غربتستان

بایگانیِ دستهٔ ‘وبلاگ’

ده‌سالگی وبلاگستان فارسی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 10, 2011

همه چيزمون بايد به همه چيزمون بياد! حتی شروع وبلاگنويسيمون هم داستان باحال و کول و باکلاسی نيست که بشه بهش پز داد. خير، من وبلاگ حسين درخشان رو اول نديدم. به هيچکدوم از نوشته‌های پربار و شيرين شما همقطارهای کهنه‌کار برنخوردم که بخونم و وسوسه بشم به وبلاگ نوشتن. اولين وبلاگی که من در زندگانی ديدم، شايد باورتون نشه، وبلاگی بود به نام «سردبير: عمه‌ام» که هفت هشت ده سال پيش وقتی داشتم با سرعت زياد در شاهراه‌های شبکهء جهانی ويراژ ميدادم، پشت يکی از پيچ‌های تند وبگردی بسيار اتفاقی و ناگهانی افتادم توش. ديساين ميساين و قالب و اينا که ميشه گفت نداشت. و من يه ساعت داشتم زير و روش ميکردم و کاملاً سر کار بودم که اين چيه آخه!

روشنه که از قماش چت و فوروم نيست. چيه پس؟ مخاطبانش کی هستند؟ چی داره ميگه اصلاً؟ سؤال بود پشت سؤال بدون کوچکترين اميدی به يافتن جواب. چه ميدونستم که وبلاگی هست به اسم سردبير: خودم و اين يکی داره سر به سر اون يکی ميذاره؟ بعد از اين رويارويی تاريخی بود که با چند تا کليک رسيدم به اون توضيح کذايی حسين درخشان و فهميدم که وبلاگ چيه و ميشه وبلاگ نوشت و اين حرفها. حدود ده دقيقه بعد از پيدا کردن وبلاگ حسين، وبلاگ خودم راه افتاده بود و اولين و دومين پست هم منتشر شده بود. با بدبختی يه اديتور ايميل فارسی پيدا کرده بودم و با هزار مشقت توش فارسی تايپ کرده بودم. بعد هم ذوق‌زده نشسته بودم پای کامپيوتر و به نوشتهء خودم نگاه ميکردم که آيا الآن ممکنه چه اتفاقی بيفته. بعد از چند دقيقه شروع کردم به فکر کردن و به اين نتيجه رسيدم که آخه خنگ خدا، چطوری ميخوای مردم وبلاگت رو پيدا کنند و بفهمند تو وجود داری؟ چت روم نيست که خودشون بيان سر بزنن. بايد يه استراتژی بازاريابی طرح کرد و دنبال مخاطب گشت. مخاطب رو کجا ميشه پيدا کرد؟ اونجايی که اجناس مشابه ديگران عرضه ميشه. گشتم و چند تا وبلاگ ديگه هم پيدا کردم و پای اونهايی که از نوشته‌اشون و سبک بيانشون خوشم اومد، يکی دو جملهء مناسب موضوعی که مطرح کرده بودند نوشتم و زيرش هم با کمی شرمندگی اضافه کردم که خودم تازه وبلاگنويسی رو شروع کرده‌ام. همين.

و يادم نميره، کسی که باعث شد تک و توک اولين خواننده‌ها به سراغم بيان، نوشی بود، نويسندهء نوشی و جوجه‌هاش. اونجا چنين کامنتی رو پای نوشته‌اش گذاشته بودم و اون هم ظاهراً کنجکاو شده بود و اومده بود و خونده بود و پسنديده‌ بود. چون روز بعد چيزی نوشت به اين مضمون که وبلاگ فلانی رو هم ببينيد، خوبه. و من نه تنها مديون نوشی هستم، بلکه مديون تک تک کسانی هستم که بعد از نوشی لطفشون شامل حال خودم و وبلاگم شد، و صدالبته تمام خواننده‌های مهربون و خوبی که در تمام اين سالها همراهيم کرده‌اند.

من قبل از وبلاگنويسی عضو گروه‌های مجازی گوناگون بودم، اما اونجاها به ندرت ايرانی پيدا ميشد و زبان رابطه هم انگليسی يا آلمانی بود، مگر در پال‌تالک يا پل‌تاک يا هر چی که ميخواين اسمش رو بذارين، که اون هم راستش چيز اعصاب‌خردکنی بود. انگيزهء اصلی و اوليه‌ام برای وبلاگ نوشتن اين بود که چه جالب! ميشه اينجا هر چی دلت ميخواد – اون هم به فارسی – بنويسی و ملت ميان ميخونن! اونهايی که تا به حال بنده رو حضوری ملاقات کرده‌اند ميدونند که چقدر آدم پرحرفی هستم و اين فرصت طلايی برای پيدا کردن مخاطب چيزی نيست که بتونم ازش بگذرم. ضمن اينکه سال‌ها بود اصلاً فارسی ننوشته بودم و به ندرت کتاب فارسی ميخوندم و با خودم فکر کردم اينجوری ميشه تمرين نوشتن به زبان مادری داشت. به ذهنم خطور نکرد که قلنبه سلنبه بنويسم، فقط به موضوع‌های سنگين و جدی بپردازم و يا درگير سياست بشم. از همون روز اول فرض رو بر اين گذاشتم که شما دوستی هستيد صميمی و مهربان. نشسته‌ايد روبه‌روی من و داريم با هم گپ ميزنيم. موضوع حرفهامون چيزيه که اون لحظه به ذهنم ميرسه. همين و بس.

قدر مسلم اينه که هيچوقت، هرگز خوابش رو هم نميديدم که وبلاگنويسی تا اين حد زندگيم رو تغيير بده. اون موقع به اين فکر نکرده بودم که چقدر از زندگی در ايران دور افتاده‌ام و وبلاگنويسی پيوند بسيار محکمی خواهد شد با هموطنهام و اونچه که در ايران ميگذره و در واقع يه جوری باعث ميشه که من هم دوباره کمی ايرانيتر بشم. قابل تصور نيست که چقدر آسون از اين طريق با تعداد زيادی از آدمهای همزبان و همفکر و جالب و دوست‌داشتنی و فهميده و مهربون از سراسر دنيا آشنا شدم. و چيزی که زندگيم رو کاملاً زير و رو کرد پادکست مختصر و جمع و جوری بود که با هدف معرفی موسيقی غربی به مخاطبانم شروع کردم به تهيه کردن و شوخی شوخی منتهی شد به فعاليت خبرنگاری به زبان مادريم، کاری که هيچ تصور نميکردم ممکن باشه.

ده سالگی وبلاگستان به اين معنيه که ده سال تمام با هم زندگی کرده‌ايم: من و شما و تمام اعضای اين جامعهء مجازی. از صميم قلب از تک تکتون تشکر ميکنم که اين راه رو تا اينجا به همراه من اومده‌ايد. شايد داريم به آخر اين راه ميرسيم، نميدونم، اما اين وضعيت، ذره‌ای از ارزش لحظه‌هايی که با هم بوده‌ايم کم نميکنه.

به خودم قول داده بودم که احساساتی نشم، اما فايده‌ای نداشت. بچه‌ها، ازتون ممنونم!

نوشته شده در وبلاگ, ايران, زمين و زمان | 15 دیدگاه »

فيلم زندگی من – ۱

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اوت 27, 2011

توجه کرده‌ايد وقتی شکم آدم سير ميشه، يهو چقدر نگاهش به دنيا خوش‌بينانه ميشه؟ تا قبل از اينکه غذا رو بيارن دم در، داشتم دنبال يه چيز نوک تيز ميگشتم که رگهای جفت دستهام رو باز کنم.

قضيه از اين قراره که تابستون امروز شروع نشده به پايان رسيد (البته بعد از شام کورسوی اميدی در دلم درخشيدن گرفت که شايد يه بار ديگه دالی دالی کنه) و دوباره بعد از فقط سه چهار روز هوای آفتابی، تمام امروز ابری و گرفته و خاکستری بود و يهو بارون هم گرفت عين سيل و بنده هم برعکس اکثريت قريب به اتفاق هموطنان اصلاً بارون دوست ندارم. در نتيجه هر چی غم و غصه و بدهکاری بود يادم افتاد و شوورخان هم که نيست تا اقلاً حواس آدم يه جوری پرت بشه به زندگی روزمره. و اينطور شد که بعد از خوردن غذا که مخمون به کار افتاد و تونستيم دوباره بينديشيم، گفتيم خوب خودمون رو فعلاً امشب نميکشيم، عوضش ميبلاگيم.

مسئله اينه که وقتی پاول خونه نيست، زندگی من ميشه عين اين صحنه‌های فيلمها که وقتی ميخوان بگن طرف خيلی بدبخته و تنهاست و رسماً زندگی نداره، نشون ميدن که از سر کار مياد، غذای حاضری سفارش ميده يا جعبه‌ای از فريزر درمياره ميندازه توی مايکروويو و تنها ميشينه (ترجيحاً جلوی تلويزيون) و ميخوره. يه نمونهء بارزش که الآن يادم مياد رابين ويليامزه در فيلم Awakenings که البته نميشينه جلوی تلويزيون، يه کتاب گياهشناسی ميذاره روی ميز و در کنار غذاش ميخونه (اغلب کتابهای من دقيقاً به همين علت يه جايی وسطهاش لکهء رب گوجه يا زردچوبه و امثالهم داره).

حالا نه اينکه نيازی باشه به اين وضع يا نشه تغييرش داد! فی‌الواقع باور بکنيد يا نکنيد من از تنهايی بدم نمياد. به عنوان بچهء اول خانواده اصولاً تنهايی برام چيز فوق‌العاده ارزشمنديه و بعضی وقتها که حالش باشه حسابی با تشريفات برگزارش ميکنم و ازش لذت ميبرم. اگه نخوام تنها باشم تفريحات سالم و ناسالم هم در دسترس هست اما وقتی آدم بای ديفالت افسرده باشه فرق نميکنه که در مهمونی نشسته يا توی خونه تنهاست. هوم… الآن که فکرش رو ميکنم ميبينم توی مهمونی احتمالاً بعد از ۵ دقيقه يادم ميره که ناراحتم و شروع ميکنم به بگو بخند، پس ظاهراً تنها نشستن توی خونه وضعيت رو تشديد ميکنه. شايد چون حواس آدم کمتر پرت ميشه و ميتونه با تمرکز کامل به حال خودش دل بسوزونه. مهمونی از کجا بيارم حالا نصفه‌شبی…

اما حالا که حالم بهتره اين رو هم براتون تعريف کنم که اين هفته شوخی شوخی سه تا قرار وبلاگی داشتم! آخريش ديگه خيلی سورپرايز بود که دوستی از اون سر دنيا اومده درست همينجايی که من هستم به مسافرت تفريحی و روحش هم خبردار نبوده که من کجام و من هم تصادفی از طريق دو تا دوست بلاگر ديگه مطلع شدم و براش پيغامی فرستادم و خلاصه جاتون خالی ديشب رفتيم ددر و خيلی خوش گذشت. از نکات قابل توجه و قابل بازگويی يکی اين بود که همه‌امون سه پرس غذا سفارش داديم، يه پيش‌غذا و دو تا غذای اصلی، اما من آخرش شب با شکم گرسنه خوابيدم. يعنی واقعاً شکمم قار و قور ميکرد ها! نتيجه ميگيريم که دفعهء ديگه اگه رفتم رستوران چينی از نوع سانتی‌مانتال، قبلش يه شکم سير غذا بخورم. حالا خوبه آدم پرخوری هم نيستم. باور کنيد، به جان عزيزتون! انصافاً پرس‌هاش خيلی فينگيلی بود.

تا يادم نرفته، از همهء رفقايی که به طرق مختلف خبردار شدند من دوباره مينويسم و در نهايت محبت و بزرگواری اومدن کامنت گذاشتن تا احساس نکنم دارم با در و ديوار بلاگ حرف ميزنم، از صميم قلب تشکر ميکنم.

نوشته شده در وبلاگ, روزمره, زمين و زمان | 12 دیدگاه »

سلامی دوباره

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اوت 25, 2011

چيزی که فرصت نشد براتون تعريف کنم، اينه که سردبير مجله‌ای که در نوشتهء قبلی ذکر کردم، باهام تماس گرفت. نه تنها نامهء مفصلی نوشتند و عذرخواهی کردند، بلکه متن جوابهای تست آنلاينشون رو تغيير دادند و با متن معتدلتر و صحيحتری عوض کردند.

بله. ما برگشتيم. هفتهء وبلاگنويسی يه جورايی باعث شد که برگردم به دامان اين هيولای خاک‌خورده که کاری نداره جز خون به جيگرم کردن و هی سيخونک زدن و عذاب وجدان دادن. هر چند روز يه بار صفحه رو باز ميکنم و ميبندم و غصه‌ام ميشه. بعضی وقتا موضوعی به ذهنم ميرسه که جون ميده واسه نوشتن و باز غصه‌ام ميشه اما سعی ميکنم به روی خودم نيارم و فراموشش کنم. اما اين بار عزمم رو جزم کرده‌ام که دوباره بنويسم. و کسی چه ميدونه؟ شايد بيشتر و بهتر از گذشته.

الآن هم احتمالاً اين نوشته خواننده‌ای نخواهد داشت چون بعد از يک سال کی سر ميزنه که ببينه من اينجا چی نوشته‌ام؟ اما اين هيولا دلش به همين خوشه که من برگشته‌ام و ميخوام دوباره بنويسم، بدون توجه به اينکه خواننده‌ای هم خواهم داشت يا نه. شايد هم تک و توک سر و کلهء ملت پيدا شد.

سلام وبلاگستان!

نوشته شده در وبلاگ, زمين و زمان | 15 دیدگاه »

حفظ سنگر

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در آوریل 18, 2010

آره؟ وبلاگستان اينجوريه الآن؟ ايشون راست ميگن؟

ای داد! اگه راست باشه… فکر کن خود خود من، شخص شخيص پانته‌آی غربتستان، يکی از پرچونه‌ترين موجودات وبلاگستان و بلکه جهان و کهکشان راه شيری، نادانسته و ناخواسته به اين روند شوم دامن زده‌ام!

خيلی دلم ميخواد بيشتر و مفصلتر وبلاگ بنويسم، اما هزار و يک دليل قرص و محکم هست که نميگذاره. نخير، علتش نه شرايط ايرانه و نه من يهو تبديل به يکی از اين آدمهای شتابزده شده‌ام که در اين مقاله صحبتشون هست. اصلاً اين حرفها بيشتر به وبلاگهايی ميخوره که بيشتر به مسايل سياسی ميپردازن. مشکل من بيشتر اينه که بر خلاف هميشه نميخوام از مسائل زندگی روزمره‌ام حرف بزنم، و در نتيجه عملاً درصد بزرگی از موضوعهايی که هميشه داشتم نيست و نابود شده. يه مدتی حتی ميخواستم برم يه وبلاگ جديد باز کنم. يه عالمه حرف درست اينجام، بيخ گلوم، گير کرده که نميدونم کجا بگم. اما حالش نبود که برم سر خوان اول که من کيم و اينجا کجاست و چرا مينويسم و کی قراره اينها رو بخونه و…

حالا من اين مشکلات رو دارم، عذر بقيه چيه؟ بعدشم فيس‌بوک سگ کی باشه که بخواد جای وبلاگ رو بگيره؟! چهارتا ويديو و عکس شير و پنير کردن که هنر نشد. ما اينجا کلی فسفر سوزونده‌ايم، عرق ريخته‌ايم، دود چراغ… خوب حالا بگيم اشعهء مانيتور خورده‌ايم، هفت سال آزگار خونده و نوشته‌ايم که بعدش بيان برای وبلاگستان مرثيه بخونن؟ مگه من مرده‌ام؟!

پنج روز پيش همين وبلاگ غربتستان ۷ ساله شد. مگه شوخيه؟ شما رو نميدونم، اما من تا به حال در عمرم هيچ سرگرمی و پروژه‌ای نداشته‌ام که اينقدر مداوم و طولانی انجام داده باشم و از اون مهمتر، اينقدر برام مفيد و پربار باشه. از تمرين زبان فارسی که کم مونده بود فراموشم بشه بگير تا ده‌ها دوستی پرارزش و پايدار، خوندن هزارها نوشتهء پرمغز شيرين يا تلخ و چه و چه… مگه آدم از يه سرگرمی ساده برای اوقات فراغتش ديگه چه انتظاری ميتونه داشته باشه که وبلاگستان برآورده نکرده؟

نميخوام الآن جار بزنم که آی ملت، مشغول‌الذمه‌ايد اگه تا فردا يه نوشتهء طويل منتشر نکنيد. بازی مازی هم نميخوام راه بندازم. اما اين جامعه خيلی باارزشتر از اين حرفهاست که اگه قربانی غيرمستقيم احمقی‌نژاد و دار و دسته‌اش بشه، کک من و تو نگزه. شايد آقای برجيان مبالغه ميکنه، اما اگه همچين خطری هست، بايد فکری براش کرد. از تشبيه‌های جنگی و نظامی خوشم نمياد، اما اينجا لازمه: وبلاگ يه سنگر مبارزهء فرهنگی با رژيم هم هست که نبايد اينقدر مفت خالی کنيم و از دست بديم.

يه ضرب المثل آلمانی ميگه: اونهايی که خبر مرگشون اومده بيشتر عمر ميکنند.
Totgesagte leben länger
ای کاش!

فکر بکر، ايدهء خوب، تحليل، استدلال چی تو دست و بالتون هست؟

نوشته شده در وبلاگ, ايران, زمين و زمان | 7 دیدگاه »

طنز دات کام

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 6, 2010

پس از سالها تلاش و انتظار، کتاب «طنز دات کام» (طنز وبلاگی) اثر خانم رويا صدر معروف به «بی‌بی گل»، در وزارت جلیلۀ ارشاد «غیر قابل چاپ» تشخیص داده شد. ايشان کتاب رو برای داونلود در وبلاگشون عرضه کرده‌اند. اميدوارم راهی پيدا بشه برای جبران خسارت مادی وارد شده. خسارت معنوی که قابل جبران نيست.

نوشته شده در وبلاگ, وبگردی | بیان دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 24, 2009

بعد عمری موفق شدم که يه دستی به سر و روی بخش ترانه‌ها بکشم. لينکها از کار افتاده بودند که درستشون کردم و فعلاً تا يه مدتی دوباره ميشه ترانه‌ها رو داونلود کرد. دو تا آهنگ جديد هم گذاشتم. اميدوارم خوشتون بياد. يه خرده سخت بود چون اغلب آهنگها در لپ‌تاپ قبلی همراه آقا دزده رفته بودند. اما از زير سنگ هم که شده پيداشون کردم.

دارم به بعضی از کارهايی که گروه‌های موسيقی نسبتاً جديد ايرانی ارائه ميکنند علاقمند ميشم. يعنی متوجه شده‌ام که صد در صدشون آشغال نيست، فقط ۹۹ درصدشون آشغاله. و خوب اين واسه آدم متحجر دايناسوری مثل من فرق بزرگيه. اما الکی خوشحال نشين چون هنوز هم از نامجو خوشم نمياد بدم مياد. اما مثلاً اين تو خيابون گروه سرخس با کمی اغماض قابل تحمله، آدم ياد کارهای راک دههء هفتاد ميفته. يا اين جناب هادی پاکزاد اگه بعضی موقعها فالش نخونه و يا عوض آهنگ خوندن نطق نکنه بعضی از کارهاش بد نيست. يا به فرض از اوهام دو سه تا کار به درد بخور هست. از آبجيز هنوز هم چندان خوشم نمياد اما اين آلبوم آخرشون بدک نبود.

غير از اين هم حالمون خوبه، قربون شما. نفسی مياد، نفسی ميره. يه حرف جالب داشتم واسه زدن که وقتی نوشتمش متوجه شدم که فقط واسه خودم جالبه، اينه که دوباره پاکش کردم.

اما اين يکی شايد برای شما هم جالب باشه: اون حکايت قديمی رو يادتون هست که يکی از ملاهه ميپرسه شب که ميخوابی ريشت رو زير لحاف ميکنی يا روی لحاف؟ ملا ميگه والا نميدونم. بعد دو سه روز بعدش طرف رو ميبينه، ميگه خدا بزنه به کمرت، مرد حسابی من ديگه شبها از دست تو خواب ندارم، همه‌اش به اين فکر ميکنم که ريشم رو روی لحاف بذارم يا زير لحاف؟ حالا امروز داشتم با يه آقايی از کشور بلاروس اختلاط ميکردم، ديدم همين حکايت رو با نسخهء روسی يعنی با کشيش ارتودوکس به جای ملا برام تعريف کرد. وقتی بهش گفتم ما هم اين رو داريم کلی تعجب کرد.

حالا که صحبت جوک و لطيفه شد، يکی از آشناها از بيروت يه جوک سوقات آورده: ساعت دوی نصفه‌شب ماشين جيپ يه شيعه وسط بيابون از کار ميفته. داد ميزنه يا ابوبکر، يا ابوبکر، به دادم برس! هی داد ميزنه و دعا و ناله ميکنه تا ابوبکر ظاهر ميشه و ميگه مرتيکه سرم رفت، چی از جونم ميخوای نصفه‌شبی؟ مرده ميگه حضرت ابوبکر، جيپم خراب شده لطفاً کمکم کن. ابوبکر ميگه ها باشه. اما صبر کن ببينم، مگه تو‌ شيعه نيستی؟ ميگه چرا. ابوبکر ميگه پس چرا از علی کمک نخواستی؟ ميگه خوب آخه زشته نصفه‌شبی مزاحم حضرت علی بشم!

نوشته شده در محض خنده, وبلاگ, روزمره, شعر و ترانه | 11 دیدگاه »

خبر تازه…

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئیه 16, 2009

…اينه که لپ‌تاپم رو دزديده‌اند. احتمالاً سر کار وقت نميکنم که چيزی در وبلاگم بنويسم، اينه که نوشتن موکول ميشه به خريدن لپ‌تاپ جديد و اون هم فعلاً معلوم نيست کی باشه. شرمندهء روی دوستان.

نوشته شده در وبلاگ, روزمره | 19 دیدگاه »

غيبت

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در دسامبر 17, 2008

يه چيزی بهتون بگم: همون موقع که اين شلوغ پلوغی در زندگی من شروع شد و رفت و آمدها و مسافرتها سرگرفت، يه وصيتنامهء وبلاگی نوشتم اين هوا. تاريخ انتشار اتوماتيکش رو گذاشتم برای موقعی که برگشته‌ام خونه و آبها تا حدودی از آسياب افتاده، يعنی الآن، که اگه اين وسط هواپيمايی سقوط کرد يا ترنی منفجر شد يا اتوموبيلی به موقع ترمز نکرد، اينجا خود به خود و بدون دخالت دست! خبر مرگم به شماها داده بشه و خانواده‌ای از نگرانی رهايی يابد. اينجوری تازه اولين بلاگری هم به حساب ميومدم که شخصاً پس از مرگ وبلاگش رو به‌روز کرده! حيف که نمردم و در نتيجه اون وصيتنامه و وداعنامهء شيرين و زيبای وبلاگی پاک شد و به کار نيومد. اتفاقاً همين چند روز پيش جاتون خالی داشتم ناکام ميشدم که در آخرين لحظه به خودم اومدم و نرفتم زير تراموا. مگه فکر و خيال حواس واسه آدم ميذاره.

خلاصه ميخواستم بگم فکر نکنيد که به فکر خواننده‌های وبلاگم نبودم و ميخواستم شما رو همينجوری بيخبر بگذارم، اما خوب همونطور که گفتم زندگيم يه خرده شلوغ پلوغ شده و ديگه فرصتی و امکانی و نفسی برای نوشتن نبود. بابت اينکه نگران شديد متأسفم، هرچند که بايد ديگه به عنوان خوانندهء اين وبلاگ به اين غيبتهای صغرا و بعضاً کبرا عادت کرده باشيد. از دوستانی که محبت کردند و به طرق مختلف از قبيل کامنت و ايميل و فيس‌بوک و تلفن و فکس و تلکس و تلگراف و چاپار حالم رو پرسيدند نهايت تشکر رو دارم.

در مورد علت اصلی اين غيبت به دلايل سياسی و اقتصادی و امنيتی و استراتژيکی توضيح زيادی نميتونم بدم جز اينکه دوباره شروع کرده‌ام به کار، اون هم اون سر دنيا. در نتيجه رفت و آمدها و اسباب‌کشی و اين حرفها حسابی وقتم رو ميگيره و ممکنه در آينده کمتر بنويسم. اما خواهم نوشت. راديو غربتستان هم متأسفانه بايد فعلاً توی آب‌نمک بمونه تا بتونم دوباره بهش برسم و سلسله‌برنامه‌های نشدنيها رو از سر بگيرم.

اين رو فعلاً داشته باشيد تا بعد.

پينوشت: اين وردپرس چرا همچين شده؟

نوشته شده در وبلاگ, روزمره | 20 دیدگاه »

آگهی‌ها

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 13, 2008

اون بالا رو ديده‌ايد؟ کنار «من کيم؟» يه بخش جديد اضافه شده به اسم «ترانه‌ها» که هر از چند وقتی يکی دو تا از آهنگهای مورد علاقهء خودم رو ميگذارم اونجا و ميتونيد بهشون گوش بديد.

اين بغل رو ديده‌ايد؟ آگهی مسابقهء دويچه وله است. حالا اگه به من هم رأی نميديد (يعنی واقعاً دلتون مياد؟)، شرکت کنيد تا طيفها و سليقه‌های مختلف هر چه بيشتر در نتيجهء مسابقه سهيم باشند.

زيرش رو ديده‌ايد؟ بخش اول «نشدنی‌ها» رو اگه تا به حال گوش نداده‌ايد دريابيد که  فردا بخش دومش در راديو غربتستان پخش ميشه.

پايينترش رو ديده‌ايد؟ در منوی وبلاگ، بخش مکملات، فهرست «کی کجاست» همچنان فعاله و نيازمند همکاری شما در جمع‌آوری آدرس وبلاگ‌نويسهايی که مقيم خارج هستند. اول فهرست رو نگاه کنيد و اگر وبلاگ مورد نظرتون اونجا نبود، آدرس رو همراه با ذکر  کشور محل اقامت ايميل کنيد يا همينجا کامنت بگذاريد.

نوشته شده در وبلاگ | 9 دیدگاه »

زبان خشن، نگاه مردانه، رسالت من

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 12, 2008

جزو خوانندگان هميشگی وبلاگ سيبيل طلا به حساب نميام. با اينکه براش احترام قائلم و معتقدم بعضی از حرفهاش حرف حسابه، با روش نوشتنش چندان ميونه‌ای ندارم و حال و هوای وبلاگش رو به خاطر خشونت گفتاری معمول در نوشته‌هاش چندان نميپسندم. نه اينکه خيلی آدم پاستوريزه‌ای باشم و جنبهء خوندن دو سه تا کلمهء غيرمتعارف رو نداشته باشم، اما فکر ميکنم استفادهء مرتب از استعاره‌های جنسی مثل «گذاشتن در کون هر تئوری» پيامد مثبتی نداره و برای مقابله با هنجارهای مردسالارانه لازم نيست از زبان لمپنی استفاده کنيم. با وجود توضيحات مفصل (اگه از من ميشنويد به اعصابتون رحم کنيد و فقط متن رو بخونيد و بيخيال برنامهء صوتی بشيد*)، منظور نازلی خانم رو نميگيرم که کشوندن اين روش گفتگو به مباحث جدی فلسفی و سياسی چه فايده‌ای ميتونه داشته باشه، ضمن اينکه به هيچ وجه دنبال پررنگ کردن خطوط قرمز و محدوديتهای عرفی نيستم. حتی معتقد نيستم که وقتی کسی اينجوری مينويسه در هر صورت آدم بيتربيتيه! اما ادعای تأثير مثبتش رو نميتونم درک کنم و علاقهء زيادی هم به خوندنش ندارم.

خيلی مواقع ميشه که خودم يه چيزی رو ميخونم و به خودم يا حتی به رفيقی ميگم: «نگاه کن ببين مرتيکهء/زنيکهء بيسواد احمق چه جوری زر مفت ميزنه!» يا مثلاً پيش خودم فکر ميکنم «تو ديگه اون گاله رو ببند حزب‌اللهی کثافت بوگندو! گه زيادی نخور!» بعد ميام توی وبلاگم يا توی نظرخواهی طرف مينويسم: «به نظرم حرف شما در اين باره بی‌پايه است، به اين دليل و اين دليل.» چرا؟ آيا من موافق مردسالاری هستم، چون با همون عصبانيتی که حس کرده‌ام فحاشی نميکنم؟ آيا اگه عين همون واکنش اوليهء خودم رو به زبون بيارم تأثيرگزارتر ميشم؟

وضعيت روحی خودم اين اواخر جوريه که نسبت به سابق خيلی زود از جا درميرم و عصبانی ميشم. اگه فشار خونم پايين بيفته، کافيه که يه گشتی توی اينترنت فارسی‌زبان بزنم تا بره بالای ۱۸۰! گاهی واقعاً با خوندن و ديدن بعضی چيزها ديوونه ميشم از عصبانيت. وسوسهء اينکه واکنش اول رو نشون بدم خيلی قويه، اما با اين حال اعتقادم اينه که با فحاشی و استفاده از اين نوع گفتار نميشه به جايی رسيد. گمانم اينه که واکنش من، چه از نوع فحاش و برخورنده‌اش چه از نوع آروم و مستدلش، در درصد بزرگی از موارد طرز فکر اون شخص رو عوض نميکنه، اما يکی ديگه که مياد اون نوشته و جواب من رو ميخونه، ممکنه خيلی بيشتر با استدلالهای من به زبان نسبتاً مؤدبانه، هرچند احتمالاً با کج‌خلقی محسوس! و دو وجب طعنه و کنايه روش! تحت تأثير قرار بگيره و شايد حتی متقاعد و همراه من بشه تا اينکه ببينه چاک دهنم رو باز کرده‌ام و هر چی دلم خواسته نثار طرف کرده‌ام. هر چقدر هم که حرفم حساب باشه، با استفاده از گفتار نامتعارف، باعث دلزدگی و نفی ناخودآگاه استدلالم ميشم. ادعای واژگون کردن معانی اينجا برام کاربرد نداره. برداشت من اينه که نازلی خانم در نهايت ته دلش تنها از پرووکاسيون خوشش مياد (اگه به جای پرووکاسيون بگم تحريک يا برانگيختن، ممکنه باعث بدفهمی بشه. منظور تحريک جنسی نيست)، يعنی شايد تا حدودی دنبال لذت بردن از شوکه کردن مخاطب يا پا گذاشتن روی خطوط قرمزه. به خصوص در نقد حرفهای ديگران، تنها خشم خودش رو با استفاده از اين کلمه‌ها نشون ميده و عصبانيتش رو خالی ميکنه که شايد حتی سالمتر از واکنش من هم (که حالت خودخوری داره) هست، يعنی اون جايی که من ترمز ميکنم و دو تا نفس عميق ميکشم و فکر ميکنم چطور حرف بزنم که هم طرف بفهمه باهاش بدجوری مخالفم و هم حدود ادب و عرف يه مقدار رعايت بشه، ايشون دست کم در وبلاگش هر چی دوست داره ميگه و در بند اين ادب و عرف نيست. اشکالی هم نداره، اما ديگه برای جاکش گفتن به حسين درخشان دليل و برهان فلسفی-فمينيستی آوردن و روش اسم مبارزه با مردسالاری گذاشتن توی کتم نميره. دوست داری فحش بدی، فحش بده، ديگه اين همه فلسفه‌بافی نداره که دوست من.

يکی از حرفهای نازلی خانم که به نظرم حرف حساب مياد، حضور قوی نگاه کاملاً مردانه و تبعيض‌آميز پنهان و پيدا در جامعه و همينطور در وبلاگستان به مسائله. آقای شکراللهی که روزی به ابتذال در وبلاگستان اعتراض داشت، همين چند وقت پيش خودش يکی از مبتذلترين نوشته‌های تاريخ وبلاگنويسی فارسی رو ارائه کرد که به نظرم مهشيد خانم بهترين جواب رو بهش داد، به خصوص با مثلی که زد، دربارهء کسی که موقع کتک خوردن ديگری نظر زيباشناسانه ميده! با خوندن مطلب خوابگرد بايد گفت واقعاً صد رحمت به وبلاگهای زرد قلب و گل و شمع و پروانه.

محيط روزمرهء زندگی من به دلايل مختلف متفاوت و محدوده، اما در برخوردهام با اهالی وبلاگستان و خواننده‌های وبلاگم با نمونه‌های بيشماری از تحقير و توهين جنسيتی روبه‌رو ميشم. چه اون کسی که برام کامنت ميذاره و معتقده که من عقدهء شوهر دارم و لابد ميخوام شوهر پيدا کنم (چند هفته مونده به سيزدهمين سالگرد آشنايی من و همسرم!)، چه اون کسی که فاصلهء سنی من و همسرم رو بهانه ميکنه برای فحاشی جنسی و حتی خصومت کاملاً بی‌دليل و شگفت‌انگيزش تا جايی پيش ميره که حال و حوصله‌اش رو داره برای فرستادن حرفهاش با ايميل… جالبه که اگر بخواهيم حتی نصف اسمهای مستعار چنين پيام‌دهنده‌هايی رو از نظر تقسيم‌بندی جنسی واقعی فرض کنيم، هفتاد هشتاد درصدشون زن هستند. پسرکی که مينويسه «شما دخترا (!) چقدر حرف ميزنين» و مخالفتش با طول نوشته‌هام رو به جنسيتم ربط ميده، در کلامش نوعی تبعيض جنسی پنهان شده. جديدترين نمونه‌اش آقای تازه‌کاری در زمينهء وبلاگنويسيه که وسط بحث وقتی پای استدلالش ميلنگه يهو ميزنه به صحرای کربلا و ميگه اکثر زنها ظاهرگرا هستند و بيشتر گرایش به ظاهر و صورت قضیه دارند تا اندیشیدن به محتوا و هدف. به تصور آقا، مردها لابد به دليل داشتن يک سير گوشت اضافه در لای پاهاشون عميقتر فکر ميکنند.

حالا خوبه که من زياد حرفهای بيناموسی! نميزنم و به ندرت وارد بحثهای جنسی ميشم و اين واکنشها اغلب در برابر حرفهای کاملاً بی‌آزار و معمولی نشون داده ميشه، وگرنه نميدونم اينجا چه خبر ميشد (يا شايد چون ميدونم چه خبر ميشه طرفش نميرم!). در مصاحبه‌ای که شادی برای نوشتن تزش با من کرد، يکی از سؤالهاش هم اين بود که چرا به مسائل جنسی نميپردازی. جواب دادم ملت جنبه‌اش رو ندارند. پرسيد منظورت چيه؟ گفتم يه نگاه به کامنتدونی کسانی که به اينجور حرفها ميپردازند بنداز تا متوجه بشی منظورم چيه. يادم نميره يه بار که از دستم دررفت و دربارهء داشتن تامپون در کيفم نوشتم (يعنی جرئت کردم که بگم يکی از محتويات کيفم تامپونه!) چند تا کامنت دری‌وری رو مجبور شدم پاک کنم. يعنی سطح فکری بعضيها اونقدر پايينه که حتی يه اشارهء غيرمستقيم به چنين چيز مسخره‌ای مثل عادت ماهانه براشون زياده. حالا سؤال اينه که آيا ارتقای مرز تحمل اين آدمها رو برای خودم يه وظيفه ميدونم و حاضرم بهاش رو بپردازم يا خير، که جوابم منفيه.

ادعا ميکنم که هم سوادش رو دارم هم قدرتش رو که به چنين چيزهايی بپردازم و از تنم يا زنانگيم يا مسائل جنسی بنويسم، اما رسالتی از اين نظر بر دوش خودم نميبينم. زندگی روزمرهء من همينجوريش هم صحنهء جنگ هست. نظرم اينه که وقتی يه متن طنزآميز مينويسم يا ترجمه ميکنم تا آدمهايی که اغلب دليل کافی دارند برای ناشاد بودن، لبخندی به لبشون بنشينه، وقتی دو تا اطلاع نسبتاً مفيد ميدم به خواننده، وقتی سرش رو چند لحظه گرم ميکنم با قصه‌هايی از زندگی روزمره‌ام يا خاطرات قديم و نديم، وقتی به هر دليل موفق ميشم يه حس خوب در دل خواننده‌ام ايجاد کنم، دينم رو در توليد محتوای مثبت در وب فارسی‌زبان دست کم تا حدی ادا کرده‌ام، بدون اينکه ارزش تلاشهای کسانی رو که پوستشون برای پرداختن به اينجور موضوعها از من کلفتتره ناديده بگيرم.

يه چيزی هم بگم و قضيه رو تموم کنم: جالبه که در طی پنج سال و نيم وبلاگنويسی، يه جوی توی وبلاگم به وجود اومده که در حال حاضر، اين خواننده‌هام هستند که سعی دارند برام بعضی از مرزبنديها و خطوط قرمز رو تعيين کنند. يعنی اون ماههای اول خودم خوش نداشتم که زبان خشنی به کار ببرم، اما به تدريج ديدم وقتی گاه و بيگاه بر حسب حال و روز خودم اين کار رو ميکنم، خيلی از خواننده‌هام شوکه ميشن و گويا طاقت پذيرش اين رو که پانته‌آ هم آدمه و ميتونه عصبانی، کج‌خلق، بددهن، بی‌انصاف و کنايه‌زن باشه ندارند، در حالی که همين روش گفتار رو از طرف ديگران ميپذيرند. نميدونم ريشهء اين ذهنيت فرشته‌وار دربارهء من کجاست! حتی يه بار که به داداش خودم گفته بودم «کله‌خر» اعتراض کردند که چرا بيتربيتی کردی! يا يه بار که به يه آدم فحاش گفتم «بی‌ادب»، با سرزنش و ناباوری روبه‌رو شدم. آيا اين واکنش مال اينه که زن هستم و اگه مرد بودم راحتتر ميپذيرفتند که چنين اصطلاحاتی رو به کار ميبرم؟! يعنی منظور سيبيل‌طلا اينه؟ ميخواد بگه بايد زنان اونقدر فحش بدن تا فحش دادن زن هم در جامعه جا بيفته؟! فکر نکنم! از خودم ميپرسم اگه روزی اينجا يه مقاله علمی و تحقيقی دربارهء يه مسئلهء جنسی منتشر کنم يا يه بار مثل نازلی خانم بنويسم (بدون اينکه بار ارزشی اين دو رو برابر بدونم، البته)، رفقای خواننده‌ام چه واکنشی نشون ميدن.

* : بعد از کامنت نازلی خانم ذکر اين نکته رو لازم ميدونم که اين حرف اشاره به کيفيت بسيار نازل حرفه‌ای و فنی در اين برنامه بوده، نه محتوای گفتگو.

نوشته شده در وبلاگ, زمين و زمان | 22 دیدگاه »

پرسش و پاسخ

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در اکتبر 1, 2008

سؤالهای خواننده‌ها اين چند وقته جمع شده و خودش شده قد يه پست طولانی.

الف) برای بار شونصدم: «تبادل لينک» به من بميرم تو بميری نيست. کامنت بگذاريد، صد در صد به وبلاگتون سر ميزنم (حواستون باشه که اغلب کامنتهای «وبلاگ خوبی داری به من هم سر بزن» اين اواخر به صورت ديمی و دلبخواهی بسته به درجهء تنگی خلق صاحاب وبلاگ حذف ميشن). اگر به طور کلی از محتوای وبلاگتون خوشم اومد، اون رو کاملاً داوطلبانه و بدون چشمداشت به فهرستم اضافه ميکنم، اگر نه هم مراجعه شود به اخلاق وبلاگی.

ب) خواننده‌ای به اسم جواد پرسيده:

سوالی داشتم میخواستم بدانم نظر شما نسبت به هوش و بعد شعور و فهم آلمانی ها چیست؟ من در ذهنم از مردم آلمان ذهنیتی کمی مدعی را دارم چیزی که در ایران هم وجود دارد اما در ایران از سر سرخوردگی و از سر آن گفته میشود که دیگر چیزی برای افتخار کردن باقی نمانده جز این که گفته شود در فلان شهر آلمان فلان دکتر است که خیلی حاذق است و البته ایرانی است و از این حرفها و وقتی با دوستان این بحث را ادامه میدهیم (به شرطی که تعامل و تساهل بر مخاطب حفظ شود)آنگاه میتوانیم به دو راهی استعداد و شعور برسیم و این که خیلی از ما مردم بر سر آن دو راهی مردد می مانیم و من واقعا من نمیدانم چرا؟حالا از شما میخواهم بپرسم در آنجا هم همین گونه است یعنی مردم آلمان مردمی هوشمندی هستند و اگر هستند آن فلسفه و اندیشه آلمانی در زندگی و درک مردم از واقعیات وجود دارد یا نه؟ هر چند که شاید مقایسه دو ملت کاری درست نباشد اما بار این حرفها در ایران زیاد است آن قدر که گاهی اوقات تمام دردهای حتی سیاسی را هم ستر میکند.

و چون منظورش رو از اين سؤال متوجه نشده‌ام ادامه داده:

منظور من از شعور همان تمیز دادن بین سنت و واقعیت است اما در چارچوب زندگی خودشان(زندگی آلمانی) یعنی در همین ایران باعثه تاسفه که هنوز جوانان تحصیلکرده بسیاری به دنبال کارهای شریعتی هستند و از آنجا که چاپ این کارها در ایران دوباره آزاد شده فروش خوبی هم داره با این که بسیاری از همین جوانها آنچنان پایبند مذهب نیستند اما فاطمه فاطمه است و یا کویر را همچین میخوانند که انگار وحی منزل است.حالادر آلمان مردم چقدر فلسفه میخوانند و چقدر حاضرند برای آنچه که واقعیت مینامندش بها بپردازند این را از این جهت میپرسم که زبان آلمانی زبان فلسفه شمرده میشود و نوابغ اصلی فلسفه جدید از این زبان برخاسته اند حالا شاید بپرسید منظورتان از واقعیت چیست و من میگویم همان چیزی که نه رسانه ها درباره اش میگویند و نه کلیسا و نه کتابهای زرد و نه مدسه و…دیگر چه میدانم هر چه که در سطح نباشد.

و چون دوزاری من هنوز نيفتاده بود توضيح داده:

بگذارید برای آخرین بار سوالم را به این گونه مطرح کنم تا هم شما از دست من راحت شوید و هم من خوشحال شوم که برای یک بار هم که شده موفق به ارتباط با مخاطبم شده ام: در غرب چقدر آدمها به خودشناسی اهمیت میدهند علی الخصوص آلمان؟ یعنی همچون ایران که مذهب در کودکی آچار فرانسه ای میشود برای همه چیز و این گونه ذهن انسان را از منطقی که میتواند او را به خودشناسی رهنمون کند خالی میکنند و مثال بارز آن همان شریعتی و جوانهای به اصطلاح درسخوانده ایران امروز است ,آیا در آلمان هم به این گونه است .ببینید یکجا خواندم که شما نوشته اید جوامع غربی جوامعی مصرف گرا هستید حال پرسش اینجاست که این مصرف گرایی به مثابه یک سیتم یا حتی یک ایدئولوژی، میتواند ذهن فرد غربی را از خودشناسی دور کند یا نه؟در ایران مردم اول و آخر با مذهب هویت میگیرند .دوست دختری داشتم که شب کنکورش دعای عاشورا میخواند و از من هم میخواست برایش دعا کنم اما باور کنید تمام آن سه ماهی ای که باهم بودیم از همه گونه حرفی که متنهی به روشنفکری شود حرف زدیم و بعد دیدم آن حرف ها همه مهملی بیش نبوده اند.این موضوع را در بسیاری از اقشار جامعه دیده ام از ثروتمندان لامذهب تا فقیران لامذهب همه و همه در آخر بر سفره ابولفضلی فاطمه ای …مینشینند.این ها را گفتم که بگویم خدا و دین چیزی جز خود تکامل نیافته نیستند آیا در جوامع غربی تکامل یافتگی انسان(خود شناسی) وضعیتی بهتر دارد یا نه؟

متأسفانه با وجود توضيحات مفصل هنوز جوابی در خور برای اين سؤال پيدا نکرده‌ام! جامعهء آلمان هم مثل جوامع ديگه يه چيز يکدست و هوموژن نيست که بشه درباره‌اش نظر کلی و عام داد. اينجا هم آدم خرافاتی، آدم مذهبی، آدم باری به هر جهت، آدم سطحی هست. من کی هستم که بتونم دربارهء حد و اندازهء خودشناسی در جامعهء آلمان نظر بدم؟ بله مصرف‌گرايی ميتونه انسانها رو آنچنان در خود غرق کنه که ديگه فرصتی و توجهی و علاقه‌ای برای چيزهای ديگه نداشته باشند، اما اين شامل همهء مردم نميشه. اينجا هم بالأخره يه قشر فرهيخته و باسواد هست که دغدغهء چيزهای ديگه‌ای داره يا حتی با اين سيستم در حال جنگ به سر ميبره، حالا از نظر سياسی يا از نظر فعاليت فرهنگی و اجتماعی. ميشه گفت که در ميون قشر تحصيل‌کرده چنين چيزی که شما اشاره کرديد کمتر پيدا ميشه، اما باز هم از اظهار نظر کلی و آبگوشتی صرف‌نظر ميکنم.

پ) اين اواخر چند نفر دربارهء مخارج زندگی در آلمان پرسيده‌اند. همونطور که بارها مفصلاً توضيح داده‌ام، مخارج زندگی در آلمان ايالت به ايالت و شهر به شهر تفاوتهای فاحش داره و از راه دور نميشه اونها رو دقيق تخمين زد. به عنوان مثال اجاره‌ای که من اينجا برای يه آپارتمان ميدم ممکنه در مونيخ دو سه برابر و در لايپزيگ نصف اين مبلغ باشه. به طور کلی هر چه آدم بيشتر پول داشته باشه زندگيش بهتر ميگذره. اما حساب و کتاب قبل از اومدن و زندگی کردن در اينجا کار محاليه، به خصوص که من نميدونم شما قراره کجا زندگی بکنيد و انتظار و توقع شما چيه و تا چه حد ميتونيد و ميخواهيد به خودتون سخت بگذرونيد.

ت) دوست ديگه‌ای به نام ايمان يک فهرست طويل از سؤالهای سينمايی فرستاده که من تحقيق کنم و جواب بدم. متأسفانه برای جواب به بعضی پرسشها نياز به منابعی هست که در اختيار من نيست يا وقتی که بايد برای دسترسی به اون منابع صرف کنم در حد و اندازهء اين وبلاگ نميگنجه. اما سعی ميکنم در حد امکان جواب بدم:

۱) مردم آلمان بیشتر علاقمند به فیلم‌های آمریکایی هستند یا اروپایی؟

در مقايسه با کی؟ در مقايسه با خود آمريکاييها احتمالاً علاقه‌اشون به فيلم اروپايی بيشتره، از اونجايی که علاقهء آمريکاييها به فيلم اروپايی نزديک به صفره. به طور کلی تعداد فيلمهای آمريکايی عرضه شده در سينماها بيشتره اما فيلمهای اروپايی هم علاقمندان زيادی دارند.

۲) اکثر فیلم‌های آمریکایی، دوبله شده به زبان آلمانی هستند و یا با زیرنویس آلمانی نمایش داده می‌شوند؟

خوشبختانه اين يکی رو راحت ميشه جواب داد. اکثر قريب به اتفاقشون با دوبلهء آلمانی نشون داده ميشن که به نظر من بسيار خوب و ماهرانه است.

۳) مردم آلمان بیشتر تمایل به رفتن به سینما دارند یا به تماشای فیلم در خانه‌هایشان؟

هيچ اطلاعی ندارم.

۴) فیلم‌های روز آمریکایی آیا اکران هم‌زمان در سینماهای آلمان دارند؟

خير معمولاً چند ماه بعد در آلمان به نمايش درميان.

۵) فیلم‌های ساخت آلمان بیشتر الگوی سینمای آمریکایی دارند یا اروپایی؟

هر دوش وجود داره، فيلم به سبک هاليوودی و فيلم به درد بخور اروپایی (خوب چند تا فيلم آلمانی نگاه کن دوست عزيز!).

۶)آیا شبکه‌‌ تلویزیونی خاص برای پخش فیلم‌های سینمایی از تلویزیون در آلمان وجود دارد؟

بله.

۷) آیا فیلم‌ها و کارگردان‌های ایرانی در بین مردم آلمان طرفدار دارند؟

گمان نکنم چندان شناخته‌شده باشند که بشه دنبال طرفدارانشون گشت. هرازچندگاهی در تلويزيون و سينما فيلم ايرانی نشون داده ميشه. دو سه تا هنرپيشهء ايرانی در سينما و تلويزيون آلمان داريم که پرطرفدار هستند.

۸) مردم آلمان فیلم مورد علاقه خود را بیشتر از چه طریق انتخاب می‌کنند؟ (یادداشت‌های منتقدین در مطبوعات،تبلیغات تلویزیونی،…)

احتمالاً هر دو.

۹) هزینه کرایه فیلم از کلوپ‌ها چقدر است؟ (در صورت امکان به تومان ذکر کنید)

يورو الآن به تومن چقدره؟! توی کلوبی که من کرايه ميکنم فيلم شبی ۳ يورو کرايه داره، فيلمهای درجه دو بين ۱ تا ۲ يورو.

۱۰) بلیط سینما در سینماهای آلمان چقدر است؟ (در صورت امکان به تومان ذکر کنید)

ايالت به ايالت و شهر به شهر و سينما به سينما و روز به روز فرق ميکنه. يه چيزی بين ۶ تا ۱۲ يورو.

۱۱) چند فیلم محبوب -پرفروش- ماه‌های اخیر سینماهای آلمان را نام ببرید؟

اينجا فهرست ۲۵ فيلم محبوب اين هفته در شهر برلين رو ببينيد. ضمناً از ۲۵ فيلم ۱۰ تاش اروپاييه.

۱۲) در سال معمولاً چند درصد از فیلم‌های روی پرده سینماهای آلمان، آلمانی هستند؟

با توجه به جواب سؤال قبلی حدسم حدود سی چهل درصده.

۱۳) آیا در آلمان خرید و فروش فیلم‌ها بصورت قاچاق (کپی غیرمجاز) وجود دارد؟ مجازات خریداران و فروشندگان این گونه کالاها در آلمان چگونه است؟

بله! مجازاتش تا پنج سال زندانه و جريمهء نقدی.

۱۴) به نظر شما در آلمان تاثیر سینما بیشتر است یا تلویزیون؟

تأثير در چی؟ چه تأثيری؟

۱۵) آیا کودکان می‌توانند فیلم‌های بزرگسالان را در سینما تماشا کنند و یا منع قانونی برای ورود آن‌ها برای تماشای این فیلم‌ها وجود دارد؟

بله فيلمها دسته‌بندی سنی داره و بچه‌ها رو به فيلمهايی که مناسب سنشون نباشه راه نميدن و در صورت ترديد ازشون کارت شناسايی ميخوان، مثلاً اگه فيلم از ۱۸ به بالا باشه (که کم پيش مياد، اغلب فوقش از ۱۶ به بالاست) و يه نوجوون که قيافهء بچگونه‌ای داره بخواد بره تو.

۱۶) سینمای مستند آلمان پخش تلویزیونی دارد یا سینمایی؟ (بیشتر درباره چه موضوعاتی است؟)

هم پخش سينمايی داره، هم تلويزيونی. موضوعش هر موضوعيه که بشه درباره‌اش فيلم مستند ساخت. محدوديتی نداره جز عرضه و تقاضا.

۱۷) آیا فیلم جنجالی در چند سال اخیر سراغ دارید که بحث آن مدت‌ها در مطبوعات و تلویزیون آلمان داغ باشد؟ در صورت امکان نام ببرید و علت توجه به آنرا ذکر کنید؟

غير از بدون دخترم هرگز که البته مال خيلی سال پيشه، فيلم Der Untergang در سال ۲۰۰۴ نسبتاً سر و صدا کرد، چون برای اولين بار در تاريخ آلمان هيتلر به عنوان شخصيت محوری يک فيلم ظاهر شده بود. بعضيها ميگفتند کار اشتباهی بوده (چراش رو از خودشون بپرسيد). بعضيها هم ميگفتند ضعف فيلم در نشون دادن جنبهء انسانی هيتلره (مثلاً در حال خوردن غذا يا اختلاط با يه سکرتر)، انگار بايد حتماً هميشه به صورت يه هيولا نشون داده بشه. بعضيها ميگفتن چرا اشاره‌ای به قتل عام يهوديها نشده. با همهء اين حرفها فيلم بسيار درخشانی بود و روزهای پايانی زندگی هيتلر رو بسيار دقيق و علمی طبق شواهد تاريخی بازسازی کرده بودند. بازی برونو گانتس (هنرپيشهء سوييسی و صاحب فعلی انگشتر ايفلند که هميشه طبق وصيت صاحب قبلی به بهترين هنرپيشهء آلمانی‌زبان داده ميشه) در نقش هيتلر مو رو بر اندام راست ميکرد. پيشنهاد ميکنم اگه فيلم به دستتون افتاد حتماً اون رو ببينيد.

نوشته شده در فيلم و تلويزيون, وبلاگ, آلمان | 9 دیدگاه »

نامرئی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 30, 2008

نه هاله جان، فراموش نکرده‌ام. لطف کرده‌ای و به يه بازی وبلاگی دعوتم کرده‌ای که تعريف کنم اگر ميتونستم نامرئی بشم، چه ميکردم. اين دو سه روزه با خودم کلنجار رفته‌ام… نه اينکه ندونم چه خواهم نوشت، بلکه قسمت کردنش با تو و خواننده‌های وبلاگم کاری بود که از انجام دادنش مطمئن نبودم. چون حدس ميزنم جوابم يه خرده باعث سرخوردگی باشه و توی ذوقت بزنه.

به عنوان يک طرفدار قديمی داستانهای علمی-تخيلی مسلماً رويای نامرئی شدن رو هميشه در سر داشته‌ام و درست مثل ماشين زمان، تله‌پورت، خوندن افکار ديگران و حافظهء مطلق بارها پيش خودم مجسم کرده‌ام که در صورت دست يافتن به چنين قدرتی چه خواهم کرد.

البته اين فرض يه کم مبهمه، مثلاً سؤال اينه که آيا فقط بدنم نامرئی ميشد يا ميتونستم لباسهام رو هم نامرئی کنم. يکی از مشکلات بزرگی که در داستانها و فيلمهای علمی-تخيلی سر راه آدمهای نامرئی گذاشته ميشه، همين مسئله است که بايد لخت بگردن و حتی کفش هم نميتونن بپوشن! اينه که پيش خودم حساب و کتاب کرده بودم و به اين نتيجه رسيده بودم که ترجيح ميدم يه شنل جادويی داشته باشم، راحتترين و بهترين امکان نامرئی شدن، ايده‌ای که قدمتش خيلی بيشتر از داستانهای هری پاتره.

اما رک و راست بگم، اگه امروز اون شنل نامرئی‌کننده به دستم بيفته، اولين کاری که ميکنم زنگ زدن به برادر ۲۵ ساله‌امه. ازش خواهش ميکنم پيشم بياد و شنل رو با يکی دو توصيه و نصيحت بهش واگزار ميکنم (پوپک سربه‌هواتر از اونه که بشه بهش همچين چيزی داد، يهو ميبينی گمش ميکنه!). ميبخشی، اما ديگه از من اين حرفها گذشته هاله جان. به قول گوگوش «قصه‌هايم مرده در من».

هر کی وبلاگ داره از طرف من دعوته که شرکت کنه.

نوشته شده در وبلاگ, زمين و زمان | 6 دیدگاه »

منابع مبهم

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 27, 2008

اين نوشته يکی از اونهايی ميشه که در آينده بايد مرتب بهش لينک بدم، مثل اون حرفايی که دربارهء علل طولانی بودن نوشته‌هام زدم. بعضی مواقع بايد يه توضيحهايی رو يک بار مفصلاً داد که مجبور نشی هر بار خرده خرده از نو بگی.

کسانی که نوشته‌های اين وبلاگ رو دنبال ميکنند، ميدونند که روش من در وبلاگنويسی به مثابه يک گفتگوی دوستانه با خواننده‌های وبلاگه. يعنی وقتی که مينويسم، برای خودم مجسم ميکنم که شما دوست عزيز، نشسته‌ای درست همينجا روبه‌روی من و باهات حرف ميزنم. علت اينکه در صدی نود موارد به زبان عاميانه و گفتاری مينويسم همينه. البته تفاوتهايی هم وجود داره، مثلاً موقعی که با شما حضوراً صحبت ميکنم، امکان تصحيح گفته‌ام رو به اين صورت ندارم و حرفی رو که زده‌ام نميتونم پس بگيرم. وقتم هم برای فکر کردن به گفته‌هام کمتره، در حالی که ميتونم نوشته‌های وبلاگم رو پيش از انتشار پس و پيش کنم و جريان سخن رو منطقيتر و قابل فهمتر. بعضی مواقع حرف زدنم در نوشتار محدودتره و اگر خودتون اينجا بوديد ميتونستم با يکی دو نگاه و شايد هم شکلک و کج و معوج کردن صورت و تغيير صدا، منظورم رو بهتون بهتر حالی کنم يا شما رو بهتر بخندونم! موقع نوشتن ميتونم قسمتی رو که دربارهء يک موضوع جنبی روده‌درازی کرده‌ام قبل از انتشار حذف کنم، اما الآن اين کار رو نخواهم کرد. حرفی که ميخوام بزنم يه خرده صغری کبری چيدن ميخواد.

خودتون بهتر ميدونيد، مستدل نوشتن و ارجاع به منبع مسئلهء مهميه که هنوز در جامعهء ما درست جا نيفتاده. هر روز ميبينيم که حتی در رسانه‌های رسمی و نيمه‌رسمی مطالبی منتشر ميشه که منبع درست و حسابی نداره. در وبلاگستان هم که گله و شکايت بابت دزديدن مطلب رو فراوون شنيده‌ايد، از جمله به کرات در همين وبلاگ. قبلتر خودم گفته بودم که برای مواجهه با اينجور دزديها بايد اونقدر گفت و نوشت تا به مرور مسئله جا بيفته و ذهن ملت آمادگی بيشتری برای پذيرش پيدا بکنه. از وقتی که بعضی خبرنگارها وارد گود وبلاگنويسی شده‌اند تعدادی وبلاگ جدی تحليلی و خبری و سياسی به وجود اومده که بعضيشون مطالب وبلاگ رو درست مثل مقاله‌های روزنامه‌ها عرضه ميکنند. در چنين مواردی صحيح و درستش هم همينه که آدم به منبع ارجاع بده و دقيق و جدی هم باشه. يکی از رفقا ميگفت اگه کسی همچين وبلاگی داشته باشه و حرف غيرمستدل بدون ارجاع به منبع بزنه، در نهايت ميشه يه چيزی مثل نوری‌زاده و ديگه نميشه جديش گرفت، حالا هر چقدر هم که حرفهاش جالب و خوب باشه. راست ميگفت.

حالا با همهء اين حرفها ممکنه يه وضعيتی پيش بياد که ما در اين راه، يه خرده از اونور بوم بيفتيم. من سالها به عنوان خبرنگار راديو و مجله کار کرده‌ام و به عنوان عضو سنديکای خبرنگاران آلمان ميتونم رسماً ادعا کنم که خبرنگارم، اما اين وبلاگ يه وبلاگ حرفه‌ای و خبرنگاری نيست، بلکه يه وبلاگ شخصيه. از روز اول قرار نبوده که نويسندهء غربتستان اينجا به عنوان يک خبرنگار ظاهر بشه و با چنين چشم‌اندازی بنويسه، وگرنه گفتاری نمينوشت و موضوعهاش هم کاملاً فرق ميکرد. هر نوشته‌ای که اينجا ميبينيد صحبت خودمونی و دوستانهء پانته‌آ، يه زن ايرانی ساکن آلمان با شماست.

اين چند وقته بعضی از خواننده‌ها به من بابت غيردقيق بودن منابع بعضی از نوشته‌هام اعتراض ميکنند. در اينکه منابع در اين وبلاگ هميشه دقيق و محکم نيستند شکی نيست. قدر مسلم اينه که من هرگز، هيچوقت از هيچکس نوشته‌ای کش نرفته‌ام که اينجا به اسم خودم ثبت کنم. در بعضی موارد نوشته از زبون ديگه‌ای ترجمه شده، که من ۱۰۰٪ ذکر کرده‌ام اين، ترجمه است يا اقتباسه يا هر چی. در مورد اين ترجمه‌ها پيش اومده که منبع قابل ارجاع نداشته‌ام، چون مثلاً خود منبعی که نوشته رو در اون ديده‌ام، يه سايت تفريحی و سرگرمی بوده و تمام مطالبش رو از جاهای ديگه جمع‌آوری کرده بوده بدون ذکر منبع (گاهی اصلاً پيدا کردن منبع ممکن نيست، بس که نوشته دست به دست شده) و منحصر به اون سايت هم نيست بلکه دهها جای ديگه هم منتشر شده، يا فقط يک ايميل بوده.

يه موقع هست که ذکر کرده‌ام منبع اطلاعات عمومی بوده. يعنی چی؟ يعنی به عنوان مثال من شونصد سال پيش جايی خونده‌ام که زمين به دور خورشيد ميچرخه. حالا اگر در وبلاگم اين حرف رو مطرح کنم، لزومی نميبينم که بعد از اين جمله يه ستاره بگذارم و زيرش بنويسم کتاب علوم تجربی، سال دوم دبستان… يا از اونجايی که اون کتاب هم خودش يه منبع داشته، بايد بنويسم کومنتاريولوس، اثر نيکلاس کپرنيک، قرن شانزدهم ميلادی (منبع اسم اين کتاب و نويسنده‌اش هم اطلاعات عموميه!). وقتی برای اطمينان پيدا کردن از صحت ديکتهء اسم فلان شخص توی موتور جستجو تايپش ميکنم که ببينم تصحيحش ميکنه يا نه، فکر نميکنم لازمه که خواننده حتماً زيرش بخونه منبع: گوگل! وقتی يادم نمياد پالئوآنتروپولوژی به فارسی چی ميشه و توی يه سايت پيداش ميکنم که به موضوع اصلی نوشته‌ام کوچکترين ربطی نداره، آدرس اون سايت به چه درد خوانندهء مطلب ميخوره؟ پس زيرش مينويسم اطلاعات عمومی و در صورت لزوم دو سه کتاب يا سايت رو هم معرفی ميکنم که ازشون اطلاعات خاص رو برای نوشتن گرفته‌ام. اونوقت يکی مياد کامنت ميذاره که منبعتون مبهمه!

بايد از اين خواننده‌ها پرسيد، مگه شما هر وقت که با دوستانتون اختلاط ميکنين، دم به ساعت از جا ميپرين، ميدوين طرف قفسهء کتابهاتون و دونه دونه نشونشون ميدين که هر کلمه از حرفتون رو از کجا آورده‌اين؟! مثلاً وقتی من برای نوشتن مطلبی دربارهء غذاهای نواحی مختلف آلمان بيشتر از ۱۰ کتاب آشپزی و ۴۰-۳۰ تا سايت اينترنتی رو زير و رو ميکنم که آخرش خودم هم نميدونم کدوم قسمت نوشته‌ام رو از کجا گرفته‌ام و کجاهاش رو از قبل ميدونسته‌ام و با اين حال يک جمله‌اش هم ترجمهء مستقيم مطالب ديگه نيست، فهرست کردن دقيق منابع که از خود متن طولانيتر ميشه چه فايده‌ای داره؟ ضمن اينکه بعضی از اون کتابها چاپ دهه‌ها پيشن و گير فلک نميان که کسی بخواد بهشون مراجعه کنه و ۹۰ درصد خواننده‌هام زبان آلمانی نميدونن که اون سايتهای آشپزی به دردشون بخوره و اونهايی که آلمانی ميدونن در عرض ۵ ثانيه خودشون هر نسخه‌ای رو پيدا ميکنن. آيا اين نوشته دزديده شده؟ آيا به حق ديگری دست‌درازی کرده‌ام؟ فکر نکنم کسی بتونه همچين ادعايی بکنه.

من اينجا تحقيق آکادميک نمينويسم، اينجا سايت خبری و تحليلی هم نيست که خواننده بخواد چنين انتظاری داشته باشه. به نظر من در نوشته‌های همچين وبلاگی مثل غربتستان که يه وبلاگ شخصيه و نوشته‌هاش نه ارزش تحقيقی داره، نه ارزش خبری، نه ارزش علمی و فقط به عنوان يک دريچهء ارتباطی با شما به کار مياد، موقعی ارجاع به منبع لازم و واجبه که دونستنش برای خواننده فايده داشته باشه، يا اينکه تمام يا قسمتی از محتوای نوشته مستقيماً برگرفته از مطالب يه منبع ديگه باشه. اگه کسی در صحت حرفی که من زده‌ام ترديد داشت، مسلماً ميتونه مطرح کنه و اگر نتونستم درستی حرفم رو ثابت کنم، تصحيحش ميکنم. اما انتظار نداشته باشيد که بعد از هر نوشته يه ليست طويل از دونه دونهء کتابها و سايتهايی که برای نوشتن به کار برده‌ام رديف کنم، وگرنه از همين الآن بايد بنشينم و به خاطر تصحيح غلطهای املاييم پای بيشتر از ۶۰۰ نوشته تايپ کنم منبع: فرهنگ عميد!

نوشته شده در وبلاگ | 9 دیدگاه »

ديدار رويايی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 20, 2008

حساب تعداد بلاگرهايی که تا به حال در دنيای واقعی ملاقات کرده‌ام ديگه از دستم در رفته! خيليهاشون رو ديده‌ام. از سوسکی گرفته تا بيگانه و من شرقی و حسين درخشان و داريوش ميم و نيک‌آهنگ و نسرين خانم و غزل و فرشاد و ژرمنستان و ناصر غياثی و شهلا و hellawaits و اسد خان (بدون بيلی، متأسفانه) و شادی ضابط و بهزاد بلور و زوال و عباس معروفی و معصومه ناصری و مهدی جامی و ساسان و شهزاده و مهدی خلجی و پرويز جاهد و… کی رو جا انداخته‌ام؟ خودتون بگيد. مامان و پوپک هم که حساب نيستند.

دقيقاً به همين دليل، چون تعداد نسبتاً زيادی از بلاگرها رو ديده‌ام و جز يکی دو استثنا هميشه اين روياروييها مثبت بوده‌اند و تبديل به خاطراتی خوش شده‌اند، شرمندهء گوشزد عزيز هستم و نميتونم از بين فهرست دراز وبلاگهايی که دوست دارم و ميخونم فقط پنج نفر رو انتخاب کنم و بگم دوست دارم اينها رو ببينم و به نوعی بهشون اولويت بدم.

آخه من دوست دارم همهء دوستان وبلاگيم رو ببينم. چه بهتر که يه جا دور هم جمع شده باشند! ميخوام آبنوس و مژگان رو بالأخره بعد عمری ببينم و بفهمم لانگ شات واقعاً چه جور آدميه که ميگه آدمی مثل من… قره‌قوروت و آبچينوس بايد بيان و ميداف با شاتسی و آلبوم عکس بچه‌هاش و نوه‌هاش رو هم بياره… ميخوام از بامداد گله کنم که چرا اينقدر دير به دير مينويسه و يه دل سير احوال بلوچ رو بپرسم که هميشه اينقدر به من محبت داشته، مثل آچار فرانسه که با سلمان گرم يه بحث تخصصی ميشه و قرار ميذارن که يک شرکت با هم باز کنن و آشپزباشی هم بلافاصله سعی ميکنه شريک بشه اما من با باز کردن يک طومار بلندبالا از حساب و کتابهايی که اين چندساله با هم داشته‌ايم و اثبات اينکه ۲۴۸۵۹ يورو و ۴۵ سنت به من بدهکاره حواسش رو پرت ميکنم و بالأخره سردرميارم که نويدار در کدوم کشور زندگی ميکنه… و دکتر گوشزد و دکتر اميد و دکتر مجيدی و دکتر مزيدی و دکتر رضا باشن که کنفرانس پزشکی راه بندازن… و لپهای نارنج رو محکم ماچ کنم و بهش بگم شرمنده که آخرش نشد آرشيو وبلاگش رو تمام و کمال به وردپرس منتقل کنم اما بالأخره اين کار رو خواهم کرد، قول ميدم.

دوست دارم توی اين جمع هاله هم باشه که دل بديم و قلوه بگيريم و صد البته اون يکی هاله هم با روری و دخترکشون، اما ترجيحاً رستم رو بگذارند بيرون بمونه چون من به سگ اون هم از نوع قوی‌هيکل گرگی حساسيت دارم… و اليزه هم باشه که هی چرت و پرت بگيم و ريسه بريم و بهش بگم اين همه نگران تناسب وزن و قد نباشه و به من بالأخره توضيح بده که جريان ژانر چيه و با خورشيد خانم و جيران و لوا و انار و RahiL هم يه دنيا حرف دارم اگه ببينمشون… ميخوام به آليس بگم دختر عوض نق زدن يه دستی به سر و روی قالب وبلاگت بکش! و تقی هم باشه و با آرمين آشناش کنم که بشينن با هم بحث سياسی-اجتماعی راه بندازن و هاشم رو ملاقات کنم که ميدونم چه آدم خوش‌ذوقيه و روح بازيگوش که دخترهاش رو هم آورده قول بده از اين به بعد مرتب بنويسه که من هی با ديدن اسمش توی فهرستم غصه نخورم… و همه جمع بشيم دور کوچولوهای خانم حنا و چرتينکوف و کاکتوس تيلا و بزرگ و هی لپشون رو بکشيم و قربون‌صدقه‌اشون بريم… بعد خواب بزرگ از راه برسه و بهش يک بغل کميکهای درجه اول بدم که با خودم آورده‌ام و براش تعريف کنم که چرا از بچگی هيچوقت از تارزان و سوپرمن خوشم نميومد و عوضش بتمن رو خيلی دوست داشتم.

دوست دارم اونجا، هر جا که هست، کامران رو ببينم و صد البته امير رو و سه‌تايی يه بحث تخصصی موسيقايی راه بندازيم دربارهء خواننده‌های باحال قديمی و من برم توی گوش ناصر که محجوبانه يه گوشه نشسته پچ پچ کنم: اصلاً چرا تو با من قهر کردی؟ هيچ معلوم هست؟ و دستش رو بگيرم و بيارمش وسط جمع و بنشونمش پيش شباويز که اون هم يه خرده خجالتيه و مهرداد هم بايد آدم سربه‌زيری باشه و تراموا هم، بر خلاف اون چيزی که از خوندن وبلاگش ممکنه تصور کرد… و محمد بنشينه وسط علی و بايرامعلی که خيالم بابت خندان بودن لبش راحت باشه… و هيچ معلوم نيست که کورش اصلاً بخواد به همچين جمع شلوغی بياد يا نه اما مجبورش ميکنم که بياد و خانمش رو هم بياره و کلی هم بهش خوش خواهد گذشت، به خصوص که ميثم هم باشه و يک فتحی و عطا و شراگيم و خنگ خدا که چقدر همه‌اشون دوست‌داشتنی هستند… و خانمچه رو که خودم تازه باهاش آشنا شده‌ام به يک به فرنگ برگشته معرفی ميکنم که اعلام ميکنه برای بار شونصدم ميخواد اسم وبلاگش رو عوض کنه… و همسران و بچه‌های همه‌اشون هم باشند و گل بگيم و گل بشنويم و خاطره تعريف کنيم و قهقهه بزنيم و ماهايی که اهلش هستيم يکی دو گلاس هم بالا بريم و بعد ما سيگاريها بريم توی بالکن و من غر بزنم… و آخرش فقط اونجا بنشينم و ببينم که چطور همه دور هم هستند مثل اعضای يک فاميل بزرگ و با هم خوشند و هی کيف کنم.

و يک عالم، اندازهء سه چهار برابر تعداد اينهايی که ازشون اسم بردم، اشخاص ديگه رو که در طول اين سالها در دنيای مجازی باهاشون احساس همدلی و همفکری کرده‌ام، حتی اونهايی رو که هنوز نميشناسم يا کمتر ميشناسم دوست دارم ببينم… مگه ميشه از بين اين آدمها که يکی از يکی نازنينتر و جالبتر هستند اسم پنج نفر رو انتخاب کرد؟ عجب انتظاری داريد دکتر جان!

به طور کلی شايد راحتتر و خلاصه‌تر باشه که بگم کدوم ۵ بلاگر رو دوست ندارم هرگز ببينم: ابطحی، ابتکار، مهاجرانی، ده نمکی و پنجمی هم بقيهء وبلاگنويسهای ذوب شده در ولايت وقيح رو دربرميگيره.


در همين باره: سفری در وبلاگستان

نوشته شده در وبلاگ | 32 دیدگاه »

بهترين وبلاگ

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 12, 2008

يکی از دوستان خبر داد که چه نشسته‌ای (از اين اصطلاح «چه نشسته‌ای» خيلی خوشم مياد)، وبلاگت رو در مسابقهء بهترين وبلاگ فارسی در دويچه وله نامزد کرده‌اند. گفتم شاه‌دوماد کيه اونوقت؟ گفت لوس نشو.

خوب واضحه که وبلاگ من مسلماً به هيچ وجه من ‌الوجوه بهترين وبلاگ فارسی نيست. خيليها هستند که بهتر مينويسند و موضوعهای جالبتری انتخاب ميکنند. اينجور جايزه‌ها و مسابقه‌ها هم تنها يک نوع تشويقه برای بيشتر و بهتر نوشتن (اگر خودتون وبلاگ داشته باشيد، شايد بدونيد که  بعضی مواقع آدم بدجوری نااميد ميشه و انگيزه‌اش رو برای نوشتن از دست ميده). گاهی هم اين احساس به وجود مياد که سرشناسترين وبلاگ انتخاب ميشه، نه بهترين.

با اين وجود، حالا که وبلاگم عينهو پياز قاطی ميوه‌ها شده، يه خرده آبروريزيه که مثلاً فقط يک يا دو رأی بياره. اينه که از خواننده‌هايی که در عرض اين ۵-۴ سال هميشه در حقم لطف داشته‌اند، خواهش ميکنم که اگر دوست داشتند، به وبلاگ غربتستان رأی بدند.

نوشته شده در وبلاگ | 5 دیدگاه »

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.