانی, قديم و نديم on دسامبر 11, 2003 | بیان دیدگاه »
اين چند روزه هربار که خواستم بشينم پای کامپيوتر، حتی برای چند دقيقه هم که شده، يه کاری پيش اومد و مجبور شدم دوباره پاشم. روزها که اصلا وقت نداشتم. شبها هم چندبار خواستم يه چيزکی بنويسم و نصفهکاره ول کردم.
حالا نه که خيلی اتفاقهای مهمی افتاده باشه و بدجوری لازم باشه که شماها هم [...]
