غربتستان

بایگانیِ دستهٔ ‘فيلم و تلويزيون’

هورست بوخهولتس

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 2, 2008

اين هم پست سفارشی جناب آشپزباشی:

هورست ورنر بوخهولتس (Horst Werner Buchholz) در روز چهارم دسامبر سال ۱۹۳۳ در برلين به دنيا آمد. کودکی و نوجوانی خود را در شلوغی و سردرگمی دوران جنگ جهانی دوم گذراند. در سال ۱۹۵۰ مدرسه را ترک کرد و به بازيگری روی آورد و در حين آموزش در مدرسهء هنرپيشگی در تئاترهای مختلف به ايفای نقش پرداخت، از جمله در نمايشنامهء «اميل و کارآگاهان» اثر اريش کستنر. او همچنين به عنوان دوبلور فيلم امرار معاش می‌کرد و مدتی نيز در استخدام راديوی برلين بود. بعد از چند فيلم که بوخهولتس در آنها به عنوان سياهی‌لشکر ظاهر شد، «ماريانه» (Marianne) ساخت ۱۹۵۴ اولين فيلمی بود که او در آن بازی کرد، بدون اينکه به موفقيت زيادی دست يابد. يک سال بعد بوخهولتس در فيلم «آسمان بی‌ستاره» (Himmel ohne Sterne) نقش سرباز روسی ميشا را به عهده گرفت که قصد کمک به يک دختر اهل آلمان شرقی را دارد و کشته می‌شود. بوخهولتس برای بازی در اين نقش جايزهء نوار فيلم نقره‌ای و بهترين هنرپيشهء مذکر فستيوال کن را دريافت کرد. موفقيت بعدی او بازی در فيلم Die Halbstarken بود که در کنار فيلم «ايستگاه آخر: عشق» Endstation Liebe باعث معروفيت بوخهولتس به عنوان «جيمز دين آلمانی» شد.

فيلمهای بعدی بوخهولتس «رابينسون نبايد بميرد» (Robinson soll nicht sterben) و Montpi با همکاری «رومی اشنايدر» بود و او با بازی در «اعترافات شارلاتانی به نام فليکس کرول» (Die Bekenntnisse des Hochstaplers Felix Krull) در سال ۵۷ که بر اساس رمانی از «توماس من» ساخته شده بود در سطح بين‌المللی معروف شد و به جايزهء بامبی دست يافت. فيلم بعدی او در سال ۱۹۵۸ «آسفالت خيس» (Nasser Asphalt) بود که با موفقيت خوبی روبه‌رو شد.

بعد از ازدواج با ميريام برو (Myriam Bru) هنرپيشهء فرانسوی در لندن در سال ۱۹۵۸، در اواخر دههء ۵۰ ميلادی بوخهولتس که به شش زبان زنده به خوبی صحبت می‌کرد برای ادامهء فعاليت هنری خود به آمريکا رفت و در فيلمهای متعددی بازی کرد، از جمله در کنار يول براينر، چارلز برانسون و استيو مک‌کوئين در هفت دلاور (The Magnificent Seven) و «يک، دو سه» (One, Two, Three) با کارگردانی بيلی وايلدر. اوايل دههء هفتاد او به آلمان بازگشت و اغلب در تلويزيون به ايفای نقش می‌پرداخت، از جمله در قسمت‌های متعددی از سريال پليسی محبوب «دريک» (Derrick). او همچنين در «صحرا» (Sahara) در کنار بروک شيلدز بازی کرد و در سال ۱۹۸۵ به خاطر ايفای نقش در «وقتی که می‌ترسم» (Wenn ich mich fürchte) در سال ۱۹۸۵ به او جايزهء نوار فيلم طلايی اهدا شد. در سال ۱۹۹۳ بازی بوخهولتس در فيلم «دور، نزديک» In weiter Ferne, so nah برای او جايزهء بزرگ هيئت داوران در کن را به ارمغان آورد.

در سال ۱۹۹۷ بوخهولتس در فيلم «زندگی زيباست» (La Vita è bella) به کارگردانی روبرتو بنينی و برندهء ۳ اسکار در نقش پزشکی به نام لسينگ در اردوگاه نازی‌ها ظاهر شد. بعد از آن در فيلمهای متعدد آلمانی همکاری کرد و در طی اين سالها به بازی در تئاتر نيز می‌پرداخت. در سال ۲۰۰۰ بوخهولتس به جايزهء ديوا (Diva) دست يافت.

در سال ۲۰۰۳ بوخهولتس در برلين در اثر ابتلا به ذات‌الريه به طرز ناگهانی از دنيا رفت. خانوادهء او در همان سال کتاب مصوری تحت عنوان هورست بوخهولتس – زندگی او از زبان تصاوير (Horst Buchholz – Sein Leben in Bildern) منتشر کرد. دو سال بعد پسرش کريستوفر بوخهولتس فيلم مستندی به نام «هورست بوخهولتس – بابای من» (Horst Buchholz – Mein Papa) تهيه کرد که به زندگی پدر مشهور خود پرداخته است.

منبع: اطلاعات عمومی، اينجا و اينجا. عناوين جز هفت دلاور و اميل و کارآگاهان تماماً برگردان مستقيم مؤلف/مترجم است و به اسم‌هايی که برای نمايش در ايران انتخاب شده‌اند ربطی ندارد.

بوخهولتس در ويکی

نوشته شده در فيلم و تلويزيون, دانستنی | 8 دیدگاه »

انگشتر ايفلند

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 1, 2008

چندتا از خواننده‌ها دربارهء انگشتر ايفلند پرسيده بودند.

انگشتر ايفلند يا Iffland-Ring يه انگشتر مزين به تصوير آگوست ويلهم ايفلند هنرپيشهء آلمانيه که در قرون هيجدهم و نوزدهم ميلادی زندگی ميکرد. انگشتر از اواسط دههء پنجاه ميلادی تا به حال جزو دارايی دولت اتريش محسوب ميشه (يعنی توسط نگهدارنده قابل فروش نيست). صاحب انگشتر هميشه در وصيت‌نامه‌اش قيد ميکنه که صاحب بعدی چه کسی خواهد بود و به مهمترين و تأثيرگزارترين هنرپيشهء مذکر آلمانی‌زبان داده ميشه که بيشترين خدمت رو به اعتلای زبان آلمانی کرده. در سال ۱۹۹۶ يوزف ماينراد هنرپيشهء اتريشی انگشتر رو برای برونو گانتس سوييسی به ارث گذاشت که بدون شک کمک مهمی به معروف شدن گانتس کرد.

از اواخر دههء هفتاد ميلادی تا به حال يه انگشتر آلما زايدلر هم وجود داره (Alma-Seidler-Ring) که مثل انگشتر ايفلند به ياد هنرپيشهء اتريشی آلما زايدلر به بهترين هنرپيشهء مؤنث اهدا ميشه. صاحب فعلی انگشتر آنه‌ماری دورينگر (Annemarie Düringer) هنرپيشهء سوييسيه.

منبع: اطلاعات عمومی (به جان خودم!). عکس از گوگل کش رفتيده شده.

انگشتر ايفلند در ويکی

نوشته شده در فيلم و تلويزيون, آلمان, دانستنی | 2 دیدگاه »

پرسش و پاسخ

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 1, 2008

سؤالهای خواننده‌ها اين چند وقته جمع شده و خودش شده قد يه پست طولانی.

الف) برای بار شونصدم: «تبادل لينک» به من بميرم تو بميری نيست. کامنت بگذاريد، صد در صد به وبلاگتون سر ميزنم (حواستون باشه که اغلب کامنتهای «وبلاگ خوبی داری به من هم سر بزن» اين اواخر به صورت ديمی و دلبخواهی بسته به درجهء تنگی خلق صاحاب وبلاگ حذف ميشن). اگر به طور کلی از محتوای وبلاگتون خوشم اومد، اون رو کاملاً داوطلبانه و بدون چشمداشت به فهرستم اضافه ميکنم، اگر نه هم مراجعه شود به اخلاق وبلاگی.

ب) خواننده‌ای به اسم جواد پرسيده:

سوالی داشتم میخواستم بدانم نظر شما نسبت به هوش و بعد شعور و فهم آلمانی ها چیست؟ من در ذهنم از مردم آلمان ذهنیتی کمی مدعی را دارم چیزی که در ایران هم وجود دارد اما در ایران از سر سرخوردگی و از سر آن گفته میشود که دیگر چیزی برای افتخار کردن باقی نمانده جز این که گفته شود در فلان شهر آلمان فلان دکتر است که خیلی حاذق است و البته ایرانی است و از این حرفها و وقتی با دوستان این بحث را ادامه میدهیم (به شرطی که تعامل و تساهل بر مخاطب حفظ شود)آنگاه میتوانیم به دو راهی استعداد و شعور برسیم و این که خیلی از ما مردم بر سر آن دو راهی مردد می مانیم و من واقعا من نمیدانم چرا؟حالا از شما میخواهم بپرسم در آنجا هم همین گونه است یعنی مردم آلمان مردمی هوشمندی هستند و اگر هستند آن فلسفه و اندیشه آلمانی در زندگی و درک مردم از واقعیات وجود دارد یا نه؟ هر چند که شاید مقایسه دو ملت کاری درست نباشد اما بار این حرفها در ایران زیاد است آن قدر که گاهی اوقات تمام دردهای حتی سیاسی را هم ستر میکند.

و چون منظورش رو از اين سؤال متوجه نشده‌ام ادامه داده:

منظور من از شعور همان تمیز دادن بین سنت و واقعیت است اما در چارچوب زندگی خودشان(زندگی آلمانی) یعنی در همین ایران باعثه تاسفه که هنوز جوانان تحصیلکرده بسیاری به دنبال کارهای شریعتی هستند و از آنجا که چاپ این کارها در ایران دوباره آزاد شده فروش خوبی هم داره با این که بسیاری از همین جوانها آنچنان پایبند مذهب نیستند اما فاطمه فاطمه است و یا کویر را همچین میخوانند که انگار وحی منزل است.حالادر آلمان مردم چقدر فلسفه میخوانند و چقدر حاضرند برای آنچه که واقعیت مینامندش بها بپردازند این را از این جهت میپرسم که زبان آلمانی زبان فلسفه شمرده میشود و نوابغ اصلی فلسفه جدید از این زبان برخاسته اند حالا شاید بپرسید منظورتان از واقعیت چیست و من میگویم همان چیزی که نه رسانه ها درباره اش میگویند و نه کلیسا و نه کتابهای زرد و نه مدسه و…دیگر چه میدانم هر چه که در سطح نباشد.

و چون دوزاری من هنوز نيفتاده بود توضيح داده:

بگذارید برای آخرین بار سوالم را به این گونه مطرح کنم تا هم شما از دست من راحت شوید و هم من خوشحال شوم که برای یک بار هم که شده موفق به ارتباط با مخاطبم شده ام: در غرب چقدر آدمها به خودشناسی اهمیت میدهند علی الخصوص آلمان؟ یعنی همچون ایران که مذهب در کودکی آچار فرانسه ای میشود برای همه چیز و این گونه ذهن انسان را از منطقی که میتواند او را به خودشناسی رهنمون کند خالی میکنند و مثال بارز آن همان شریعتی و جوانهای به اصطلاح درسخوانده ایران امروز است ,آیا در آلمان هم به این گونه است .ببینید یکجا خواندم که شما نوشته اید جوامع غربی جوامعی مصرف گرا هستید حال پرسش اینجاست که این مصرف گرایی به مثابه یک سیتم یا حتی یک ایدئولوژی، میتواند ذهن فرد غربی را از خودشناسی دور کند یا نه؟در ایران مردم اول و آخر با مذهب هویت میگیرند .دوست دختری داشتم که شب کنکورش دعای عاشورا میخواند و از من هم میخواست برایش دعا کنم اما باور کنید تمام آن سه ماهی ای که باهم بودیم از همه گونه حرفی که متنهی به روشنفکری شود حرف زدیم و بعد دیدم آن حرف ها همه مهملی بیش نبوده اند.این موضوع را در بسیاری از اقشار جامعه دیده ام از ثروتمندان لامذهب تا فقیران لامذهب همه و همه در آخر بر سفره ابولفضلی فاطمه ای …مینشینند.این ها را گفتم که بگویم خدا و دین چیزی جز خود تکامل نیافته نیستند آیا در جوامع غربی تکامل یافتگی انسان(خود شناسی) وضعیتی بهتر دارد یا نه؟

متأسفانه با وجود توضيحات مفصل هنوز جوابی در خور برای اين سؤال پيدا نکرده‌ام! جامعهء آلمان هم مثل جوامع ديگه يه چيز يکدست و هوموژن نيست که بشه درباره‌اش نظر کلی و عام داد. اينجا هم آدم خرافاتی، آدم مذهبی، آدم باری به هر جهت، آدم سطحی هست. من کی هستم که بتونم دربارهء حد و اندازهء خودشناسی در جامعهء آلمان نظر بدم؟ بله مصرف‌گرايی ميتونه انسانها رو آنچنان در خود غرق کنه که ديگه فرصتی و توجهی و علاقه‌ای برای چيزهای ديگه نداشته باشند، اما اين شامل همهء مردم نميشه. اينجا هم بالأخره يه قشر فرهيخته و باسواد هست که دغدغهء چيزهای ديگه‌ای داره يا حتی با اين سيستم در حال جنگ به سر ميبره، حالا از نظر سياسی يا از نظر فعاليت فرهنگی و اجتماعی. ميشه گفت که در ميون قشر تحصيل‌کرده چنين چيزی که شما اشاره کرديد کمتر پيدا ميشه، اما باز هم از اظهار نظر کلی و آبگوشتی صرف‌نظر ميکنم.

پ) اين اواخر چند نفر دربارهء مخارج زندگی در آلمان پرسيده‌اند. همونطور که بارها مفصلاً توضيح داده‌ام، مخارج زندگی در آلمان ايالت به ايالت و شهر به شهر تفاوتهای فاحش داره و از راه دور نميشه اونها رو دقيق تخمين زد. به عنوان مثال اجاره‌ای که من اينجا برای يه آپارتمان ميدم ممکنه در مونيخ دو سه برابر و در لايپزيگ نصف اين مبلغ باشه. به طور کلی هر چه آدم بيشتر پول داشته باشه زندگيش بهتر ميگذره. اما حساب و کتاب قبل از اومدن و زندگی کردن در اينجا کار محاليه، به خصوص که من نميدونم شما قراره کجا زندگی بکنيد و انتظار و توقع شما چيه و تا چه حد ميتونيد و ميخواهيد به خودتون سخت بگذرونيد.

ت) دوست ديگه‌ای به نام ايمان يک فهرست طويل از سؤالهای سينمايی فرستاده که من تحقيق کنم و جواب بدم. متأسفانه برای جواب به بعضی پرسشها نياز به منابعی هست که در اختيار من نيست يا وقتی که بايد برای دسترسی به اون منابع صرف کنم در حد و اندازهء اين وبلاگ نميگنجه. اما سعی ميکنم در حد امکان جواب بدم:

۱) مردم آلمان بیشتر علاقمند به فیلم‌های آمریکایی هستند یا اروپایی؟

در مقايسه با کی؟ در مقايسه با خود آمريکاييها احتمالاً علاقه‌اشون به فيلم اروپايی بيشتره، از اونجايی که علاقهء آمريکاييها به فيلم اروپايی نزديک به صفره. به طور کلی تعداد فيلمهای آمريکايی عرضه شده در سينماها بيشتره اما فيلمهای اروپايی هم علاقمندان زيادی دارند.

۲) اکثر فیلم‌های آمریکایی، دوبله شده به زبان آلمانی هستند و یا با زیرنویس آلمانی نمایش داده می‌شوند؟

خوشبختانه اين يکی رو راحت ميشه جواب داد. اکثر قريب به اتفاقشون با دوبلهء آلمانی نشون داده ميشن که به نظر من بسيار خوب و ماهرانه است.

۳) مردم آلمان بیشتر تمایل به رفتن به سینما دارند یا به تماشای فیلم در خانه‌هایشان؟

هيچ اطلاعی ندارم.

۴) فیلم‌های روز آمریکایی آیا اکران هم‌زمان در سینماهای آلمان دارند؟

خير معمولاً چند ماه بعد در آلمان به نمايش درميان.

۵) فیلم‌های ساخت آلمان بیشتر الگوی سینمای آمریکایی دارند یا اروپایی؟

هر دوش وجود داره، فيلم به سبک هاليوودی و فيلم به درد بخور اروپایی (خوب چند تا فيلم آلمانی نگاه کن دوست عزيز!).

۶)آیا شبکه‌‌ تلویزیونی خاص برای پخش فیلم‌های سینمایی از تلویزیون در آلمان وجود دارد؟

بله.

۷) آیا فیلم‌ها و کارگردان‌های ایرانی در بین مردم آلمان طرفدار دارند؟

گمان نکنم چندان شناخته‌شده باشند که بشه دنبال طرفدارانشون گشت. هرازچندگاهی در تلويزيون و سينما فيلم ايرانی نشون داده ميشه. دو سه تا هنرپيشهء ايرانی در سينما و تلويزيون آلمان داريم که پرطرفدار هستند.

۸) مردم آلمان فیلم مورد علاقه خود را بیشتر از چه طریق انتخاب می‌کنند؟ (یادداشت‌های منتقدین در مطبوعات،تبلیغات تلویزیونی،…)

احتمالاً هر دو.

۹) هزینه کرایه فیلم از کلوپ‌ها چقدر است؟ (در صورت امکان به تومان ذکر کنید)

يورو الآن به تومن چقدره؟! توی کلوبی که من کرايه ميکنم فيلم شبی ۳ يورو کرايه داره، فيلمهای درجه دو بين ۱ تا ۲ يورو.

۱۰) بلیط سینما در سینماهای آلمان چقدر است؟ (در صورت امکان به تومان ذکر کنید)

ايالت به ايالت و شهر به شهر و سينما به سينما و روز به روز فرق ميکنه. يه چيزی بين ۶ تا ۱۲ يورو.

۱۱) چند فیلم محبوب -پرفروش- ماه‌های اخیر سینماهای آلمان را نام ببرید؟

اينجا فهرست ۲۵ فيلم محبوب اين هفته در شهر برلين رو ببينيد. ضمناً از ۲۵ فيلم ۱۰ تاش اروپاييه.

۱۲) در سال معمولاً چند درصد از فیلم‌های روی پرده سینماهای آلمان، آلمانی هستند؟

با توجه به جواب سؤال قبلی حدسم حدود سی چهل درصده.

۱۳) آیا در آلمان خرید و فروش فیلم‌ها بصورت قاچاق (کپی غیرمجاز) وجود دارد؟ مجازات خریداران و فروشندگان این گونه کالاها در آلمان چگونه است؟

بله! مجازاتش تا پنج سال زندانه و جريمهء نقدی.

۱۴) به نظر شما در آلمان تاثیر سینما بیشتر است یا تلویزیون؟

تأثير در چی؟ چه تأثيری؟

۱۵) آیا کودکان می‌توانند فیلم‌های بزرگسالان را در سینما تماشا کنند و یا منع قانونی برای ورود آن‌ها برای تماشای این فیلم‌ها وجود دارد؟

بله فيلمها دسته‌بندی سنی داره و بچه‌ها رو به فيلمهايی که مناسب سنشون نباشه راه نميدن و در صورت ترديد ازشون کارت شناسايی ميخوان، مثلاً اگه فيلم از ۱۸ به بالا باشه (که کم پيش مياد، اغلب فوقش از ۱۶ به بالاست) و يه نوجوون که قيافهء بچگونه‌ای داره بخواد بره تو.

۱۶) سینمای مستند آلمان پخش تلویزیونی دارد یا سینمایی؟ (بیشتر درباره چه موضوعاتی است؟)

هم پخش سينمايی داره، هم تلويزيونی. موضوعش هر موضوعيه که بشه درباره‌اش فيلم مستند ساخت. محدوديتی نداره جز عرضه و تقاضا.

۱۷) آیا فیلم جنجالی در چند سال اخیر سراغ دارید که بحث آن مدت‌ها در مطبوعات و تلویزیون آلمان داغ باشد؟ در صورت امکان نام ببرید و علت توجه به آنرا ذکر کنید؟

غير از بدون دخترم هرگز که البته مال خيلی سال پيشه، فيلم Der Untergang در سال ۲۰۰۴ نسبتاً سر و صدا کرد، چون برای اولين بار در تاريخ آلمان هيتلر به عنوان شخصيت محوری يک فيلم ظاهر شده بود. بعضيها ميگفتند کار اشتباهی بوده (چراش رو از خودشون بپرسيد). بعضيها هم ميگفتند ضعف فيلم در نشون دادن جنبهء انسانی هيتلره (مثلاً در حال خوردن غذا يا اختلاط با يه سکرتر)، انگار بايد حتماً هميشه به صورت يه هيولا نشون داده بشه. بعضيها ميگفتن چرا اشاره‌ای به قتل عام يهوديها نشده. با همهء اين حرفها فيلم بسيار درخشانی بود و روزهای پايانی زندگی هيتلر رو بسيار دقيق و علمی طبق شواهد تاريخی بازسازی کرده بودند. بازی برونو گانتس (هنرپيشهء سوييسی و صاحب فعلی انگشتر ايفلند که هميشه طبق وصيت صاحب قبلی به بهترين هنرپيشهء آلمانی‌زبان داده ميشه) در نقش هيتلر مو رو بر اندام راست ميکرد. پيشنهاد ميکنم اگه فيلم به دستتون افتاد حتماً اون رو ببينيد.

نوشته شده در فيلم و تلويزيون, وبلاگ, آلمان | 9 دیدگاه »

بچه‌ها در حاشيه

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در فوریه 19, 2008

دوست و همکار عزيزم خانم نسرين بصيری نقدی نوشته در مورد برليناله و برنده شدن فيلم آواز گنجشکها. خود فيلم رو نديده‌ام و به همين دليل اصلاً بحثی سر محتواش نيست، اما دربارهء حرفهای نسرين خانم چند نکته به نظرم رسيد که دوست دارم مطرح کنم.

حتی کسی مثل من که سينمای ايران رو چندان از نزديک دنبال نميکنه و تنها هرازچندگاهی تصادفی فيلمهای ايرانی ميبينه، ميدونه که در سالهای اخير ساختن «فيلم جشنواره‌ای» در جمهوری اسلامی برای خودش صنعتی شده و کارگردان متخصص در اين صنعت پول و شهرت‌ساز علاقهء وافری به ساختن فيلم در حول حوش کودکان ايرانی فقير دارند. به عبارت ديگه چند تا بچهء معصوم خوشگل رو با لباس مندرس و مف آويزون جلوی دوربين ميگذارند و بدبختيهاشون رو طبق سليقه و نگاه خودشون و صدالبته جوری که به جايی برنخوره به نمايش درميارند و اين ميشه فيلم هنری و جايزه ميگيره، با کمترين خرج. ميخوام بگم نسخهء کهنه و آزمايش‌شده‌ايه و هنوز هم جواب ميده.

مشکل من اونجاييه که نسرين خانم گرامی دربارهء بچه‌ها در جامعهء آلمان صحبت ميکنه و دلايل مورد توجه قرار گرفتن فيلم از طرف بينندهء آلمانی. با خوندن نوشتهء ايشون، ممکنه به خوانندهء ناآشنا با جامعهء آلمان اين تصور منتقل بشه که پدر و مادرهای آلمانی موجوداتی هستند بی‌مسئوليت که از بچه بيزارند و فقط تصادفی چون خانمه قرص ضدحاملگی رو فراموش کرده يا کاپوت آقاهه عمل نکرده بچه‌دار شده‌اند و حالا از بچه‌هاشون متنفرند، چرا که دوست دارند از صبح تا شب و شب تا صبح توی ميخانه‌ها و ديسکوها ولو باشند و بچه‌های مزاحم نميگذارند، برای همين هم «گاهی» اونها رو خفه ميکنند و نعششون رو در زباله‌ها ميندازند يا بهشون اونقدر گرسنگی ميدند تا بميرند. اينه که براشون به عنوان يه نکتهء عجيب و تازه جالبه که ببينند در کشوری پدر و مادر بچه‌هاشون رو دوست دارند! صدالبته اينها رو نسرين خانم به اين صورت ننوشته، اما همونطور که گفتم، با خوندن مطلب چنين تصوری به آدم دست ميده.

همين چند روز پيش در خبرها خونديم که مردی در زاهدان دختر نوجوونش رو به دست خودش سنگسار کرده. جنايت هولناکی که عاملش يک ترکيب غم‌انگيز از جنون پارانويا و تلقينات فرهنگ اسلاميه. در صفحهء حوادث روزنامه‌ها و خبرگزاريها با نمونه‌های بيشماری از کشته شدن کودکان توسط والدين مواجه ميشيم و کودک‌آزاری نه تنها يک معضل بزرگ و حاد در ايرانه، بلکه متأسفانه هيچ مرجع قانونی به پيگيری ضرب و شتم و آزار و قتل کودکان ترتيب اثر کافی نميده. دربارهء «کودک کار» که گمونم لازم نباشه توضيح بدم. سالهاست که فرياد حاميان حقوق کودک در ايران و جهان از اين وضع به هوا بلنده. در ايران جان کودک به معنی واقعی کلمه متعلق به والدينه (در واقع به پدر) و قانون برای حفظ حقوق کودکان از اختيار چندانی برخوردار نيست. از مجازات اعدام برای کودکان و نوجوانان هم که به اندازهء کافی خونده‌ايم و شنيده‌ايم.

اين وضع کودکان در جامعهء ايرانه و همه‌امون ميدونيم. در آلمان هم احتمالاً همه‌امون خبر داريم که قوانين سفت و سختی برای حمايت از حقوق کودکان وجود داره و ضرب و شتم و آزارشون با مجازاتهای سختی روبه‌رو ميشه. پدر و مادرهايی که طبق گفتهء نسرين خانم بچه‌هاشون رو کشته‌اند يا به اونها آزار جدی رسونده‌اند همه بلااستثنا به مجازات زندان محکوم شده‌اند، ضمن اينکه حساسيت جامعه در قبال چنين جنايتهايی فوق‌العاده زياده و تحت پوشش خبری وسيعی قرار ميگيرند. کار کردن بچه‌ها به شدت تحت نظارت و کنترله و سن مجاز و ساعاتش محدوده. قانون حتی پدر و مادرها رو موظف به پرداختن پول‌توجيبی به بچه‌ها کرده. از نظر حقوقی مجازات کودکان و نوجوانان تا سن ۲۱ سالگی کاملاً با بزرگسالان فرق ميکنه (سوای اينکه خوشبختانه در آلمان مجازات اعدام خيلی وقت پيش ورافتاده). درسته که جوامع حامی حقوق کودکان هنوز به بعضی از قوانين و شرايط آلمان اعتراض دارند، اما به هر حال وضع بچه‌ها در آلمان از نظر اجتماعی و حقوقی با ايران به زحمت قابل مقايسه است.

حالا ميرسيم به وضعی که بچه‌ها در چهارديواری خونه‌ها دارند. مادر ايرانی طبق فرهنگ خاص خودش دوست داره که بچه‌اش رو از صبح تا شب ببوسه و بچلونه و قربون‌صدقه‌اش بره. «الهی من دورت بگردم»، «درد و بلات بخوره توی سرم»، «تصدقت بشم ايشالا»، «قربون قد و بالات برم الهی» از قربون‌صدقه‌های پيش پا افتاده و روزمرهء مادر ايرانی هستند. اگه بخواهيم اين قربون‌صدقه‌ها رو به آلمانی ترجمه کنيم، خنده‌دار و بيمعنی ميشن. مادر آلمانی هم بچه‌اش رو ميبوسه و بهش محبت ميکنه، اما طبق فرهنگ خاص خودش. معنيش اين نيست که پس بچه‌اش رو کمتر از مادر ايرانی دوست داره. اين رو هم نبايد فراموش کرد که اگر همون بچهء ايرانی شيطنتی کنه، با کتک حسابی (و بدون مجازات قانونی) و فحش و نفرينهايی روبه‌رو ميشه که هر مادر آلمانی رو وحشت‌زده ميکنه. «به زمين گرم بخوری»، «جز جيگر بزنی»، «جوونمرگ بشی»، «الهی جلو چشمام پرپر بزنی» و غيره، ضمن اينکه البته در اغلب موارد چندان جدی نيستند، نشون ميدند که مادر ايرانی به طور کلی به مبالغهء لفظی علاقه داره. دست به لنگه‌کفش و دمپايی شدنش هم بد نيست.

در عين حال مادر آلمانی طبق همون فرهنگ خاص خودش، معمولاً به بچه‌اش به عنوان يک فرد مستقل احترام بيشتری ميگذاره. بچه در فرهنگ آلمانی جزو اموال غيرمنقول پدر و مادر به حساب نمياد که باهاش هر رفتاری که دوست دارند بکنند. اجازه‌اش رو هم ندارند. هر بچه‌ای بسته به شرايط مالی و طبقاتی والدين از يه محيط خاص خودش برخورداره، حالا ممکنه اتاق مخصوص خودش داشته باشه يا اين اتاق رو با خواهر و برادرهاش قسمت کنه، اما دست کم يه گوشه‌ای برای خودش داره. به حقوق فرديش احترام بيشتری گذاشته ميشه. دقيقاً به همين دليل که بچه خرج داره، زحمت داره، مسئوليت داره و به دنيا اومدنش زندگی پدر و مادر رو زير و رو ميکنه، خيلی از زوجها از خير بچه‌دار شدن ميگذرند و هيچ اشکالی هم نداره. مثل ايران نيست که پدر و مادرهای زوج شيش ماه بعد از عروسی شروع کنند به غر زدن که «پس نميخواين ما رو نوه‌دار کنين؟ عيب از کدومتونه؟!» فرهنگ «هر آنکه دندان دهد نان دهد» هم رواجی نداره و کسی که از پس تأمين مالی بچه‌ها برنياد، معمولاً سعی ميکنه که بچه‌دار نشه، به خصوص که خانواده‌های فقير اما پربچه از وجههء اجتماعی خوبی برخوردار نيستند و بهشون اصطلاحاً لقب آسوسيال ميدن که ميشه گفت در لفافه معنی بی‌فرهنگ و لمپن داره. پس اگر کسی بچه‌دار ميشه، در اغلب موارد واقعاً بچه رو ميخواد و پی مسئوليتها و خرجها و محروم موندن از «تفریحات اجتماعی که بزرگسالان به آن سرگرمند» رو به تنش ماليده و آگاهانه بچه‌دار شده، نه برای راضی کردن پدر و مادر و ساکت کردن غرغرهای والدين شوهر.

اينجوريه که من به خصوص به اين جمله از مقالهء نسرين عزيز اعتراض دارم: . «[آلمانيها در اين فيلم] بچه‌ها را می‌بینند که در مرکز توجه قرار دارند، برعکس آلمان که در حاشیه‌اند و بیشتر پیرامون مزاحمت‌هاشان گفت‌وگو می‌شود برای پیشرفت‌های علمی و اجتماعی زن و برای آسوده و بی [بند] و بار زیستن زن و شوهر.»

نه، به نظر من بچه‌ها در ايران در مرکز توجه قرار ندارن، داخل آدم به حساب نميان، جدی گرفته نميشن، نه در خانواده‌ها و نه در جامعه و سياست به طور کلی، حتی اگر در فيلم «آواز گنجشک‌ها» چنين تصوری برای تماشاچی به وجود بياد. درسته، در آلمان هم در مرکز توجه قرار ندارند، اما اونطور که نسرين خانم گفته در حاشيه هم نيستند. اتفاقاً من تا به حال هرگز جايی در رسانه‌های آلمانی نديده‌ام و نشنيده‌ام که کسی واقعاً بچه‌ها رو «مزاحم» خونده باشه. اغلب حرف سر اينه که بايد به تربيتشون رسيد، بايد سيستم آموزشی رو بهبود بخشيد، بايد به مادرها امکانات بيشتری برای تلفيق کار کردن در بيرون از خونه و به عهده گرفتن وظايف مادری داد… اگر بخواهيم جنايتهايی رو که در حق کودکان در آلمان شده پايه‌ای برای برداشتمون از رفتار جامعهء آلمانی در قبال کودکان بدونيم، بايد همون نتيجه رو خيلی شديدتر از وضع ايران بگيريم، با توجه به نمونه‌هايی مثل اون مردی که برای گذران زندگی دست بچه‌اش رو جلوی چشم عابرين زير چرخ ماشين ميگذاشت و هيچکدوم از اون عابرين ايرانی بچه‌دوست جرأت نکرد اعتراضی کنه، يا پدران و مادران فراوونی که در ايران بچه‌هاشون رو گرسنگی داده‌اند، با گاز‌انبر و وسائل ديگه به جونشون افتاده‌اند، سنگسارشون کرده‌اند و يا سرشون رو گوش تا گوش بريده‌اند.

مشکلات اقتصادی و اجتماعی آلمان در سالهای اخير باعث شده که آمار بچه‌هايی که هر سال به دنيا ميان رکود زيادی داشته باشه و نگران‌کننده باشه، اما از ديد من وضع اون بچه‌هايی که به دنيا ميان و طرز تفکر والدينشون، با وجود سرد بودن نسبی فضای اجتماعی آلمان در برابر اونها، به اين افتضاحی که نسرين خانم بيان کرده نيست، حتی اگر چنين تصوری باب ميل ما ايرانيها باشه و خوش‌خوشانمون بشه که بالأخره در يک زمينه نسبت به اروپاييها برتری داريم!

نوشته شده در فيلم و تلويزيون, آلمان, ايران | 20 دیدگاه »

بازی وبلاگی – تلويزيون

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در نوامبر 15, 2007

با آبونمان کانالهای ديجيتال برامون ماهی دو شماره از يک مجلهء تلويزيونی به اسم TV Digital هم ميفرستند که فهرست برنامه‌ها رو چاپ ميکنه و ميشه برای اطلاع از زمان پخششون بهش مراجعه کرد. در هر شماره از يک چهرهء معروف تلويزيونی ميخوان که به يک سری سؤالهای ثابت دربارهء عادات تلويزيونيش جواب بده. من اين پرسشها رو کمی ايرانيزه! کرده‌ام و ازشون يه بازی وبلاگی ساخته‌ام که اميدوارم با استقبال رفقا روبه‌رو بشه:

۱) زيباترين خاطرهء تلويزيونی شما چيست؟
۲) آخرين فيلمی که شما را به گريه انداخت کدام بود؟
۳) کدام کمدين تلويزيونی شما را بيشتر می‌خنداند؟
۴) دوست داريد با کدام هنرپيشه جلوی دوربين بايستيد؟
۵) به نظرتان کدام بوسهء سينمايی زيباترين بوده است؟
۶) دوست داريد کدام جمله را در اخبار تلويزيونی بشنويد؟
۷) فکر می‌کنيد تکرار کدام برنامه ضروريست؟
۸) خنده‌دارترين سوتی تلويزيونی که ديديد کدام بوده است؟
۹) حاضريد کدام کارآگاه تلويزيونی را برای خود استخدام ‌کنيد؟
۱۰) دوست داريد به کدام شوی تلويزيونی دعوت شويد؟
۱۱) محبوبترين برنامهء تلويزيونی شما کدام است؟
۱۲) چه ايده‌ای برای يک شوی تلويزيونی سرگرم‌کننده به نظرتان می‌رسد؟
۱۳) موسيقی پاپ را ترجيح می‌دهيد يا موسيقی سنتی را؟
۱۴) فيلم هنری را ترجيح می‌دهيد يا فيلم هاليوودی را؟
۱۵) محبوبترين برنامهء مخصوص کودکان شما کدام است؟

اين هم جوابهای خودم:

۱) زيباترين خاطرهء تلويزيونی شما چيست؟
ظهر جمعه‌ها، بعد از همراهی بابا به چلوکبابی و گرفتن يک قابلمه پر چلوکباب و يک جعبه نوشابه، برنامهء کودک نگاه کردن و بعدش هم فيلم سينمايی ريش‌قرمز برای هزارمين بار…

۲) آخرين فيلمی که اشک به چشمهای شما نشاند کدام بود؟
Ratatouille، اونجا که اگو ياد بچگيهاش ميفته (من خيلی اشکم دم مشکمه خوب!).

۳) کدام کمدين تلويزيونی شما را بيشتر می‌خنداند؟
از کمدينهای تلويزيونی چندان خوشم نمياد، جز شايد ميشائل ميترماير و روديگر هوفمن. کابارتيستها رو ترجيح ميدم، مثل برونو يوناس و اوربان تريول و غيره. در ايران کمدينهای فعلی رو نميشناسم، قديمها از دست مهندس بيلی (حسن خياطباشی) خيلی ميخنديدم.

۴) دوست داريد با کدام هنرپيشه جلوی دوربين بايستيد؟
والا معروف باشه، کوفت باشه! يعنی به شما اگه بگن برو با فلان هنرپيشهء شهير فيلم بازی کن، حالا اگه حتی ازش خوشت هم نياد (مثلاً ديويد هاسلهوف!)، ميتونی بگی نه؟ اما خوب، اگه قرار باشه با ال پاچينوی عزيز بازی کنم، حتی اگه در تمام مدت ساخت فيلم يه کلمه هم باهاش حرف نزنم، خودم رو از ذوق ميکشم!

۵) به نظرتان کدام بوسهء سينمايی زيباترين بوده است؟
راستش من آدم خشن و بی‌احساسی هستم و برای همين هم موقع ماچ و بوسه معمولاً بيشتر حوصله‌ام سر ميره که چقدر کشش ميدين، برين سر بقيهء داستان فيلم! اما از بوسهء آخر فيلم آملی خوشم اومد. رمانتيک بود و ملچ و مولوچ هم نداشت.

۶) دوست داريد کدام جمله را در اخبار تلويزيونی بشنويد؟
ايران امروز اعلام کرد که با اجرای قطعنامه شورای امنیت سازمان مل مبنی بر توقف کامل غنی‌سازی اورانيوم موافقت می‌کند (بس که به مرگ گرفتنمون به تب راضی شديم…).

۷) فکر می‌کنيد تکرار کدام برنامه ضروريست؟
در تلويزيون آلمان ضرورت تکرار برنامهء Dingsda رو به شدت احساس ميکنم. يه مسابقهء تلويزيونی بود که چند تا آدم معروف رو مياوردند تا کلمه‌های مختلف رو حدس بزنند. توصيف کلمه‌ها رو بچه‌های کوچيک با همون زبون بچگانه‌اشون به عهده ميگرفتند (اسم ورژن اصليش در آمريکا Child’s play بود). مبلغ جايزه صرف يه پروژهء خيريه برای بچه‌ها ميشد. خيلی بانمک بود.

۸) خنده‌دارترين سوتی تلويزيونی که ديديد کدام بوده است؟
يه دفعه نميدونم چرا يه خانم مجری تلويزيون وسط اخبار خنده‌اش گرفته بود و هر کاری ميکرد نميتونست جلوی خنده‌اش رو بگيره، تا جايی که اشکش دراومده بود. من هم پابه‌پای اون مردم از خنده، بدون اينکه بدونم جريان چيه.

۹) حاضريد کدام کارآگاه تلويزيونی را برای خود استخدام ‌کنيد؟
کميسر بک، قهرمان يه سريال جنايی سوئدی به همين اسم. اما بدم هم نمياد که يه دفعه دکتر هاوس معاينه‌ام کنه، کارش خيلی شبيه کارآگاههاست. حتماً سردرمياره که چه مرگمه.

۱۰) دوست داريد به کدام شوی تلويزيونی دعوت شويد؟
يه شوی پرسابقه در تلويزيون آلمان هست به اسم !Zimmer Frei (اتاق خالی) که يه اتاق خالی در يه خونهء مشترک خيالی دارند و هر بار يه آدم معروف رو دعوت ميکنند و باهاش مصاحبه ميکنند و بازيهای خنده‌دار انجام ميدند، که ببينند آيا به درد همخونه شدن ميخوره؟ آخر برنامه تماشاچيها رأی ميدن که اتاق بهش داده بشه يا نه. مجريهاش رو دوست دارم. آدمهای جالبی هستند.

۱۱) محبوبترين برنامهء تلويزيونی شما کدام است؟
در حال حاضر سعی ميکنم سريالهای Dr. House و Boston Legal رو از دست ندم.

۱۲) چه ايده‌ای برای يک شوی تلويزيونی سرگرم‌کننده به نظرتان می‌رسد؟
فرق نميکنه چه جور شويی باشه، فقط ملا حسنی امام جمعه ارومیه رو بکنيد مجريش. حسابی سرگرم ميشيم.

۱۳) موسيقی پاپ را ترجيح می‌دهيد يا موسيقی سنتی را؟
صدالبته سنتی.

۱۴) فيلم هنری را ترجيح می‌دهيد يا فيلم هاليوودی را؟
دروغ چرا، هاليوودی.

۱۵) محبوبترين برنامهء مخصوص کودکان شما کدام است؟
برای من هميشه مجموعهء پلنگ صورتی سلطان برنامه‌های زمان کودکيم ميمونه!

همهء خواننده‌ها رو به اين بازی دعوت ميکنم. لطفاً هر کی شرکت کرد خبرم کنه که جوابهاش رو بتونم بخونم.

نوشته شده در فيلم و تلويزيون | 4 دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مه 1, 2006

اين چند وقته هر بار که يه وبلاگ متعلق به بلاگ‌اسپات رو باز ميکنم، اول صفحهء خالی نشون داده ميشه و بايد يک بار ريفرش کنم تا محتوای صفحه داونلود بشه. کسی ميدونه عيب از کجاست؟


امروز ميتونيد به سيزدهمين برنامهء راديو غربتستان گوش بديد که دربارهء موسيقی راک دههء شصت و هفتاده. اميدوارم از شنيدنش لذت ببريد.از اونجايی که خيلی از دوستان بعد از انتشار يه برنامهء جديد پيام ميدند که برنامهء قبلی رو هنوز نشنيده‌اند، از اين به بعد برنامه‌های جديد رو هر دو هفته يک بار پخش ميکنم تا فرصت کافی برای همه وجود داشته باشه که برنامه رو داونلود کنند (هرچند که گمون ميکنم معمولاً بايد يک هفته هم بس باشه!). فضای کافی برای عرضهء آرشيو برنامه‌ها در دسترسم نيست و فاصلهء زمانی طولانيتر راه حل خوبی خواهد بود. دست کم ديگه زبونم در برابر اونهايی که خواب ميمونند و آرشيو طلب ميکنند درازه! برنامهء راديوی راست‌راستکی هم فقط يک بار پخش ميشه و اگه کسی در زمان پخشش وقت گوش دادن نداشته باشه، اون رو تکرار نميکنند. پس زياد غر نزنيد!


در جواب سؤال يکی از دوستان اسم بعضی از فيلمهايی رو که اين هفته ديده‌ام اينجا مينويسم. چندتا رو قبلاً هم ديده بودم و تکراری بوده‌اند.Resident Evil: Apocalypse
The Forgotten
The Princess Diaries 2: Royal Engagement
Calendar Girls
The Cooler
Blade: Trinity
Alien 3
The Incredibles
Mrs. Winterbourne
Terminal
Pieces Of April
Miss Congeniality 2: Armed and Fabulous
French Kiss

و چندتای ديگه که الآن يادم نمياد. صورتکها نشون ميدند که تا چه حد از فيلم خوشم يا بدم اومده.


آها راستی روز کارگر به همهء کارگرهای دنيا، حتی اونهايی که فعلاً بيکار هستند، مبارک باشه.

نوشته شده در فيلم و تلويزيون, راديوجات | بیان دیدگاه »

عشق فيلم

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در آوریل 24, 2006

اولين خاطره‌ام از فيلم سينمايی مربوط ميشه به حدود سه سالگيم. بابا يه پروژکتور داشت که باهاش يه فيلم سياه و سفيد عهد بوق رو روی ديوار اتاق نهارخوريمون ديديم. مهمون هم داشتيم، اما يادم نيست چه کسانی بودند. مهم هم نيست. مهم خود فيلمه که اون هم نه اسمش به خاطرم مونده، نه اينکه مال کدوم کشور بود. دربارهء مردی بود که در زير نور ماه شب چهارده به گرگينه تبديل ميشد و خون ميريخت. آخرش که مردم با مشعل و تفنگ و داس و بيل و کلنگ به دنبالش افتادند و محاصره‌اش کردند و کشتندش، دوباره به يه آدم معمولی تبديل شد و آه از نهاد من براومد که چرا کشتيدش؟ حالا ديديد که يه آدم معمولی بود و گناه داشت؟

اولين خاطره‌ام از خود سينما برميگرده به جنگ ستارگان (قسمت اول که حالا شده قسمت چهارم!) که يکی از عزيزترين خاطره‌هامه. چهار سالم بود. همراه بابا و مامان و داييم و خانواده‌اش رفته بوديم سينما و از اونجايی که در تهران زندگی نميکردند و اونها رو دير به دير ميديديم، لذت منحصر به فردی بود که همه‌امون دور هم جمع شده باشيم و تازه من کنار پسرداييم که يکی دو سال از خودم بزرگتر بود و جونم براش درميرفت بنشينم و نگاه کنم که چطور سفينه‌های جنگنده در فضا ويراژ بدن و منفجر بشن و دهن من از تعجب باز بمونه و برای بقيهء عمرم شيفتهء داستانها و فيلمهای علمی – تخيلی باشم.

يکی از دوستان پدرم درست بغل سينما شهر فرنگ يه ويدئوتک داشت و ازش فيلمهای اون موقع رو ميگرفتيم و نگاه ميکرديم که همون موقع هم بهترين سرگرمی من بود. بعد که انقلاب شد و ويدئوتکها به اجبار تعطيل شدند، ديگه بايد از اينور و اونور به زحمت فيلم پيدا ميکرديم که اغلب دوبله هم نشده بودند. يادمه يه آقايی که هفته به هفته برامون فيلم مياورد، ليستی داشت که بيشترش از فيلمفارسی و فيلم هندی و يا فيلمهای قديمی تشکيل شده بود. البته از هيچی بهتر بود، اما نميشد گفت که ميتونستم اونجور که دلم ميخواست فيلم ببينم و خوش بگذرونم. سينما هم که همه‌اش يا فيلمهای وطنی، اون هم دربارهء جنگ و خون و شهادت و امام زمان نشون ميداد، يا اگر هم تصادفاً گذر يه فيلم اروپايی به سينما ميفتاد آنچنان سانسور شده بود که اصلاً سر وته نداشت. درست مثل امروز، با اين تفاوت که فيلمهای آمريکايی بالکل ممنوع بودند. گاهی با بچه‌ها به سينما گلديس کوچک در يوسف‌آباد ميرفتم که اکثراً فيلم کارتونی داشت (گمونم بعد از انقلاب اسمش شده بود گلريز).

وقتی اومدم آلمان، بعد از جابه‌جاييهای اوليه، همين که مشخص شد در اون قصبه‌ای که بوديم مدتی موندگار شده‌ايم و تلويزيون و دستگاه ويدئو خريديم، با شوق و ذوق به ويدئوتک کوچيکی در نزديکی رفتم که فيلم کرايه کنم. ويدئوتک خونوادگی نبود، يعنی به علت تنگی جا قسمت مجزايی برای فيلمهای بزرگسالان نداشت، اينه که عضويت و حتی ورود برای افراد زير ۱۸ سال ممنوع بود. من اين رو نميدونستم و تابلوی بزرگی که بالای در زده بودند رو هم نديده بودم. وقتی گفتم که ميخوام عضو بشم، ازم کارت شناسايی خواستند. خوشبختانه کارتم رو فراموش کرده بودم! توی کيف پولم گشتم و ديدم که کارت حساب بانکيم همراهمه و بی‌خبر از همه جا گفتم: روی اين هم اسمم رو نوشته‌اند، ميشه با اين کارت هويتم رو ثابت کنم و عضو بشم؟ آقاهه يه خرده فکر کرد و شونه‌ای بالا انداخت و گفت باشه. بعدها تازه فهميدم که اگه کارت شناساييم رو نشون داده بودم و تاريخ تولدم رو ديده بود، به عنوان عضو قبولم نميکرد. اينجا هم يکی از موارد معدودی بود که قيافهء مسنتر از سن و سال واقعيم به کارم اومد.

اما عجب کيفی داشت! سالها دوری از بازار فيلم بين‌المللی بايد جبران ميشدند! هر هفته روزهای شنبه چهار پنج تا فيلم کرايه ميکردم و تا دوشنبه با خونواده ميديدم. سينما هم زياد ميرفتم. گاهی که وقت داشتم بعدازظهر تنهای تنها به سينما وارد ميشدم و شب بيرون ميومدم، از اين فيلم به اون فيلم. مأمور کنترل بليت اولها چپ‌چپ نگاهم ميکرد و لابد از خودش ميپرسيد اين دختره از کدوم تيمارستان فرار کرده، اما به تدريج برای اون هم عادی شد.

هنوز هم به ندرت پيش مياد که شب سر بر بالين بذارم و در طول روز دست کم يک فيلم نديده باشم. خودم ميدونم که اين اعتياد به فيلم هم يکی از عوارض جنبی تمايلم به فرار از واقعيتهاست، اما اصلاً نميتونم مجسم کنم که ميشه بدون غرق شدن در اين دنياهای خيالی هم زنده موند. تازه اين دنياها اونقدرها هم خيالی نيستند. فيلمها هم داستان زندگی آدمها رو تعريف ميکنند، حتی اگه بعضی از عناصرشون وجود خارجی نداشته باشند يا در به تصوير کشيدن ماجراها اغراق کنند. به قول معروف: فيلم يعنی زندگی، اما قسمتهای خسته‌کننده‌اش رو حذف کرده‌اند.

نوشته شده در فيلم و تلويزيون, قديم و نديم | بیان دیدگاه »

کيف پول

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 2, 2006

اولين کيف پولی که داشتم، بايد حدود پنج شيش ساله بوده باشم، از اين چرميهای قديمی بود که شکل کيسه بود و بالاش يه قسمت فلزی با دو تا گيره که به هم گير ميکرد و بسته ميشد و فشار ميدادی که از هم باز بشه. رنگش هم معمولاً سبز بود يا قرمز. هميشه يکی دو تومن پول خرد توش بود که باهاش بستنی و قاقالی‌لی بخرم. بعدش، ده يازده ساله بودم، يه چيز کيسه‌مانند کوچولوی چرمی قهوه‌ای روشن بود با کمی نقش و نگار که نميدونم از کجا داشتمش. به هر حال اون رو نو نخريده بودم. آها، دوستم بهم داده بود. گفته بود هنديه و جنسش از پوست فيله. چرم خيلی نرم و نازکی بود. ميدونستم که اون «پوست فيل» رو الکی گفته، اما خوشم ميومد ازش. هيچ جيب اضافه‌ای نداشت. يه دکمه جلوش ميخورد و فقط وقتی ميشد توش اسکناس گذاشت که پنج شيش بار تاش ميکردی. چند تا هم سکه توش جا ميشد. توی خيابون از جيب کاپشنم افتاد و گمش کردم. دلم خيلی سوخت.

بعدش که رفتم به مدرسهء راهنمايی، از اين کيف‌پولهای پلاستيکی مد شده بودند که دو بار تا ميخوردند و يه طرفشون يه نوار چسبون بود و با يه صدای خرچ! باز ميشدند و رنگشون هم اون موقعها ترجيحاً زرد يا سبز يا سرخابی يا آبی و در هر صورت نئونی جيغی بود. سياهشون هم بود البته، با تزيين طلايی يا نقره‌ای. ممکن بود يه چرت و پرتی هم با حروف لاتين روش نوشته شده باشه يا عکس کارتونی داشته باشه که ديگه نور علی نور بود. الآن که فکر ميکنم خودم هم مونده‌ام که چطور اين چيزهای وحشتناک رو دستمون ميگرفتيم و تازه خوشمون هم ميومد.

اون موقعها توی کيف پولم چند تايی اسکناس پيدا ميشد که مقدارشون بستگی داشت به اينکه چقدر بابا يا مامان رو تيغيده باشم و آيا آت آشغالی چشمم رو گرفته باشه که پول بيزبون رو براش آتيش زده باشم يا نه. ممکن بود يهو همه‌اش رو بدم بالای کتاب، که اين بهترين حالتش بود. وگرنه برای يه گل سينه با عکس مدونا و يا يک مچ‌بند کشی که به زودی چرک ميشد و روش با خودکار مينوشتم love يا cool يا يه مزخرف ديگه‌ای که اون رو «اسيدی»تر از قبل بکنه و يا بند کفش نايکی ساقه‌بلند در همون رنگهايی که قبلاً ازشون سخن رفت يا پوستر سيلوستر استالونه يا چيزهای خيلی باحال شبيه اين خرج ميشد. البته اسباب‌بازيهای کوچيک و خرت و پرت کاردستی برای بچه‌ها (خواهر و برادرهام که اون موقع کوچيک بودند و هميشه چشم‌به‌راه که من براشون يه چيزی بيارم) فراموشم نميشد. غير از پول توی کيف چيز خاصی نبود جز احتمالاً چند تا عکس‌برگردون مدونا و مايکل جکسون و گروه دورن دورن يا يکی دو تا کاغذپاره حاوی ياداشتهای هول‌هولکی با خط اجق وجق.

وقتی اومدم به آلمان، شکل و اندازهء کيف پول تغيير زيادی نکرد، فقط رنگها يه کم ملايمتر شده بودند و ديگه نوشتهء روش با خط لاتين فقط مارک کيف رو نشون ميداد و چيز باحالی نبود و نه پز داشت، نه عکس‌برگردون. فرق ديگه‌اش در اين بود که حالا کيف رو ميذاشتم توی جيب عقب شلوارجين تنگم و در صورت لزوم ميکشيدمش بيرون و با خودم فکر ميکردم چقدر اينجوری راحته که آدم شلوار جين پاش باشه و کيفش رو بذاره توی جيبش و دستهاش و پاهاش و موهاش و اصولاً تنش آزاد باشن و بتونه راحت راه بره و درگير اون مانتوی نکبت و روسری نکبتتر نباشه. محتوای کيف هم تغيير کرده بود و حالا توش ليست خريد و بن صندوق فروشگاهها پيدا ميشد و چندتايی اسکناس خارجکی که خيلی زود به شکل و شمايلشون عادت کرده بودم و به ندرت برای آت آشغال آتيششون ميزدم، چون برای به دست آوردنشون خودم چندين ساعت سر پا ايستاده بودم و عرق ريخته بودم و کار کرده بودم.

يه بار رفتم توی تلفن عمومی (اون موقعها فقط آدمهای خرپول تلفن همراه داشتند که تازه لازمهء اون هم به همراه بردن يه چمدون گندهء سنگين بود) که به دوستم زنگ بزنم و کيف پولم رو گذاشتم بالای تلفن و حرفم که تموم شد و گوشی رو گذاشتم کيفه رو همونجا فراموشش کردم. بدبختانه تازه حقوقم اومده بود و رفته بودم بانک و تمام پول رو گرفته بودم که صورت‌حسابهام رو بدم و بقيه‌اش رو بريزم به حساب مامان. يعنی بيشتر از ۱۵۰۰ مارک اون موقع توش بود. از خيابون که رفتم پايين يادم افتاد و بدو برگشتم، اما دير شده بود و ديدم نيست. گمونم چند تا بچه پيداش کرده بودند. روی يه ورق شماره تلفنم رو نوشتم و چسبوندم به ديوار باجه و خواهش کردم که يابنده برش گردونه و مشتلق هم بگيره. روز بعد يه بار يکی زنگ زد و حرف نزد و قبل از اينکه گوشی رو بذاره صدای خندهء خفهء يکی دو تا بچه رو شنيدم. خوب، خودکرده را تدبير نيست. اما پدرم دراومد تا اون ماه گذشت.

بزرگتر که شدم و محدودهء عملياتم از دهی که در اون زندگی ميکرديم و شهر نزديکش خارج شد، بايد حواسم بود که پاسپورتم رو هميشه همراهم داشته باشم. اينجا قانونه که از ۱۶ سال به بالا موظفی اگه پليس به هر دليلی جلوت رو گرفت مدارک شناساييت رو همراهت داشته باشی. حالا کارت شناسايی يا گواهينامه يا هر چی. تا وقتی که همون نزديکيها ميپلکيدم زياد مهم نبود، اما وقتی شروع کردم به زندگی مجردی بايد يه فکر به حال اين مسئله ميکردم. فقط پاسپورت داشتم. پاسپورت هم چيز گنده‌ای بود و هيچ جور توی کيف پول جا نميشد. مجبور شدم از فايلوفکس استفاده کنم. يه کيف کتابی سياه چرمی بود با ابعادی حدود ۲۰ در ۱۵ سانت که دورش زيپ ميخورد و توش از تقويم و دفتر ياداشت و کتابچهء تلفن گرفته تا ماشين حساب و خودکار تعبيه شده بود و چند تا جيب اضافی داشت که دوباره يه زيپ اضافی ميخورد و ميشد پول گذاشت توش، حتی پول خرد، و پاسپورتم هم اون لابه‌لاش جا ميشد. حتی روش يه جيب اضافی داشت برای تلفن همراه که ديگه رواج پيدا کرده بود. خيلی زود اين فايلوفکس يه چيز خيلی مهم و محوری توی زندگيم شد و هميشه دم دستم و همراهم بود. يه کيف دستی هم داشتم که اندازه‌اش با گذشت زمان هی بزرگتر شده بود و وزنش سنگينتر و شتر با بارش اون تو گم ميشد. اما اگه يه چيز واجب و مهم لازم داشتم، سوای ماتيک و آب‌نبات و موچين و قيچی و تامپون و قرص سردرد و برس و سنجاق قفلی و کش مو و چيزهای ديگه‌ای که توی کيفم چرخ ميخوردند، کافی بود دستم رو بکنم توش و فايلوفکس رو بيرون بکشم.

همين وضع بود تا تابعيت آلمانی گرفتم. با داشتن يه کارت شناسايی کوچيک جمع و جور ديگه بهانه‌ای برای اينور و اونور کشيدن فايلوفکس وجود نداشت. مامان برام يه کيف از همون نوع گنده به رنگ آبی نفتی خريده بود که يه کيف پول همرنگ همراهش داشت از همون جنس. از کيف استفاده کرده بودم و حسابی کهنه شده بود، اما کيف پول هنوز نو و دست‌نخورده بود. با فايلوفکس برای هميشه وداع کردم و آت‌آشغالهام رو گذاشتم توی کيف پول. صحبت پنج سال پيشه.

اين کيف پول که همراهم باشه، ديگه فقط دسته‌کليدم رو لازم دارم و تلفن همراهم و سيگار و فندکم رو. اگه مدت بيشتری بيرون باشم، يا مثلاً سر کار، ميذارمش توی يه کيف‌دستی نسبتاً کوچيک که سوای واجباتی که گفتم حاوی دستمال کاغذی و ماتيک و خودکار هم هست. ديگه هيچوقت از اون کيفهای کيسه‌شکل سنگين که کت و کول آدم رو از کار ميندازند به روی شونه نخواهم انداخت. هر چی لازم دارم توی کيف پولم هست. کارت شناسايی، کارتهای بانک، کارت بيمهء اجتماعی، کارت بيمهء بيماری، کارت عضويت ويدئوتک، گواهينامه، عکسهای عزيزانم، پنج شيش تا از کارت‌ويزيتهام، تمبر پستی و توده‌ای از ليستهای خريد و بنهای پرداخت صندوق که هر از چندگاهی سواشون ميکنم و اونهايی که لازم نيستند رو دور ميريزم و به همون نسبت هم قطر کيف پولم کلی کمتر ميشه. گاهی حتی پول هم توش هست.

احتمالاً لازم نيست توضيح بدم که بعد از پنج سال کيف بدبخت چه قيافه‌ای پيدا کرده. درزهاش ساييده و نخ‌نما شده‌اند. خوشبختانه رنگش تيره است، وگرنه معلوم بود که حسابی پرلکه‌ و کثيفه. اما سوای قيافه واقعاً ازش راضيم و از نظر کارکرد هنوز آخ هم نگفته. با اين حال امروز به اين فکر افتادم که شايد بهتر باشه يه کيف پول نو بخرم. وقتی موقع خريد دستم ميگيرمش که ازش پول دربيارم آبروم ميره! رفتم به قسمت کيف‌پولهای فروشگاه. بدون اغراق حدود ۸۰-۷۰ مدل و رنگ متفاوت اونجا گذاشته بودند برای انتخاب و بدون اغراق همه‌اشون رو وارسی کردم، اما از هيچکدوم خوشم نيومد که نيومد. آخه ميخوام مثل کيف پول فعليم باشه. از همه بهتر اينه که اصلاً خود کيف پول فعليم باشه، فقط نو و ترتميز. از اونجايی که آدم واقع‌بينی هستم و ميدونم احتمال پيدا کردن چنين چيزی کمه، دلم ميخواد که دست کم تا حدودی بهش شبيه باشه. رنگ و شکلش زياد زشت نباشه، مدلش پيرزنی يا بچگونه نباشه، جای پول‌خرد زيپ‌دار داشته باشه، نه دکمه‌ای و تنگ و ترش، کارت شناساييم و بقيهء کارتها و آت و آشغالها توش جا بشن، و برای باز کردن و بيرون کشيدن چيز مورد نظر احتياج به دورهء آموزشی يک ساله نباشه. فکر ميکنيد چنين کيفی پيدا کردم؟ زهی خيال باطل! هرکدومشون يه عيب و علتی داشتند. يکيشون که قابل‌تحملتر بود و تا حدودی گزينه‌های من رو داشت روش يه گل چرمی با تزيين فلزی زده بودند که آنچان بدترکيب بود که انگار اون رو از خود ميدون شوش وارد کرده باشند و کنده‌بشو هم نبود. آخرش دست از پا درازتر و با همون کيف‌پول کهنهء خودم به خونه برگشتم. اصلاً ميدونين چيه؟ خراب که نشده هنوز. نخهای کوتاهی که به درزهاش آويزونند رو قشنگ از ته قيچی ميکنم و ميندازمش توی ماشين رختشويی. شايد تميز بشه و چند سال ديگه کار کنه!

نوشته شده در فيلم و تلويزيون, زمين و زمان | بیان دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در فوریه 12, 2006

به مناسبت جشن ولنتاين و روز عشاق برنامهء اين دفعهء راديو غربتستان کمی طولانيتر و به قول آوای دل عشقولانه‌تره. برنامهء بعدی دوقسمتی خواهد بود و تنها به يک گروه خيلی معروف اختصاص داره که اونها هم مثل بيتلها ده سال فعاليت داشتند: ABBA. اين رو از حالا ميگم، چون کچلم کرديد بس که سراغشون رو گرفتيد.


به جان عزيزتون جواب ميده اين فهرست اخلاق وبلاگی! دو نفر که در جواب ايميلهای گروهيشون چند بار نامه نوشته بودم و التماس و تمنا که خواهش ميکنم ديگه برام از اين ايميلها نفرستيد و انگار نه انگار، با رجوع به فهرست برای اولين بار بلافاصله واکنش نشون دادن و عذرخواهی کردن و قول دادن ديگه برام نفرستن!از طرف ديگه گمونم همه من رو از ليست ياهومسنجرشون انداخته‌اند بيرون که خيالشون از جانب دردسر راحت باشه. جدی ميگم، از اوزی که اين مطلب رو نوشتم به صورت حيرت‌انگيزی تعداد اينجور آفلاينها کم شده!


چهارشنبه شب توی يه شوی تلويزيونی پرطرفدار دخترخانم جوون و خوشتيپی رو دعوت کرده بودند به اسم شارلوت روشه (Charlotte Roche) که مجری يه برنامهء ديگه در کانال آرته (مشترک آلمان و فرانسه) است و باهاش مصاحبه ميکردن. شارلوت خيلی بانمک و سرحال از هر دری حرف ميزد و صحبت کشيد به دندون. هارالد اشميت مجری شو ازش پرسيد: دندونهات سالمند؟ جواب داد: اتفاقاً فردا صبح عمل جراحی دارم. يکی از دندونهای جلوم رو از دست داده‌ام و حالا لثه داره پسرفت ميکنه و بايد ترميم بشه. البته الآن معلوم نيست چون دندون مصنوعی گذاشته‌ام. بعد در برابر چشمای حيرتزدهء مجری، مهمونها و نزديک يک ميليون نفر تماشاچی تلويزيون تک‌دندون مصنوعيش رو درآورد و گذاشت روی ميز و نيشش رو تا بناگوش باز کرد تا جای خالی دندونش به خوبی ديده بشه و با خنده گفت: خوب من اين شکليم ديگه! عين يه پيرزن الکلی آس و پاس! همه ميخنديدند و تشويق ميکردند. اما قضيه به همينجا ختم نشد. شارلوت گفت: بذارين يه چيز ديگه نشونتون بدم. اين کار رو هميشه برای بچه‌هام ميکنم که بخندند. از جاش بلند شد و دندون مصنوعيش رو انداخت بالا و بدون استفاده از دستهاش با دهنش اون رو توی هوا گرفت و با زبونش سر جاش کار گذاشت و دوباره با نيش باز خنديد! تماشاچيها روده‌بر شده بودند و با شور و شوق کف ميزدند، اشميت هم همينطور.

ويديوی تمام قضيه رو ميتونيد اينجا ببينيد. اول صفحه روی Best of vom 08.02.2006 کليک کنيد.

اين رفتار شارلوت به نظر من ميتونه برای ما زنها سرمشق خوبی باشه. خيلی برام جالبه که نه تنها کارش اصلاً به وجهه‌اش صدمه نزد و از درجهء دوست‌داشتنی بودنش ذره‌ای کم نشد، بلکه اتفاقاً به محبوبيتش دست کم برای من و مطمئنم برای خيليهای ديگه اضافه هم شد. کاش همهء خانمها اينقدر اعتماد به نفس سالم داشتند که هر نقص کوچيک و بزرگی در زيباييشون باعث صدمه به روحيه‌اشون نشه و بتونند اينقدر راحت باهاش کنار بيان و باور کنند که ارزششون به عنوان انسان رو کمتر نميکنه. و در عين حال کاش اينقدر عقل بعضی آدمها به چشمشون نبود.


يه دخترخانم بلوند با چشمهای درشت آبی توی سوپرمارکت نزديک خونهء ما پشت ويترين قسمت فروش سوسيس و کالباس کار ميکنه. قيافهء مهربونی داره. از من بايد هفت هشت سالی جوونتر باشه. يه جور کنجکاوی خاص نسبت به من نشون ميده که اصلاً آزاردهنده نيست، فقط برام عجيبه. نميدونم در مورد همه اين کار رو ميکنه يا به دليلی فقط من براش جالبم. مثلاً يه بار که شنبه صبح داشتم هنوز تا حدودی خواب‌آلود خريد ميکردم ازم پرسيد: شما هميشه عينک ميزنيد؟ به گمونم قبلاً عينک نميزديد. و من کمی هاج و واج نگاهش کردم و چند ثانيه‌ای طول کشيد تا فهميدم چی ميگه و صحبتمون از محدودهء ۱۰۰ گرم ليونر و ۱۵۰ گرم مارتادلا خارج شده. جواب دادم: وسط هفته معمولاً از سر کار ميام خريد و لنز زده‌ام. آخر هفته‌ها به چشمهام استراحت ميدم و معمولاً عينک ميزنم. يه بار ديگه ازم پرسيد: کار شما چيه؟ که گفتم بهش. يادم مياد يه بار هم که با پاول که رفته بودم خريد نگاهی به هردومون انداخت و گفت: آها اين آقا همسر شماست. لبخند زدم و گفتم بله. گفت: شما رو تا حالا با هم نديده بودم. گفتم: خوب اغلب يا من ميرم خريد، يا شوهرم. لابد تا حالا پيش نيومده که با هم بياييم و شما شيفت داشته باشيد. پريروز ميپرسه: شما دو تا برادر هم داريد، نه؟ گفتم: بله، دو برادر و يک خواهر. گفت: يه خونوادهء بزرگ! لبخند زدم و گفتم بله. من معمولاً زياد صحبتمون رو کش نميدم، چون اولاً موقع خريد اغلب عجله دارم که برگردم به خونه و دوماً خوب پشت سرم يکی ديگه منتظره که نوبتش بشه و نميخوام ملت رو معطل کنم. اما اين دخترخانم يه جوری نگاه ميکنه و با من حرف ميزنه که انگار در اون لحظه من و خودش تنهاييم و هيچکس ديگه منتظر نيست. چيز غريبيه خلاصه.حالا دارم فکر ميکنم نکنه يه بار که با پويا رفته‌ام خريد گلوش پيش اون گير کرده؟ اما فکر نکنم. جوونهای امروزی اينجوری رمانتيک نيستند که يه بار يه نفر رو ببينند و يک دل نه صد دل عاشق بشند و ماهها فراموش نکنند. وانگهی، اگه اينجور بود بيشتر سراغ پويا رو ازم ميگرفت، اما سؤالهاش بيشتر به خودم مربوط ميشن. خوب اينکه آدم موقع خريد با فروشنده گپ بزنه خيلی عاديه، اما اين خانم يه جوری هر بار به من با اون چشمهای درشتش زل ميزنه و لبخند به لب با صدای آرومش سين‌جيم ميکنه که احساس ميکنم با اينجور اختلاط کردنهای ساده و سطحی و روزمره تفاوت داره. يعنی هر بار يه جوری ميپرسه که انگار از دفعهء پيش که همديگه رو ديده‌ايم مرتب به من فکر کرده و جوابهام هم براش يه جوری مهم هستند!

کی ميدونه توی ذهن مردم چی ميگذره؟ به قيافه‌اش نمياد، وگرنه فکر ميکردم شايد داره يه رمان مينويسه و به دليلی شکل و ظاهر يکی از شخصيتهای رمانش رو از من اقتباس کرده و حالا ميخواد ذره ذره و جوری که من نفهمم بيشتر سر از زندگيم دربياره که پرسناژ داستانش رو کاملتر کنه! اما گفتم که، بهش نمياد.


ديشب پوپک و پويا اينجا بودند. اول پوپک اومد و يکی دو ساعت موند و بعد رفت سر کار. بعد پويا اومد و ميخواست در واقع زود بره خونه، اما به قول خودش مثل هميشه که مياد پيش ما در باتلاق فرورفت (به آلمانی ميگن versumpft) و به اندازهء کافی اراده براش باقی نموند که دوباره بره. ميگه انگار باسن من از فولاد باشه و اين کاناپهء لعنتی تو آهنربا! بعد از يه گفتگوی مفصل با پويا دربارهء زمين و زمان شام مختصری درست کردم و جاتون خالی خورديم و داشتيم يه فيلم که ضبط کرده بودم رو نگاه ميکرديم که پوپک هم از سر کار اومد. در واقع قرار بود با پويا برن ددر، اما پويا که حالش رو نداشت گفت: بهت قول ميدم که تا پای پوپک به اينجا برسه اون هم ولو ميشه و در باتلاق تو فرو ميره و versumpft! که همين هم شد. وقتی پوپک رسيد پويا خيلی جدی گفت: همين که شامت رو خوردی و يه کم گرم شدی به من بگو که حاضر بشم و بريم. دو ساعت بعد پوپک با لبخندی به پويا گفت: من که ميدونم تو از اول هم خيال نداشتی پات رو از خونه بيرون بذاری! و پويا با نيش باز جواب داد: تقصير من چيه؟ من گفتم بهم خبر بده که حاضر بشم! خودت هيچی نگفتی!پاول پای کامپيوتر بود و ما سه تايی نشستيم توی پذيرايی و تا ساعت شيش صبح داشتيم چرت و پرت ميگفتيم و ميخنديديم. امروز صبح رفتم از يه نونوايی که يکشنبه‌ها بازه نون تازه خريدم، اما جز پاول کسی حال صبحونه خوردن نداشت. پويا رفت خونه که دوش بگيره و لباس عوض کنه و پوپک که اون هم کم خوابيده بود و هنوز گيج خواب بود ازم خواهش کرد براش زير ابروهاش رو بردارم. من که پوپک رو ميشناسم ميدونم در چنين موقعيتی ابروش رو برداشتن کار عاقلانه‌ای نيست، اما چيزی نگفتم و مشغول شدم. وقتی ديدم بعد از هر دونه مو که برميدارم دستم رو پس ميزنه و پوست ابروش رو ميماله آروم گفتم: اينکه نميشه که هی کارم رو قطع کنی. که با بداخلاقی پرخاش کرد: اصلاً نخواستم! ولش کن! من هم گفتم باشه، هر جور دوست داری. بلند شد و لباس پوشيد و زد بيرون. يک ساعت ديگه با دوست‌پسرش اليور و پويا سه‌تايی قرار اسکواش دارند. من بايد ديگه بشينم برنامه‌ء راديو رو ضبط کنم. شما هم عصر يکشنبهء خوبی داشته باشيد.

نوشته شده در فيلم و تلويزيون, روزمره | بیان دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژانویه 5, 2006

در يه فيلمی قهرمان داستان ميگفت: اين همه کالاهای رنگارنگ، اين همه تبليغ لباس و آرايشهای گوناگون و پر زرق و برق و… همهء اينها فقط تلاش برای اينه که مرگ رو از ياد مردم ببره.

شما رو نميدونم، اما منی که در يه جامعهء غربی به شدت مصرفی زندگی ميکنم جنبه‌های مختلف اين کوشش رو هر روز به چشم خودم ميبينم. مثلاً الآن چند ساله که خوردن ماست برای سلامتی مد شده. هر روز در تلويزيون برای بطريهای کوچيک ماست رقيق نوشيدنی تبليغ ميکنند (بطری کوچيک مفهوم «نادر» «کمياب» و «گرانبها» رو بيشتر به ذهن تلقين ميکنه تا يه ظرف بزرگ، ضمن اينکه ميشه ماست رو اينجوری گرونتر فروخت). بايد هر روز يکی از اينها رو بخوری تا سالم بمونی، سيستم ايمنی بدنت قويتر بشه، دستگاه گوارشت بهتر کار کنه و… خنده‌دار اينجاست که اولاً اين باکتريهای به قول خودشون پروبيوتيک فقط در ماست نيستند، بلکه در بعضی از سبزيجات و مواد غذايی ديگه هم وجود دارند، در حالی که تبليغها اين تصور رو در ذهن به وجود ميارن که ماست تنها اکسير جوانی و سلامتی موجوده. دوماً هشتاد درصد جمعيت اروپای مرکزی که شامل آلمان هم ميشه بهشون ماست و لبنيات ديگه نميسازه! اما تبليغ اين کالاها جوری بيننده يا خواننده رو تحت فشار ميذارن که فکر ميکنه با خريدن اونها صد سال ديگه عمر ميکنه و ديگه اصلاً به جنبه‌های ديگهء تغذيهء سالم و ورزش احتياجی نداره، يا برعکس، اگه ماست نخوره احساس عذاب وجدان ميکنه و باور ميکنه که به زودی جوونمرگ خواهد شد.

همين مسئله رو ميشه در موارد ديگه، مثل پرهيز بی‌رويه از مراجعه به دکترهای عادی و اصرار در مصرف داروهای گياهی، هرچند بی‌اثر و يا ناکافی، ديد. مثل رواج مد استفاده از سويا و فراورده‌هاش برای پيشگيری از مشکلات دوران يائسگی و سرطان رحم. همينکه طبق يه سری آزمايشات ديدند در کشورهای خاور دور زنان بر اثر استفادهء روزانه از سويا کمتر با اين مشکلات سر و کار دارند سيل کالاهای سويايی! به بازار سرازير شد، به خصوص قرصهايی که حاوی درصد بالايی از مواد فعال سويا هستند. چيزی که حسابش رو نکرده بودند اين بود که اون خانم پنجاه شصت سالهء ژاپنی از بچگی با اين نوع مواد غذايی بزرگ شده و بدنش به اين روش تغذيه عادت کرده، در حالی که اگه يه خانم فرضاً آلمانی يا فرانسوی در همين سن يهو بدون هيچ آمادگی قبلی شروع به مصرف سويا با اين مقدار بالا بکنه نه تنها بهش کمکی نميشه، بلکه ممکنه براش خطر ابتلا به سرطان بالاتر هم بره!


صحبت جمله‌های فيلمی شد. يه چيزی پيدا کرده‌ام که فقط به درد ديوونه‌های فيلم مثل خودم ميخوره. ليست صد تا از معروفترين جمله‌های فيلمهای آمريکايی، مثل اين جمله که مقام اول رو به دست آورده:«راستش رو بخوای، عزيزم، اين برام مهم نيست!»
که آخرين جمله‌ايه که کلارک گيبل در فيلم بربادرفته به ويوين لی ميگه.

يا:
«نيرو به همراهتان!»
که در فيلم جنگ ستارگان مثل نقل و نبات پخش ميشه.

يا اين يکی:
«عاشق بوی ناپالم در صبح هستم.»
که مارلون براندو در فيلم Apocalypse Now ميگه.

اين رو خيلی دوست دارم:
«عشق يعنی هرگز لازم نباشه تقاضای بخشش کنی.»
جمله‌ای که الی مک‌گراو به رايان اونيل در فيلم قصهء عشق (لاو استوری) ميگه.

اين رو هم همينطور:
«من بهش پيشنهادی ميکنم که نتونه رد کنه.»
فيلم پدرخوانده، مارلون براندو (که البته بعداً ال پاچينو هم همين جمله رو ميگه).

اين هم مال فيلم پدرخوانده است، قسمت دومش:
«دوستانت رو نزديک خودت نگه دار، دشمنانت رو نزديکتر.»

يا وقتی دراکولا زوزهء گرگها رو از دور ميشنوه:
«به آنها گوش کن. کودکان شب. چه آوازی ميخوانند.»

اين که خيلی خنده‌داره:
«من هم همونی رو ميخوام که اون خانمه سفارش داده.»
بعد از اون صحنهء معروف تظاهر به ارگاسم در رستوران، فيلم هری و سلی.

اين رو هم که همه ميشناسن:
«باند. جيمز باند.»

البته اصل جملات در دوبلهء فارسی رو يادم نيست، اينها رو خودم ترجمه کردم. بقيه‌اش رو خودتون اينجا بخونيد.

نوشته شده در فيلم و تلويزيون, زمين و زمان | بیان دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در نوامبر 9, 2005

اگه دلتون ميخواد هر چند دقيقه يه بار قلبتون بياد توی دهنتون، Darkness رو حتماً ببينين. ترجيحاً ساعت دوی نصفه‌شب و شوورخان رو هم بفرستين بخوابه…. يا هر کس که ممکنه حضورش باعث قرص شدن دلتون بشه!


امسال ادونت اول ميفته به ۲۷ نوامبر. با اين حال اولين مغازهء شهر طاقت نياورده و از هفتهء اول نوامبر دکوراسيون کريسمس رو توی ويترين گذاشته. مثل اين ميمونه که يهو ببينی اول بهمن دارند ماهی قرمز و سبزهء هفت‌سين ميفروشند! همه‌اش تلاش برای به وجود آوردن حرص و آز مصنوعی خريد کردنه. اگه حالش رو داشتم عصبانی ميشدم.

در ويدئوتکست (در فارسی هم ويدئوتکست ميگن ديگه، نه؟) کانال دوی تلويزيون آلمان (ZDF) خوندم که فدراسيون بسکتبال ايران گفته با ورزشکارانی که به تقليد از بازيکنهای غربی بدنشون رو خالکوبی کرده‌اند با شدت برخورد ميکنه. منبع خبر فارسی براش پيدا نکردم.پينوشت: شاهد از غيب رسيد. اين هم لينک خبر به فارسی.


جالبه! از ۱۹ نفری که برای پست قبلی پيام گذاشته بودند، ۹ نفرشون ميخواستند بقيهء ماجرای مهاجرت ما به آلمان رو هم بدونند. در حالی که من خيال نداشتم داستان دنباله‌دار نويسم و فقط به ياد حال و هوای اون زمان افتاده بودم. راستش روزهای خوبی نبودند. دلم نميخواد بهشون زياد فکر کنم. خيلی چيزها رو اصلاً نميشه گفت. حتی با مامان هم به ندرت درباره‌اشون حرف ميزنم. حالا ببينيم چی ميشه.

نوشته شده در فيلم و تلويزيون, روزمره | بیان دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 10, 2005

توصيه ميکنم که اين نوشته دربارهء سرطان پستان رو بخونيد. البته من آخرش نفهميدم که اين رو کی نوشته، چون با چند نوشتهء کاملاً مشابه در وب روبه​رو شدم که معلوم نيست کی کدوم رو از کجا کپی کرده! من اولين بار اينجا خوندمش. اما به هر حال در اصل قضيه تفاوتی به وجود نمياره… آدم هر روز با جنبه​های تازه​ای از عمق فجايع هرروزه در اون مملکت روبه​رو ميشه و واقعاً احساس بيچارگی ميکنه…


راستی صحبت دکتر مظاهری هم در اين مقاله شده. آقای دکتر مظاهری متخصص زنان (تا اونجايی که يادمه دو تا برادر دوقلو هستند که هر دو هم پزشکن) پوپک و پويا رو به دنيا آورده و زندگی پويا رو که زودرس بود نجات داده و دين بزرگی به گردنمون داره. ايشون به خيل عظيمی از زنانی که دچار نازايی بودند کمک کرده. خود ما دکتر رو به يک عالم دوست و آشنا معرفی کرديم و مشکلشون حل شد. از جمله درمان زن​عموم و به دنيا اومدن دو تا پسرعموهام رو مديون دانش و مهارت اين پزشک حاذق هستيم.

بعدشم خيلی خوشحالم که از طريق يه کامنت با وبلاگ ميداف آشنا شدم. يک انسان دريادل و يک دريانورد کهنه​کار با زبانی شيرين گنج عظيم تجربه​های و دانسته​ها و خاطره​هاش رو با خواننده​ها قسمت ميکنه!

هيچ توجه کردين که تازگيها هی سرور بلاگ​رولينگ از کار ميفته و ليستش غيب ميشه؟ ميگم چطوره يا همه عضو پولی بشيم، يا يه حرکت جمعی شروع کنيم و براشون خرده خرده پول جمع کنيم و چند تا سرور گنده بخريم که بتونن سرويس مرتب بدن، وگرنه ما که همه به اين ليست آپديت عادت کرديم کارمون حسابی لنگ ميمونه!

بالأخره ديشب فيلم خانه​ای از ماسه و مه رو ديدم که حسابی روم تأثير گذاشت. برداشت من اينه که موضوع اصلی فيلم دور شدن آدمها از هم و سردی قلبها و درهم​شکستن مفهوم خانواده و تلاش هميشگی و اغلب نافرجام برای معنی کردن واژهء خوشبختی بود.

من و پاول شوهرم يه سرگرمی مشترک داريم که اون هم گوش دادن به قصه​های راديوييه! نميدونم ايران الآن از اين جور چيزها هست يا اصلاً کسی هنوز راديو گوش ميده يا نه. اينجا هم داره نسلش ورميفته. اما ما روی سی​دی يه مجموعه از داستانهای راديويی داريم (که اغلب داستانهای کوتاه جنايی هستند) و گاهی شبها ميشينيم و گوش ميديم و کلی کيف ميکنيم. مثل اين ميمونه که دوتايی همزمان کتاب بخونيم!

در اين نوشته هم باز از اين شاخه به اون شاخه پريدم… کاريش نميشه کرد. دفعهء ديگه جمع و جورتر و در عين حال مفصلتر مينويسم، باشه؟

نوشته شده در فيلم و تلويزيون, روزمره | بیان دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اوت 25, 2005

ديشب بعد از مدتها يه فيلم با شرکت ريچارد برتون ديدم (The Spy Who Came In from the Cold) و تازه فهميدم که چرا قيافهء اين جناب راسل کرو اينقدر برام آشناست!

به هم شباهت زيادی دارن، نه؟

ميگم، شماها سايتی رو سراغ ندارين که بشه اسم فرنگی فيلم رو نوشت و فهميد که با چه اسمی در سينماهای ايران پخش شده؟


باز دو سال از گرفتن موبايل قبليم گذشت و يه دستگاه جديد بهم تعلق گرفت. آدم بايد خيلی زور بزنه و حواسش رو جمع کنه تا از يادش نره که اين موبايلها در اصل برای تلفن کردن هستند! اينقدر بند و بساط و دنگ و فنگ داره که احتمال فراموش کردن اين مسئله هست. فقط کم مونده که بهش قهوه‌جوش و اپی‌ليدی هم وصل کنند! (خودمونيم، عجيبه که تا به حال به فکرش نيفتاده‌اند. شکل و اندازه‌اش برای اين کار خيلی مناسبه. مجسم کنيد يه خانم خارج از خونه بيهوا در وضعيتی قرار ميگيره که بايد پر و پاچه‌اش رو بندازه بيرون! مثلاً بدون برنامه‌ريزی قبلی قرار ميذاره که با دوستاش بره استخر. ميره يه دقيقه دستشويی، دست ميکنه توی کيفش، موبايل رو درمياره، يه قسمت رويه‌اش رو باز ميکنه، از توی منو اپی‌ليدی رو انتخاب ميکنه و مشغول ميشه… آقا حقوق اين ايده محفوظه ها!)حالا فعلاً اين موبايل من اپی‌ليدی نداره، اما غير از دوربين عکس و فيلم، راديو و دستگاه پخش موزيک داره. با دوربين فيلمبرداريش ميشه تلفن هم کرد، يعنی وقتی به شوورخان يا پويا که اونها هم از اين داستانها دارند زنگ ميزنم، ميتونم ببينمشون. کلی ميخنديم.


يه کتابفروشی نزديک خونهء ما هست که فقط کتاب دست دوم داره. من مرتب بهش سر ميزنم. خيلی چيزهای خوبی داره و فوق‌العاده ارزون. صاحبش آقای محترم و مهربونيه و با من هميشه ارزونتر هم حساب ميکنه. مثلاً طبق قيمتهايی که با مداد روی صفحهء اول کتابها يادداشت کرده، بايد جمعاً ده دوازده يورو برای هفت هشت تا کتاب پرداخت کنم، اما موقع حساب کردن هميشه سه چهار يورو کم ميکنه. چند روز پيش با پوپک رفتم اونجا و يک عالم کتاب خريديم. خيلی خوشش اومد. من يه دورهء سه جلدی کتاب دربارهء تأثير تمدنهای باستانی شرقی بر تاريخ دنيا خريدم، با جلد چرمی و چاپ نفيس، اثر ويل دورانت معروف، جلدی يک يورو! غير از اون چند تا کتاب علمی تخيلی ناب و يکی دو تا رمان جنايی گرفتم. پوپک هم کلی خريد کرد. تنها بديش اينه که اگه يه کتاب به خصوص رو بخوای نميتونی سفارش بدی و انتخابت محدود ميشه به همونهايی که اونجا موجوده.برگشتنی پوپک گفت: اگه آدم چند تا کتاب داشته باشه که به دردش نخوره، ميتونه به اين آقاهه بفروشه؟ گفتم بله. گفت: خوب تو که کتاب زياد داری، اونهايی رو که نميخوای نگه داری، بده بهش. آه عميقی کشيدم و گفتم: همين قصد رو هم داشتم. بيشتر از صد جلد کتاب رو سوا کردم که بهش بفروشم. بعد يه شخصی! که نميخوايم الآن دربارهء هويتش توضيحی بديم! گفت که ميخواد از توشون چند تا رو که خوشش مياد انتخاب کنه و نگه داره. همه رو بردم بهش دادم تا اونهايی رو که ميخواد جدا کنه. چند روز بعد که ازش سراغ بقيهء کتابها رو گرفتم گفت: واااای! مگه تو اونهای ديگه رو لازم داشتی؟ من گذاشتمشون جلوی در، توی کوچه! همه رو برده‌اند! ميبخشی!

پوپک ضمن حرفهام همينجور سرش رو بيشتر و بيشتر پايين ميبرد تا چونه‌اش رسيد به سينه‌اش! با خجالت خنديد: خيله خب بابا! يادم نبود!


پوپک خانم هم دو سه هفتهء ديگه تولد داره. اما اين بار کادو گرفتن براش آسونتره، چون خودش از يک ماه پيش داره از چپ و راست ندا ميده که چه چيزهايی ميخواد! حالا يا براش يه دوربين عکسبرداری ديجيتال ميخرم، يا از توی ليست کتابهای مورد علاقه‌اش در آمازون چند تا انتخاب ميکنم و بهش هديه ميدم، يا قسمتی از خرج مسافرتش با پويا رو به عهده ميگيرم. ميخوان با هم دوباره يه سفر برن فرانسه يا ايتاليا. من هم خيلی دوست دارم باهاشون برم! حيف که فعلاً نميتونم. ببينيم سال ديگه چی ميشه (سال ميلادی!).پويا از ايتاليا خيلی خوشش مياد. طفلک وقتی با خلق و خوی ايتالياييها مواجه ميشه که از زمين تا آسمون با آلمانيها تفاوت دارند، احساس ميکنه به وطنش برگشته! ميگفت: فکر کن پانته‌آ، همينجوری که حرف عادی ميزنند، همه‌اش داد و بيداد ميکنند! عين خودمون! آدم جلوی آلمانيها روش نميشه بلند بلند حرف بزنه، اصلاً زشته! اما ايتالياييها که دور هم جمع ميشن، يه غلغله‌ای ميشه که نگو و نپرس! هرکس سعی ميکنه صدای ديگری رو تحت‌الشعاع قرار بده!

گفتم: در واقع مسافرت به ايتاليا مثل مسافرت به ايران ميمونه، منهای آخوندها و حزب‌اللهيها و حجاب و ناامنی و بقيهء دردسرها. خنديد و گفت: دقيقاً!

نوشته شده در فيلم و تلويزيون, روزمره | ۱ دیدگاه »

گاف

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 30, 2004

داشتم فکر ميکردم به يه تابلوی نقاشی. بگی‌نگی هوس کرده بودم باز دست به رنگ ببرم، بعد از ماهها. اما ديدم همه‌اش رنگهای سياه و خاکستری و قهوه‌ای ميان به ذهنم. از خيرش گذشتم. مثل اين ميمونه که صبح از خواب بلند بشی و از همون قيافه‌ات با موهای ژوليده و قيافهء اخمو (من صبحها معمولاً اخمو هستم!) و دندونهای مسواک‌نکرده و سر و روی نشسته بخوای يه عکس بگيری و بزرگ چاپ کنی و به ديوار بزنی! يه تابلوی نقاشی مثل يه عکس از روح آدم ميمونه. من فکر ميکنم که بايد اول سر وسامون بهش داد و بعد دست به رنگ برد، وگرنه يه عمر آدم رو ياد اون وضع به‌هم‌ريخته ميندازه.


انسان جائزالخطاست. اين در مورد تهيه‌کنندگان فيلم هم صدق ميکنه. تا حالا ديدين که بعضی از فيلمهای سينمايی هاليوودی اشتباههای عجيب و غريب دارن؟ بهشون اصطلاحاً ميگن گاف (Goof). بعضی از تماشاچيها متخصص پيدا کردن گاف هستن و اصلاً از اول فيلم رو به همين منظور نگاه ميکنن که مچ بگيرن! من جزو اين دسته نيستم، اما گاهی يه چيزهايی به چشمم ميخوره که جالب و در عين حال خنده‌دار هستند. به خصوص اگه يه فيلم رو برای بار چندم نگاه کنم طبيعيه که توجهم به چيزای جنبی جلب ميشه و احتمال پيدا کردن اينجور اشتباهها بيشتره. چند نمونه رو که خودم ديده‌ام براتون مينويسم:Gladiator: در يکی از صحنه‌های ميدون نبرد که گلادياتورها به جون هم ميفتن و يکی زمين ميفته، معلومه که يه گوشه چند تا کپسول گاز زير پارچه‌ای پنهان هستند.

About A Boy: اونجا که بچه‌ها مارکوس رو دنبال ميکنن و آبنبات بهش پرت ميکنن و ويل در رو باز ميکنه، تی‌شرتش رو کرده توی شلوارش. يه لحظه بعد که سر بچه‌ها داد ميزنه و فراريشون ميده، تی‌شرتش روی شلوارشه. اونجايی هم که ويل ريچل رو به رستوران دعوت ميکنه و بهش توضيح ميده که مارکوس پسرش نيست، نی ليوان نوشيدنی ريچل هی از صحنه به صحنه جاش عوض ميشه!

Ocean’s Eleven: در اولين صحنه‌ای که دوقلوها بازی ميکنند ميشه عکس گروه فيلمبرداری رو روی بدنهء براق ماشين ديد.

Malèna: تا حالا توجه کردين که رناتو در طول فيلم سوار دو دوچرخهء مختلف ميشه؟ هر دوشون کهنه و زنونه هستند، اما يکيشون دنده داره (بماند که اصلاً اون موقع دوچرخه با دنده وجود داشته يا نه) و يکيش نداره.

Alien: اون صحنه که هيولاهه صورت پارکر رو گاز ميزنه و اون رو ميکشه، يه لحظه قبلش ميبينی که به جای کلهء پارکر يه هندونه گذاشتن! وقتی که سفينه بايد خودبه‌خود منفجر بشه و صدای کامپيوتر ميگه ده دقيقه فرصت هست، چند لحظه بعد ساعت ديجيتال رو ميبينی که ده دقيقه و سی ثانيه رو نشون ميده. بعد هم که ۵ دقيقه قبل از تموم شدن وقت ريپلی سعی ميکنه انفجار رو متوقف کنه و با يه کپسول آتش‌نشانی يه مانيتور رو خورد و خاکشير ميکنه، باز ساعت ديجيتال رو ميبينی که ۱۰ دقيقه و ۴۱ ثانيه رو نشون ميده.

يه چيز جالب ديگه در رابطه با اين فيلم رو مسئول ويدئوتکی که ازش فيلم ميگيرم برام تعريف کرد که البته ربطی به گاف نداره: در اون صحنه‌ای که يه زن فضانورد توسط هيولا کشته ميشه، چند دقيقه از فيلم رو حذف کردن. جريان اينه که ميرن و جسد خانمه رو پيدا ميکنن، و از قرار معلوم هيولا اون رو معاينه کرده بوده که ببينه ميشه باهاش توليد مثل! کنه يا نه. اما شنيدن کی بود مانند ديدن. اگه يه ورژن سانسور نشده‌اش رو گير آوردم و اين صحنه رو ديدم براتون دقيقتر ميگم.

Twelve Monkeys: اولش که قهرمان فيلم خانم روانشناس رو ميدزده (اسمشون رو يادم رفته) توی ماشين ازش خواهش ميکنه که صدای راديو رو بلند کنه. اما قشنگ معلومه که موج راديو رو عوض ميکنه، به جای اينکه صدا رو بلند کنه!

28Days Later: اين فيلم رو همين چند روز پيش ديدم. اولش نشون ميدن که تمام لندن خالی از جنبنده است و همه يا مرده‌اند و يا پنهان شده‌اند. اما در يه صحنه روی پل وست‌مينستر پشت سر هنرپيشه ميبينی که در دوردست توی بندر ويکتوريا پر از رفت و آمد ماشينه. در همين قسمت فيلم ساعت بيگ‌بن اول ۸ و ۱۰ دقيقه رو نشون ميده، و چند لحظه بعد ۷ و ۴۰ دقيقه.

Independence Day: رئيس‌جمهور آمريکا سخنرانی ميکنه و در هر صحنه يه کراوات ديگه‌ای به گردن داره. تازه وقتی که سفينهء فضائيها منفجر ميشه، تکليف صدها و هزارها هواپيمای جنگنده‌اشون چيه که بيرون اومده بودن و تمام مدت به هواپيماهای زمينی شليک ميکردن؟ همه‌اشون يهو از فيلم حذف ميشن!

Armageddon: فضانوردها شروع ميکنند به سوراخ کردن زمين و يکيشون چند تا لوله رو ميندازه به گوشه‌ای. عجيب اينه که با وجود نبودن قوهء مغناطيسی لوله‌ها جوری ميفتند که انگار قوهء جاذبهء زمين در فضا هم حاکمه.

Pretty Woman: اونجايی که قهرمانهای داستان ميرن به پارک و روی چمنها ميشينن، اول کراوات مرده بازه، اما در صحنهء بعدی دوباره به گردنش بسته شده. اول کفشها و جورابهاش رو درمياره، اما يه لحظه بعد دوباره هردو به پاش هستند.

البته در اينترنت صفحه‌های زيادی هستند که کلکسيون گاف دارند. اگه زبون فرنگی بلديد و طرفدار فيلم هستيد حتماً بگرديد و پيدا کنيد و بخونيد. جالبه.

نوشته شده در فيلم و تلويزيون, روزمره | بیان دیدگاه »

نوستالژی فيلمی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 26, 2004

کانال يک (ARD) امشب فيلم «ميخواهم زنده بمانم» رو نشون داد، ساخت سال ۱۹۵۸ با شرکت سوزان هيوارد که به خاطر اين فيلم جايزهء اسکار گرفت. داستان واقعيه و در سال ۱۹۵۳ اتفاق افتاده. يه خانمی به ناحق مورد اتهام قتل قرار ميگيره و چون نميتونه بيگناهيش رو ثابت کنه، سعی ميکنه به يکی رشوه بده که براش شهادت دروغ بده و اينجوری به تله‌ای ميفته که پليس براش گذاشته. قديميترها يادشونه که قبل از قرارداد هزارسالهء حکومت اسلامی با ژاپن برای وارد کردن فيلمهای چشم‌بادومی از قبيل اوشين و پدر مجرد، اين فيلم رو تقريباً هر دو هفته يه بار در تلويزيون نشون ميدادن. اينجوری شد که هر بار اسمش رو ميشنيدم ناخودآگاه حالت تهوع بهم دست ميداد. امشب که يکی دو صحنه‌اش رو ضمن از اين کانال به اون کانال زدن ديدم، متوجه شدم که کمابيش فيلم رو به کل از ياد برده‌ام (جز اون لحظه‌ای که هيوارد ملتمسانه فرياد ميکشه: ميخواهم زنده بمانم!) و ميتونم احتمالاً به زودی، مثلاً پنج شيش سال ديگه، بدون عوارض منفی برای سلامتيم از قبيل کهير و دلپيچه و سردرد، دوباره از اول تا آخر نگاهش کنم. مگه نميگن زمان همهء زخمها رو التيام ميبخشه؟ بفرما.

از اون هم بالاتر، مدتيه که هوس ديدن فيلم «ريش‌قرمز» رو کرده‌ام و گيرم نمياد!


آها راستی، باز هم از لطف و محبت دوستان زيادی که زحمت کشيدن و برام اون آهنگ داريوش رو فرستادن و يا با دادن لينک راهنمايی کردن، از طرف خودم و شوورخان صميمانه تشکر ميکنم. دستتون درد نکنه. اميدوارم بتونم يه جوری جبران کنم. واقعاً ممنون.

نوشته شده در فيلم و تلويزيون | بیان دیدگاه »

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.