يکی از بدهکاريهای عاطفی بزرگی که به پدر و مادرم دارم، نقششون در علاقهء من به موسيقيه. در سن بزرگسالی با وحشت تمام متوجه شدم که اين عشق و علاقه ميتونه توسط والدين به راحتی سرکوب بشه يا در جريان نامطلوبی بيفته. اما من از اين لحاظ خيلی شانس آوردم.
امروزه ميگن که جنين در رحم مادر صداهای اطراف رو ميشنوه و موسيقی شنيدهشده در اين دوران در تکامل ذهنيش بیتأثير نيست. بعضی از پدر و مادرها که ديگه خيلی نگران آيندهء بچهاشون هستند در زمان بارداری مادر به موسيقی باخ و موتسارت و بتهوون گوش ميدن تا بچهاشون مانعی بر سر راه نابغه شدن نداشته باشه. مادر من به احتمال قوی سی و چهار پنج سال پيش از اين آزمايشات و تحقيقات چيزی نشنيده بود (ممکنه که اون زمان اصلاً هنوز انجام نشده بودند) اما مطمئنم که اولين آشنايی من با موسيقی در همون زمان جنينی بوده، با شنيدن موزيک مورد علاقهء مادرم و صدای خودش. سهم پدرم بيشتر در خريدن نوارهای باحال برای خودش بود با موسيقی خوب ايرانی و خارجی که من هم اونها رو گوش ميکردم.
مامان خانم صدای خوبی داره. از اونجايی که خجالتيه و اهل مورد توجه قرار گرفتن نيست، قديمها پدرم به زور و اصرار فراوان وادارش ميکرد که در جمع دوستان و ميهمانان بخونه که اون هم معمولاً بعد از يک آهنگ سر و ته قضيه رو هم میآورد. اما وقتی من و مامان تنها بوديم، وضعی که خوب صبح تا شب برقرار بود، حين انجام کارهای خونه ميزد زير آواز و برای دل خودش ميخوند، عادتی که من هم بعدها بهش دچار شدم. انصافاً موقع انجام کار ملالآور و مزخرفی مثل ظرف شستن که دستت بنده و ذهنت آزاد، غير از آواز خوندن يا موسيقی و راديو گوش دادن چه ميشه کرد؟
خلاصه اينجوری بود که من خيلی زود، به قول دانشمندان از توی رحم مادرم، با آهنگهايی از مرضيه و دلکش و پوران و الهه و بنان و گلپا و غيره آشنا شدم. بعضی مواقع درست نميفهميدم که متن آواز چه معنی ميده، اما هم صدای مادر رو دوست داشتم و هم ملودی آهنگها رو. مينشستم و سرم به بازی گرم بود و گوشم به صدای مامان:
عشق من، من تو را ميپرستم
بی تو هرگز ندانم که هستم
گر روزی عشقت پايان پذيرد
کس جای آن را در دل نگيرد آه آه…
منم مجنون کويت، تويی ليلای ليلا
و حسابی ميرفتم توی حس! صدای مامان بالا ميرفت که:
قد رعناش رو ببين، زلف چليپاش رو ببين
بشکند يا نشکند آخر دل آواره را
ببوسم يا نبوسم لعل بت مهپاره را…
و من ميرفتم توی فکر که خوب زلف تکليفش معلومه، اما چليپا يعنی چی؟ ياد محصولات شرکت چليپا میافتادم و نتيجه ميگرفتم که زلف چليپا بايد شکل اون تصوير موهای توی تبليغش باشه، پرپشت و پر چين و شکن.
مجسم کنيد دخترچهء سه چهار سالهای رو که داره موهای عروسکش رو با دقت شونه ميکنه و ميبافه و در عين حال گوشش به صدای آوازيه که از آشپزخونه مياد:
حال که رسوا شدهام ميروی
واله و شيدا شدهام ميروی
حال که غير از تو ندارم کسی
وين همه تنها شدهام ميروی
و به حال طرف غصه ميخوره و به خودش ميگه نه واقعاً انصاف نيست، الآن هم موقع رفتنه آخه؟ اصولاً احساس همدردی آدم مرتب با شنيدن اين آهنگهای غمناک تحريک ميشد:
شمع و پروانه منم، مست ميخانه منم
رسوای زمانه منم، ديوانه منم
يار پيمانه منم، از خود بيگانه منم
رسوای زمانه منم، ديوانه منم
چون باد صبا دربهدرم، با عشق و جنون همسفرم
شمع شب بیسحرم، از خود بيخبرم
رسوای زمانه منم، ديوانه منم
آخی… طفلکی!
علاقهام به آهنگهای محلی هم بیدليل نيست. البته تلويزيون هم اون موقعها آهنگها و رقصهای محلی رو زياد نشون ميداد و من کشته و مردهاشون بودم. اما هر کس که اونها رو با صدای مادر شنيده باشه نميتونه محو زيباييشون نشه:
شو دراز و مه بلند، دل نگيره جا
يار مو چی برگ گل خوسيده تی دا
آسمون کاريم ندار، يارم بيداره
مو ميرم بوسش کنم، ار خين بباره
حالا کاری نداريم که اون سالها اصولاً آهنگ محلی (و افغانی) مد شده بود و هر کی از مامانش قهر ميکرد يه شعر مينوشت به لهجهء نيست در جهان صمدآقايی و اسمش رو ميگذاشت آهنگ محلی.
يکی دو سال بعد از اونجايی که ياد گرفته بودم با ضبطصوت کار کنم ميرفتم سراغ کاستهای بابا که مرتب نوار آهنگهای پاپ روز رو ميخريد و به خونه مياورد. در نتيجه ميشنيدم که:
عمر جمعه به هزار سال ميرسه
جمعهها غم ديگه بيداد ميکنه
آدم از دست خودش خسته ميشه
با لبای بسته فرياد ميکنه
داره از ابر سياه خون ميچکه
جمعهها خون جای بارون ميچکه
چکچکچکچکچک…
من نميدونستم شاعر چرا با جمعه که بعد از پنجشنبه روز مورد علاقهء من بود دشمنی داره، اما حال و هوای آهنگ اين احساس رو به من ميداد که يک فاجعه در شرف اتفاقه، يا افتاده و من خبر ندارم. بعد ميشنيدم:
کوچهها باريکن دکونا بستهاس
خونهها تاريکن طاقا شيکستهاس
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده ميبرن کوچه به کوچه
و به اين گونه بنده در سن لطيف پنج سالگی آنچنان دچار يأس فلسفی شده بودم که در نقاشيم توی مدرسه يه کوچهء باريک کشيده بودم با دکونهايی که کرکرههای ضربدريشون اومده بود پايين. بالاش هم همين جملهء «کوچهها باريکن، دکونا بستهاس» رو با خط کج و کوله نوشته بودم، برای پيشگيری از بدفهمی بيننده. منتهی نه ميتونستم درک کنم که اون فاجعهء در شرف وقوع که باعث پايين اومدن کرکرهها شده چيه، نه فهميده بودم که منظور شاعر از کوچهء باريک، کوچهايه که دو طرفش رو ديوار خونهها با فاصلهء کم از همديگه گرفته باشه. کوچهء باريک در ذهن من يه چيزی بود شبيه جادهء چالوس که يه طرفش پرتگاه بود. اون طرفش هم دکونها بودند و کرکرههای پايين اومدهاشون با سايهبون نارنجی. با وجود اين سوءتفاهم هنری معلم کلاس اولم با ديدن اين نقاشی آنچنان به هيجان اومد که مادرم رو به مدرسه خواست. خوب براش عجيب بود که يه بچه در اين سن و سال غير از چشم چشم دو ابرو يا يک خونه با دودکش و يک درخت کنارش که دوبرابر بزرگتر از خونههه است بتونه چيز ديگهای بکشه.
فکر کنم موضوع نقاشی بچهها يک ربطی هم به تغذيهء فکری داشته باشه. آهنگهايی که ميشنيدم ميتونستند هر کدوم مواد اوليهء دست کم پنج شيش تا تابلو باشند:
پس از تو نمونم برای خدا، تو مرگ دلم را ببين و برو
چو توفان سنگين ز شاخهء غم، گل هستيم را بچين و برو
که هستم من آن تکدرختی که در کام توفان نشسته
همه شاخههای وجودش ز خشم طبيعت شکسته
عجب تصويری!
ندرتاً از مامان معنی شعر آهنگها رو ميپرسيدم که اون هم با طول و تفصيل فراوان توضيح ميداد که به فرض
عقرب زلف کجت با قمر قرينه
تا قمر در عقربه کار ما چنينيه
يعنی چی. گوش دادن به توضيحات مامان خودش کلی مزه ميداد، به خصوص که مامان به توضيح اون يک بيت بسنده نميکرد و ميرفت سراغ خاطرات دور و دراز خودش و بحث دربارهء موسيقی (يا در واقع سخنرانی، چون من چندان سهم بزرگی در صحبت نداشتم، جز گهگاهی سؤال برای توضيح بيشتر) و زندگينامهء خوانندهها و البته شعر و ادبيات و شاعران و نويسندگان ايران و…
محبوبترين برنامهء تلويزيونی من شوی رنگارنگ بود که گوگوش و شهره و نلی (اصلاً کسی يادش هست که نلی کی بود؟) و خوانندههای ديگه آهنگهای روز رو ميخوندند. عاشق اکی بنايی (يک خوانندهء به ناحق فراموششدهء ديگه) بودم که بياد و بخونه:
سکينه! سکينه! سکينه بزايه دو تا کاکلی
سکينه بزايه دو تا کاکلی
يکی اردشير و يکی کامران…
رجوع شود به همون نکتهء مد شدن آهنگهای محلی. اگر جرئت سرپيچی از حرف مامان رو داشتم بعد از شنيدن آهنگ
اين همه اون دستاتو بالا و پايين نکن
لب بچهماهی رو با قلاب خونين نکن
ماهيگير! ماهيگير!
اشک اين بچهماهی توی آبا ناپيداست
فرياد اون توی آب يه فرياد بيصداست
بذار تا بچگی رو بذاره اون پشت سر
بتونه عاشق بشه، وقتی ميشه بزرگتر
ماهيگير! ماهيگير!
محال بود که اگر ماهی درست ميکرد ديگه لب بهش بزنم. اما دست کم وقتی که ميرفتيم رستوران، اگر حتی همه ماهی ميخوردند من يه چيز ديگه سفارش ميدادم. مثلاً جوجهکباب، يا کباب بره. خوبيش اين بود که در عين ملوسی جوجه و بره، کسی براشون آهنگ جگرسوز نخونده بود، يا خونده بود و من نشنيده بودم.
گوش دادن مرتب و دقيق به اين آهنگها در تربيت موسيقايی من نقش چشمگيری داشت، هرچند که در اون سن و سال ممکن بود باعث سوءتفاهم و بدفهمی بشه. مثلاً به صدای همسرايان بعضی از خوانندهها به دقت گوش داده بودم و فهميده بودم که صداشون با صدای خود خواننده مو نميزنه. از اونجايی که از تکنيک استوديو و امکان ترکيب دو صدای جداگانه ضبطشدهء يک خواننده اطلاعی نداشتم، با خودم فکر ميکردم چقدر سخت بوده گشتن و پيدا کردن يک خانم همسرا که صداش دقيقاً عين صدای شهره و مهستی و غيره باشه!
يه چيز عجيب اين وسط که هنوز هم خودم علتش رو نفهميدهام علاقهء بی حد و حصر من به رقصه (و اگر تعريف بيجا از خود نباشه، استعدادش). من در عمرم رقص مادرم رو يک بار ديدم، اون هم موقعی که هفده هجده سالم بود، در عروسی دخترداييم، که در جمع شايد سی ثانيه طول کشيد. پدرم در مجالس زياد ميرقصه اما رقص مردونه، يعنی بالا بردن دستها و با پاها همراه ريتم آهنگ درجا زدن! يعنی از اين نظر هيچ الگويی نداشتم جز همون شوهای تلويزيونی و انگيزهام هم البته با تشويق والدين تقويت ميشد. يکی از بزرگترين ناراحتيهام بابت ابتلا به کمردرد و رماتيسم همينه که امکان رقص رو از من گرفت.
خلاصه، بر خلاف بچههای ديگه که عليه موسيقی مورد علاقهء پدر و مادرشون سر به طغيان برميدارند و با ديدهء تحقير به سليقهء اونها نگاه ميکنند و دوست دارند آهنگهای کاملاً متفاوتی بشنوند، من از اول زندگی شيفتهء موسيقی نسلهای پيش از خودم بودهام. هر آهنگ جديدی رو که به من نشون بديد، بايد از پس مقايسهء کيفی و محتوايی با اونها بربياد، و متأسفانه اکثريت قريب به اتفاق ترانههای جديد از اين مقايسه سربلند بيرون نميان!