بایگانیِ دستهٔ ‘مينيمال’
نوشتهشده به دست پانتهآ در سپتامبر 11, 2009
به اندازهء دو برگهء امتحانی نوشته بودم که اين ويندوز مادربهخطای بیهمهچيز يهو سرخود شروع کرد به آپديت کردن و پدرسگ بیاجازه کامپيوتر رو خاموش کرد. همهاش پريد. حال دوباره نوشتنش رو که اصلاً ندارم، به خصوص که مريضم و تب کردهام اين هوا. چيز خاصی هم ننوشته بودم اما با اين حال اعصابم حسابی خطخطی شد.
اينقدرش رو ميتونم دوباره بنويسم: از نشانههای آخر زمان يکی هم اين است که آدمی مثل پانتهآ بعد از سی سال شروع کند به شنيدن خطبههای نماز جمعه.
نوشته شده در مينيمال, روزمره | 19 دیدگاه »
نوشتهشده به دست پانتهآ در ژوئیه 4, 2008
چقدر دير فهميدم که وبلاگنويسی چقدر آسونه.
روز بيست و پنجم ژوئن نشستم، يکی دو جمله برای هر پست، بيست و سه چهارتا پست پشت سر هم نوشتم. اونهايی رو که بعد از دوباره خوندن به نظرم ضعيف اومدند حذف کردم. در بخش مديريت وردپرس ساعت رو تنظيم کردم برای انتشار روزانه (scheduled). اول روزی يک پست منتشر کردم، بعد حوصلهء خودم هم سر رفت، کردمش روزی دو پست. وسطاش هم اگه چيزی به نظرم ميومد اضافه ميکردم، که ميشد روزی سه تا نوشتهء جديد.
اين يک آزمايش بود دوستان، هم برای خودم و هم برای شما. اولاً خواستم ببينم دوستانی که مينيمال مينويسند (و من طرفدار پر و پا قرص بعضی از اونها هستم) چه رابطهای با وبلاگشون دارند، چه حسی دارند، که ديدم خيلی حس عالی و خوبيه! با کمترين سرمايهگزاری وقت و انرژی بهترين نتيجه به دست مياد. مدتی که من برای نوشتن سه چهار تا پست مينيمال لازم دارم، حتی به اندازهء وقتی نيست که برای حک و اصلاح غلطهای تايپی يکی از نوشتههای بلندم صرف ميکنم.
دوماً خواستم به شما ثابت کنم که ميتونم کوتاه هم بنويسم. بيشتر از پنج ساله که بعضی از شما خوانندههای عزيز و محترم به طول نوشتههای من خرده ميگيريد، اون هم گاهی با لحن بسيار برخورنده، انگار که من به زور يقهء شما رو گرفتهام و شما رو به اينجا کشوندهام که يالا بخون! يا انگار کوتاه نوشتن کار بسيار دشواريه که من محاله از پسش بربيام. به هر حال با اين آزمايش به من ثابت شد که حق داشتهايد و کوتاهنويسی به نفع من و شماست. اگر مثل قبل همهء اين جملهها رو گذاشته بودم در يک پست و منتشر کرده بودم (که يکی از پستهای کوتاهترم ميشد) روز بعدش دوباره بايد مينشستم به فکر کردن که چی بنويسم، اما اينجوری وبلاگم رو يک هفته روزی دو سه بار آپديت کردم. تعداد بازديدکنندهها هم سرکشيد به فلک، به خاطر انتشار مرتب مطالب جديد. پس راز موفقيت، حداقل از نظر کميت، در کوتاهنويسيه. به خصوص که نه وقت من «حروم ميشه»، نه وقت شما.
اما در واقع، اگر وبلاگ خوندن و نوشتن رو کاری عبث و بیمعنی و با «تلف کردن وقت» مترادف بدونيم، حتی يک لحظهاش هم مضر و بيجاست و بايد به کل در هر وبلاگی رو تخته کرد، چه طولانی بنويسه و چه کوتاه. اگر نه، اگر تلف شدن وقت با وبلاگ خوندن بستگی به محتوای هر نوشته داره، پس طول مطلب و مقدار وقتی که صرف خوندنش ميشه نبايد اونقدر محل اعتراض باشه.
دوره البته دورهء ساندويچخوريه، کمتر کسی حوصلهء اين رو داره که بنشينه و وقت صرف چيزی بکنه و بهش دل بده، اما من چه کنم که هنوز به پختن پلو و خورش علاقه دارم. ذهنم با وجود همهء تنشها و عصبيتها و هيجانهای زندگی خواستار آرامش و تمرکز و دقته. دلم ميخواد سر صبر با خوانندههام درد دل کنم، در نوشتهام فضاسازی کنم، توضيح بدم، هر کلمه رو هزار بار پس و پيش کنم که ضرباهنگ نوشته طبق ميلم باشه، اون احساسی رو در شما ايجاد کنه که در فکر و ذهن من هم هست. جملهها رو جا به جا کنم، اين پاراگراف رو بگذارم پشت اون يکی، اين يکی رو ببرم بالاتر يا پايينتر، که نوشتهام ترتيب منطقی داشته باشه و خواننده رو به دنبال خودش بکشونه، همهء اينها بدون دغدغهء اينکه آی طولانی شد، آی کوتاه شد… الآن يک ساعت بيشتره که سر همين نوشته نشستهام و شايد يک ساعت ديگه هم صرف حک و اصلاحش بکنم. اين سبک نوشتن منه و فکر کنم ديگه بعد از پنج و خردهای سال خوانندههام هم اون رو شناخته باشند. اميدوارم که ديگه لازم نباشه دربارهء اين موضوع توضيح بدم.
ضمناً شما رفقای غرغروی طرفدار کوتاهنويسی، يادتون باشه که در اين مدت يکی از شماها نيومد بگه دمت گرم، چه خوب که بالأخره طبق ميل ما مينويسی!
نوشته شده در مينيمال, وبلاگ | 18 دیدگاه »
نوشتهشده به دست پانتهآ در ژوئیه 3, 2008
چرا آخر شاهنامه خوش است؟ چون موفق شدهای پنجاههزار بيت شعر رو تا ته بخونی.
نوشته شده در مينيمال | 8 دیدگاه »
نوشتهشده به دست پانتهآ در ژوئیه 3, 2008
يک برگه کاغذ مهم به من بديد، اعم از سند و صورتحساب و قبض و غيره، تا در عرض چند ثانيه برای هميشه گمش کنم.
نوشته شده در مينيمال | 3 دیدگاه »
نوشتهشده به دست پانتهآ در ژوئیه 2, 2008
دستهکليد برای اين اختراع شده که آدم همهء کليدهاش رو يکجا گم کنه.
نوشته شده در مينيمال | 7 دیدگاه »
نوشتهشده به دست پانتهآ در ژوئیه 2, 2008
گاوی رو که ميخوای بدوشی اول سير کن.
نوشته شده در مينيمال | 5 دیدگاه »
نوشتهشده به دست پانتهآ در ژوئیه 1, 2008
وسط جلسهء سخنرانی اونقدر تظاهر به خميازه کشيدن کن تا به بغلدستيهات هم سرايت کنه.
نوشته شده در مينيمال | 3 دیدگاه »
نوشتهشده به دست پانتهآ در ژوئیه 1, 2008
- بلدی گيتار بزنی؟
- نميدونم. تا حالا امتحان نکردم.
نوشته شده در مينيمال | 7 دیدگاه »
نوشتهشده به دست پانتهآ در ژوئن 30, 2008
تبادل نظر يعنی يالا نظر خودت رو بنداز دور، مال من بهتره.
نوشته شده در مينيمال | 4 دیدگاه »
نوشتهشده به دست پانتهآ در ژوئن 30, 2008
فاجعه. تمام فهرست بوکمارکهام پريد. سيستم پاک قاطی کرده. با اينکه ويروسی هم نيست، هيچی درست کار نميکنه. مشکل سختافزاريه انگار.
آيا زندگی پس از کامپيوتر وجود دارد؟
نوشته شده در مينيمال | 3 دیدگاه »
نوشتهشده به دست پانتهآ در ژوئن 30, 2008
اول خودشون بچه که هستی بهت حرف زدن ياد ميدن. بعد يه عمر سعی ميکنن دهنت رو ببندن.
نوشته شده در مينيمال | 2 دیدگاه »
نوشتهشده به دست پانتهآ در ژوئن 29, 2008
ميگن دختر بايد چند تا قورباغه ببوسه تا آخر يکيش شاهزادهء افسونشده از آب دربياد.
اما آخه کدوم شاهزادهای با يه زن لبودهنزيگيلی عروسی ميکنه؟
در مسجد جشن عروسی بگيريد تا در تيررس ما باشيد.
نوشته شده در مينيمال | 4 دیدگاه »
نوشتهشده به دست پانتهآ در ژوئن 29, 2008
با اين عکسهای خندهدار توی پاسپورتهای ملت، کاش مأمور گمرک بودم.
نوشته شده در مينيمال | 5 دیدگاه »
نوشتهشده به دست پانتهآ در ژوئن 28, 2008
به گزارش انجمن حمايت از حيوانات، جمعی از خران به خداوند شکايت بردهاند: از ما يه جفت شاخ ناقابل دريغ ميشه، اونوقت احمدینژاد رو رئيسجمهور ميکنی؟
نوشته شده در مينيمال | 3 دیدگاه »
نوشتهشده به دست پانتهآ در ژوئن 28, 2008
اينقدر خرافاتی نباش، شگون نداره.
نوشته شده در مينيمال | 2 دیدگاه »