گمونم هنوز دو سالم نشده بود. در خيابون انديشه زندگی میکرديم. همسايهء بالايی ما رو دعوت کرده بود ناهار خونهاشون. همه نشسته بوديم دور يه سفرهء بزرگ. همسايههامون سه چهار تا بچه داشتند. سوپ خوشمزهای (هويج؟ گوجهفرنگی؟) به عنوان پيشغذا آورده بودند. من يکی دو قاشق سوپ رو خورده بودم و بدجوری ازش خوشم اومده [...]
Archive for the ‘قديم و نديم’ Category
آهوی گچی
Posted in قديم و نديم on ژوئن 9, 2009 | 10 نظرات »
نمکدون و فلفلدون
Posted in قديم و نديم, وبگردی on اکتبر 9, 2008 | 13 نظرات »
يازده دوازده ساله بودم که يه روز نزديکهای خونه در ويترين فروشگاهی يه دست نمکدون و فلفلدون ديدم. حالت عروسکی داشت، مثل يه زن آفريقايی با قيافهء کارتونی که داره روی دو طبل ميکوبه و طبلها در واقع نمکدون و فلفلدون بود. نميدونم چرا خيلی ازش خوشم اومد. شايد چون توی اون روزگار وانفسای جنگ [...]
انتقام
Posted in ايران, قديم و نديم on سپتامبر 18, 2008 | 17 نظرات »
اون عکس دستکاری شده رو که ديدم (بند چهارم نوشته)، ياد سفير آلمان در عمان افتادم که تا پاش به ايران رسيده بود، جلد مجلهای رو که به همراه داشت پاره کرده بودند، چون عکس روش اسلامی نبود. با اين حال طفلکی کلی نفس راحت کشيده بود که همونجا درازش نکردهاند شلاقش بزنند! الآن هر [...]
سيب جادويی
Posted in قديم و نديم on ژوئن 15, 2008 | 11 نظرات »
شيش هفت سالم بود. يه شب تابستون، يعنی دمدمای غروب، مامان و بابا پيروز رو سپردند دست من و خودشون رفتند بيرون. يادم نيست کجا. پيروز رو خوابوندم و نشستم به بازی. بعد از مدتی حوصلهام سر رفت. يعنی سر نرفت، داشتم فکر ميکردم چطور ميتونم از غيبت بابا و مامان سوءاستفاده بکنم. هيچ آتيشی [...]
از اين در و اون در
Posted in روزمره, قديم و نديم, وبلاگ on مارس 27, 2008 | 92 نظرات »
درد دندونم خودش خشک شد افتاد. فعلاً نميرم دکتر. حالم گرفته است. ديروز دوباره پيش دکتر متخصص بودم. در آستانهء ۳۵ سالگی تشخيصش آيندهای رو برام ترسيم کرد که نميدونم چطور باهاش کنار بيام. از طرف ديگه قطعی شد که بايد سه هفته برم بيمارستان. فقط منتظرم تا در کلينيک يک تخت خالی بشه. از [...]
گفتگو
Posted in زمين و زمان, قديم و نديم on مارس 24, 2008 | 19 نظرات »
در اون سالهای دور و سياه که از حافظهام پاکشدنی نيستند، اون سالهايی که ممنوع کردن رنگ و خنده و موسيقی شروع شد، اون سالهايی که در مراسم صبحگاهی سرود «انجزه انجزه» خونده ميشد که احدالناسی بلد نبود همراهی کنه و «خمينی ای امام» و فريادهای «مرگ بر…»، ذهن مهآلود و نارس من سعی ميکرد [...]
کودکی من با موسيقی
Posted in شعر و ترانه, قديم و نديم on مارس 7, 2008 | 20 نظرات »
يکی از بدهکاريهای عاطفی بزرگی که به پدر و مادرم دارم، نقششون در علاقهء من به موسيقيه. در سن بزرگسالی با وحشت تمام متوجه شدم که اين عشق و علاقه ميتونه توسط والدين به راحتی سرکوب بشه يا در جريان نامطلوبی بيفته. اما من از اين لحاظ خيلی شانس آوردم.
امروزه ميگن که جنين در رحم [...]
جملهبندی مثبت؟
Posted in زمين و زمان, قديم و نديم on نوامبر 16, 2007 | 11 نظرات »
اين نوشتهء انار رو که خوندم، ياد يه جريانی افتادم که خيلی سال پيش برام اتفاق افتاده و گمونم هيچوقت فراموشم نشه.
اون موقع که شونزده هيفده ساله بودم و به مدرسه ميرفتم، روزگار چندان راحتی نداشتم. صبح کلهء سحر بيدار ميشدم و آماده ميشدم و بدو بدو ميرفتم به ايستگاه تراموا و صبری و احتمالاً [...]
از اين در و اون در
Posted in روزمره, قديم و نديم on اکتبر 5, 2006 | بیان دیدگاه »
منتشر شده در غربتستان دات کام:
از يکشنبه به مدت يک هفته در مسافرت هستم. بلاگرهای ساکن پاريس و حومه و کلن و حومه و مشتاق ديدار با شخص شخيص بنده خبر بدهند، در خدمت باشيم. فردا هم به خاطر نمايشگاه کتاب در فرانکفورت هستم. عجيبه که از اين همه ايرانی ساکن کلن، يک نفر رو [...]
اول مهر
Posted in قديم و نديم on سپتامبر 24, 2006 | 26 نظرات »
پنج سالمه. روز اول مهره و بايد برای اولين بار برم مدرسه. مامان کلهء سحر بيدارم کرده و روپوش آلويیرنگ بيريختم رو تنم کرده که پارچهاش يه خرده زبره و يقهء سفيد توريی که چند روز پيش خريده و شسته و اتو کرده رو به گردنم ميبنده. از يقههه خوشم مياد. درست نميدونم جريان چيه [...]
عشق فيلم
Posted in فيلم و تلويزيون, قديم و نديم on آوریل 24, 2006 | بیان دیدگاه »
اولين خاطرهام از فيلم سينمايی مربوط ميشه به حدود سه سالگيم. بابا يه پروژکتور داشت که باهاش يه فيلم سياه و سفيد عهد بوق رو روی ديوار اتاق نهارخوريمون ديديم. مهمون هم داشتيم، اما يادم نيست چه کسانی بودند. مهم هم نيست. مهم خود فيلمه که اون هم نه اسمش به خاطرم مونده، نه اينکه [...]
خواننده
Posted in قديم و نديم on آوریل 3, 2006 | 1 دیدگاه »
البته اينجوری نيست که سيستم آموزشی اينجا اونقدرها هم وحشتناک باشه ها… معلم خوب هم زياد هست. يا بهتره بگم اگه آدم در زمان حکومت خمينی به مدرسه رفته باشه و بعد بياد اينجا، خيلی چيزها در مقايسه به نظرش فوقالعاده مثبت و در واقع باورنکردنی مياد.
همون سال اول دوم که مدرسه ميرفتم، يه بار [...]
کارل
Posted in آلمان, قديم و نديم on ژانویه 21, 2006 | بیان دیدگاه »
اسم پدرشوهرم کارل بود. من هرگز نديدمش، چون سالها قبل از آشناييم با شوهرم فوت کرده بود. اما ذکر خيرش رو زياد شنيدهام. اون قديمها، در سال ۱۹۳۷، کارل جوونی بود بيست ساله، قدبلند، چهارشونه، خوشقيافه و در عين حال خوشقلب و محجوب. عاشق گل و گياه بود و به همين دليل هم شغل باغبانی [...]
از اين در و اون در
Posted in روزمره, قديم و نديم on ژانویه 20, 2006 | بیان دیدگاه »
بعضی موقعها به نظرم مياد که پوپک فکر ميکنه من با عينکی به چشم و کتابی به زير بغل و به طور کلی همين شکلی که الآن هستم، فوقش يه خرده کوچولوتر به دنيا اومدم، با همين اخلاق و همين رفتار خواهربزرگانه! و از اون موقع تا به حال هم تغيير چندانی نکردهام (البته بايد [...]
مهاجرت – ۲
Posted in آلمان, قديم و نديم on نوامبر 13, 2005 | بیان دیدگاه »
به ما گفته بودند که شانس آوردهايم و برخلاف بعضی خانوادهها که بايد ماهها در اردوگاه پناهندگی منتظر ميموندند، برامون خونهای پيدا شده. بعد از رسيدن به محلهای که از سر و وضعش معلوم بود ميدون شوش شهر لوراخ محسوب ميشه ماشين حامل ما وارد کوچهء عريضی شد که در دو طرفش ساختمونهای قديمی چهار [...]
