غربتستان

بایگانیِ دستهٔ ‘محض خنده’

گفتگوی تمدنها با مترجم گوگل

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اوت 14, 2010

از طريق ای‌بی دو تا کت سفارش دادم. بعد معلوم شد که اين کتها در اندازهء من وجود نداره. حالا داريم بحث ميکنيم که طرف پولم رو پس بده.

فروشنده ظاهراً چينيه و انگليسی بلد نيست، چون ايميلهايی که ميفرسته جمله‌بندی عجيبی دارند، هرچند که هنوز قابل فهم هستند. به گمونم از ترجمهء کامپيوتری استفاده ميکنه. محض خنده ايميل خودم رو در مترجم گوگل وارد کردم که ببينم به فارسی چی از آب درمياد. فروشنده گفته بود کتهای ديگه‌ای در اندازهء من داره و ميتونم يکيشون رو انتخاب کنم و اگه هنوز مشکلی هست، بهش خبر بدم. در جوابش ايميلی نوشتم که نتيجهء ترجمه‌اش با گوگل اين شد:

متاسفانه ، هنوز وجود دارد مشکل است. من می دانم همه کت کنید. من در فروشگاه شما جستجو قبل از تصمیم گرفتم برای خرید این دو. این شد کت که فقط من می خواستم.

این امر می تواند خوب اگر شما می توانید لطفا فقط لغو نظم و به من پول من برگشت. شما می توانید نگه دارید هزینه ای بی من و بقیه بفرستید. با این روش شما هیچ ضرر مالی.

با تشکر از شما را در پیشبرد.

حالا اصل قضيه چی بوده:

متأسفانه هنوز مشکلی وجود دارد. من تمام کتهای شما را می‌شناسم. قبل از انتخاب اين دو کت، در فروشگاه شما جستجوی مفصلی کردم. تنها اين دو را می‌خواستم.

اگر می‌شود لطفاً سفارش مرا لغو کرده و پول را به من بازگردانيد. می‌توانيد هزينهء ای‌بی را از آن کسر کنيد. در اين صورت شما هيچ ضرر مالی نخواهيد داشت.

پيشاپيش از شما تشکر می‌کنم.

فکر کنم با اين وضع هروقت پشت گوشم رو ديدم، پوله رو هم ميبينم.


پينوشت: قضيه به خير گذشت. از قرار معلوم طرف اون چيزی رو که گوگل به چينی ترجمه کرده، فهميده.

نوشته شده در محض خنده, روزمره | 5 دیدگاه »

روز جهانی زن

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 8, 2010

به مناسبت روز جهانی زن فهرستی از حقوق زنان را اعلام می‌کنم که تا کنون به آنها کمتر توجه شده يا اصلاً توجه نشده است، باشد که روزی دستيابی به اين حقوق برای همهء زنان تضمين شود.
۱) حق خوردن شکلات و بستنی به اندازهء دلخواه و بدون عذاب وجدان
۲) حق به کار بردن منطق زنانه
۳) حق بی‌اطلاعی از طرز کارکرد اتوموبيل، جاروبرقی و امثالهم
۴) حق داشتن بهترين دوست مؤنث يا مذکر
۵) حق امتناع از شستن لباس زير و جوراب آقايان
۶) حق انتخاب نازايی
۷) حق شک در عقل بعضی زنان ديگر، بدون خدشه به همبستگی جهانی زنان
۸) حق خنديدن به شکل آلت تناسلی مردان
۹) حق قتل يا ناقص‌العضو کردن دست کم يک مرد طی دوران عادت ماهانه
۱۰) حق استقلال و حق وابستگی داوطلبانه بدون نياز به توجيه
۱۱) حق ناباور ماندن به عشق و حق باور به عشق
۱۲) حق گفتگوی تلفنی دست کم ۲ ساعت در روز
۱۳) حق انزجار از کودکان لوس و بی‌ادب
۱۴) حق ادعای مهارت بيشتر از مردان در رانندگی
۱۵) حق پوشيدن مينی‌ژوپ يا لباس يقه‌باز بدون ايجاد مزاحمت از سوی آقايان نديدبديد
۱۶) حق داشتن سردرد در هر شرايطی
۱۷) حق قهقهه به صدای بلند بدون تهمت جلف بودن
۱۸) حق رشد دلبخواه موهای زايد در هر نقطه از بدن
۱۹) حق شنيدن تعريف و تمجيد از آقايان دست کم يک بار در روز
۲۰) حق پنهان کردن تاريخ دقيق تولد
۲۱) حق يک ليوان شراب در هر زمان دلخواه
۲۲) حق رفتن گروهی به دستشويی به دفعات دلخواه
۲۳) حق اشک ريختن موقع تماشای هر فيلم و سريال آبدوغ‌خياری
۲۴) حق امتناع از بوسيدن چهرهء زبر نتراشيده
۲۵) حق نه گفتن در هر شرايطی
۲۶) و در پايان: حق نالازم و بی‌معنی دانستن روز جهانی زن

نوشته شده در محض خنده, زمين و زمان | 19 دیدگاه »

آبجی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در فوریه 8, 2010

کسی می‌آيد
کسی می‌آيد
کسی که مثل هيچکس نيست *
کسی که نامش آبجيست
و او را اينجا گاهی پوپک خوانده‌ام
که کوچک بوده است
و حالا بزرگ شده
يا دست کم فکر ميکند
که بزرگ شده
شايد هم واقعاً شده
و من خانه را رُفته‌ام
و در گلدانها گل گذاشته‌ام
و برايش آش رشته خواهم پخت
و زرشک پلو خواهم پخت
و قرمه سبزی خواهم پخت
و هر چه که دوست بدارد
و همسر بيزار از غذای ايرانی
گرسنه خواهد ماند
و آبجی دست کم
دويست گرم چاق خواهد شد
باکی نيست
باکی نيست
آبجی کسی را با خود مياورد
که دوستش دارد
و من او را به گوشه‌ای خواهم کشيد
و دور از نگاه ديگران
حسابی خواهمش ترساند
و به او خواهم فهماند
که آبجی من
بی کس و کار نيست
و اگر دست از پا خطا کند
پوستش کنده است
که من آبجی را
با خون دل بزرگ کرده‌ام
و دودمان هر کس را
که به او از گل نازکتر بگويد
خواهم سوزاند
گربهء دم حجله
تخصص من است
و سپس بشقابش را پر خواهم کرد
و دستی به پشتش خواهم نواخت
و خواهم خنديد
و بعد چشم‌غره خواهم رفت
که يادش بماند
حرفهايم شوخی نبوده است
و در شهر گردش خواهيم کرد
و فوق فوقش
روز دوم يا سوم
کار به گيس‌کشی ميکشد
و آبجی با من قهر ميکند
و دوباره آشتی ميکند
و دوباره قهر
و دوباره آشتی
تا بوده چنين بوده
و من منتظرم
چشم به در
شادمان
کسی می‌آيد.

* : با پوزش از طفلکی فروغ

نوشته شده در محض خنده, روزمره, شعر و ترانه | 5 دیدگاه »

دههء زجر

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژانویه 31, 2010

نوشته شده در محض خنده, وبگردی | 8 دیدگاه »

شکار لحظه… بست آقا! بست!

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در نوامبر 8, 2009

محض اطلاع عدهء محدودی که اطلاع ندارند، اونقدر تصويرهای بيشماری از اين آقا در تظاهرات فرمايشی دولتی با دهن دريده (کلمهء باز کافی نيست واسه‌اش!) همه جا منتشر شده بود که داشتيم واقعاً براش نگران ميشديم.

 


تا اينکه

رجوع شود به تيتر.

البته بعضيها هنوز باورشون نميشه و معتقدن کار فوتوشاپه و اين دهن بسته‌بشو نيست!

نوشته شده در محض خنده, ايران | 8 دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 24, 2009

بعد عمری موفق شدم که يه دستی به سر و روی بخش ترانه‌ها بکشم. لينکها از کار افتاده بودند که درستشون کردم و فعلاً تا يه مدتی دوباره ميشه ترانه‌ها رو داونلود کرد. دو تا آهنگ جديد هم گذاشتم. اميدوارم خوشتون بياد. يه خرده سخت بود چون اغلب آهنگها در لپ‌تاپ قبلی همراه آقا دزده رفته بودند. اما از زير سنگ هم که شده پيداشون کردم.

دارم به بعضی از کارهايی که گروه‌های موسيقی نسبتاً جديد ايرانی ارائه ميکنند علاقمند ميشم. يعنی متوجه شده‌ام که صد در صدشون آشغال نيست، فقط ۹۹ درصدشون آشغاله. و خوب اين واسه آدم متحجر دايناسوری مثل من فرق بزرگيه. اما الکی خوشحال نشين چون هنوز هم از نامجو خوشم نمياد بدم مياد. اما مثلاً اين تو خيابون گروه سرخس با کمی اغماض قابل تحمله، آدم ياد کارهای راک دههء هفتاد ميفته. يا اين جناب هادی پاکزاد اگه بعضی موقعها فالش نخونه و يا عوض آهنگ خوندن نطق نکنه بعضی از کارهاش بد نيست. يا به فرض از اوهام دو سه تا کار به درد بخور هست. از آبجيز هنوز هم چندان خوشم نمياد اما اين آلبوم آخرشون بدک نبود.

غير از اين هم حالمون خوبه، قربون شما. نفسی مياد، نفسی ميره. يه حرف جالب داشتم واسه زدن که وقتی نوشتمش متوجه شدم که فقط واسه خودم جالبه، اينه که دوباره پاکش کردم.

اما اين يکی شايد برای شما هم جالب باشه: اون حکايت قديمی رو يادتون هست که يکی از ملاهه ميپرسه شب که ميخوابی ريشت رو زير لحاف ميکنی يا روی لحاف؟ ملا ميگه والا نميدونم. بعد دو سه روز بعدش طرف رو ميبينه، ميگه خدا بزنه به کمرت، مرد حسابی من ديگه شبها از دست تو خواب ندارم، همه‌اش به اين فکر ميکنم که ريشم رو روی لحاف بذارم يا زير لحاف؟ حالا امروز داشتم با يه آقايی از کشور بلاروس اختلاط ميکردم، ديدم همين حکايت رو با نسخهء روسی يعنی با کشيش ارتودوکس به جای ملا برام تعريف کرد. وقتی بهش گفتم ما هم اين رو داريم کلی تعجب کرد.

حالا که صحبت جوک و لطيفه شد، يکی از آشناها از بيروت يه جوک سوقات آورده: ساعت دوی نصفه‌شب ماشين جيپ يه شيعه وسط بيابون از کار ميفته. داد ميزنه يا ابوبکر، يا ابوبکر، به دادم برس! هی داد ميزنه و دعا و ناله ميکنه تا ابوبکر ظاهر ميشه و ميگه مرتيکه سرم رفت، چی از جونم ميخوای نصفه‌شبی؟ مرده ميگه حضرت ابوبکر، جيپم خراب شده لطفاً کمکم کن. ابوبکر ميگه ها باشه. اما صبر کن ببينم، مگه تو‌ شيعه نيستی؟ ميگه چرا. ابوبکر ميگه پس چرا از علی کمک نخواستی؟ ميگه خوب آخه زشته نصفه‌شبی مزاحم حضرت علی بشم!

نوشته شده در محض خنده, وبلاگ, روزمره, شعر و ترانه | 11 دیدگاه »

بدون شرح!

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 6, 2009

letter to ahmadinejad

نوشته شده در محض خنده | 8 دیدگاه »

سال نو

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژانویه 1, 2009

سال نوی خارجکی مبارک. به اين اميد که جنسش مرغوب باشه، نه از اون قلابيهای ساخت چين و کره.


اين طنز رو هم حتماً بخونيد (با تشکر از رضا بابت لينک به منبع اصلی): شست و شوی اموات.

نوشته شده در محض خنده, روزمره | 37 دیدگاه »

خطرات نان

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 28, 2008

۱) بيش از ۹۸ درصد تبهکارانی که جرمشان در دادگاه اثبات شده، از نان استفاده می‌کنند.
۲) نيمی از کودکانی که در خانه‌اشان نان مصرف می‌شود، در امتحانات نتايجی زير حد متوسط به دست می‌آورند.
۳) در قرن هجدهم که نان اغلب در خانه پخته می‌شد، حد متوسط طول زندگی تنها ۵۰ سال بود، آمار مرگ و مير کودکان بسيار بالا بود، بسياری از زنان زائو می‌مردند و بيماری‌هايی مانند مالاريا، حصبه و آنفلوآنزا قربانيان فراوانی می‌گرفت.
۴) بيش از ۹۰ درصد جنايات تا ۲۴ ساعت بعد از مصرف نان روی می‌دهند.
۵) نان از ماده‌ای به نام آرد تهيه می‌شود. ثابت شده که مقدار کمی از اين ماده، حتی پانصد گرم از آن، برای خفه کردن يک موش کافی است. اين در حالی است که در سراسر جهان مردم به طور متوسط مقداری بسيار بيش از اين را در طول يک ماه مصرف می‌کنند.
۶) در قبايل بدوی که نان مصرف نمی‌کنند، بيماری‌هايی مانند سرطان، آلزهايمر، پارکينسون و پوکی استخوان کمتر يافت می‌شود.
۷) مصرف نان به شدت اعتيادآور است. اشخاص مورد آزمايش بعد از دو روز که تنها آب در اختيار داشتند، برای تکه‌ای نان التماس می‌کردند.
۸) نان تنها شروع اعتياد است و به دنبال خود به راحتی باعث آلوده شدن افراد به مواد سنگين‌تری مانند کره، مربا، پنير و حتی ساندويچ می‌شود.
۹) تکه‌ای نان می‌تواند باعث خفگی نوزادان شود.
۱۰) نان در حرارت ۲۴۰ درجهء سانتيگراد پخته می‌شود. چنين حرارتی می‌تواند در عرض چند ثانيه باعث مرگ يک فرد بالغ شود!
۱۱) ثابت شده که خوردن نان در حضور ديگران بر کسانی که نان نمی‌خورند اثر سوء می‌گذارد و باعث ميل آنها به اين مادهء خطرناک می‌شود.
۱۲) نان آب را به خود جذب می‌کند. از آن‌جايی که بيش از ۹۰ درصد بدن انسان از آب تشکيل شده، خوردن نان می‌تواند باعث جذب و حل آب بدن در نان شده و شما را به يک چيز شل و ول و خميرمانند تبديل کند.
۱۳) خوردن نان خشک می‌تواند باعث فرسودگی و حتی ترک خوردن و شکستن دندان‌ها بشود.
۱۴) اغلب نانخورها قادر به تشخيص بين شواهد و آمار علمی و چرت و پرت‌های فاضلانه و پرطمطراق نيستند.

با تکيه بر اين مستندات کوبنده، درخواست‌های زيرين با شدت هرچه تمام‌تر اعلام می‌شود:

۱) فروش نان به کودکان ممنوع!
۲) راه‌اندازی کمپين تبليغاتی در سراسر جهان با شعار «به نان بگو نه!» با حضور هنرمندان و اشخاص سرشناس، چاپ تی‌شرت و پوستر و برچسب.
۳) ماليات ۳۰۰ درصدی بر نرخ نان برای پرداخت هزينهء معالجهء تمام بيماری‌هايی که می‌توانيم به مصرف نان ربط بدهيم.
۴) ممنوعيت استفادهء ابزاری از تصوير انسان‌ها و حيوانات و رنگ‌های اصلی (که مورد توجه و علاقهء کودکان هستند) برای تبليغ نان.
۵) ممنوعيت مصرف نان در مدارس، ورزشگاه‌ها، بيمارستان‌ها، رستوران‌ها و تمام اماکن عمومی.
۶) چاپ جملات هشداردهنده روی هر بسته نان، مانند «خوردن نان برای سلامتی شما مضر است» و «با خوردن نان عمر خود را کوتاه می‌کنيد».

ترجمه و اقتباس از شخص شخيص خودم

نوشته شده در محض خنده, ترجمه | 32 دیدگاه »

۳۳ روش برای سفارش تلفنی پيتزا

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 8, 2008

موقع تلفن زدن به پيتزا سرويس چه کارهايی ميشه کرد؟ اين هم ترکيبيه از اقتباس و ترجمهء يکی از متنهای طنزآميز اينترنتی که چند ساله دست به دست ميگرده. صدالبته منظور آموزش مردم‌آزاری نيست، بلکه فقط آوردن لبخندی به لبهای شماست، اينه که مؤلف/مترجم شديداً به شما از به کارگيری عملی اين پيشنهادها زنهار ميده و هيچ مسئوليتی در قبال بدآموزی اين متن قبول نميکنه!

۱) وسط صحبت هی دکمه‌های تلفن رو فشار بده که صدا بده، بعد توی گوشی غرغر کن که «اين کارها چيه، بس کنيد!»
۲) يه اسم عجيب و غريب برای کارت اعتباری اختراع کن، مثلاً کارت چلغوزجيمبول، و بپرس که آيا برای پرداخت قبولش ميکنند؟
۳) يه پرس چلوکباب سلطانی با گوجهء اضافه سفارش بده.
۴) بگو روی اون خط داری با يه پيتزا سرويس ديگه حرف ميزنی و هرکدوم ارزونتر باشه به اون سفارش ميدی.
۵) هر سؤالی کردند با همون سؤال جواب بده. مثلاً «چی ميل داريد؟» با «خودتون چی ميل داريد؟» يا «آدرستون رو بفرماييد» با «آدرس خودتون رو بفرماييد».
۶) از طرف بپرس همين الآن چه لباسی به تنشه.
۷) با لحن غمگينی بگو مبتلا به افسردگی مزمن هستی و اگه برات يه جوک خيلی خنده‌دار جديد تعريف نکنه همين الآن خودت رو ميکشی.
۸) هر چند ثانيه يک بار با يه لهجهء ديگه حرف بزن، مثلاً گيلکی و آذری و اصفهانی و…
۹) وانمود کن که طرف برات آشناست، مثلاً «شما توی راهپيمايی روز قدس تشريف نداشتين؟» يا «فکر کنم شما تو دانشگاه همکلاسی من بودين».
۱۰) سفارش که تموم شد بگو «خوب حسابتون ميشه ۴۰۰۰ تومن، تا يک ساعت ديگه مياريم خدمتتون».
۱۱) بپرس پيتزا اجاره ميدن؟
۱۲) وقتی قيمت سفارش رو گفت بگو «قابل نداره، حالا اين دفعه رو مهمون من باشين».
۱۳) وقتی داری سفارش ميدی يه ريش‌تراش برقی روشن کن و نزديک گوشی نگهدار.
۱۴) وسط صحبت سيفون توالت رو بکش.
۱۵) بگو صد تا جعبهء پيتزا جمع کرده‌ای و حالا گروييشون رو ميخواهی.
۱۶) بپرس که آيا اونجا پيتزافروشيه؟ اگه گفتن بله، بگو «بايد اول ثابت کنيد!» بعد هم شروع کن به هق‌هق و ناله کن که ديگه از دروغ شنيدن خسته شده‌ای.
۱۷) بپرس آيا پيتزايی که سفارش ميدی ذبح اسلامی شده يا نه.
۱۸) همهء اطلاعاتی که ميدی مبهم باشه، مثلاً «آقا يه سه چهار تا پيتزا بفرستين که روشون گوشت موشت و اينا باشه… خونهء ما طرفهای نياورانه.»
۱۹) زنگ بزن و بگو ميخواهی برات فال حافظ بگيرند.
۲۰) يهو شروع کن به داد و بيداد و بعد بگو منظورم شما نبوديد، داشتم با بچه‌ام دعوا ميکردم.
۲۱) شماره تلفن پيتزا سرويس رو بپرس، بعد گوشی رو بگذار و دوباره زنگ بزن و سؤالت رو تکرار کن.
۲۲) بگو يه پيتزا داری که بايد تعمير بشه و بپرس قيمت لوازم يدکيش چنده.
۲۳) زنگ بزن و با لحن کشيده و رسمی بگو «ساعت پانزده و بيست و سه دقيقه و چهل ثانيه… ساعت پانزده و بيست و سه دقيقه و چهل و يک ثانيه…».
۲۴) بگو يه پيتزای پپرونی با قارچ ميخوای بدون پپرونی، بدون قارچ، با سوسيس.
۲۵) بپرس پيتزای قرمه‌سبزی هم دارند؟
۲۶) وقتی پرسيد «چی ميل داريد» وحشتزده جواب بده «منظورتون چيه؟ يعنی همين الآن؟!»
۲۷) وقتی قيمت سفارش رو گفت بگو سر ماه که حقوق اومد حساب ميکنی.
۲۸) چند ثانيه سکوت کن و بعد يهو با صدای خوشخواب مدرسهء موشها بگو «هاه! وای! چی شد! من کجام؟ اينجا کجاست؟!»
۲۹) بگو پيتزا با سوشی ميخوام و اگه نميدونستند سوشی چيه شرح مفصلی از غذای ژاپنی و زندگی در ژاپن براشون بده.
۳۰) سفارش که دادی، بگو لطفاً اون رانندهء دفعهء قبل رو بفرستيد، چون خوب آواز ميخوند/ ميرقصيد/ جارو ميکرد/ …
۳۱) بگو از همون پيتزاهای مخصوص ميخواهی که هر هفته برای هديه تهرانی ميفرستند و هر چی انکار کردند که هديه تهرانی اينجا سفارش نميده مجاب نشو.
۳۲) گوشی رو که برداشتند بگو «از دانشگاه آکسفورد زنگ ميزنم، مدرک دکترا نميخواين؟».
۳۳) هر هر کلمه کلمه رو رو دو دو بار بار بگو بگو.

نوشته شده در محض خنده, ترجمه | 29 دیدگاه »

دانش

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 28, 2008

آدم روی زمين دراز کشيده، دستهايش را زير سر گذاشته و به آسمان پر ستاره خيره شده است. لوتس از پشت تخته‌سنگی ظاهر می‌شود.

لوتس: اينجايی!! همه جا رو دنبالت زير پا گذاشتم!! خالق توانا، سرور تو خوشش نمياد که اينقدر نزديک به مرزهای بهشت بپلکی!
آدم (همچنان خيره به آسمان): اينا همه‌اشون خورشيدن!
لوتس (سر را به جهت نگاه آدم می‌چرخاند): چی؟
آدم: همهء اون نقطه‌های نورانی خورشيدن، عين خورشيد خودمون، فقط خيلی از ما دورن…
لوتس (اول دستپاچه می‌شود و بعد با عصبانيت می‌گويد): مزخرفه! اگه اينطور بود سقف آسمون چند نمره زيادی گنده ميشد!
آدم: بيا کنار من دراز بکش، بهت يه چيزی رو توضيح بدم…
لوتس کنار آدم دراز می‌کشد.
آدم: خورشيد ما يکی از تقريباً صد ميليارد خورشيد اين کهکشانه… هيچکدوم از حيوونای باغ اينو نميدونه. من تنها کسی هستم که خبر داره. البته شيپيش لای موهای روی تخمام هم فکر ميکنه که توی يه جهان بی‌انتهاست، اما از اون بالا هيچ خبری نداره!
لوتس: تو لای موهای روی تخمات شيپيش داری؟
آدم: صد ميليارد! همچين عددی راحت به زبون مياد، اما تصورش برای من بعد از اون يه ذره سيب ممکن نيست… اما چقدر دونستنش منقلب‌کننده است! قبل از سيب هيچوقت به آسمون نگاه نميکردم! توی آسمون همه‌اش اين خدای عجيب و غريب بود! و الآن چقدر آسمون بزرگه! سرعت نور ۳۰۰ هزار کيلومتر در ثانيه است! يعنی در يک ثانيه هفت بار دور کرهء زمين ميگرده!
لوتس: کرهء زمين؟!
آدم: اما برای رسيدن از اين سر کهکشان تا اون سرش صدهزار سال وقت لازم داره!!!
لوتس با آشفتگی به آسمان پرستاره خيره می‌شود.
لوتس: محاله. دنيا نميتونه اينقدر بزرگ باشه. اگه بود خدا ميدونست!
آدم: درسته، در واقع دنيا خيلی بزرگتر از اين حرفاست، چون در کنار اين کهکشان ميلياردها-
لوتس: کفر!
آدم: ؟
لوتس: زمين کرويه؟! کفر!!! ستاره‌ها خورشيدن؟! زندقه!!! فضا بينهايته؟! کفر!!! کجاش رو يادم رفت؟!!
آدم: زمين دور خورشيد ميگرده.
لوتس: بيحرمتی!!!! چطور جرأت ميکنی انسان؟! يه خرده سيب خوردی، حالا فکر ميکنی از خدا باهوشتری؟
آدم: نه، نه…
لوتس: زمين حرکت ميکنه؟! خدا آسمون و زمين رو خلق کرد، پس ميدونه چند تا ستاره هست!!
آدم: بله، بله…
لوتس: پس از فرضيات چرند خودت دست ميکشی، يا خدا بهت نشون بده ميگرن چيه؟!
آدم: خيله خوب بابا، دست ميکشم!
لوتس: بسيار خوب! بيخيال! و ديگه هيچوقت زياد به آسمون خيره نشو!!
آدم: با اين حال ميگرده!
لوتس: چی؟!

صحنهء بعد

لوتس با کج‌خلقی روی شاخهء درخت چنبره زده و آدم با قيافه‌ای اخمو به او خيره شده است.
لوتس: چيه وايسادی اونجا به من زل زدی؟! اعصابم خراب شد!
آدم: اين تو نيستی که بهش نگاه ميکنم، بلکه درخته.
لوتس: درخت؟! چرا، مگه درخت چشه؟
آدم: ازش سيب آويزونه.
لوتس: درسته، به زحمت ميشه اين حرف رو رد کرد.
آدم: پس ازش غير از سيب آويزون نيست. ادعای اينکه ازش سيب آويزونه و غير از سيب هم آويزونه يک ادعای ضد و نقيضه. اين اصول برای نهاد يک موضوع چه معنی داره؟ نهاد يک چيز، چيه؟ نهاد يک چيز رو از ظاهر اون چيز نميتونم ببينم، چرا که درخت رو پر از سيب ميبينم، اما اين گزاره تا موقعی صحت داره که درخت سيب بار داده باشه. اما به زودی ديگه بهش سيب آويزون نخواهد بود! اما اين رو که چه چيزی درخت رو درخت ميکنه، فارغ از اينکه سيب بار داده يا نه، شکوفه داده يا نه، نميدونم. اما من نهاد درخت رو جستجو ميکنم! من دنبال چيزی ميگردم که يه چيزی باشه!
لوتس: اين درخت لعنتی يه تنه داره، شاخه داره و ريشه. يه درخت يه درخته يه درخته يه درخته.
آدم: اما يک تک‌درخت که ريشه ميدوونه، رشد ميکنه و ميميره بايد جدا از نهاد درخت ديده بشه! اگر ما نهاد رو از يک تک‌بود برداريم ديگه تک‌بود نيست!
لوتس: ای بابا… ببينم، ميوهء ممنوعه رو خوردی که اونقدر فکر کنی تا مخت گره بخوره؟! برو عوض اين حرفا واسه خودت يه دل سير جلق بزن، يا چرخ رو اختراع کن! از وقتت استفاده کن، انسان!
آدم: خوب، اما وقت دقيقاً چيه؟ گذشته ديگه وجود نداره، آينده هنوز وجود نداره. حال يه لحظهء زودگذره بين دو هيچ.
لوتس: گوش کن، من که سر درنميارم تو چی ميگی، اما يه چيز ميدونم: خالقت همه چيز رو قشنگ روبه‌راه کرده، تا ابد، آمين. پس فکر کردن رو بس کن، به خدا توکل کن و ساکت شو!
آدم: ميبينی، تو ميدونی که خدا همه چيز رو روبه‌راه کرده، اما من ميدونم که هيچی نميدونم.
لوتس: يه جورايی اين جواب نگرانم ميکنه…

ترجمه از Prototyp اثر Ralf König کارتونيست آلمانی

قسمتهای قبلی: يک و دو و سه

نوشته شده در محض خنده, ترجمه | 14 دیدگاه »

شناخت

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 26, 2008

لوتس روی يکی از شاخه‌های درخت چنبره زده و چرت می‌زند. آدم زير درخت ولو شده. ناگهان سيبی از شجرهء ممنوعه به زمين می‌افتد. تلپ!
لوتس: حالا ميتونی بخوريش!
آدم: چی؟! چطور؟
لوتس: چون تو اجازه نداری از شجرهء ممنوعه بخوری! اما الآن که سيب روی زمين افتاده! درخت رو ولش کن!
آدم: اما…
لوتس: بخور احمق!!!
آدم گازی به سيب می‌زند: قرچ!
خدا: اينجا چه خبر است؟؟!
لوتس: اممم… سيب… سيبه از درخت افتاد… اونوقت آدم خواست بخورتش! من بهش گفتم نکنا! اما با اين حال بهش گاز زد… حالا چيزی نشده، اين يه ذره برای شناخت کافی نيست – مگه نه؟
خدا: چرا سيب از درخت افتاد؟!!

آدم (با دهن پر): به خاطر جاذبه! هر جرمی اجرام ديگه رو توسط جاذبه به طرف خودش جذب ميکنه!

لوتس: حتماً عوارض جانبی ويتامين ث است!
خدا: ويتامين ث؟
لوتس: ويتامين ث کم چيزی نيست! نبايد دست کم گرفتش! اما زود از بدن دفع ميشه! خودت که بايد بدونی، يه نگاهی به مدارکت بنداز…
خدا: همين کار را خواهم کرد! اما نه الآن! دارم مدار گردش خورشيد به دور زمين را تصحيح می‌کنم. مسئلهء پيچيده‌ای است.
لوتس: اوه آره… به نظر بغرنج مياد…
آدم: غررر…
خدا: حواست به آدم باشد! اگر حرکت مشکوکی کرد به من خبر بده!
لوتس: باشه، يه دعای فوری ميفرستم!
خدا: آخر خيلی به نظر مردد می‌آيد. همه چيز مرتب است، آدم؟!
آدم (با لبخندی تصنعی): باور اطمينان است به آنچه که انسان به آن اميد بسته و شک نداشتن به آنچه که قابل ديدن نيست.
لوتس: به به. از اين بهتر من هم نميتونستم بگم. اينقدر قشنگ گفت که انگار حرف انجيل باشه.
خدا: به نظر من انگار کمی طعنه‌آميز بود!
لوتس: طعنه؟ اين؟ اختيار داری! مرکز طنزش که هنوز کار نميکنه!
خدا: بسيار خوب. من دوباره می‌روم به سراغ کارم.
لوتس: باشه، خوش بگذره.
آدم (با صدای آهسته و همچنان تظاهر به لبخند): ضمناً خورشيد اصلاً به دور زمين نميگرده!
خدا: چی گفت؟
لوتس: هيچی بابا، داشت دعا ميکرد!

تصوير بعد

لوتس به نوک درخت رفته است: اممم… پروردگارا؟! خدايا؟! اينجايی؟! خدا؟!! خدااااهاااا!!
لوتس دوباره به پايين درخت می‌آيد: خوب، سرش گرم مدارهای خورشيده، پس ميتونيم آزادانه حرف بزنيم. گوش کن! خوب، تو يه گاز به سيب زدی و ممکنه يه خرده به شناخت دسترسی پيدا کرده باشی، اما اگه من جای تو بودم قضيه رو جلوی خالق و سرورم اونقدرها واضح لو نميدادم! ميدونی… يه خرده عقدهء روحی داره! راستش رو بخوای چند تاش رو داره! اعتماد به نفسش اونقدرها قوی نيست و مرض کنترل داره… باهاش شوخی نميشه کرد! ميتونه خدای مهربونی هم باشه، اما يهو دستخوش استبداد و خشم ناگهانی ميشه! رفتارش معمولاً حساب‌شده نيست و دلش ميخواد جلب توجه کنه، زياد هم حسوديش ميشه… خلاصه حسابی اختلال شخصيت داره! پس اگه به خاطر سيب يه سری افکار هوشمندانه به ذهنت رسيد خيلی ساده واسه خودت نيگردار! پيش خودت فکرای خودت رو بکن و صدات درنياد، چون ممکنه فکر کنه تو ميخوای باهاش رقابت کنی و-
آدم: اين که اصلاً خدا نيست!
لوتس: چی؟!
آدم: اين که اصلاً خدا نيست! گفت خورشيد به دور زمين ميگرده! در حالی که اصلاً اينطور نيست! اين زمينه که به دور خورشيد ميگرده! متوجهی، دقيقاً برعکسه! اگه اين خدا بود، بايد اينو ميدونست!
لوتس: خوب آخه خلقت پروژهء خيلی عظيميه، ممکنه آدم چيزهايی رو اشتباهی پس و پيش کنه… حالا چه فرقی ميکنه که چی دور چی ميگرده…
آدم: تو خودت گفتی خدا مرده! گفتیاستعاره است! به نظر من يه خرده ترسناکه… اگه اين يارو اون بالا خدا نيست پس کيه؟!
لوتس (با دستپاچگی): ؟! هی، چی ميگی؟! فکر ميکنی با کی سر و کار داری؟!دقيقاً! لوتس! لوتسيفر! من خيلی حرفا ميزنم! معلومه که خدا فقط استعاره نيست! اگه بود که من هم بودم!!
آدم: مگه نيستی؟!
لوتس: ببينم اين يه ذره سيب که تو رو پارانوئيد نکرده؟ يهو وردار بگو اينجا همه چيز استعاره است، خدا، درخت، تمام بهشت! فکر کردی فقط خودت واقعی هستی؟!
آدم: خوب… من می‌انديشم، پس هستم!

ترجمه از Prototyp اثر Ralf König کارتونيست آلمانی

قسمتهای قبلی: يک و دو

نوشته شده در محض خنده, ترجمه | 22 دیدگاه »

راز بزرگ

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 21, 2008

از اونجايی که ديدم کمتر کسی علاقه به دنبال کردن اون کارتون داره، از دنبال کردنش صرف نظر ميکنم و به جاش برای تعداد محدود علاقمندان، دو بخش از متن کتاب رو ترجمه ميکنم و اينجا ميگذارم که مکالمه‌ايه بين لوتس (مار شاخدار) و خدا و بعد هم لوتس و انسان:

لوتس: خالق توانا، بايد با هم اختلاط کنيم.
خدا: دربارهء چه؟
لوتس: آدم بيچاره نشسته زير درخت و تمام تنش عين بيد داره ميلرزه! از ترس خشم تو جرأت نداره نفس بکشه!
خدا: بسيار نيک است. به آن می‌گويند خداترسی.
لوتس: آها. اما مگه چيکار کرده که همچين… ميخوام بگم… آخه تو يه دفعه ميای با طوفان عظيم…
خدا: طوفان عظيم؟ اين طوفانک بود! طوفان درست و حسابی را به تو نشان بدهم تا ببينی؟
لوتس: آخه همچين جکوزی هم نبود! خوب… چرا، خدا؟
بعد از چند لحظه…
لوتس: خدا؟
خدا: دارم روی چشمان مگس کار می‌کنم. بسيار دشوار است!
لوتس: حالا موضوع رو عوض نکن. چرا اينقدر مهمه که به تو باور داشته باشه؟
خدا: اگر به من ايمان نداشته باشد، نفرين خواهد شد و تا ابد در آتش جهنم خواهد سوخت!
لوتس: مووومنت! اولاً من مسئول آتيش جهنم هستم. ثانياً اين که نشد جواب سؤال من!
خدا: کدام سؤال؟
لوتس: چرا اينکه به تو باور داشته باشه اينقدر مهمه؟ آخه ميگم يعنی تو به عنوان خالق تمام جهان هستی ميتونی يه خرده قضيه رو بيخيالی طی کنی. چه به تو باور بکنه چه نکنه، تو که والاتر از اين حرفايی! بذار هر چی دوست داره باور کنه!
خدا: برای اين است که… من آن وقت…
لوتس: تو اونوقت چی؟
خدا: اگر… اگر به من باور نداشته باشد احساس می‌کنم که… وجود ندارم.
لوتس: عجب! اونوقت… اين احساس از کجا مياد؟ ميگم يعنی… به نظرم مثل يه جور عقدهء کمبود شخصيت ميمونه يا همچين چيزی… چه احتياجی داری بهش؟ ميخوام بگم، يه نگاهی به خلقت خودت بکن! همه چيز هست چون تو هستی!
خدا: خوب… آخر… مسائل کمی… پيچيده‌تر هستند. اهم. نوعی… مهبانگ بود و… به دنبال آن… زنجيره‌ای از اتفاقات… يعنی يک جور… تکامل در حال شکل گرفتن است. توضيح دادن همه‌اش کمی مشکل است… من… من طرحی ساده هستم. انعکاسی. استعاره‌ای.
لوتس يکه ميخورد.
خدا ادامه می‌دهد: بله. اين طور است… حقيقت به طرز غير قابل درکی عظيمتر است.
لوتس: استعاره؟! و… اممم‌… معنيش واسه من چيه اونوقت؟
خدا: معنيش اين است که تو به آدم يک کلام از آنچه که هم‌اکنون به تو گفتم فاش نخواهی کرد. و اينکه بهتر است مراقب باشی از شجرهء ممنوعه نخورد. وگرنه تو نفرين خواهی شد از تمام حيوانات وحشی و اهلی و بر روی شکم خواهی خزيد و تمام عمر خاک خواهی خورد!!!
لوتس: آها پس بگو…

صحنهء بعدی

خدا: خرررر…
لوتس: من حريف هستم. پس بهتره که بهت بگم!
آدم: چی بهم بگی؟
لوتس: از طرف ديگه اگه باورت رو به اون از دست بدی، من هم روونه ميشم به کشوی اسطوره‌ها و افسانه‌ها!
آدم: کشو يعنی چی؟
لوتس: که البته برام اونقدرها مهم نيست، چون هيچوقت به اندازهء اون از خود مرسی نبودم!
آدم: مرسی يعنی چی؟
لوتس: «يک جور تکامل در حال شکل گرفتن است!» چه عجب که ما هم بالأخره خبر شديم!!
آدم: خبر يعنی چی؟
لوتس: آدم، خوب گوش کن ببين چی ميگم! چيزی که الآن بهت ميگم برای آينده‌ات اهميت فراوونی داره! اما الآن بايد قوی باشی، ميفهمی؟
آدم: اهميت يعنی چی؟
لوتس: تو چشام نگاه کن، آدم!
آدم: ؟
لوتس: آماده‌ای؟
آدم: هوم؟!
لوتس: خدا مرده!
آدم به لوتس زل می‌زند.
لوتس: بله بله، اينجورياست… فقط استعاره بود، تلاش برای توضيح چيزهای غيرقابل توضيح، ايدهء خيلی ساده!
آدم همچنان به زل زدن ادامه می‌دهد تا بعد از چند لحظه می‌گويد: ايده يعنی چی؟
لوتس: اه هيچی بابا ولش کن!
آدم: خوب بگو ديگه! ايده يعنی چی؟
لوتس: ايده يعنی مثلاً خوردن اون سيب!!! خيلی ايدهء خوبيه!!
آدم: اما من که اجازه ندارم…
لوتس: ای بابا… آره، اونوقت خشم استعاره دامنت رو ميگيره!


پينوشت: محض گل روی رفقا دو قسمت ديگه‌اش رو هم گذاشتم زير قبليها. قسمت سومش شماره‌گذاری شده که دستتون بياد ترتيب تصاوير به چه صورته. ترتيب همه‌اش هم يه جوره.

نوشته شده در محض خنده, ترجمه | 36 دیدگاه »

داستان خلقت آدم

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 21, 2008

يه داستان کارتونی آلمانی هست به اسم Prototyp يا همون پروتوتايپ که بهش سری تست هم ميگن (هرچند که سری و تست هم واژه‌های فرنگی هستند!). کارتون اثر Ralf König کارتونيست آلمانيه که بارها جوايز متعدد بهترين کاريکاتوريست رو در آلمان رو جهان کسب کرده. داستان اول به صورت يک سريال در عرض دو هفته در روزنامهء فرانکفورتر آلگماينه سايتونگ (FAZ) چاپ شد، جايی که معمولاً يه کارتونيست ديگه Volker Reiche ماجراهای قهرمان خودش اشتريتس (Strizz) رو منتشر ميکرد. حالا شرکت انتشاراتی Rowohlt داستان رو کاملتر و مفصلتر به صورت يک کتاب بسيار نفيس با چاپ و کاغذ گرونقيمت به بازار روونه کرده (يعنی وقتی ميگم نفيس، يه چيزی ميگم يه چيزی ميشنوين!) و يک نسخه‌اش رو هم برای من فرستاده‌اند، خوشبختانه.

اين داستان واقعاً خداست! يعنی دربارهء خداست. دربارهء خدا و آدم و شيطان و خلقت و بهشت و جهنم و ميوهء ممنوعه… از اولش همينجوری خوندم و دلم رو گرفتم و خنديدم تا آخرش. نگاه فوق‌العاده هوشمندانه، مبتکرانه و تيزبينی که کارتونيست داره، اثر رو تبديل به يه نمونهء عميق، تأثيرگزار و روشنگر از طنز انتقادی کرده. خيلی حيفه که اسکنرم کار نميکنه، وگرنه دوست داشتم کل کتاب رو ترجمه کنم و در اختيارتون بگذارم! حالا که خرابه، در عرض روزهای آينده ترجمهء نسخهء روزنامه‌ای و کوتاهش رو اينجا خواهم گذاشت. اين رو هم اضافه کنم: اگر تا به حال خودتون انجام نداده‌ايد بايد بگم که کار ترجمهء داستان مصور بسيار طاقت‌فرسا و وقتگيره. يعنی اگه خوشتون نيومد (به اعتراض کسانی که تعصب مذهبی دارند کاری ندارم) و تعداد واکنشهای مثبت به اندازهء کافی نبود بيخيال ترجمهء بقيه‌اش ميشم. اين رو گفتم چون ديروز بيشتر از ۱۵۰۰ بازديدکننده اومد و رفت و حدود ۵۰۰ نفر کامنتهای ديگران رو هم پای نوشتهء قبليم خوندند، اما حتی به اندازهء نصف اون ۷۰ و خرده‌ای لينکی که در متن بود، کامنت نداشتم. آدم اينجوری دلسرد ميشه از ادامه، به خصوص اگه کار سنگينی مثل اين پيش رو داشته باشه. اگه باور نميکنيد از طفلکی آشپزباشی بپرسيد.

فعلاً اين شما و اين چهار صحنهء کارتون.

آفرينش - ۱

آفرينش - ۱

آفرينش - ۲

آفرينش - ۲

آفرينش - ۳

آفرينش - ۳

آفرينش - ۴

آفرينش - ۴


پينوشت: ای مرده‌شور ببرتت بلاگفا!

دوستان محترم و عزيزی که در بلاگفا ميبلاگيد، اعصاب خوانندهء بينوا به جهنم که با وجود اينترنت جنس مرغوب خارجی پرسرعت گاهی ۲۰ دقيقه، نيم ساعت لازم داره و صدها کليک روی دکمهء ريلود تا وبلاگ شما باز بشه. بعد هم که باز شد، يه صفحهء سفيد باز ميشه، بدون محتوا! اما خودتون چه ميکنيد؟ چطور ميتونيد اينجور کار کردن رو تحمل کنيد؟ وای به روزی که اون خواننده بخواد يه گشت و گذاری هم در آرشيوتون بکنه… ديگه بايد فاتحهء هر مشغلهء ديگه‌ای رو خوند و فقط نشست به سعی و تلاش برای باز کردن صفحه‌ها. شما رو به مقدساتتون قسم، اسباب‌کشی کنيد بريد يه جای ديگه!

نوشته شده در محض خنده, ترجمه | 25 دیدگاه »

وقت‌کشی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 20, 2008

يه چيزی ميگن که آدم بيکار بشه سوزن ميزنه به فلان خودش؟ از اونجايی که برای ما چنين سرگرمی مفيدی مقدور نيست، نشستيم وقت مفت رو جور ديگه حروم کرديم. چشم و ابروی خودمون رو گذاشتيم روی صورت مشاهير. زياد بند نکنيد که چرا اونجا کجه و اينجا راسته. محض تفريح و وقت‌کشی اين کار رو کرده‌ام و دقت چندانی به خرج نداده‌ام.

اگه نفهميديد طرف کيه ماوس رو روی تصوير حرکت بديد (IE) يا رايت‌کليک کنيد و به properties مراجعه کنيد (FF).

مدوناجان لنون و يوکو اونو

جرج کلونیتام کروز

ژول سزارا�مدی نژاد

جنيفر لوپز

مرلين مونرو

ملکه فرملکه اليزابت

آنجلينا جولی

موتسارتمارج سيمپسون
اما واتسون
آنگلا مرکل
گوگوش

نوشته شده در محض خنده | 16 دیدگاه »

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.