غربتستان

بایگانیِ دستهٔ ‘قديم و نديم’

کودکی گمشده

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژانویه 6, 2010

در اين چندروزه يه اتفاق خوبی برام افتاده که شايد برای شما چندان هيجان‌انگيز نباشه اما خودم خيلی تحت تأثير قرار گرفتم. قضيه اينه که خيلی تصادفی کودکی خودم رو پيدا کردم، در قالب دهها کتاب از دوران بچگی. از «تيستوی سبز‌انگشتی» گرفته تا «هوگو و ژوزفين»، «گيلگمش»، «آهوی گردن‌دراز»، «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»، «حقيقت و مرد دانا»، «کتاب‌های طلايی»، «گلهای قالی»، «ماجراجوی جوان»… و‌ حتی «ملکهء گلها» به قلم هانس کريستين اندرسن، اولين کتابی که در عمرم خوندم در سن چهار سالگی، به کمک مادرم که در تمام متن کتاب برام با مداد زير و زبر گذاشته بود چون هنوز نميتونستم بدون اون نشانه‌ها بخونم.

اکثر کتاب‌ها رو ميشه اينجا داونلود کرد. يه قلمش رو که يادم نيست کجا پيدا کردم، همينجا در اختيارتون ميذارم، چون اصل فايل مجموعه‌ای از صفحه‌های اسکن‌شده با فرمت JPG. بود با حجم بالای ۷۰ مگابايت، اما من به فايل پی‌دی‌اف تبديلش کردم و حالا ميشه با همون کيفيت اما با حجم حدود ۳۴ مگابايت داونلودش کرد. قسمت يازدهم و دوازدهم کتاب «سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن» که يه سريال تلويزيونی محبوب ما بچه‌ها در زمان شاه بود. توصيه ميکنم از دستش نديد، حتی اگر سريال رو نميشناسيد. در صفحه‌ای که باز ميشه روی دکمهء Download که کنارش يه فلش سبزرنگه کليک کنيد.

نوشته شده در قديم و نديم, وبگردی, کتاب‌جات | 7 دیدگاه »

آهوی گچی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 9, 2009

گمونم هنوز دو سالم نشده بود. در خيابون انديشه زندگی می‌کرديم. همسايهء بالايی ما رو دعوت کرده بود ناهار خونه‌اشون. همه نشسته بوديم دور يه سفرهء بزرگ. همسايه‌هامون سه چهار تا بچه داشتند. سوپ خوشمزه‌ای (هويج؟ گوجه‌فرنگی؟) به عنوان پيش‌غذا آورده بودند. من يکی دو قاشق سوپ رو خورده بودم و بدجوری ازش خوشم اومده بود، به خصوص که مزه‌اش… جديد بود. آدم وقتی اونقدر کوچولوست، همه چيز رو برای بار اول تجربه ميکنه.

يکی از بچه‌های همسايه، يه پسر پنج شيش ساله، گفت که ميخواد جاش رو عوض کنه و نميدونم پيش کی بشينه. بشقاب سوپش رو برداشت و راه افتاد که بره اونور سفره. همين که به من رسيد، سکندری خورد و همهء محتوای داغ بشقابش سرازير شد روی کمر من. دادم هوا رفت. بدجوری سوختم.

مامان بلوزم رو درآورد و ديد که پشتم قرمز شده. بغلم کرد و گفت که بهتره من رو ببره خونه و به کمرم پماد بماله. يادمه که بغلش بودم، چون نگاهم هم‌ارتفاع مامان بود و بزرگترهای ديگه که ناراحت و نگران دور ما ايستاده بودند، با اينکه من ديگه گريه نميکردم. آقای همسايه که طفلکی به خاطر ناشيگری پسرش بدجوری گرفتار عذاب وجدان شده بود، با دستپاچگی به دور و برش نگاه کرد و اولين چيزی که دستش افتاد از روی رف برداشت و داد به من که دلم رو خوش کنه. ديدم يه مجسمهء گچی آهوست به رنگ نارنجی تيره با خالهای سفيد روی پشتش. تعجب کردم که چرا اين رو داده به من. روشن بود که اسباب‌بازی نيست. يه خرده نگاهش کردم و خواستم پسش بدم، اما آقاهه دوباره بهم برگردوند که نه، اين مال توئه! اون موقع نفهميدم که علت دادن مجسمه به من چيه. وقتی رسيديم خونه از مامان پرسيدم، گفت داده بهت که گريه نکنی. تعجبم بيشتر شد. من که ديگه گريه‌ام تموم‌شده بود؟ تازه، گريهء من و سوختن کمرم چه ربطی داره به آهوی گچی؟ جوری تربيت نشده بودم که مثل بعضی از بچه‌های ديگه، هر دفعه برای بريدن صدام چيزی بدن دستم و لوسم کنن. اون مجسمه رو سالها داشتيم، تا اينکه از ايران رفتيم. اون اواخر ديگه گوشه و کنارش پريده بود و سفيدی گچ از زير لعاب نارنجی معلوم بود.

دو سه روز پيش در ناهارخوری محل کارم غذايی خوردم که نميدونم چرا من رو ياد مزهء اون سوپ خوشمزه انداخت. فکر کن، اون پسرکی که روی من سوپ ريخت، الآن خودش عاقله‌مرديه و احتمالاً چندتا بچه داره! يعنی من رو هنوز يادش مياد؟ گمون نکنم.

نوشته شده در قديم و نديم | 10 دیدگاه »

نمکدون و فلفلدون

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 9, 2008

يازده دوازده ساله بودم که يه روز نزديکهای خونه در ويترين فروشگاهی يه دست نمکدون و فلفلدون ديدم. حالت عروسکی داشت، مثل يه زن آفريقايی با قيافهء کارتونی که داره روی دو طبل ميکوبه و طبلها در واقع نمکدون و فلفلدون بود. نميدونم چرا خيلی ازش خوشم اومد. شايد چون توی اون روزگار وانفسای جنگ و سياهی و نبود موسيقی و رنگ، شکل اين وسيله با اون رنگهای تند و شاد قرمز و زرد و… يه جوری ساز مخالف ميزد و حکايت از چيزهايی داشت که ممنوع بود! کيف پولم رو وارسی کردم و ديدم پول کافی ندارم. برگشتم خونه و اونقدر نق زدم و موی دماغ مامان شدم تا اون پولی رو که کم داشتم (قيمت دقيقش يادم نيست، شايد در جمع صد تومن بود) بسلفه و من صاحب يه چيز کاملاً به درد نخور و بنجل، اما دوست‌داشتنی بشم.

نميدونم چی به سر اون نمکدون و فلفلدون اومد (قدر مسلم اينه که هيچوقت ازش استفاده نشد و هميشه عين مجسمه روی رف بود و خاک ميخورد و گاهی فقط نگاهش ميکردم) اما امروز به دليلی که برای خودم روشن نيست يادش افتادم و تصميم گرفتم در وب چرخی بزنم و ببينم چه نمکدون و فلفلدونهای غيرمتعارفی پيدا ميشه. دستاورد اين وبگردی رو ببينيد:

نوشته شده در قديم و نديم, وبگردی | 13 دیدگاه »

انتقام

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 18, 2008

اون عکس دستکاری شده رو که ديدم (بند چهارم نوشته)، ياد سفير آلمان در عمان افتادم که تا پاش به ايران رسيده بود، جلد مجله‌ای رو که به همراه داشت پاره کرده بودند، چون عکس روش اسلامی نبود. با اين حال طفلکی کلی نفس راحت کشيده بود که همونجا درازش نکرده‌اند شلاقش بزنند! الآن هر چی ميگردم سفرنامه‌اش رو پيدا نميکنم که لينک بدم.

چنين کاری تازگی نداره البته، مثل صدها و هزارها نمونهء ديگه است از ستر زورکی عورت و دست و پا و مو در عکسها و خط‌خطی کردنشون و… از همون روزهای اول انقلاب شروع شد. حتی قبل از اجباری شدن حجاب هر چی عقده داشتند سر عکس و فيلم خالی ميکردند. سر تا پای تهران رو زير پا ميگذاشتيم تا شايد با هزار ترس و لرز يک مجلهء بوردای خط‌خطی شده پيدا کنيم که از بس اين دست و اون دست شده بود ديگه فقط جسدش به دست ما رسيده بود. با اين حال کلی ذوق ميکرديم، حتی از ورق زدنش و ديدن اينکه اصلاً همچين چيزی هنوز در جهان وجود داره… بعد ميداديم از روش برامون لباس بدوزن. وای به روزی که يکی يه مجلهء خط‌خطی نشده داشت. از طلا و جواهر، از جونش عزيزتر بود. محال بود که بده دست کسی، حتی برای چند دقيقه که ببره سر کوچه، ازش کپی بگيره و برگردونه. توی همين فاصله ممکن بود کميته طرف رو بگيره. گرفتن طرف و کتک و شلاق و غيره به جهنم، مجله رو پاره ميکردند!

چه حيف، در عکسهايی که از زنان مثلاً سياستمدار ايرانی از جنس لاله افتخاری و عشرت شايق و بقيهء فاطی‌کماندوها پيدا ميشه، معمولاً چيزی بيشتر از نوک دماغشون پيدا نيست، وگرنه خوب ميشد تلافی هر چی عکس رو که در جمهوری اسلامی خط‌خطی و رتوش و شطرنجی شده درآورد… مگه فقط اونها ميدونند فتوشاپ چيه؟

فعلاً همين يک عکس فاطمه عاليا رو ببينيد که بعد از عمليات اسلام‌زدايی چقدر قيافه‌اش قابل‌تحملتر ميشه (به مش خوشرنگی که برای موهاش انتخاب کرده‌ام توجه خاص بشود لطفاً!):

پينوشت خطاب به بی‌ذوقها: بله بله خودم ميدونم که آرايش و بزک و دوزک به هيچ وجه يک ارزش نيست و هرکسی حق داره پوشش خودش رو انتخاب کنه و اصلاً اينجور توهين به فاطمه عاليا عملی بسيار زشت، شنيع، نافی عفت عمومی و جارح احساسات پاک مردم ايرانه و من لايق مجازات اعدام. اين رو برای اونهايی گذاشته‌ام که شوخی سرشون ميشه، نه برای شما.

نوشته شده در قديم و نديم, ايران | 17 دیدگاه »

سيب جادويی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 15, 2008

شيش هفت سالم بود. يه شب تابستون، يعنی دمدمای غروب، مامان و بابا پيروز رو سپردند دست من و خودشون رفتند بيرون. يادم نيست کجا. پيروز رو خوابوندم و نشستم به بازی. بعد از مدتی حوصله‌ام سر رفت. يعنی سر نرفت، داشتم فکر ميکردم چطور ميتونم از غيبت بابا و مامان سوءاستفاده بکنم. هيچ آتيشی به ذهنم نرسيد که بتونم بسوزونم. رفتم توی حياط. يه باغچه داشتيم که يه حوض آبی‌رنگ به شکل يک شکوفهء باز داشت و چند تا درخت گل و ميوه. ته ته باغچه در دورترين گوشه‌اش، يه درخت سيب هم بود که به علت نامعلومی خشک و سياه شده بود، انگار که سوخته باشه. حتی بيشتر شاخه‌هاش هم خشک شده بودند و افتاده بودند، چه برسه به برگ و جوونه. اما از عجايب روزگار يکی هم اين بود که بالای بالاش، نوک نوک بالاترين شاخه‌اش، يک سيب چسبيده بود.

پانته‌آ، شاهزاده خانم شجاع، از اسب سم‌طلايش پياده می‌شود و افسارش را به دست ميگيرد. با احتياط وارد جنگل تاريک جادويی ميشود. نور ماه در برابر سياهی غليظ جنگل شانس زيادی ندارد. لابه‌لای درختان پر از سايه‌های موهوم و نجواهای خفه است. گاهی پشت سر شاهزاده خانم شاخه‌های درختان تبديل به دست ميشوند و شنل زرينش را ميگيرند، اما همين که رويش را برميگرداند، دوباره تبديل به شاخه‌های بيجان شده‌اند. اما شاهزاده پانته‌آ هيچ ترسی به خود راه نميدهد. پيرزن جادوگر به او گفته است که راز حل معما و باز شدن طلسم نفرينی که ملک‌محمود را در چنگال خود گرفته در همين جنگل است. پانته‌آ در ميان جنگل به محوطهء بازی ميرسد که يک درياچهء کوچک را در خود جا داده است. به اسبش آب ميدهد و نفسی تازه ميکند. ناگهان اسب سفيد پانته‌آ رم ميکند و روی دو پای عقبش بلند ميشود. پانته‌آ افسار اسب را محکم در دست ميگيرد و سعی ميکند که او را آرام کند، اما چشمش به ماری ميفتد که روی زمين چنبره زده و هيس‌هيس ميکند. پانته‌آ با يک ضربهء شمشير خود مار را ميکشد. بعد اسب خود را ناز و نوازش ميکند که جان او را با هشدار به موقع نجات داده است.

دوباره راه ميفتند. مسير هر لحظه تنگتر و سياهتر ميشود، انگار که درختان به هم نزديک ميشوند تا جلوی عبور او را بگيرند. بعد از مدتی صدای شکستن شاخه‌ها زير قدمهايی سنگين پانته‌آ را در جای خود ميخکوب ميکند. شمشير مرصع خود را از غلاف بيرون ميکشد و بيحرکت به تاريکی خيره ميشود. شاخه‌ها به کنار ميروند و يک گرگينهء خون‌آشام وحشتناک ظاهر ميشود که دندانهای بلند و زردش را به همديگر ميسايد: ها ها ها… پس تو اينجا هستی!

پانته‌آ خود را به کناری پرتاب ميکند تا از حملهء گرگينه در امان بماند. قبل از اينکه گرگينه بعد از پرش خود برگردد و برای حملهء ديگری آماده بشود، پانته‌آ شمشير خود را تا دسته در پهلوی او فرو کرده است. گرگينه آنچنان زوزه‌ای ميکشد که نجواهای خفهء جنگل خاموش ميشود و برگهای درختان ميلرزد. پانته‌آ معطل نميشود و با يک ضربه سر گرگينه را از تن جدا ميکند.

سکوت همه جا را گرفته است. پانته‌آ نفس نفس زنان از جا بلند ميشود و به سراغ اسبش ميرود که کمی دورتر ايستاده است. با گوشهء دامن خود شمشير به خون آغشته‌اش را پاک ميکند و آن را به غلاف برميگرداند. افسار اسب را به دست ميگيرد و راهی ميشود. درختان جنگل انگار ديگر خيال گرفتن راه او را ندارند. انگار با شکست گرگينه نفرين جنگل هم شکسته است و مسير ديگر آنقدرها صعب‌العبور نيست. پانته‌آ و اسب سم‌طلايش بعد از پيمودن راهی طولانی بالأخره به آن تک‌درخت سياه ميرسند که روی بالاترين شاخهء خود سيب جادويی را جا داده است.

شاهزاده پانته‌آ افسار اسبش را به شاخهء درختی ميبندد و به درخت سياه نزديک ميشود. دستش به سيب نميرسد. بايد از درخت بالا برود. دامن بلند خود را جمع ميکند و پايش را روی خميدگی تنهء درخت ميگذارد. شاخه‌های کوتاه و سوختهء درخت تکان ميخورند. باد سردی ميايد. پانته‌آ دستش را به يکی از شاخه‌های کلفتتر ميگيرد و بالا ميرود. دستش را دراز ميکند. به سيب نزديکتر ميشود…

ناگهان نوری به درون جنگل ميتابد. غرش بلندی لرزه بر اندامش مياندازد: پانته‌آ… کجايی؟

از قرار معلوم جادوی جنگل هنوز نشکسته است. دست پانته‌آ که شاخه را گرفته است ميلرزد. در اين موقعيت قادر به دفاع از خود نيست. دست آزادش را به دور سيب حلقه ميکند و آن را ميچيند. سعی ميکند که به سرعت از درخت پايين بيايد، اما ناگهان تعادل خود را از دست ميدهد و به پايين سر ميخورد. تنهء خشک و زبر درخت پوست رانش را ميخراشد. سوزش و درد غيرقابل‌تحملی در پايش پراکنده ميشود و احساس ميکند که مايع گرمی از زخم به پايين سرازير شده است. توی دلش به هر چه دامن بلند شاهزاده‌خانمی است لعنت ميفرستد و با خود عهد ميکند که دفعهء بعد با شلوار جين به سفرهای ماجراجويانه‌اش برود. سيب را محکم در دست ميفشارد و با اسبش لنگ لنگان راه پيموده را بازميگردد.

- سلام.
- اين وقت شب توی باغچه چيکار ميکنی؟
- هيچی.

شاهزاده پانته‌آ قهرمانانه درد را تحمل ميکند و خم به ابرو نمياورد.

- پيروز کجاست؟
- خوابيده.
- بيا تو ببينم. چرا لباسهات رو عوض کرده‌ای؟ کی به تو گفت دامن من رو بپوشی؟
- ببخشيد. داشتم بازی ميکردم.
- ديگه نبينم بی‌اجازه بری سراغ لباسهای من ها! برو توی اتاقت، لباسهای خودت رو بپوش!

ملک‌محمود در کاخ خود همچنان در خواب افسون‌شده فرو رفته است. شاهزاده خانم پانته‌آ سيب جادويی را به بينی او نزديک ميکند. با استشمام بوی سيب ملک‌محمود از خواب بيدار ميشود و چشم در چشم او ميدوزد. با لبخندی ميگويد: پس موفق شدی مرا نجات بدهی…
شاهزاده پانته‌آ به لبخند او جواب ميدهد. چشم ملک‌محمود به خونی ميفتد که از پای شاهزاده خانم سرازير شده است: ای وای، زخمی شده‌ای!
شاهزاده پانته‌آ با شجاعت تمام و لبخندزنان جواب ميدهد: نه، نگران نباش، چيزی نيست. تنها يک خراش سطحی است…
ملک‌محمود از جای خود ميجهد و با پارچه‌ای زخم عميق و کشنده را ميبندد. سپس سيب جادويی را به لبهای پانته‌آ نزديک ميکند: اگر از اين سيب بخوری زخمت درمان ميشود!

پانته‌آ گاز کوچکی به سيب ميزند.

اه. اين که هنوز کاله!

نوشته شده در قديم و نديم | 11 دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 27, 2008

درد دندونم خودش خشک شد افتاد. فعلاً نميرم دکتر. حالم گرفته است. ديروز دوباره پيش دکتر متخصص بودم. در آستانهء ۳۵ سالگی تشخيصش آينده‌ای رو برام ترسيم کرد که نميدونم چطور باهاش کنار بيام. از طرف ديگه قطعی شد که بايد سه هفته برم بيمارستان. فقط منتظرم تا در کلينيک يک تخت خالی بشه. از حالا عزا گرفته‌ام. طولانيترين دوران بستری شدنم در بيمارستان ۴ روز بوده که در طی اين مدت لب به غذا نزدم. اما اگر بخوام سه هفته غذا نخورم هم ميميرم که! البته اگر قبلش از فرط ملال نميرم. از نوشته‌هايی که سرتاپاشون پر از شکلکهای ياهومسنجره خيلی بدم مياد اما اينجا واقعاً يکی از اون صورتکها ميخواد که داره زار ميزنه…


امروز در چارچوب بازی وبلاگی «جوادترين عکس متعلق به ۱۰ تا ۱۳ سال پيش» که خودم خودم رو بهش دعوت کرده‌ام نشستم و عکسهام رو زير و رو کردم و به يک نتيجهء خطير رسيدم. احتمالاً اغلب آدمهايی که مثل من در مقايسه با بقيهء بر و بچه‌های وبلاگنويس عمر نوح دارند، در ۱۰ تا ۱۳ سال پيش ديگه از فاز «عکس جواد انداختن» خارج شده بوده‌اند. نمونه‌اش اين عکسه که مال ۱۳-۱۲ سال پيشه:

panteaold2.jpg

همينطور که ميبينيد اصلاً از اين بابت نگران نيستم که با قرار دادن چنين عکسی در وبلاگم شناخته بشم و قيافه‌ام لو بره! چون ديگه ‌شباهتی به آدم توی اين عکس ندارم.

پس بايد برای پيدا کردن جوادترين عکسها حدود ۲۰ سال به عقب برگردم.

پانته‌آ در ۱۶ سالگی:

javad01b.jpg

اين عکس فاجعه‌انگيزبارناک مال کارت شناسايی مدرسه بود. مخصوصاً رتوش و اين حرفها نکردم که خودتون به قدمت عکس و همينطور عمق فاجعه آگاه باشيد. هنوز حيرون مونده‌ام که چرا عينکم رو برنداشته بودم. اگه دستم به اون عينک‌فروشی که مغازه‌اش توی فرح شمالی بود و اين عينک رو در سن ۱۴ سالگی به من انداخت برسه…

پانته‌آ در ۱۷ سالگی:

javad02b.jpg

 

در اتاق همکلاسی و دوست صميمی اون روزها… (انصافاً دکوراسيون اتاق از قيافهء من جوادتره!). تنها بهانه‌ام برای داشتن اين قيافه اينه که تازه از خواب بيدار شده بودم. اما هيچ توجيهی برای مدل موها يا اون گل‌سينهء قراضه به پولوورم ندارم. به دلايل قابل درک علاقه‌ای به ثبت شدن اين لحظهء تاريخی نداشتم، برای همين دارم شکلک درميارم که «آخه اين سر و وضع هم عکس گرفتن داره؟!»

پانته‌آ در شب جشن تولد ۱۸ سالگی:

javad03b.jpg

 

الف) خوب آخه دوربين دست دوستم بود (صاحب همون اتاق بالايی – به انگشت مربوطه در پايين عکس مراجعه شود) و هی ميگفت ژست بگير! آخرش ژست کم آوردم، لنگم رو هوا کردم.
ب) پوشيدن همچين کفش و لباسی در يک دهکدهء دورافتادهء آلمانی اون موقعها خودش به معنی يک انقلاب بود، بس که اين ملت امل هستند. من هم افتاده بودم روی دندهء لج و به ندرت لباسی ميپوشيدم که به حد کافی توجه‌برانگيز و نامتعارف نباشه. يادمه اين کفشها به رنگ سياه هم وجود داشتند، اما من مخصوصاً سرخابی نئونی جيغی خريدم.
پ) اون کمد پشت سرم رو ميبينيد؟ يک چيز آنتيک مامان‌بزرگی قهوه‌ای رنگ وحشتناکی بود. خودم با همين دستها رنگش کردم.
ت) به گوشواره‌های پلاستيکی و آرم Dirty Dancing روی کمربند توجه شود! آخر جوات!

از ۱۹ سالگی به اينور ديگه قيافه و سر و وضعم مثل آدميزاد شد و جوادبازی رفت پی کارش.

همهء خوانندگان وبلاگنويس به اين بازی دعوتند. کسی خودم رو دعوت نکرده بود، اينه که اينجوری ولخرجی ميکنم.


قال امام مينی‌مال‌نويس:
هیچ چیز واسه یه وبلاگ‌نویس ضدحال‌تر از این نیست که در یک روز، نزدیک به ۷۰ نفر به وبلاگش سر بزنن، اما فقط ۳ نفر نظر داده باشن.*

حالا فکر کن چقدر ضد‌حاله که به جای ۷۰ نفر، ۳۷۰ نفر سر زده باشند.

بله با شما هستم، با شما! ها، خودت، دقيقاً. آره، خجالت هم داره. سرت رو بنداز پايين. سرخ بشو. حقته.

*: جالب اينه که اين پست مينی‌مال‌نويس تا به حال هيچ کامنتی نداشته. از آمار بازديدکنندگانش بيخبرم.


پينوشت: اين اديتور وردپرس واقعاً آدم رو بيچاره ميکنه.

نوشته شده در قديم و نديم, وبلاگ, روزمره | 98 دیدگاه »

گفتگو

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 24, 2008

در اون سالهای دور و سياه که از حافظه‌ام پاک‌شدنی نيستند، اون سالهايی که ممنوع کردن رنگ و خنده و موسيقی شروع شد، اون سالهايی که در مراسم صبحگاهی سرود «انجزه انجزه» خونده ميشد که احدالناسی بلد نبود همراهی کنه و «خمينی ای امام» و فريادهای «مرگ بر…»، ذهن مه‌آلود و نارس من سعی ميکرد از بين اطلاعات پراکنده و ناقصی که اغلب خطاب به من گفته نميشدند، بلکه اونها رو از گفتگوهای جسته و گريختهء بزرگترها ميقاپيدم، علت و منشأ خاکستری شدن تدريجی دنيا رو بفهمه. از يک طرف به نظر ميومد همهء تقصيرها به گردن اين خمينی باشه که مرتب توی تلويزيون بود و اسمش و عکسش همه جا ديده ميشد. معلم دينيمون ميگفت خمينی نايب امام زمانه و برای همين بهش اصطلاحاً ميگن امام. تا اون موقع نميدونستم که امام زمان کيه، اما بعد فهميدم و با خودم فکر کردم اگر دستم به امام زمان برسه بهش خواهم گفت که انتخاب خوبی نکرده. از طرف ديگه نميدونم کی بود که گفته بود خود خمينی مقصر نيست، بلکه اون آدمهای اطرافش مقصرند. مطمئن بودم که عين همين حرف رو دربارهء شاه هم شنيده‌ام. پس بارگاه مجللی رو مجسم ميکردم که خمينی روی تخت مرصع نادری نشسته و اشخاص ناشناسی با صورتهای محو زير گوشش پچ‌پچ ميکنند «بايد خانمها همه جا روسری سرشون کنند»، «بايد تلويزيون ديگه فيلم و کارتون و آهنگ خوب پخش نکنه»، «بايد مدير و ناظم و معلمهای مدرسه‌ها ديگه مهربون نباشند و لبخند نزنند و همه‌اش با بچه‌ها دعوا کنند»، «بايد بچه‌ها در مدرسه صبحها انجزه انجزه بگن و پنجشنبه‌ها تا غروب در مدرسه بمونن و دعای کميل و توسل بخونن»… و خمينی زير اون ابروهای پرپشت اخم‌آلود به جلو نگاه ميکنه و سر تکون ميده و تأييد ميکنه. پيش خودم فکر ميکردم اگه يه جوری من هم ميتونستم زير گوشش پچ‌پچ کنم، شايد ميشد متقاعدش کنم که اين دستورهاش، دستورهای خوبی نيستند. که دنيا داره هر روز خاکستريتر و ناشادتر ميشه. که من روپوش قديمی مينی‌ژوپ مدرسه‌ام با يقهء سفيد توری رو با اينکه به رنگ آلويی زشتی بود به اين روپوش بلند و مزاحم سرمه‌ای‌رنگ که زيرش بايد شلوار هم پوشيد ترجيح ميدم. که با اين روپوش فقط وقتی ميشه کش‌بازی کرد که آدم جمعش کنه و بالا بزنه. شايد ميشد براش از اهميت کش‌بازی بگم و شور و شوق وسطی و اينکه مجبور شده‌ايم خوردن توپ به روسری و روپوش رو به قواعد بازی اضافه کنيم و با اين همه پارچه به بدن موقع «زو» بازی کردن زودتر گير ميفتيم. بهش توضيح ميدادم که دوچرخه‌سواری چه کيفی داره. اگر ميتونستم باهاش حرف بزنم، حتماً ميفهميد که اذان و نوحه و سخنرانی آخوندها جايگزين مناسبی برای رنگارنگ و ستوان کلمبو و خانهء کوچک و مرد شيش‌ميليون‌ دلاری نيست. اگر فقط يک بار صدای گوگوش رو ميشنيد… اما کجا ميشد خمينی رو پيدا کرد؟ حتماً اون اطرافيان ناشناس بدجنس من رو به بارگاهش راه نميدادند.

دستم به خمينی نرسيد. به دنيای خاکستری عادت کردم. به پنهان کردن رنگ و شادی و موسيقی هم.

حالا بعد از اين همه سال، خيلی دوست دارم بدونم که اين کوچولو داشته چی به احمدی‌نژاد ميگفته.

منبع: خبرگزاری مهر

راستی، چرا به خامنه‌ای نميگن امام خامنه‌ای؟

نوشته شده در قديم و نديم, زمين و زمان | 19 دیدگاه »

کودکی من با موسيقی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 7, 2008

يکی از بدهکاريهای عاطفی بزرگی که به پدر و مادرم دارم، نقششون در علاقهء من به موسيقيه. در سن بزرگسالی با وحشت تمام متوجه شدم که اين عشق و علاقه ميتونه توسط والدين به راحتی سرکوب بشه يا در جريان نامطلوبی بيفته. اما من از اين لحاظ خيلی شانس آوردم.

امروزه ميگن که جنين در رحم مادر صداهای اطراف رو ميشنوه و موسيقی شنيده‌شده در اين دوران در تکامل ذهنيش بی‌تأثير نيست. بعضی از پدر و مادرها که ديگه خيلی نگران آيندهء بچه‌اشون هستند در زمان بارداری مادر به موسيقی باخ و موتسارت و بتهوون گوش ميدن تا بچه‌اشون مانعی بر سر راه نابغه شدن نداشته باشه. مادر من به احتمال قوی سی و چهار پنج سال پيش از اين آزمايشات و تحقيقات چيزی نشنيده بود (ممکنه که اون زمان اصلاً هنوز انجام نشده بودند) اما مطمئنم که اولين آشنايی من با موسيقی در همون زمان جنينی بوده، با شنيدن موزيک مورد علاقهء مادرم و صدای خودش. سهم پدرم بيشتر در خريدن نوارهای باحال برای خودش بود با موسيقی خوب ايرانی و خارجی که من هم اونها رو گوش ميکردم.

مامان خانم صدای خوبی داره. از اونجايی که خجالتيه و اهل مورد توجه قرار گرفتن نيست، قديمها پدرم به زور و اصرار فراوان وادارش ميکرد که در جمع دوستان و ميهمانان بخونه که اون هم معمولاً بعد از يک آهنگ سر و ته قضيه رو هم می‌آورد. اما وقتی من و مامان تنها بوديم، وضعی که خوب صبح تا شب برقرار بود، حين انجام کارهای خونه ميزد زير آواز و برای دل خودش ميخوند، عادتی که من هم بعدها بهش دچار شدم. انصافاً موقع انجام کار ملال‌آور و مزخرفی مثل ظرف شستن که دستت بنده و ذهنت آزاد، غير از آواز خوندن يا موسيقی و راديو گوش دادن چه ميشه کرد؟

خلاصه اينجوری بود که من خيلی زود، به قول دانشمندان از توی رحم مادرم، با آهنگهايی از مرضيه و دلکش و پوران و الهه و بنان و گلپا و غيره آشنا شدم. بعضی مواقع درست نميفهميدم که متن آواز چه معنی ميده، اما هم صدای مادر رو دوست داشتم و هم ملودی آهنگها رو. مينشستم و سرم به بازی گرم بود و گوشم به صدای مامان:

عشق من، من تو را ميپرستم
بی تو هرگز ندانم که هستم
گر روزی عشقت پايان پذيرد
کس جای آن را در دل نگيرد آه آه…
منم مجنون کويت، تويی ليلای ليلا

و حسابی ميرفتم توی حس! صدای مامان بالا ميرفت که:

قد رعناش رو ببين، زلف چليپاش رو ببين
بشکند يا نشکند آخر دل آواره را
ببوسم يا نبوسم لعل بت مهپاره را…

و من ميرفتم توی فکر که خوب زلف تکليفش معلومه، اما چليپا يعنی چی؟ ياد محصولات شرکت چليپا می‌افتادم و نتيجه ميگرفتم که زلف چليپا بايد شکل اون تصوير موهای توی تبليغش باشه، پرپشت و پر چين و شکن.

مجسم کنيد دخترچهء سه چهار ساله‌ای رو که داره موهای عروسکش رو با دقت شونه ميکنه و ميبافه و در عين حال گوشش به صدای آوازيه که از آشپزخونه مياد:

حال که رسوا شده‌ام ميروی
واله و شيدا شده‌ام ميروی
حال که غير از تو ندارم کسی
وين همه تنها شده‌ام ميروی

و به حال طرف غصه ميخوره و به خودش ميگه نه واقعاً انصاف نيست، الآن هم موقع رفتنه آخه؟ اصولاً احساس همدردی آدم مرتب با شنيدن اين آهنگهای غمناک تحريک ميشد:

شمع و پروانه منم، مست ميخانه منم
رسوای زمانه منم، ديوانه منم
يار پيمانه منم، از خود بيگانه منم
رسوای زمانه منم، ديوانه منم
چون باد صبا دربه‌درم، با عشق و جنون همسفرم
شمع شب بی‌سحرم، از خود بيخبرم
رسوای زمانه منم، ديوانه منم

آخی… طفلکی!

علاقه‌ام به آهنگهای محلی هم بی‌دليل نيست. البته تلويزيون هم اون موقعها آهنگها و رقصهای محلی رو زياد نشون ميداد و من کشته و مرده‌اشون بودم. اما هر کس که اونها رو با صدای مادر شنيده باشه نميتونه محو زيباييشون نشه:

شو دراز و مه بلند، دل نگيره جا
يار مو چی برگ گل خوسيده تی دا
آسمون کاريم ندار، يارم بيداره
مو ميرم بوسش کنم، ار خين بباره

حالا کاری نداريم که اون سالها اصولاً آهنگ محلی (و افغانی) مد شده بود و هر کی از مامانش قهر ميکرد يه شعر مينوشت به لهجهء نيست در جهان صمدآقايی و اسمش رو ميگذاشت آهنگ محلی.

يکی دو سال بعد از اونجايی که ياد گرفته بودم با ضبط‌صوت کار کنم ميرفتم سراغ کاستهای بابا که مرتب نوار آهنگهای پاپ روز رو ميخريد و به خونه مياورد. در نتيجه ميشنيدم که:

عمر جمعه به هزار سال ميرسه
جمعه‌ها غم ديگه بيداد ميکنه
آدم از دست خودش خسته ميشه
با لبای بسته فرياد ميکنه
داره از ابر سياه خون ميچکه
جمعه‌ها خون جای بارون ميچکه
چک‌چک‌چک‌چک‌چک…

من نميدونستم شاعر چرا با جمعه که بعد از پنجشنبه روز مورد علاقهء من بود دشمنی داره، اما حال و هوای آهنگ اين احساس رو به من ميداد که يک فاجعه در شرف اتفاقه، يا افتاده و من خبر ندارم. بعد ميشنيدم:

کوچه‌ها باريکن دکونا بسته‌اس
خونه‌ها تاريکن طاقا شيکسته‌اس
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده ميبرن کوچه به کوچه

و به اين گونه بنده در سن لطيف پنج سالگی آنچنان دچار يأس فلسفی شده بودم که در نقاشيم توی مدرسه يه کوچهء باريک کشيده بودم با دکونهايی که کرکره‌های ضربدريشون اومده بود پايين. بالاش هم همين جملهء «کوچه‌ها باريکن، دکونا بسته‌اس» رو با خط کج و کوله نوشته بودم، برای پيشگيری از بدفهمی بيننده. منتهی نه ميتونستم درک کنم که اون فاجعهء در شرف وقوع که باعث پايين اومدن کرکره‌ها شده چيه، نه فهميده بودم که منظور شاعر از کوچهء باريک، کوچه‌ايه که دو طرفش رو ديوار خونه‌ها با فاصلهء کم از همديگه گرفته باشه. کوچهء باريک در ذهن من يه چيزی بود شبيه جادهء چالوس که يه طرفش پرتگاه بود. اون طرفش هم دکونها بودند و کرکره‌های پايين اومده‌اشون با سايه‌بون نارنجی. با وجود اين سوءتفاهم هنری معلم کلاس اولم با ديدن اين نقاشی آنچنان به هيجان اومد که مادرم رو به مدرسه خواست. خوب براش عجيب بود که يه بچه در اين سن و سال غير از چشم چشم دو ابرو يا يک خونه با دودکش و يک درخت کنارش که دوبرابر بزرگتر از خونه‌هه است بتونه چيز ديگه‌ای بکشه.

فکر کنم موضوع نقاشی بچه‌ها يک ربطی هم به تغذيهء فکری داشته باشه. آهنگهايی که ميشنيدم ميتونستند هر کدوم مواد اوليهء دست کم پنج شيش تا تابلو باشند:

پس از تو نمونم برای خدا، تو مرگ دلم را ببين و برو
چو توفان سنگين ز شاخهء غم، گل هستيم را بچين و برو
که هستم من آن تک‌درختی که در کام توفان نشسته
همه شاخه‌های وجودش ز خشم طبيعت شکسته

عجب تصويری!

ندرتاً از مامان معنی شعر آهنگها رو ميپرسيدم که اون هم با طول و تفصيل فراوان توضيح ميداد که به فرض

عقرب زلف کجت با قمر قرينه
تا قمر در عقربه کار ما چنينيه

يعنی چی. گوش دادن به توضيحات مامان خودش کلی مزه ميداد، به خصوص که مامان به توضيح اون يک بيت بسنده نميکرد و ميرفت سراغ خاطرات دور و دراز خودش و بحث دربارهء موسيقی (يا در واقع سخنرانی، چون من چندان سهم بزرگی در صحبت نداشتم، جز گهگاهی سؤال برای توضيح بيشتر) و زندگينامهء خواننده‌ها و البته شعر و ادبيات و شاعران و نويسندگان ايران و…

محبوبترين برنامهء تلويزيونی من شوی رنگارنگ بود که گوگوش و شهره و نلی (اصلاً کسی يادش هست که نلی کی بود؟) و خواننده‌های ديگه آهنگهای روز رو ميخوندند. عاشق اکی بنايی (يک خوانندهء به ناحق فراموش‌شدهء ديگه) بودم که بياد و بخونه:

سکينه! سکينه! سکينه بزايه دو تا کاکلی
سکينه بزايه دو تا کاکلی
يکی اردشير و يکی کامران…

رجوع شود به همون نکتهء مد شدن آهنگهای محلی. اگر جرئت سرپيچی از حرف مامان رو داشتم بعد از شنيدن آهنگ

اين همه اون دستاتو بالا و پايين نکن
لب بچه‌ماهی رو با قلاب خونين نکن
ماهيگير! ماهيگير!
اشک اين بچه‌ماهی توی آبا ناپيداست
فرياد اون توی آب يه فرياد بيصداست
بذار تا بچگی رو بذاره اون پشت سر
بتونه عاشق بشه، وقتی ميشه بزرگتر
ماهيگير! ماهيگير!

محال بود که اگر ماهی درست ميکرد ديگه لب بهش بزنم. اما دست کم وقتی که ميرفتيم رستوران، اگر حتی همه ماهی ميخوردند من يه چيز ديگه سفارش ميدادم. مثلاً جوجه‌کباب، يا کباب بره. خوبيش اين بود که در عين ملوسی جوجه و بره، کسی براشون آهنگ جگرسوز نخونده بود، يا خونده بود و من نشنيده بودم.

گوش دادن مرتب و دقيق به اين آهنگها در تربيت موسيقايی من نقش چشمگيری داشت، هرچند که در اون سن و سال ممکن بود باعث سوءتفاهم و بدفهمی بشه. مثلاً به صدای همسرايان بعضی از خواننده‌ها به دقت گوش داده بودم و فهميده بودم که صداشون با صدای خود خواننده مو نميزنه. از اونجايی که از تکنيک استوديو و امکان ترکيب دو صدای جداگانه ضبط‌شدهء يک خواننده اطلاعی نداشتم، با خودم فکر ميکردم چقدر سخت بوده گشتن و پيدا کردن يک خانم همسرا که صداش دقيقاً عين صدای شهره و مهستی و غيره باشه!

يه چيز عجيب اين وسط که هنوز هم خودم علتش رو نفهميده‌ام علاقهء بی حد و حصر من به رقصه (و اگر تعريف بيجا از خود نباشه، استعدادش). من در عمرم رقص مادرم رو يک بار ديدم، اون هم موقعی که هفده هجده سالم بود، در عروسی دخترداييم، که در جمع شايد سی ثانيه طول کشيد. پدرم در مجالس زياد ميرقصه اما رقص مردونه، يعنی بالا بردن دستها و با پاها همراه ريتم آهنگ درجا زدن! يعنی از اين نظر هيچ الگويی نداشتم جز همون شوهای تلويزيونی و انگيزه‌ام هم البته با تشويق والدين تقويت ميشد. يکی از بزرگترين ناراحتيهام بابت ابتلا به کمردرد و رماتيسم همينه که امکان رقص رو از من گرفت.

خلاصه، بر خلاف بچه‌های ديگه که عليه موسيقی مورد علاقهء پدر و مادرشون سر به طغيان برميدارند و با ديدهء تحقير به سليقهء اونها نگاه ميکنند و دوست دارند آهنگهای کاملاً متفاوتی بشنوند، من از اول زندگی شيفتهء موسيقی نسلهای پيش از خودم بوده‌ام. هر آهنگ جديدی رو که به من نشون بديد، بايد از پس مقايسهء کيفی و محتوايی با اونها بربياد، و متأسفانه اکثريت قريب به اتفاق ترانه‌های جديد از اين مقايسه سربلند بيرون نميان!

نوشته شده در قديم و نديم, شعر و ترانه | 20 دیدگاه »

جمله‌بندی مثبت؟

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در نوامبر 16, 2007

اين نوشتهء انار رو که خوندم، ياد يه جريانی افتادم که خيلی سال پيش برام اتفاق افتاده و گمونم هيچوقت فراموشم نشه.

اون موقع که شونزده هيفده ساله بودم و به مدرسه ميرفتم، روزگار چندان راحتی نداشتم. صبح کلهء سحر بيدار ميشدم و آماده ميشدم و بدو بدو ميرفتم به ايستگاه تراموا و صبری و احتمالاً لرزی از سرمای صبحگاهی، تا نيم ساعت بعد به مدرسه برسم. اونجا هم هر جور بود روز رو ميگذروندم تا بعدازظهر که به خونه برميگشتم، هول‌هولکی غذايی ميخوردم و دوشی ميگرفتم و لباس عوض ميکردم که برم سر کار، تا ساعت دوازده يک نصفه‌شب. برميگشتم خونه و چند ساعتی خواب تا روز بعد و دوباره روز از نو، روزی از نو. هر روز همين برنامه بود، جز يک شب در هفته که کار نميکردم، و يکشنبه که به مدرسه نميرفتم. اگر درسی ميخوندم در همين شب تعطيل و صبح يکشنبه بود، و اغلب تکاليف مدرسه هم در تراموا و زنگ تفريح انجام ميشد، يا اگر رستورانی که در اون کار ميکردم خلوت بود، پشت پيشخوان.

يک بار به خونهء همشاگرديم که دخترخانمی اهل ترکيه بود دعوت بودم. قرار بود شب پيشش بمونم. بعد از کار، نصفه‌شب خرد و خسته به خونه‌اشون رسيدم. خانواده همه در اتاق پذيرايی دور هم نشسته بودند و از من به گرمی استقبال کردند و سلامی و عليکی و حالت چطوره‌ای. من هم که روز سختی رو پشت سر گذاشته بودم، شروع کردم براشون يه شوی کمدی اجرا کردن از بلاهايی که در اون روز به سرم اومده بود: ادای خودم رو درآوردم که چطور صبحش خواب مونده بودم و موقعی که ميخواستم به تراموا برسم، نزديک بود با مغز به زمين بخورم… ادای معلم بداخلاقمون رو درآوردم که باهاش جر و بحثم شده بود… بعد تعريف کردم که چطور بعد از ظهر به خونه رسيده بودم و زنگ در رو زده بودند و مأمور انتظامی شهرداری (با پليس فرق ميکنه) در خونه‌امون رو زده بود که خواهر و برادرت (پوپک و پويا اون موقع خيلی کوچولو بودند، کلاس اول – دوم دبستان) چند کتاب از کتابخونهء ده گرفته‌اند و سه ماهه که پس نياورده‌اند، و شرح شرمندگی من و جستجوی پرعجله و دستپاچگی برای پيدا کردن کتابها و لعن و نفرين به بچه‌ها و خودم که کتابخونشون کرده بودم، اما بهشون رعايت نظم و اخلاق کتابداری رو ياد نداده بودم… و بعد رفتن به سر کار و روبه‌رو شدن با مشتريهايی بهانه‌جو و بدخلق و بدانعام…

گفتم و گفتم و هی شکلک و ادا و اطوار درآوردم و صداهای مختلف رو تقليد کردم و خانوادهء دوستم هم دستشون رو گذاشته بودند روی دلشون و ميخنديدند. تعريفم که تموم شد و آروم گرفتيم، خواهر دوستم که چند سالی از من بزرگتر بود من رو صدا کرد که کارت دارم. گفتم چی شده؟ گفت:
- با اين تعريفهايی که کردی خيلی خنديديم، اما خوب، آيا اون موقع که برای خودت اتفاق افتاده بود هم همينقدر خنده‌دار بودند؟
گفتم: معلومه که نبودند! پدرم دراومده!
گفت: خوب پس چرا وقتی که ازت پرسيديم حالت چطوره، به جای اينکه واقعيتش رو بگی، به جای اينکه ناراحتی و خستگيت رو همونطور که خودت احساس کرده‌ای با ما درميون بگذاری، ازش دستمايهء تفريح و خنده درست کردی؟ مگه به ما اعتماد نداری؟
گفتم: نه، مسئله اعتماد که نيست! اما خوب روز من که خراب شده، چرا شب شما رو هم خراب کنم؟
گفت: ببين، دوستی واقعی به اينه که طرفت گنجايش و ظرفيت پذيرش حقايق رو، وضع واقعی تو رو داشته باشه. اگر از راه رسيده بودی و گفته بودی که روز بدی پشت سر گذاشته‌ای و خيلی خسته و عصبی هستی، ما سعی ميکرديم بهت کمک کنيم و انرژی بديم و يه کاری کنيم که تنگی خلقت برطرف بشه و سرحال بيای. اما تو در واقع به ما دروغ گفتی و جوری وانمود کردی که انگار اين مسائل نه تنها تو رو ناراحت نکرده، بلکه مايهء تفريحت هم شده. اينجوری بار مسئوليت رو از دوش ما برداشتی و به ما اجازه ندادی که نسبت به حالات درونی واقعيت واکنش نشون بديم. اينه که دارم ازت ميپرسم: آيا به ما اعتماد نداری؟ فکر ميکنی نميتونی برای ما وضع واقعی درونيت رو برملا کنی؟

نکته‌ای که در عرف و فرهنگ ما هم تا حدود زيادی مرسومه همينه که «با دل خونين لب خندان بياور همچو جام»! و انار هم به نوعی ميخواد همين فلسفه رو در پيش بگيره: «مردم گناه نکرده‌اند که میخوان با من معاشرت کنند». ريشهء اين عرف، رعايت حال ديگرانه، و انار علاوه بر اين فکر ميکنه با نگاه و تلقين مثبت، ممکنه بشه شرايط منفی رو تغيير داد.

حالا سؤال سر اينه که چرا هميشه بايد حال مردم رو رعايت کرد؟ و آيا من و انار مطمئنيم که دوستانمون ظرفيت شنيدن ناراحتيها و غصه‌ها و عصبانيتها و ببخشيد، چسناله‌هامون رو ندارند؟ و اگر ندارند، آيا هنوز هم ميشه به معاشرت با اونها تکيه کرد و اون رو ارزشمند دونست؟

من هر دو طرف قضيه رو منفی ميدونم، چه اينکه آدم همه‌اش چسناله کنه و همه چيز رو سياه و تاريک ببينه، و چه اينکه سر خودش و ديگران رو گول بماله و خوشحالی و شادی مصنوعيش رو به خودش و ديگران زورچپون کنه. راستش رو بخواين، به آدمهايی که هميشه و تحت هر شرايطی مثبت و خندان و سرحال هستند با نوعی بدگمانی نگاه ميکنم. چون واقعيت اينه که کمتر کسی ميتونه واقعاً اين احساس مثبت رو هميشه و همه جا داشته باشه، و ميشه نتيجه گرفت که درصد بزرگی از اين رفتار و واکنش تظاهره. اين تظاهرش به خوشی مثل يه سايهء سياه روی روابطش با آدم سنگينی ميکنه و آدم ميدونه که طرف باهاش صادق نيست و از خودش ميپرسه چرا. ضمن اينکه از خودش ميپرسه تکليف اون انرژيهای منفی و ناراحتيها و غصه‌هايی که سرکوب شده‌اند و نشون داده نميشند چيه و به کجا رفته‌اند، چون قدر مسلم اينه که از بين نرفته‌اند و سرجاشون هستند. اونوقته که آدم به همچين شخصی به مثابه يه بشکهء باروت نگاه ميکنه و همه‌اش ترس داره که کی اين آتشفشان ناراحتيها و غصه‌ها و از همه مهمتر خشمها و عصيانهای سرکوب‌شده فعال خواهد شد!

البته انار حق داره که ميگه همنشينی چنين شخصی خيلی مطلوب و مطبوعه، چون به قول خواهر اون دوست من، کمترين درصد مسئوليت رو روی دوش مخاطب ميگذاره و هيچ زحمتی بهش برای قسمت کردن ناراحتيها و شريک شدن در رنجهای شخص نميده، اما درسی که اون خانم سالها پيش به من داد اين بود که اگر من در دوستی با کسی اينقدر راحت‌طلب باشم، چندان دوست خوبی نيستم. آيا اون دوست تکزاسی واقعاً و صادقانه هميشه «هيولا»ست؟ باور نميکنم. من اگر جای انار بودم، از يه موقعی شروع ميکردم از خودم بپرسم که چرا اون آقا هميشه به من انرژی ميده و هيچوقت از من انرژی نميگيره. آيا به من به اندازهء کافی اعتماد نداره؟ يا از اون بدتر، از اون آدمهاييه که اعتماد کردن به ديگران و درد دل و نشون دادن حالات درونی واقعی در مرامش نيست و ترجيح ميده ناراحتيهاش رو در دلش بريزه و اونها رو با کسی درميون نگذاره؟ چنين رفتاری به نظر من الگوی خوبی نيست که آدم بخواد ازش پيروی کنه. نميشه گفت که يک نگاه مثبت و خوشبين به دنيا لزوماً کار غلطيه، اما اينطور که انار ميگه به زور و اجبار و به هر قيمتی شاد و سرخوش بودن (يا بهتره بگم تظاهر به شادی و سرخوشی) نه تنها سالم نيست، بلکه در درازمدت ميتونه نتيجهء معکوس داشته باشه.

جلب ترحم کردن اگه تبديل به يه عادت بشه خوشايند نيست و ممکنه روی روح و روان آدم تأثير خيلی منفی بگذاره. اما از طرف ديگه اشتياق برای شنيدن تمجيد و تعريف از ديگران هم چيز مذموم و غلطی نيست، و تازه هيچکس هم نميتونه خودش رو ازش بری بدونه. گاهی خوبه که آدم از ديگران تعريف بشنوه، اگر صادقانه باشه، که نقطه‌های قوتش بهش يادآوری بشن (آدم خيلی راحت نقطه‌های قوت خودش رو از ياد ميبره) و شخصيتش تأييد بشه و بدونه دست کم جنبه‌هايی از رفتاری که داره مورد قبول ديگران هم هست. برای دوری از جلب ترحم ديگران هيچ لزومی نداره که وقتی حال آدم خرابه و همين الآن يه کاميون هيجده‌چرخ مشکلات و بدبختی از روش رد شده، به قول انار «بلند و با لبخند» جواب بده که خيلی حالم خوبه! و هم به خودش دروغ بگه، هم به ديگران. اينجا ميخوام تأکيد کنم که منظورم از اين «ديگران»، دوستان و اشخاص نزديک و مورد اعتماده، وگرنه آدمهايی ميتونند دور و برت باشند که اصلاً صلاح نباشه شرايط درونی تو رو بدونند. به عنوان مثال در محل کار، نک و ناله کردن و شکايت از مشکلات زندگی خصوصی ميتونه اشتباه بزرگی باشه. اصطلاح «دشمن‌شاد شدن» هم در زبان فارسی به شيوايی نشون ميده که هر حرفی رو هر جايی نبايد زد.

صدالبته به من هيچ ربطی نداره که دوست مهربونم انار چه تصميمهايی برای زندگيش و رفتارهاش ميگيره، اما خوب، نظر من هم اينه و ميدونم که منظورم رو متوجه خواهد شد. فکر ميکنم روش صحيح يه جايی بين همون منفی‌گرايی مطلق و مثبت‌گرايی مطلق باشه، و اگه سردرگم شدی، صداقت با خودت و با احساساتت معمولاً بهترين شيوه برای رويارويی با زندگيه.

پينوشت: در مورد اين رفيق تگزاسيمون حق با من بود: به خودم افتخار می‌کنم که هيچ‌کس حتی صميمی‌ترين دوستانم نفهميدن که من چقدر حالم بده. شلوغ کردن و داد و فرياد کردن هميشه برای من پوشش خوبی برای احساساتم بوده.

نوشته شده در قديم و نديم, زمين و زمان | 11 دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 5, 2006

منتشر شده در غربتستان دات کام:

از يکشنبه به مدت يک هفته در مسافرت هستم. بلاگرهای ساکن پاريس و حومه و کلن و حومه و مشتاق ديدار با شخص شخيص بنده خبر بدهند، در خدمت باشيم. فردا هم به خاطر نمايشگاه کتاب در فرانکفورت هستم. عجيبه که از اين همه ايرانی ساکن کلن، يک نفر رو هم در ذهن ندارم که وبلاگنويس باشه. يک رجوع کوتاه به فهرست کی کجاست (همينجاها به درد ميخوره ديگه) نشون ميده که شهر محل اقامت اغلب دوستان آلمان‌نشين رو نميشناسم. بلاگرهای پاريس هم انگشت‌شمارند، دست کم اونهايی که من ميدونم. جالبه که از وقتی که وبلاگ مينويسم، ناخودآگاه استفادهء ايده‌آل و کامل از سفر رو مشروط به ملاقات با بلاگرها ميدونم.


اين سه‌شنبه، يعنی پريروز، دهمين سال آشنايی من و شوورخان به پايان رسيد و وارد سال يازدهم شديم. جای شما خالی، رفتيم به رستوران دنجی و شب خوبی رو گذرونديم. متأسفانه هديه‌ای که در نظر داشتم به موقع حاضر نشد و دست خالی بودم! اما بعد از اين همه سال ديگه نقش بزرگی رو هم بازی نميکنه. سوم اکتبر روز اتحاد دو آلمان هم هست و جشن ملی آلمانيهاست.يادم مياد همون سال ۸۹ دو سه ماه بعد از فروريختن ديوار برلين برای ديدن دوستی به اونجا رفتم. در واقع اجازه نداشتم که شهر محل اقامتم رو ترک کنم، اما بيخيالش شدم و رفتم. فقط سر مرز هنوز يه خرده نگران بودم که مبادا هنوز کنترلی در کار باشه، که نبود و در اتوبان اتاقکهای خاکستری نگهبانان مرزی خالی بودند. اين رو هم بگم که اون موقعها بليط قطار تا برلين خيلی گرون بود و به همين دليل دست به دامان «مرکز همسفری» (Mitfahrzentrale) شدم: کسی که بخواد با ماشين به جايی سفر کنه، اطلاعات مسيرش رو اونجا ثبت ميکنه و ديگران که ميخوان به همون مقصد برن با پرداخت مبلغ مختصری برای مرکز و سهم بنزين به راننده، ميتونند همراهيش کنند. اينجوری رفت و برگشت من به برلين برام حدوداً ۴۰ مارک آب خورد که در مقايسه خيلی ناچيز بود.

وقتی با دوستم روی سقف آسمونخراش اروپاسنتر ايستاده بودم و به افق شهر برلين نگاه ميکردم، قشنگ معلوم بود که برلين شرقی کجاست. اونطرف همه جا خاکستری و تيره و دلمرده، اينطرف همه‌اش نور و رنگ. در فيلم آلمانی Sonnenallee خانمی که به بهانهء خاکسپاری فاميلی از برلين شرقی به غربی رفته، در بازگشت به خانواده‌اش در توصيف سفرش با شوق و ذوق ميگه: «اين همه رنگ!» با خودم فکر ميکنم چرا رنگهای شاد تا اين حد در نظامهای ديکتاتوری قبيح و منفور به حساب ميان. چه قدرتی دارند رنگها، که ديکتاتورها از اونها ميترسند؟ چرا تا فرصتی به دست ميارند همه جا رو در رنگهای مرده و تيره فروميبرند؟

نوشته شده در قديم و نديم, روزمره | بیان دیدگاه »

اول مهر

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 24, 2006

پنج سالمه. روز اول مهره و بايد برای اولين بار برم مدرسه. مامان کلهء سحر بيدارم کرده و روپوش آلويی‌رنگ بيريختم رو تنم کرده که پارچه‌اش يه خرده زبره و يقهء سفيد توريی رو که چند روز پيش خريده و شسته و اتو کرده به گردنم ميبنده. از يقه‌هه خوشم مياد. درست نميدونم جريان چيه و چرا بايد برم مدرسه، اما مامان گفته بايد برم و من هم مخالفتی نکرده‌ام، چون ميدونم نتيجه نداره. چيزی که قند توی دلم آب ميکنه اينه که کلی برام چيزهای خوشگل نو خريده‌اند: مداد سياه و پاک‌کن و تراش و مداد گلی و مدادرنگی دوازده‌تايی ليرا و البته پنج شيش تا دفتر ۲۰۰ برگ خيلی گرون و لوکس با جلد محکم که به زحمت توی کيفم جا ميشند و از بس سنگين هستند، کت و کولم رو از کار ميندازند. وقتی مامان خريد ميکنه، به چيز سبک و ارزون راضی نميشه، حالا هرچقدر هم که دست و پاگير و نامناسب باشه! چند روز بعد معلممون مامان رو به مدرسه خواهد خواست و بهش خواهد گفت که بهتره برام دفتر ۶۰ برگ معمولی بخره تا بتونم وزنشون رو بهتر تحمل کنم. اما تا اون موقع بايد همين کيف سنگين رو به کول بکشم. بفهمی نفهمی يه خرده از مدرسه ميترسم، اما کو جرأت اعتراض و گريه و از اين لوس‌بازيها. آروم نشسته‌ام و نون و پنير و چايی شيرين ميخورم، با اينکه اصلاً گرسنه نيستم. وقتی که ميفهمم بابا قراره با ماشينش من رو به مدرسه برسونه، همهء ترس و ناراحتيم رو از ياد ميبرم، بس که ماشين‌سواری با بابا رو دوست دارم. به مدرسه که ميرسيم، به من ميگن که بايد در يک صف با دانش‌آموزهای ديگهء کلاس بايستم. يه خانم خيلی گنده و خيلی چاق با پوست روشن و لپهای سرخ و چشمهای روشن نمناک و موهای بلوند وزوزی روی سکويی ايستاده و پشت ميکروفون که به بلندگويی وصله حرف ميزنه. نميفهمم چی ميگه و درست گوش هم نميدم. هنوز نميدونم که دخترش همکلاسيمه و به ميمنت دختر مدير بودن مبصر کلاس هم هست و ماها رو به هر بهانه‌ای کتک خواهد زد و ما هم از ترس مامانش جرئت اعتراض نخواهيم داشت. پس مدرسه که ميگن اينه. چقدر آدم! همه با همين يونيفرمها. دخترها به موهاشون روبان بسته‌اند و يقهء سفيد دارند و روپوشهای کوتاه. پسرها هم يونيفرمی به همون رنگ آلويی زشت به تن دارند و بعضيهاشون موهای سر رو از ته زده‌اند. بابا بعد از رسوندن من رفته، لابد سر کار. صف حرکت ميکنه و من هم همراهشون ميرم. کلاسمون يه اتاق نيمه‌تاريک کوچيکه که قبلاً آبدارخونه بوده و يک رديف نيمکت کوچيک رو به زحمت توش چپونده‌اند. خانمی که به نظر من خيلی خوشگله با موهای خرمايی بلند و آرايش غليظ وارد کلاس ميشه. آب. بابا. بابا آب. اينها رو که خودم بلدم؟ پس واسه چی اومده‌ام اينجا؟!

شش سالمه و باز روز اول مهره. گفته‌اند بايد برم به يه مدرسهء ديگه. اون کلاس اولی که ميرفتم آزمايشی بود. فقط ميخواستند ببينند از پس مدرسه با اين سن کم برميام يا نه. مدرسهء راست‌راستکی استعدادهای درخشان اينجاست. يعنی ديگه خانم پورآذری رو نميبينم؟ باز هم حياط مدرسه و باز هم صف و باز هم مديری که سخنرانی ميکنه، اما يه آقای دراز لاغر سبيلوست. ازش ميترسم. دست کم روپوشم اين بار سرمه‌ايه، نه آلويی. سر کلاس که ميريم، خبردار ميشم که اجازه داريم از خونه با خودمون اسباب‌بازی بياريم و در زنگ تفريح باهاشون بازی کنيم. جانمی جان!

هفت سالمه و ديگه از مدرسهء استعدادهای درخشان خبری نيست. انقلاب اسلامی استعداد ميخواد چيکار؟ بابا برای راحتی در رسوندن من به مدرسه، اسمم رو در مدرسه‌ای نزديک شرکتش نوشته. اين مدرسه حياط بزرگتری داره و تعداد دانش‌آموزها هم خيلی بيشتره. روپوشها بلند و آبی‌رنگند و شلوار دارند. همه روسری سرشون کرده‌اند جز کلاس اوليها و کلاس دوميها. من هم دلم ميخواد که روسری سرم کنم که فکر نکنند جزو بچه کوچولوها هستم، اما بابا رفته برگهء تأييديه گرفته که من هنوز به سن تکليف نرسيده‌ام و لازم نيست روسری سرم کنم. بابا ميگه محاله که بتونند حجاب رو اجباری کنند. مگه ميشه؟ من فکر ميکنم ميشه، اما صدام درنمياد. معلممون خيلی پيره. احتمالاً صد و چهل سالشه يا يه همچين چيزی. روسری آبی سرشه که کمی از موهای خاکستری صافش از جلو معلومه. يه عينک ته استکانی روی دماغشه که چشمهاش رو ريزتر از اونی که هست نشون ميده. اول ازش ميترسم، اما بعد ميبينم که مهربونه، هرچند که سختگير هم هست. عراق به ايران حمله ميکنه و با معنی آژير خطر و بمباران هوايی آشنا ميشم.

هشت سالمه. مدرسهء جديد به خونه نزديکه و ميتونم پياده برم. ديگه نميشه در روسری سر کردن جر بزنم. مامان و بابا فراموش کرده‌اند که برام روسری بخرند و من هم صداش رو درنياورده‌ام. روپوش سرمه‌ای رنگ بلندی با شلوار به تن دارم. مدير و ناظم با ديدن روسری قرمزم با خالهای سفيد که در واقع دستمال گردن مامانه و به اندازهء کف دست، شروع ميکنند به داد و بيداد. من رو ميفرستند خونه. گريه‌کنان راه رو طی ميکنم. از خودم ميپرسم که امروز چه چيزهايی رو در کلاس ياد داده‌اند و از دست من رفته و فردا ازم خواهم پرسيد و نخواهم دونست و بچهء تنبل کلاس خواهم شد. به خطر افتادن شئونات اسلامی به خاطر چند تا دونه موی يک دختربچهء هشت ساله مهمتر از اشکها و غصه خوردنشه، درسته؟ فرداش با روسری استاندارد ميرم مدرسه و به خاطر اون يک روز غيبت هم رفوزه نميشم. معلممون قد دراز و صورت دراز و آبله‌رويی داره و از آرايش ملايمی که کرده معلومه که هميشه محجبه نبوده. اما اين باعث نميشه که از همون روز اول در هر فرصت من رو نچزونه. برای چزوندنم گاهی از همکلاسيهام کمک ميگيره. چند روز بعد اولين دوست واقعی و صميميم رو پيدا ميکنم. درد مشترک گاهی ضعيفترها رو به هم نزديک ميکنه.

نه سالمه. مدرسهء جديد نزديک آپارتمانيه که به تازگی خريده‌ايم. صبحهادخترانه است و عصرها پسرانه. صبحها سر صف قرآن ميخونند و بايد داد بزنيم الله اکبر، خمينی رهبر، مرگ بر آمريکا، مرگ بر اسرائيل، مرگ بر… و سرود بخونيم که انجزه انجزه… و نفهميم انجزه يعنی چی و هيچوقت متنش رو درست ياد نگيريم. بايد جلوی روسريمون رو بدوزيم. ديگه گره زدن کافی نيست، چون گردنمون معلوم ميشه. هفته‌ای يک بار بايد در نماز جماعت شرکت کنيم. پنجشنبه‌ها مراسم دعای توسل داريم که هنوز هم نميدونم يعنی چی. مامان مجبور شده برام مقنعهء سفيد و چادر نماز تهيه کنه و به زمين و زمان و جد و آباد آخوندها فحش ميده. اتاقهای مدرسه شلوغ و کثيفند، اما معلممون اگر تکليفهامون رو ننوشته باشيم ما رو روی موزاييکهای کثيف و گچی و سرد زمين مينشونه. اجازه ندارم با همکلاسيم دوست باشم، چون مامانش ميگه اون رو منحرف ميکنم. آخه يک بار با اجازه و اطلاع مادر دوستم با هم در پارک نزديک مدرسه قدم زده‌ايم. مدير مدرسه با مامان دوستم همعقيده است. ميگه من ناسازگاری روحی دارم و اسمم رو از ليست شرکت‌کنندگان در امتحانات نهايی خط ميزنه. اجازه ندارم کنار بچه‌هايی که به امتحان راه داده شده‌اند بايستم و بايد بيام اين طرف، کنار شاگردتنبلها. در حياط مدرسه ايستاده‌ام و اشک ميريزم. بابا از سازمان استعدادهای درخشان نامه‌ای به مدرسه ميبره با اين مضمون که خانم مدير احتمالاً خودش ناسازگاری روحی داره. اجازه دارم امتحان بدم.

ده سالمه. از رفتن به مدرسهء راهنمايی بهم بدجوری احساس بزرگ بودن دست داده، اما ميبينم که در مدرسه کلاس اولی هستم و از همه کوچکتر. بخشکی شانس. مامان گفته بود که ميتونم امتحان بدم و دوباره به مدرسهء استعدادهای درخشان برم، اما برای اولين بار باهاش علناً مخالفت ميکنم و ميگم حاضر نيستم به مدرسه‌ای دور از خونه‌امون برم و هر سه سال راهنمايی رو همينجا خواهم گذروند. روپوشهامون خاکستری روشن هستند. برای اولين بار کلمهء «مقنعه» رو ميشنوم. بايد مقنعهء سرمه‌ای سر کنيم. مامان هم نميدونه مقنعه چيه. از خرازی محل ميپرسيم. يک کلاهک عرقچين‌مانند کوچيکه که به سر کشيده ميشه و يک شال دوخته که محکم دور سر رو ميگيره و فقط قرص صورت رو نشون ميده. اول احساس خفگی بهم دست ميده، اما بعد بهش عادت ميکنم. مدتی بعد هم ديگه کلاهک رو سرم نميذارم چون متوجه ميشم لازم نيست. با چند تا از همکلاسيها حسابی دوست ميشم. دوتاشون همسايه‌امون هستند و ميتونيم با هم بريم خونه. از همه باحالتر اينه که از نوشتن با خودنويس و نکبت جوهر خلاص ميشم. در راهنمايی اجازه داريم با خودکار بنويسيم. از دعای توسل خبری نيست، اما شعار سر صف و نماز جماعت همچنان به راهند.

يازده سالمه. در کلاس دوم راهنمايی معلم قرآنمون ميگه هرکس اسم غيرعربی داشته باشه روز قيامت خدا برای حساب و کتاب اسمش رو صدا نميزنه. معلم دينيمون علاقهء خاصی به تعريف کردن از لذتهای شب زفاف داره. با اينکه وارد جزئيات نميشه هر بار ما رو از فرط شرم به حال مرگ ميندازه. پوشيدن شلوار جين ممنوع ميشه، کفش کتونی سفيد و کيف تنيسی هم همينطور. گاهی بيخبر کيفهامون رو ميگردند که مبادا توشون چيزی جز کتاب و قلم باشه. چند تا از دانش‌آموزها به خاطر پيدا شدن ابزار لهو و لعب در کيف، مثل دفتر خاطرات و عکس‌برگردون و آدامس و عکس خونوادگی و تصوير ستاره‌های محبوبشون،اخراج ميشن. مسئولان مدرسه صاحب فروشگاه روبه‌روی مدرسه که به ما سنجاق سينه با عکس مايکل جکسون و گل سر و گوشواره و اين حرفها ميفروشه رو به کميته لو ميدن. چند روز بعد با موهای از ته تراشيده به مغازه‌اش مياد. دلمون بدجوری به حالش ميسوزه و ازش کلی خريد ميکنيم.

دوازده سالمه. ديگه سال آخری و جزو آدم بزرگهای مدرسه هستم و کلی کيف ميکنم. در کلاس سوم راهنمايی تقريباً هر روز مهمان دفتر مدير هستم که يک زن فوق‌العاده بيسواده و تلقيش از تربيت کودک فضولی در مسائل خانوادگی بچه‌هاست. در اين گفتگوها مشکلات اصولی و بغرنجی مثل پوشيدن جوراب سفيد و يا بيرون افتادن چند تار مو از زير مقنعه و يا رابطهء پدر و مادرم با هم مورد سنجش و بحث قرار ميگيرند. خوشبختانه به گوشش نميرسه که به دليلی نامعلوم، احتمالاً خباثت همکلاسی بغل‌دستيم، در کلاس چو افتاده که من همجنس‌باز هستم، هرچند که اغلب بچه‌ها نميدونند اين يعنی چی، از جمله خودم. دو تا همسايه و دوست جون‌جونيم طبق روال معمول دوستيهای سه‌نفره با هم صميمی شده‌اند و با من سرسنگين.

سيزده سالمه. دبيرستان درست چسبيده به راهنمايی. خيلی سرحالم، چون مطمئنم که خيلی از دوست و آشناها از مدرسهء راهنمايی بغلی به اينجا اومده‌اند و با اينکه مدرسهء جديديه، غريب و تنها نخواهم بود. از در مدرسه که وارد ميشم با هر کس که ميبينم، چه آشنا و چه نيمه‌آشنا، جوری سلام و عليک و خوش و بش ميکنم که انگار ده ساله با هم دوست صميمی هستيم. باز شده‌ام کلاس اولی، اما زياد مهم نيست. سر کلاس هم جوری رفتار ميکنم که انگار اتاق پذيرايی خودمونه. شايد به همين علته که زود با اغلب بچه‌ها دوست ميشم. بهمون توضيح ميدند که مقنعه‌ها از اين به بعد بايد «چونه‌دار» و «کش‌دار» باشند، يعنی يک تکه پارچهء اضافی زير چونه داشته باشند تا ذره‌ای از گلوی آدم معلوم نشه و جلوشون از زير با کشی يا بندی به پشت گردن محکم بشه. مد جديد: جلو دادن «چونهء» مقنعه و جمع کردن موهای چتری با گيرهء مو به صورتی که مثل موهای اوشين قهرمان سريال ژاپنی تلويزيون بزنند بيرون. مسنترها و جرئت‌دارترها موهای چتری رو مش هم ميکنند. پاچه‌های شلوارهای تنگ و کوتاه سانت گرفته ميشه و طبق تشخيص مربيهای سبيلو و چادری تربيتی درزشون شکافته ميشه. هر نوع طرح، نوشته يا عکس به هر رنگی روی کيف و کفش ممنوعه. جوراب و کيف و مقنعه بايد سياه يکدست باشند و روپوش سرمه‌ای. موی دم‌اسبی رو نبايد بالای سر بست که برجستگيش از زير پارچه معلوم باشه. مديرمون که زنی حدود پنجاه ساله است، يک دست بلوز سفيدرنگ کرپ داره که انگار هر روز ميشوره و ميپوشه. حتی در خيابون هم چادرش رو جوری سر ميکنه که آستينهای چيندار بلوز سفيدش معلوم باشه. در مدرسه چادر رو روی شونه ميندازه و موقع دعوا کردن ما آستينهای سفيد چيندارش رو در هوا تکون ميده. کيفها هر روز صبح بازرسی ميشن. دو تا رفيق خوب پيدا کرده‌ام. تلفن خونه بعدازظهر تا شب يکبند اشغاله. به خاطر مريضی درست سر امتحانها برای اولين بار تجديد ميشم.

چهارده سالمه. رشتهء تجربی رو انتخاب کرده‌ام، هرچند که ميتونستم برم رياضی. اما رياضی مال خرخونهاست و من ميخوام از اوقات فراغتم استفادهء مطلوب بکنم. ديگه به درس و مدرسه کوچکترين علاقه و کششی احساس نميکنم. سر کلاس فقط برای خودم کتاب ميخونم. بعد از ظهرها با دوست صميميم تهران رو زير پا ميگذارم و به پيتزافروشيها و کافه‌ترياها ميرم و در بازارچه‌ها و پاساژها ميگردم. بابا و مامان ميگن اين مملکت ديگه جای زندگی نيست. از تصور زندگی در خارج قند توی دلم آب ميشه. شلوار تنگ و کوتاه دمده شده. حالا همهء شلوارها گشادند و زير زانو. مد پراتيکيه. در مدرسه شلوار رو پايين ميکشند که پاچه‌اش روی کفش بياد و در خيابون بالا. هيچ کار از دست تربيتيها برنمياد. يه روپوش خريده‌ام که پاچهء شلوارش حدوداً چهل سانته. حالا گير داده‌اند که چرا پاچهء شلوارت اينقدر گشاده. ميگم بس که به تنگی شلوارم ايراد گرفته‌اند، برای اينکه دست از سرم بردارند (يا پاچه‌ام رو اينقدر نگيرند) اين شلوار رو خريده‌ام. مديرمون آنچنان سر فحش رو به من ميکشه که پدرم از دستش به ادارهء آموزش و پرورش شکايت ميکنه.

پونزده سالمه. سال دوم دبيرستان رو مثل سال اول با حضور کمابيش فيزيکی و غياب کامل ذهنی طی ميکنم. بيصبرم که هرچه زودتر از اين خرابشده بريم. مامان خرد خرد لوازم زندگی رو ميفروشه. جنگ تموم ميشه، اما کسی نميتونه درست باور کنه. يه آتش‌بس نيمبند که بيشتر نيست. تا ماهها بعد هروقت کسی به شدت ميخنده به شوخی بهش ميگيم نخند، جنگ شروع ميشه! سر کلاس بدتر از پيش مرتب با معلمهای اجتماعی، دينی، تاريخ و ادبيات درگير ميشم. خوشم مياد ازشون سؤالهايی بکنم که دهنشون باز بمونه و رنگ عوض کنند و به تته پته بيفتند. به اين دليل و البته به خاطر سر و وضع به شدت هوس‌انگيزم در مانتو و مقنعهء گشاد تيرهء هميشه خاکی و گچی مرتب در دفتر مدير مهمون هستم.

از سال بعد به مدرسه نميرم. ايران رو ترک ميکنيم. هرگز دلم برای اول مهر تنگ نميشه.

نوشته شده در قديم و نديم | 26 دیدگاه »

عشق فيلم

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در آوریل 24, 2006

اولين خاطره‌ام از فيلم سينمايی مربوط ميشه به حدود سه سالگيم. بابا يه پروژکتور داشت که باهاش يه فيلم سياه و سفيد عهد بوق رو روی ديوار اتاق نهارخوريمون ديديم. مهمون هم داشتيم، اما يادم نيست چه کسانی بودند. مهم هم نيست. مهم خود فيلمه که اون هم نه اسمش به خاطرم مونده، نه اينکه مال کدوم کشور بود. دربارهء مردی بود که در زير نور ماه شب چهارده به گرگينه تبديل ميشد و خون ميريخت. آخرش که مردم با مشعل و تفنگ و داس و بيل و کلنگ به دنبالش افتادند و محاصره‌اش کردند و کشتندش، دوباره به يه آدم معمولی تبديل شد و آه از نهاد من براومد که چرا کشتيدش؟ حالا ديديد که يه آدم معمولی بود و گناه داشت؟

اولين خاطره‌ام از خود سينما برميگرده به جنگ ستارگان (قسمت اول که حالا شده قسمت چهارم!) که يکی از عزيزترين خاطره‌هامه. چهار سالم بود. همراه بابا و مامان و داييم و خانواده‌اش رفته بوديم سينما و از اونجايی که در تهران زندگی نميکردند و اونها رو دير به دير ميديديم، لذت منحصر به فردی بود که همه‌امون دور هم جمع شده باشيم و تازه من کنار پسرداييم که يکی دو سال از خودم بزرگتر بود و جونم براش درميرفت بنشينم و نگاه کنم که چطور سفينه‌های جنگنده در فضا ويراژ بدن و منفجر بشن و دهن من از تعجب باز بمونه و برای بقيهء عمرم شيفتهء داستانها و فيلمهای علمی – تخيلی باشم.

يکی از دوستان پدرم درست بغل سينما شهر فرنگ يه ويدئوتک داشت و ازش فيلمهای اون موقع رو ميگرفتيم و نگاه ميکرديم که همون موقع هم بهترين سرگرمی من بود. بعد که انقلاب شد و ويدئوتکها به اجبار تعطيل شدند، ديگه بايد از اينور و اونور به زحمت فيلم پيدا ميکرديم که اغلب دوبله هم نشده بودند. يادمه يه آقايی که هفته به هفته برامون فيلم مياورد، ليستی داشت که بيشترش از فيلمفارسی و فيلم هندی و يا فيلمهای قديمی تشکيل شده بود. البته از هيچی بهتر بود، اما نميشد گفت که ميتونستم اونجور که دلم ميخواست فيلم ببينم و خوش بگذرونم. سينما هم که همه‌اش يا فيلمهای وطنی، اون هم دربارهء جنگ و خون و شهادت و امام زمان نشون ميداد، يا اگر هم تصادفاً گذر يه فيلم اروپايی به سينما ميفتاد آنچنان سانسور شده بود که اصلاً سر وته نداشت. درست مثل امروز، با اين تفاوت که فيلمهای آمريکايی بالکل ممنوع بودند. گاهی با بچه‌ها به سينما گلديس کوچک در يوسف‌آباد ميرفتم که اکثراً فيلم کارتونی داشت (گمونم بعد از انقلاب اسمش شده بود گلريز).

وقتی اومدم آلمان، بعد از جابه‌جاييهای اوليه، همين که مشخص شد در اون قصبه‌ای که بوديم مدتی موندگار شده‌ايم و تلويزيون و دستگاه ويدئو خريديم، با شوق و ذوق به ويدئوتک کوچيکی در نزديکی رفتم که فيلم کرايه کنم. ويدئوتک خونوادگی نبود، يعنی به علت تنگی جا قسمت مجزايی برای فيلمهای بزرگسالان نداشت، اينه که عضويت و حتی ورود برای افراد زير ۱۸ سال ممنوع بود. من اين رو نميدونستم و تابلوی بزرگی که بالای در زده بودند رو هم نديده بودم. وقتی گفتم که ميخوام عضو بشم، ازم کارت شناسايی خواستند. خوشبختانه کارتم رو فراموش کرده بودم! توی کيف پولم گشتم و ديدم که کارت حساب بانکيم همراهمه و بی‌خبر از همه جا گفتم: روی اين هم اسمم رو نوشته‌اند، ميشه با اين کارت هويتم رو ثابت کنم و عضو بشم؟ آقاهه يه خرده فکر کرد و شونه‌ای بالا انداخت و گفت باشه. بعدها تازه فهميدم که اگه کارت شناساييم رو نشون داده بودم و تاريخ تولدم رو ديده بود، به عنوان عضو قبولم نميکرد. اينجا هم يکی از موارد معدودی بود که قيافهء مسنتر از سن و سال واقعيم به کارم اومد.

اما عجب کيفی داشت! سالها دوری از بازار فيلم بين‌المللی بايد جبران ميشدند! هر هفته روزهای شنبه چهار پنج تا فيلم کرايه ميکردم و تا دوشنبه با خونواده ميديدم. سينما هم زياد ميرفتم. گاهی که وقت داشتم بعدازظهر تنهای تنها به سينما وارد ميشدم و شب بيرون ميومدم، از اين فيلم به اون فيلم. مأمور کنترل بليت اولها چپ‌چپ نگاهم ميکرد و لابد از خودش ميپرسيد اين دختره از کدوم تيمارستان فرار کرده، اما به تدريج برای اون هم عادی شد.

هنوز هم به ندرت پيش مياد که شب سر بر بالين بذارم و در طول روز دست کم يک فيلم نديده باشم. خودم ميدونم که اين اعتياد به فيلم هم يکی از عوارض جنبی تمايلم به فرار از واقعيتهاست، اما اصلاً نميتونم مجسم کنم که ميشه بدون غرق شدن در اين دنياهای خيالی هم زنده موند. تازه اين دنياها اونقدرها هم خيالی نيستند. فيلمها هم داستان زندگی آدمها رو تعريف ميکنند، حتی اگه بعضی از عناصرشون وجود خارجی نداشته باشند يا در به تصوير کشيدن ماجراها اغراق کنند. به قول معروف: فيلم يعنی زندگی، اما قسمتهای خسته‌کننده‌اش رو حذف کرده‌اند.

نوشته شده در فيلم و تلويزيون, قديم و نديم | بیان دیدگاه »

خواننده

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در آوریل 3, 2006

البته اينجوری نيست که سيستم آموزشی اينجا اونقدرها هم وحشتناک باشه ها… معلم خوب هم زياد هست. يا بهتره بگم اگه آدم در زمان حکومت خمينی به مدرسه رفته باشه و بعد بياد اينجا، خيلی چيزها در مقايسه به نظرش فوق‌العاده مثبت و در واقع باورنکردنی مياد.

همون سال اول دوم که مدرسه ميرفتم، يه بار در زنگ تفريح با همکلاسيها نشسته بوديم و من که اون موقعها ته‌صدايی داشتم داشتم براشون آواز ميخوندم. زنگ که دوباره به نشانهء پايان زمان استراحت خورد، فکر کردم تا معلم بياد آهنگی که مشغول اجراش! بودم رو تا آخر ميخونم. از بدشانسی معلممون که آقای چهل پنجاه ساله‌ای به اسم بيدرمن بود اون روز خيلی زود به کلاس اومد و درست وسط چهچهه زدن بودم! من که با گذشت چندين ماه هنوز وضع مدارس در ايران با مربيهای تربيتی چادرچاقچوری ريشوی عقده‌ای و مديران ساديست رو در عمق استخونهام احساس ميکردم عين گچ سفيد شدم و بلافاصله خفه‌خون گرفتم و راست سر جام نشستم. البته اينقدر حاليم بود که اينجا شنيدن صدای زن گناه کبيره نيست، اما جلوی آقامعلم حسابی خجالت کشيدم.

چيزی که اصلاً انتظار نداشتم و حسابی غافلگير و از پيش شرمنده‌ترم کرد اين بود که تا پای معلم به کلاس رسيد و من آواز خوندن رو قطع کردم همهء همکلاسيهام همصدا داد کشيدند: آقای بيدرمن! آقای بيدرمن! اگه بدونيد پانته‌آ چقدر قشنگ آواز ميخونه! ميشه يه خرده ديگه بخونه؟! از اون عجيبتر واکنش آقای بيدرمن بود که با خونسردی لبخندی زد و گفت: الآن نه، بذاريد اول درس رو شروع کنيم، بعد.

من نفسی به راحتی کشيدم و فکر کردم خوب، به خير گذشت. آقای بيدرمن نخواسته توی ذوق بچه‌ها بزنه و قضيه رو به بعد موکول کرده و حتماً تا آخر کلاس يادش ميره. خودم هم در حين ساعت همه چيز رو فراموش کردم. اما ده دقيقه مونده به پايان کلاس آقای بيدرمن در عين ناباوری و حيرت من مدادش رو روی ميزتحريرش انداخت، به پشتی صندلی تکيه داد و گفت: خوب پانته‌آ، حالا يه دهن برامون بخون!

اصلاً نميتونستم باور کنم که معلم درس رو زودتر تموم کرده که خواهش بچه‌ها رو اجابت کنه و صدای من رو بشنوه! بعد از چند لحظه گيجی سعی کردم کمروييم رو کنار بگذارم و نفس عميقی کشيدم و يه آهنگ براشون خوندم، و آهنگ بعدی و بعدی… يادم نيست چه ترانه‌هايی بودند. لابد آهنگهای روز همون موقعها. بعد ازم خواستند که يه آهنگ ايرانی هم براشون بخونم و من که نميخواستم با ملودی غريب و ناآشنای آهنگهای سنتی گيجشون کنم، آهنگ ديوار فرامرز اصلانی رو خوندم و شعرش رو تا حدودی ترجمه کردم که براشون خيلی جالب بود.

اما ماجرا به همينجا ختم نميشه. زنگ که خورد، آقای بيدرمن که تا اون موقع چيزی نگفته بود به من نگاهی طولانی انداخت و بعد بدون توضيح ازم خواهش کرد که همراهيش کنم. در راه دلم مثل سير و سرکه ميجوشيد که چيکارم داره؟ مگه خودش اجازه نداد بخونم؟! با هم به دفتر مدرسه رفتيم و اونجا يه آقای معلم ديگه رو صدا کرد که در مدرسهء بغلی تدريس موسيقی ميکرد. بهش گفت که فکر ميکنه من استعداد خوبی در موسيقی داشته باشم و آيا ممکنه من رو به عنوان شاگرد مستمع‌ آزاد قبول کنه؟ که اون آقا معلم گفت متأسفانه چون شاگردهای ديگه‌اش از کلاس پنجم به بعد درس موسيقی داشته‌اند، درس در سطح پيشرفته است و برای مبتدی مناسب نيست. آقای بيدرمن که ديد ايده‌اش قابل اجرا نيست با اين حال با من صحبت کرد و گفت که حتماً بايد سعی کنم اين استعداد رو تقويت کنم و يه جوری به کلاس موسيقی خصوصی برم.

البته نتونستم به نصيحتش عمل کنم و اون موقعها امکان مالی رفتن به کلاسهای گرون خصوصی رو نداشتم. بعدها مدتی به کلاس آواز و پيانو ميرفتم، اما به تدريج سيگار و آسم صدام رو داغون کردند و خلاصه امروز شما به جای خريدن سی‌دی‌هام، در راديو غربتستان آهنگهای خواننده‌های ديگه رو ميشنويد! اما اينکه معلمم تا اين حد به من توجه داشت و دل ميسوزوند، هرگز از يادم نميره.

نوشته شده در قديم و نديم | ۱ دیدگاه »

کارل

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژانویه 21, 2006

اسم پدرشوهرم کارل بود. من هرگز نديدمش، چون سالها قبل از آشناييم با شوهرم فوت کرده بود. اما ذکر خيرش رو زياد شنيده‌ام. اون قديمها، در سال ۱۹۳۷، کارل جوونی بود بيست ساله، قدبلند، چهارشونه، خوش‌قيافه و در عين حال خوشقلب و محجوب. عاشق گل و گياه بود و به همين دليل هم شغل باغبانی رو انتخاب کرده بود و بعد از تموم شدن دورهء سه سالهء کارآموزيش خيال داشت کار آبرومندی رو در شهرداری به عنوان مسئول گلکاری پارکها و فضاهای سبز عمومی شروع کنه. چند هفته‌ای از جشن نامزديش با دخترخانم بلوند و چشم‌آبی دلخواهش، مادرشوهر من که چند سال پيش عمرش رو به شما داد نگذشته بود که براش احضاريهء خدمت نظام رو فرستادند. دو سال بعد، چند هفته قبل از پايان خدمت سربازيش، يعنی در سال ۱۹۳۹، جنگ جهانی دوم با حملهء هيتلر به لهستان شروع شد و کارل بايد آرزوی برگشتن به خونه رو برای مدت نامعلومی از سر بيرون ميکرد. در طی سالهای بعد اون رو اول به جبههء لهستان و بعد به فرانسه فرستادند.

از اونجايی که کارل تک‌تيرانداز ماهری بود مرتب در مسابقه‌های تيراندازی ارتش شرکت ميکرد، اما نه به خاطر نشانهای افتخاری که هر بار ميگرفت، بلکه چون جايزهء معمول برندهء اين مسابقه‌ها دو روز مرخصی اضافی بود که ميتونست با نامزدش بگذرونه. بدبختانه به همين دليل آنچنان مورد توجه فرمانده‌هاش قرار گرفته بود که برای عضويت در حزب نازی و تعلق به اس‌اس تحت فشارش ميگذاشتند. اما کارل از جنگ، از اسلحه، از نازيها و از اس‌اس متنفر بود. تا اون موقع هرگز سرکشی نکرده بود و هر فرمانی رو بدون چون و چرا اطاعت ميکرد، اما برای جواب منفی به پيشنهادهای مصرانهء فرمانده‌هاش و شونه خالی کردن از زير بار عضويت اس‌اس بهای سنگينی بايد ميداد: داوطلبانه عازم جبههء شرقی شد، روسيه، جايی که برای اغلب سربازها يه مقصد بدون بازگشت بود و حتی طنين اسمش مثل حکم اعدام تن هر سربازی رو به لرزه مينداخت. کارل شانس آورد و زنده موند، اما اسير شد و سه سال رو در اردوگاههای مخوف سيبری گذروند. سال ۱۹۴۸ آزاد شد و به آلمان برگشت. وقتی بعد از يازده سال خدمت سربازی، جنگ و اسارت به خونه رسيد و نامزدش رو ديد، چهل کيلو بيشتر وزن نداشت.

کارل بعد از گذروندن دورهء نقاهت و ازدواج با نامزدش برای پيدا کردن کار به تکاپو افتاد. در آلمان بعد از جنگ نيروی کاری کمياب بود و پيدا کردن کار کوچکترين مشکلی به وجود نمياورد. برای سربازهای از جنگ برگشته امکانات و تسهيلات مختلفی از قبيل مشاورهء کاری و راهنمايی شغلی وجود داشت. در سازمان راه‌آهن شغل دولتی خوبی به عنوان رانندهء قطار پيدا کرد و به عنوان کارمند دولت بهش برای ساختن خونه وام با بهرهء يک درصد تعلق ميگرفت. دو روز بعد از بستن قرارداد با راه‌آهن سر و کلهء دو مأمور پليس در خونه‌اش پيدا شد که به طريقی از سوابق پرافتخار نظاميش باخبر شده بودند و ميخواستند هرجور شده اون رو به خدمت پليس راضی کنند. اما کارل جواب منفی داد و بهشون گفت که برای هميشه با اسلحه و خشونت وداع کرده.

کارل با همسرش زندگی آرومی رو ميگذروند و خواهرشوهرم و پاول هم ديگه به دنيا اومده بودند و سرش به گلها و درختهای باغچهء بزرگ خونه‌اش گرم بود که در اون سبزيجات هم ميکاشت. اما مشکل اينجاست که وقتی يک بار حرفهء کشتن رو ياد گرفته باشی، به سختی ميتونی اون رو برای هميشه پشت سر بذاری. در دههء هفتاد که نوع جديدی از خشونت آلمان رو به لرزه درآورده بود و گروههای تروريستی چپ با آدم‌ربايی و بمب‌گذاری امنيت عمومی رو به مخاطره انداخته بودند، کارل از طرف سازمان راه‌آهن به مقام پليس مخفی قطار منصوب شد و بايد موقع خدمت اسلحهء کمری حمل ميکرد. خوشبختانه هرگز دوباره مجبور نشد ازش استفاده کنه.

يکی از خاطره‌هايی که پاول از پدرش تعريف ميکنه رو خيلی دوست دارم: از اونجايی که عاشق بچه‌ها بود همهء بچه‌های همسايه بهش علاقه داشتند و عمو کارل صداش ميزدند. يه بار که در باغچهء خونه سرگرم کار بود و به علت گرما پيراهنش رو درآورده بود پسر کوچيک همسايه رد ميشه و به بالاتنهء برهنه‌اش خيره ميشه که پر از مو بوده. پسرک گويا تا به حال بدن پشمالو نديده بوده و با تعجب سؤال ميکنه: عمو کارل، اينها چيه روی تنت؟ شيطنت کارل گل ميکنه و بهش جواب ميده: اينها پر هستند. ميدونی؟ آخه من در واقع عقاب هستم و آشيونه‌ام هم در همين جنگل پشت خونه است!

اما همين شوخی کار دستش ميده. روز بعد پسرک از مدرسه به خونه نمياد. پدر و مادر و همسايه‌های نگران، از جمله کارل، همه جا دربه‌در دنبالش ميگردند. طرفهای غروب توی راه خونه پيداش ميکنند. وقتی ازش ميپرسند تا حالا کجا بودی جواب ميده: رفته بودم جنگل، لونهء عمو کارل رو پيدا کنم!

بيست سال پيش، در سال ۱۹۸۵ کارل بر اثر سکتهء مغزی فوت کرد. خيلی دلم ميخواست باهاش آشنا شده بودم. روحش شاد.

نوشته شده در قديم و نديم, آلمان | بیان دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژانویه 20, 2006

بعضی موقعها به نظرم مياد که پوپک فکر ميکنه من با عينکی به چشم و کتابی به زير بغل و به طور کلی همين شکلی که الآن هستم، فوقش يه خرده کوچولوتر به دنيا اومدم، با همين اخلاق و همين رفتار خواهربزرگانه! و از اون موقع تا به حال هم تغيير چندانی نکرده‌ام (البته بايد جانب انصاف رو نگه داشت و اينور قضيه رو هم ديد که گاهی من هم در نهان فکر ميکنم پوپک همون دخترکوچولوی چهار پنج سالهء شيرين و خوردنيه و بگی‌نگی همونجوری هم باهاش رفتار ميکنم، تا يهو يکی از اون اخلاقهای سگيش عود ميکنه و من رو بلافاصله و با بيرحمی کامل به عالم واقعيتها پرتاب ميکنه).

مثلاً چند وقت پيش با پوپک دربارهء اولين تجربهء مذهبيم صحبت ميکردم. بزرگ شدنم در خانواده‌ای کاملاً غيرمذهبی باعث شده بود که تا مدت زيادی کوچکترين درکی از مفاهيم دينی نداشته باشم. فقط گاهی نماز خوندن مادربزرگم رو ديده بودم و ميدونستم طی مدتی که با اون مفاصل رماتيسميش خم و راست ميشه نبايد باهاش صحبت کنم، چون جواب نميده و چپ‌چپ نگاهم ميکنه. اينقدر فهميده بودم که نماز خوندن يه کار جدی و آدم‌بزرگانه است و اون پچ‌پچهايی که مامان بزرگ ميکنه خيلی مهم و عظيم هستند. پنج شيش ساله بودم و تازه خوندن و نوشتن ياد گرفته بودم. بزرگترين و مهمترين و خطيرترين چيزی که مال خودم بود يه جلد کت و کلفت کتاب افسانه‌های آذربايجان بود، گردآوری از صمد بهرنگی، که گنده‌ترين کتابی بود که تا اون روز خونده بودم و جونم براش درميرفت. يه بار که خونهء مامان‌بزرگ بوديم و دوباره در حال نماز خوندن بود من هم اينور اتاق کتابم رو روی زمين گذاشتم، يه پتوی چهل‌تيکهء زشت و مندرس مامان‌بزرگ رو روی سرم انداختم، روی زمين سجده کردم، پيشونيم رو به جلد کتاب چسبوندم و شروع کردم قصه‌هاش رو با لحنی احساساتی از بر گفتن، اون هم پشت به قبله!

متأسفانه مامان مچم رو ضمن اين حرکت عبادی – ادبياتی گرفت و کلی دعوام کرد که چرا عين ميمون بدون اينکه معنی چيزی رو بدونم تقليد ميکنم. فهميدم که مامان از نماز خوندن مامان‌بزرگ بدش مياد و نبايد کار جالبی باشه. کلی خجالت کشيدم و نماز خوندن… ببخشيد… به کتاب سجده کردن رو کنار گذاشتم. فکر کنم برای آسودگی روح بهرنگی هم همين بهتر بود.

اين رو که برای پوپک تعريف کردم خوب خيلی خنديد، اما بيشتر از خنديدن ميشه گفت شوکه شده بود که چطور من چنين کار احمقانه‌ای کرده‌ام! اشارهء مکرر من به سن و سالی که اون موقع داشتم براش به هيچ وجه عذر مناسبی نبود. پوپک از موقعی که چشم باز کرده من رو به عنوان يه آدم بالغ و معقول و منطقی (حالا مثلاً!) ديده و در واقع با تعريف اين خاطره اون مجسمهء عظيمی که در ذهنش از من ساخته کمی ترک برداشت. شايد اينجوری بهتر هم باشه. انتظارها و تصورهايی که پوپک و پويا از شخصيت و رفتارم دارند گاهی ميشه گفت دردسرسازند و خواهر نمونه بودن اصلاً وظيفهء آسونی نيست. فکر کنم ديگه وقتش رسيده که بدونند من در واقع چقدر ناکامل و ضعيف هستم و تا چه حد از اونچه که بشه اسمش رو الگو گذاشت دورم.

حالا که صحبتش شد اين رو هم تعريف کنم: پويا چند روز پيش خونهء ما بود. پاول خودش يه چيزی سرهم کرده بود و به عنوان شام خورده بود که پويا از راه رسيد، طبق معمول گرسنه. من حال و حوصلهء آشپزی نداشتم و پيشنهاد کردم که برم برای هردومون از سر کوچه کباب دونر* بگيرم. پاول به پويا ميگه: «تو هم همراهش برو.» با عصبانيت بهش ميگم: «يعنی چی؟ ميخوای بگی من نميتونم شب تنها از خونه برم بيرون؟» جواب ميده: «ميتونی، اما وقتی اين مرتيکهء گردن‌کلفت گرسنه است ميتونه ساعت ده شب همراه خواهرش تا سر کوچه بره غذا بگيره که من خيالم راحتتر باشه.» مسلمه که اين جواب به کم شدن عصبانيتم کوچکترين کمکی نکرد و تا از خونه بيرون اومديم هنوز داشتم غر ميزدم. پويا در تأييد حرفهای من ميگه: «چه حرفهايی ميزنه اين پاول. انگار کسی جرأت داره مزاحم تو بشه. هيچکس هم نه، تو! يه دونه از اون نگاههای صاعقه‌آميز که بهش بکنی، يه اخم که بهش بکنی خودش رو زرد ميکنه و پا به فرار ميذاره! من، مرد به اين گندگی، با اين هيکل و ريش و سيبيل، بعد از اين همه سال نميتونم نگاه عصبانيت رو تاب بيارم، دلم هری ميريزه پايين!»

*: کباب دونر (Döner) يه جور کباب مخصوص ترکيه که لايه‌های گوشت رو دور سيخ بزرگی ميپيچند و کباب ميکنند و بعد ورقه ورقه ازش ميبرند و با مخلفات (سالاد و ماست و غيره) لای نون ميذارند و ميل ميکنند.

نوشته شده در قديم و نديم, روزمره | بیان دیدگاه »

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.