غربتستان

بایگانیِ دستهٔ ‘ورزش’

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 30, 2006

امروز يه پوستر تبليغاتی ديدم از يک نمايشگاه آثار باستانی ايران دربارهء ظهور و سقوط خاندان هخامنشی، در موزهء تاريخی شهر اشپاير. دوستان ساکن جنوب غربی آلمان شايد دوست داشته باشند سری بزنند. دوستان ساکن خارج از آلمان هم ميتونند روی اون پرچمهای فسقلی دست چپ صفحه کليک کنند و توضيح رو به انگليسی يا فرانسه بخونند. اين اولين نمايشگاهيه که دربارهء اين موضوع در کشورهای آلمانی‌زبان برپا ميشه. نوشته‌اند بازديدکننده‌ها ميتونند در نمای بازسازی شدهء تخت جمشيد قدم بزنند. من که حتماً ميرم ببينم. با اينجا حتی با قطار فس‌فسو هم کمتر از يک ساعت فاصله داره.


ديشب به سلامتی نمايش روی صحنه رفت. وسطهاش بارون گرفت و حسابی نگران بوديم که نکنه نتونيم ادامه بديم، اما خوشبختانه زود قطع شد. جز يکی دو تا اشتباه کوچيک بقيهء نمايش خيلی خوب اجرا شد و من هم هيچ اشتباهی نکردم. کلی داد و بيداد کردم و زانو زدم و صليب کشيدم و آواز خوندم. آقای کارگردان که تيپش کمی شبيه هادی خرسنديه انگار خيلی از کار من خوشش اومده. نه که به طور کلی روم زياده و به عنوان خواننده و رقاص يه خرده تجربهء صحنه هم دارم، بر خلاف بقيهء سياهی‌لشکرها که اغلب خجالت ميکشند بلند داد بزنند و حرکتی بکنند و واکنشی نشون بدند که با حال و هوای نمايش جور باشه، سعی ميکنم دست به کمر بزنم و حسابی ادای زنهای جيغ‌جيغوی کولی و آپارتی خودمون رو دربيارم که با خانمهای دهاتی ايتاليايی تفاوت چندانی ندارند! اونقدرها هم فرق نميکنه که آدم نقش مهمی داشته باشه يا مثل من نخودی باشه. ميشه با شور و شوق لازم به بهتر شدن صحنه کمک کرد. خلاصه با اينکه اصلاً رقمی نيستم و به اصطلاح در نمايش داخل آدم حساب نميام، کارگردان موقع خداحافظی من رو محکم بغل کرد و همينجوری که در آغوشم گرفته بود دم گوشم گفت: «تو صحنه رو دوست داری و آدم ميتونه اين رو در بازيت به خوبی ببينه، برای همين اگه بخوای به همه جا ميرسی. عشق به صحنه مهمترين چيزه که تو صاحبش هستی.» اولش فکر کردم بعد از نمايش دمی به خمره زده که اين همه احساساتی شده، چون معمولاً خيلی آدم خشک و جدی‌ايه و حتی گاهی بداخلاق و بددهن، اما بعداً دستيارش که خانم جوونيه گفت «نه، ميتونی حرفش رو جدی بگيری، خيلی کارت رو دوست داره. در تمام مدت تمرين هم چند بار به اجرات اشاره کرده و گفته که بهترين سياهی‌لشکر روی صحنه هستی.» شما که غريبه نيستيد. خيلی خوش‌خوشانم شد. حالا که هنرپيشه نيستم، بهترين سياهی‌لشکر هم بدچيزی نيست.

ببينيد اين سؤالی که در مورد مرورگر کردم رو بعضيهاتون درست متوجه نشده‌ايد. من که گفتم: استاندارد مرورگر روی زبانهای اروپايی تنظيم شده. وقتی صفحهء خالی رو باز ميکنم، نميشه کد رو عوض کرد و هر بار برميگرده روی يونيکد. اصلاً به اينکه قبلش چه صفحه‌ای رو باز کرده‌ام ربطی نداره:

در اينترنت اکسپلورر

در فايرفاکس

اينها رو که تغيير ميدم، حتی در قسمت اصلی تنظيمات، آب از آب تکون نميخوره. منتظر پيشنهادها و کمکها و صدقه بلاگردونها هستم.


هورااااا! اين هم از آرژانتينتون! زنده باد تيم آلمان!

نوشته شده در ورزش, روزمره | بیان دیدگاه »

ايران – پرتغال

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 17, 2006

بازی ايرانيها در نيمهء اول خوبه. خط دفاعی محکمه، هرچند اگه يه خرده نظم و ترتيب بيشتر باشه بهتر ميشه. غيبت دايی به وضوح حس ميشه! و تأثير مثبتی روی بازی گذاشته. ايرانيها کمروييشون رو در برابر پرتغاليها، نايب‌قهرمانهای اروپا از دست داده‌اند و گاهی از بازی دفاعی دست ميکشند و سرکی به دروازهء حريف ميزنند. همهء اميد من اين بود که نيمهء اول رو بدون گل بگذرونند، که موفق شدند. اگه ايران اين بازی رو ببازه، مطمئناً احتياجی به شرم و خجالت نخواهد داشت، چون خوب جنگيده و بازی تميزی ارائه داده. چيزی که هنوز باعث نگرانيه خشونتهاييه که به دليل خستگی و کلافگی از ايرانيها سر ميزنه. يکيشون که با کارت زرد دوم از بازی با آنگولا حذف شده. اگه مواظب نباشند ممکنه مجبور بشند بقيهء بازی رو با ۱۰ بازيکن بگذرونند. خيلی شانس آوردند که اين وضع با اون لگدی که کعبی به صورت فيگو زد به وجود نيومد. فوتبال بازی ميکنيد پسر جان، نه کنگ‌فو!

با هيجان فراوان منتظر بقيهء بازی هستم. فقط کاش قوای بدنی ايرانيها تا آخر بازی بکشه. يه مساوی در برابر پرتغال (که ناموفق بودن در نيمهء اول حسابی بازيکنهاش رو کفری کرده) برای ما يه پيروزی بزرگ خواهد بود.


خوب، پرتغاليها در نيمهء تصميم گرفتند خودشون رو الکی اذيت نکنند و با خونسردی منتظر شانس گل بشند و موفق هم شدند. تاکتيکشون فورچکينگ بود (خفه کردن و محدود تيم حريف در نيمهء خودش) و اگر يه بازيکن ايرانی مثل خطيبی موفق ميشد تا نيمهء پرتغاليها راه باز کنه، کسی نبود که بهش پاس بده. اين موقعهاست که دل آدم برای دايی تنگ ميشه! که ايستاده باشه جلوی دروازه و نوک کفشش رو به پاس حاضر و آمادهء خطيبی بگيره و گل بزنه! بازی ميرزاپور خوب بود و اصلاً نميشه سرزنشش کرد. آخرش هم با يک فاول احمقانه و پنالتی نتيجه همون شد که من گفتم. کاش اشتباه کرده بودم. ديگه نميتونم بقيهء بازی رو نگاه کنم.

نوشته شده در ورزش | بیان دیدگاه »

توطئه عليه دايی‌جان

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 12, 2006

از صبح حسابی تو فکر بازی ايران و مکزيک بودم. همه‌اش سؤال پشت سؤال بود که در ذهنم ميچرخيد:

- چرا ايرانيها در نيمهء اول اينقدر خوب بازی کردند و در نيمهء دوم، در حالی که بعد از استراحت ۱۵ دقيقه‌ای بايد جون تازه‌ای گرفته باشند، يهو اينقدر ضعيف شدند؟ اون هم از همون لحظهء اول، نه به تدريج.
- چطور ممکنه کسانی مثل مهدوی‌کيا، هاشميان، يا بقيهء اونهايی که در تيمهای سطح بالای آلمان و کشورهای ديگه بازی ميکنند، نفس کافی برای ۹۰ دقيقه دويدن نداشته باشند؟!
- چرا در نيمهء دوم بر خلاف نيمهء اول ديگه هيچ حملهء جديی به دروازهء مکزيک نشد؟
- چرا با اين وجود دروازهء ايران باز بود؟ يعنی اگه جلوی دروازهء مکزيک نميرفتند، بايد قاعدتاً همهء بازيکنها دروازهء خودشون و نتيجهء يک به يک رو دست کم حفظ ميکردند. چرا نکردند؟
- چرا ميرزاپور اينقدر فس‌فس کرد و جلوی توپی که تبديل به کرنر شد رو نگرفت؟
- علت اون پاس عجيب و بی‌دليل رضايی به ميرزاپور که باعث گل دوم مکزيکيها شد چی بود؟
- پريشب در اردوی ايران چه اتفاقی افتاد که گويندهء تلويزيون ازش به عنوان انقلاب تيم عليه دايی ياد ميکرد؟
- از اون مهمتر: در اون ۱۵ دقيقهء تنفس بين دو نيمهء بازی چه حرفهايی بين بازيکنها، مربی و علی دايی رد و بدل شدند؟

تئوری من اينه: تيم ايران در نيمهء اول يک بازی خوب و موفق داشت و توانايی خودش رو نشون داد. بعد از نيمهء اول در زمان تنفس بچه‌های تيم به برانکو گفتند خوب ديگه بسه، حالا علی دايی رو تعويض کن! اما مربی (يا يکی از کله‌گنده‌هايی که با تيم به آلمان اومده‌اند) مخالفت کرد. در نتيجه بقيهء بازيکنها تصميم گرفتند که بازی رو بايکوت کنند. هيچ توضيح ديگه‌ای به نظرم منطقی نميرسه. چون بازيشون از دقيقهء چهل و شيشم اصلاً از اين رو به اون رو شده بود. ايرانيها در نيمهء دوم اعتصاب کردند. دفعهء اولی نيست که يک تيم (معمولاً برای اعتراض به مربی) بازی رو بايکوت ميکنه. هرچند که اين کارشون به باخت ايران منتهی شد، اما تنها راه نشون دادن عقيده‌اشون همين بود. دمشون گرم، باهاشون کاملاً موافقم!

پينوشت: بفرما، اين هم مدرک. وگرنه کجا و کی دايی ميتونه با اون چهار قدم دويدنش مصدوم شده باشه و ما هم نديده باشيم؟ مگر اينکه بعد از بازی از خود بازيکنها کتک خورده باشه! به هر حال موفق شدند. تبريک!

نوشته شده در ورزش | بیان دیدگاه »

ايران – مکزيک

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 11, 2006

روز جمعه از اونجايی که تيم آلمان شديداً افتضاح بازی ميکرد و شوورخان يکبند مشغول غرزدن بود، ترجيح دادم نيمهء دوم رو بيخيال بشم. بابا اينها جلوی آرژانتين و هلند و انگليس چيکار ميخوان بکنن… ميدونيد فرق تيم ايران و آلمان چيه؟ ايرانيها بازيکن دارند، اما تيم ندارند. آلمانيها تيم دارند، اما بازيکن ندارند. بقيهء بازيها رو نگاه نکردم تا امروز، بازی ايران و مکزيک.

همونطوری که پيش‌بينی ميکردم ايران به مکزيک باخت. فرقش اما در اين بود که در طی نيمهء اول بازی ايران فراتر از انتظارم بود و واقعاً اميد پيدا کردم که ممکنه نتيجه مساوی بشه. ايرانيها خوب و حتی بهتر از مکزيکيها بازی رو شروع کردند و گلی که خوردند به خاطر اشتباهشون در آزاد گذاشتن مکزيکيها جلوی دروازه بود (بماند که گلی که زدند هم حسابی شانسکی بود). اما قويتر و بهتر بازی ميکردند. من هم حسابی ذوق کرده بودم که شايد بازی همين يک به يک بمونه، يا حتی ايران دوباره يه حملهء قوی بکنه و بازی دو به يک تموم بشه. زهی خيال باطل.

اولهای نيمهء دوم به نظر ميومد که دو تيم با هم پيمان آتش‌بس امضا کرده‌اند. نه از ايرانيها بخاری بلند ميشد، نه از مکزيکيها. تيم ايران که انگار همهء انرژيش رو وقف نيمهء اول کرده بود و حالا از نفس افتاده بود. بعد يهو با يه اشتباه خيلی احمقانهء خط دفاعی ايران کشکی کشکی گل خوردند. همين مکزيکيها رو آنچنان شارژ کرد که بعد با يه تکنيک خوب و حساب‌شده گل سوم رو هم زدند و من از جلوی تلويزيون بلند شدم. ديگه طاقت نگاه کردن نداشتم.

وقتی برای يه مرد ۳۷ ساله که خيلی ساده از نظر فيزيکی ديگه قدرت کافی رو نداره (اون هم در خط حمله) خودشيرينی کردن بيشتر از موفقيت تيم کشورش اهميت داشته باشه و مربی تيم جرأت نکنه بهش بگه بالای چشمت ابروست… مجری تلويزيون ميگفت گويا ديشب يه انقلاب کوچيک در کمپ ايرانيها عليه دايی راه افتاده و نه ميخوان به ميدون فرستاده بشه، نه ميخوان کاپيتانشون باشه. کاملاً قابل درکه. ۹۰ دقيقهء تمام در ميدون قدم ميزد و مواظب بود مبادا پاش به توپ بخوره. برانکو حتی جأت نکرد در نيمهء دوم عوضش کنه! عجب سنبهء پرزوری داره اين دايی. يعنی زن و بچهء مربی رو گروگان گرفته که اينقدر در برابرش ضعف نشون ميده؟ واقعاً نميفهمم. بعد عوض اينکه بره سر جاش، يعنی در خط حمله، هر بار که کرنر زده ميشد جلوی دروازه ولو بود.

نکونام هم با يه حرکت عجيب و بی‌معنی، يعنی لگدی به توپ در خارج از ميدون که بازيکن مکزيکی نتونه اون رو دستش بگيره و به داخل بندازه، کارت زرد گرفت. يه بار ديگه که از اين لوس‌بازيها نشون بده جريمه‌اش ميکنند و نميتونه در بازی شرکت کنه. چرا اينقدر سبک‌سری ميکنه و سر هيچ و پوچ به تيم ضربه ميزنه؟ گل‌محمدی خيلی شانس آورد که داور به خاطر تنه‌ای که کاملاً بی‌دليل پشت دروازه به يه بازيکن مکزيکی زد بهشون پنالتی نداد. ميرزاپور هم بازی ضعيفی از خودش ارائه داد. يه جا که دلم ميخواست کله‌اش رو بکنم، چون نميدونم چرا (تنبلی؟) با اينکه وقت و امکان متوقف کردن توپ رو داشت، به جای دنبالش رفتن گذاشت از خط رد بشه و به مکزيکيها يک کرنر هديه داد. البته گلهايی که ايران خورد بيشتر به خاطر ضعف خط دفاع بود تا اشتباه دروازه‌بان. آمادگی بدنی ايرانيها هم برای ۹۰ دقيقه کافی نبود، يا بهتره بگم با دويدن بيش از حد انرژيشون رو خيلی زود مصرف کردند. اينکه مهاجم مرتب از سمت راست به سمت چپ بره و دوباره برگرده، به طور کلی تکنيک خوبيه که حريف رو گيج ميکنه، اما بايد قدرت بدنی اين تکنيک رو هم داشت، که ايرانيها نداشتند.

کريمی، هاشميان و مهدوی‌کيا بازيکنهای خوب تيم بودند، اما دايی جای هاشميان رو اشغال کرده بود. هاشميان آماده‌کنندهء گل نيست، مصرف‌کنندهء پاس ديگرانه. بايد در وسط خط حمله باشه، نه در کنارش. بايد دقيقاً در پوزيشن دايی جلوی دروازه باشه و به تناسب لقب هليکوپتر که بهش داده‌اند، از جا بلند بشه و پاسهای بلند ديگران رو از بالای سر مکزيکيهای قدکوتاه به گل تبديل کنه. عوضش همون مکزيکيهای ريزنقش جلوی دروازهء ولنگ و واز و بی‌دفاع ايران با سر گل زدند.

خلاصه با اين هديه کردن مفت و مسلم پيروزی به مکزيکيها در بازيی که ميتونست نتيجهء کاملاً برعکسی داشته باشه، از حالا مسلمه که از پرتقاليها ميبازند و مثل همون دفعهء قبل ميشه، با اين تفاوت که اين بار به جای آمريکا از آنگولا ميبرند و بعد به خونه برميگردند. حيف.


کاملاً غير فوتبالی: منتظر بقيه‌اش هستم. شما هم بخونيد.

نوشته شده در ورزش | بیان دیدگاه »

جام جهانی فوتبال در آلمان

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مه 26, 2006

دقيقاً دو هفتهء ديگه اولين بازی جام جهانی فوتبال در آلمان برگزار ميشه و چند ماهيه که رسانه‌های عمومی به خصوص اينجا ديگه فکر و ذکری جز فوتبال ندارند. در زندگی روزمره هم ديگه کم مونده که تخم چشمهای خودمون گرد بشه و روشون به جای مردمک شيش‌ضلعيهای سياه‌رنگ جا خوش کنه. هر جا که ميری و هر محصولی که در دست ميگيری يه جوری به فوتبال ربط داره. روی تی‌شرتهای متحدالشکل فروشنده‌های نونواييها و قصابيها که سوسيس جام جهانی و شيرينی با پودر پسته به رنگ چمن استاديومهای ورزشی با توپ شکلاتی ميفروشند شعارهای رنگ و وارنگ تبليغاتی فوتبالی نقش بسته و تلويزيون در ميان‌پرده‌های تبليغاتيش بين گزارشهای مختلف دربارهء تاريخ فوتبال، فوتبال در زمان حاضر و سرنوشت فوتبال در آينده از زورچپون کردن نقش فوتبال در کيفيت ماست ميوه و حساب پس‌انداز و متهء برقی غافل نميشه. اگر آدم هر بار بی‌اختيار به ياد روابط حسنهء گودرزخان و شقايق‌خانم بيفته چه باک. مهم اينه که تب فوتبال (تب؟ مرض؟) همه رو گرفته (يا بايد بگيره، چه بخوايم و چه نخوايم) و مصرف‌کنندهء بينوا حالا ديگه بايد يه دليل خيلی مهم و بزرگ برای شل کردن سر کيسه داشته باشه: جام جهانی فوتبال در آلمان.

فيفا هم به عنوان سرکردهء مافيای جهانی فوتبال يک مثنوی هفتاد من کاغذ دربارهء شکل و روش تبليغاتی که به نوعی به فوتبال مربوط هستند و حتی خبررسانی دربارهء جام جهانی علم کرده بود که در اون دقيقاً مشخص شده بود کدوم لوگو کی و کجا و چند بار اجازه داره چاپ بشه و اينکه اصطلاحاتی مثل «جام جهانی ۲۰۰۶» يا حتی «آلمان ۲۰۰۶» مشمول قانون کپی‌رايت هستند و نميشه ازشون بدون اجازه استفاده کرد و بايد طرح صفحهء روزنامه يا مجله اول برای تأييد به دفتر فيفا فرستاده بشه. اونقدر شورش رو درآوردند که تا به حال مجبور شده‌اند دو بار قوانين وضع کرده‌اشون رو بازبينی کنند و تغيير بدند. سيستم احمقانهء فروش کارتهای مسابقه هم که تا به حال چند بار پاشون رو به دادگاه کشيده. با اين حال هنوز هم آنچنان سرگرم چپوندن پولهای اسپانسرها در جيبهاشون هستند که فراموش کرده‌اند خريداران بليط مسابقه‌ها و رسانه‌های عمومی تا چه حد برای فوتبال مهم و حياتيند و سنگ انداختن در راه جلب تماشاچی و خبررسانی دربارهء جام جهانی چقدر ميتونه مصداق بر سر شاخ نشستن و بن بريدن باشه.

ما ايرانيها هم سهم خودمون رو در شلوغتر کردن اين اوضاع شيرتوشير داريم. در فريدريشس‌هافن، شهری که تيم ملی ايران در اون سر ميبره، گروههای نئونازی تصميم دارند به خاطر چرنديات ضديهودی احمقی‌نژاد برای تشويق ايرانيها مراسم راهپيمايی برگزار کنند و باعث نگرانی مسئولين امنيتی شده‌اند. فکر کن همين نئونازيهايی که اگه يک غيرآلمانی رو در يه گوشهء خلوت گيربيارند تا بخوره کتکش ميزنند و شعارشون پاک شدن آلمان از وجود خارجيها از جمله ايرانيهاست جلوی هتل تيم ملی رژه ميرن و به نفعشون شعار ميدن! يک رسوايی جديد برای ايرانيها که بايد تشکرش رو از رئيس‌جمهور مهرورز بکنيد.

تيم ايران اين بار در گروهی افتاده که اگه بتونه ضعفهای هميشگيش در کار گروهی رو تا حدودی رفع کنه يه شانس واقعی برای راه يافتن به دور بعدی داره. اصلاً جام امسال غيرپيش‌بينيه و اگه ميخواين شرط ببندين پيشنهاد ميکنم روی تيمهای محبوب و بزرگ شرط نبندين. احتمال زيادی هست که ببينيم همهء اينجور تيمها در دوره‌های اوليه ميسوزند و يهو چه ميدونم… تيم توگو برندهء جام ميشه!

اين هم هست که من از شعار جام جهانی «مهمان دوستان» چندان دل خوشی ندارم، به خصوص که نه مهمون‌نوازی جزو ارزشهای ثابت جامعهء آلمان به حساب مياد و نه آلمانيها همهء مليتهای جمع شده در آلمان رو لزوماً دوست خودشون ميدونند. نمونه‌اش هم همين اهالی محترم ايفتس‌هايم در نزديکی ما هستند که قرار بود يه محوطهء چمن در دهشون به محل چادرزدن طرفداران فوتبال انگليسی اختصاص داده بشه. آنچنان به اين تصميم اعتراض کردند که مسئولان مجبور شدند عذر انگليسيها رو بخوان و يه ده ديگه در نزديکی به اسم آخرن ازشون دعوت کرد. شهرداری ايفتس‌هايم دليل رد کردن تقاضا رو کمبود جا عنوان کرد، اما واقعيت اين بود که… واقعيت چی بود؟ والا من هم نميدونم. لابد دلشون نميخواست که انگليسيها چمنهای محوطهء مسابقهء اسب‌سواريشون رو لگد کنند!

اميدوارم هر جور هست شر اين الم‌شنگهء جام جهانی هم به زودی از سرمون کم بشه و نفسی به راحتی بکشيم. تا اون موقع بايد هر جور هست اين وضع رو تحمل کنيم و هرروز به تفسيرهای گزارشگرها و مصاحبه‌هاشون با فوتباليستها و مربيها و دست‌اندرکاران و طرفداران و هرکسی که به نوعی با فوتبال سر و کار داره گوش بديم. فعلاً در راستای مبارزه با سکوت و دلمردگی در وبلاگستان اين چند تا جملهء خنده‌دار از زبون مشاهير فوتبال رو بخونيد. جمله‌های توی پرانتر از خودم هستند.

ماريو بازلر، بازيکن سابق تيم ملی آلمان: بعد من بهش اين رو شفاهی هم گفتم. (مگه قرار بود کتبی بگی؟!)
توماس دل، مربی هامبورگ: من به خدمتکار احتياج ندارم، يه زن جوون دارم. (گفتنيه که بعدها خانمش ازش جدا شد!)
اشتفن فرويند، بازيکن سابق تيم ملی آلمان: اون خيلی لحظهء قشنگی بود که مربی اومد و گفت: بيا اشتفن، لباسات رو دربيار، بزن بريم! (چشم ما روشن!)
اينگو اندربروگه، بازيکن بودنس‌ليگا: اين گل ۷۰ درصدش مال منه و ۴۰ درصدش مال ويلموتس. (دمش گرم با اين حساب و کتاب دقيقش!)
آنتونی يبوآه، بازيکن غنايی بوندس‌ليگا، در جواب خبرنگاری که در مقاله‌اش نوشته بود «محل زندگی يبوآه مثل يک آلمانی نمونه است»: پس توی اتاق نشيمن آتيش روشن کنم؟ (راست ميگه خوب!)
جرج بست، بازيکن سابق تيم ملی ايرلند شمالی: من بيشتر پولهام رو برای الکل و خانم‌بازی و ماشينهای پرسرعت خرج کردم… بقيه‌اش رو هم صرف عياشی کردم! (خوبه باز همه‌اش رو صرف عياشی نکرده…)
آندره‌آس ملر، بازيکن سابق تيم ملی: ميلان يا مادريد، مهم اينه که ايتاليا باشه. (باريکلا به اين اطلاعات جغرافيايی!)
رولاند ولفارت، بازيکن سابق تيم ملی آلمان: دو فرصت، يک گل، من به اين ميگم استفادهء صد در صد از فرصت. (همون، فقط خودت ميگی!)
هورست شيمانياک، بازيکن سابق تيم ملی آلمان: يک سوم؟ نه، من يک‌چهارم ميخوام! (اين هم يه استعداد درخشان ديگه در رشتهء رياضی!)
شان دندی، بازيکن بوندس‌ليگا: من در هر صورت احتمالاً در کارلسروهه ميمونم. (به اين ميگن يه اظهارنظر قاطعانه!)
يورگن وگمن، بازيکن سابق سابق بوندس‌ليگا، در جواب اين سؤال که آيا به تيم شهر بازل ميپيونده: من هميشه گفته‌ام که نميخوام برم اتريش. (طفلکی نميدونست که بازل در سوييس واقع شده…) و: بايد اين رو درک کرد. اون هنوز به اينجا عادت نکرده و به زبون آلمانی هنوز تسلط نيست. (خوبه که دست کم خودت تسلط هستی!)
توماس هسلر، بازيکن سابق بوندس‌ليگا: ما نميخواستيم گل بخوريم، و تا اولين گلی که خورديم موفق هم بوديم. (تبريک، واقعاً هنر کردين!)
جان توچاک، به عنوان مربی رئال مادريد: دوشنبه که ميشه، تصميم ميگيرم تا بازی بعدی ده نفر رو تعويض کنم. سه‌شنبه تعدادشون به هفت تا هشت نفر ميرسه، پنجشنبه فقط چهارنفرند. شنبه متوجه ميشم که بايد همون يازده نسناس هفتهء پيش رو به ميدون بفرستم. (واقعياتی از زندگی پررنج يک مربی…)
برت پاپن، مربی دامفرلاين در کنفرانس مطبوعاتی بعد از يک شکست ۰ به ۷: هنوز سؤالی دارين يا ديگه برم خودم رو دار بزنم؟ (گفتم که زندگيشون پررنجه!)
هلموت شولته، مربی بوندس‌ليگا: بزرگترين مشکل فوتبال بازيکنها هستند. اگه ميشد يه جوری از دستشون خلاص شد همه چيز مرتب بود (واقعاً حيف!)
فرانتس بکن‌باور، چهرهء مشهورفوتبال آلمان: خوب، نتيجه الآن ديگه تغييری نميکنه، مگه يکی گل بزنه. (چشم‌بسته غيب گفتی!) و بعد از يک شکست تيم بايرن مونيخ: من هنوز تو فکرم که امشب تيم من چی بازی کرد. هر چی که بود، مطمئنم که فوتبال نبود. (گرگم به هوا؟!)
پتر نويرورر، مربی بوندس‌ليگا: ما همه مطمئن بوديم که بازی رو ميبريم. حضور تيم در ميدون هم همينطور بود، دست کم در دو دقيقه و نيم اول بازی. (خوب ديگه، از چی ناراحتی؟)
مانفرد کرافت، مربی سابق بوندس‌ليگا: تيم من ۱۵ يا ۱۶ بار به آفسايد رفت. ما تمام هفته همين رو تمرين کرده بوديم. (خوب پس زحماتتون نتيجه داد!)
جووانی تراپاتونی، مربی سابق بوندس‌ليگا و مربی فعلی زالتسبورگ اتريش که آلمانی رو شکسته حرف ميزنه: فوتبال يعنی دينگ، دنگ، دونگ، نه فقط دينگ! (در مورد ناقوس کليسا هم صدق ميکنه!) و در يه موقعيت ديگه: فوتبال فقط يه توپ داره. وقتی طرف مقابل ازت ميگيرتش، بايد پرسيد چرا؟ بله، چرا؟ و آدم بايد چيکار کنه؟ بره دوباره بگيرتش! (يه توضيح ساده و منطقی!)
راينر بنهوف، مربی بوندس‌ليگا، در جواب اينکه بازيکنهای مصدوم تيم رو با چه کسانی جايگزين ميکنه: سيلوستر استالونه و آرنولد شوارتزنگر در خط دفاعی،‌ بروس ويليس در خط ميانی و ژان‌کلود فن‌دام در خط حمله! (پس تام کروز چی؟!)
رولف روسمن، بازيکن سابق بوندس‌ليگا: اگه اينجا نبريم، دست کم چمنشون رو حسابی لگد ميکنيم! (به اين ميگن يه انتقام جانانه!)
فريتز لانگر، مربی سابق بوندس‌ليگا: شما پنج تا حالا چهار نفر به سه نفر بازی ميکنيد. (يک نابغهء رياضی ديگه!)
ماکس مرکل، مربی اتريشی بوندس‌ليگا: من در تمرين گذاشتم الکليهای تيم عليه ضدالکليها بازی کنند. الکليها ۷ به ۱ بردند. از اونجا ديگه برام مهم نبود. گفتم هر چی دلتون ميخواد زهرمار کنيد! (چه آدم واقع‌بينی!)
برتی فوگتس، مربی سابق تيم ملی آلمان: واقعيت فرق ميکنه با حقيقت. (عجب!) و: در استاديوم جای تنفر نيست. اينجور احساسات رو بايد آدم بذاره برای اتاق نشيمن، با خانمش. (پس خوش به حال خانمت!)
ايان راش، بازيکن سابق تيم ملی ويلز، دربارهء زمانی که برای يوونتوس تورين بازی ميکرد: انگار که داشتم در خارج از کشور بازی ميکردم! (انصافاً به ايتاليا نميشه گفت خارج…)
گری لاينکر، بازيکن سابق تيم ملی انگليس: فوتبال يه بازی ۲۲ نفره است که راه ميرن و با توپ بازی ميکنن و يه داور که يه سری اشتباههای احمقانه ميکنه. آخرش هم هميشه آلمان ميبره. (يادش به خير، اون زمانها که اين جملهء آخر حقيقت داشت…)
مارکو رايش، بازيکن سابق بوندس‌ليگا: قديمها طرفدار منشن‌گلادباخ بودم. اما اون موقع هنوز چيزی از فوتبال حاليم نميشد. (چه لطفی در حق منشن‌گلادباخ!)
يورگن کلر، بازيکن سابق تيم ملی آلمان: برام سخته که چيزهای گرون بخرم. من فقط يه باسن دارم. پنج تا مرسدس‌بنز به چه دردم ميخوره؟ (خوب تو بخر، بقيه‌اش رو بده من، مشکل باسن رو هم حل ميکنم!)
کلاوس فيشر، بازيکن سابق تيم ملی آلمان، در جواب اين سؤال که کتاب مورد علاقه‌اش کدومه: من کتاب نميخونم. (توضيحی برای اغلب جمله‌های بالايی!)

نوشته شده در محض خنده, ورزش, ترجمه | بیان دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در نوامبر 3, 2005

چنين جونورهايی سياست روز خارجی و داخلی ايران رو تعيين ميکنند – لينک از صبحانه.


حالا که در لينکهای صبحانه ميگرديم اينم بگم که اومدن رضازاده به آلمان برام خبر جالبی نيست. گويا يکی از آشنايانش در آلمان با رئيس فدراسيون کشتی آلمان تماس گرفته و گفته که رضازاده حاضره در ازای يه مبلغ شيش‌رقمی! تابعيت آلمان رو بپذيره و براشون در مسابقات المپيک ۲۰۰۸ شرکت کنه. بايد پرسيد که چرا رضازاده در سن ۲۷ سالگی فيلش ياد هندوستان کرده و حاضره که به آلمان بياد، اون هم با اين شرط و شروط؟ اگه نميخواست در ايران بمونه چرا پيشنهاد ترکيه رو به خاطر اونجور که ميگفت «حب وطن» رد کرد؟ مگه ما چند تا ورزشکار خوب و معروف در ايران داريم که بتونيم از رضازاده چشم‌پوشی کنيم؟تازه اينور قضيه رو هم بايد ديد: ورزش وزنه‌برداری در آلمان محبوبيت زيادی نداره و دارای حمايت رسانه‌ها نيست و در نتيجه ارزش تبليغيش پايينه و شرکتهای بزرگ حاضر نيستند پولی در اين ورزش سرمايه‌گزاری کنند. مثل تنيس و فوتبال و اسکی و ورزشهای محبوب و مشهور ديگه نيست که. پرداخت اين مبلغ شيش‌رقمی اصلاً از توان فدراسيون وزنه‌برداری خارجه. از قرار معلوم عده‌ای از ايرانيان پولدار ساکن آلمان حاضر شده‌اند که قسمتی از اين مبلغ رو بپردازند. اما مگه رضازاده تا چند سال ديگه ميتونه فعال باشه که برای آلمانی شدنش چنين رقم سنگينی رو از دست‌اندرکاران يه ورزش فقير ميخواد؟ اگه پول رئيس فدراسيون زيادی کرده، بهتره که روی استعدادهای جوون و تازه‌نفس اينجايی سرمايه‌گزاری کنه، بلکه يکيشون به موفقيت بالايی برسه و اين ورزش در آلمان هم مد بشه. با همين پول ميشه برای چند ورزشکار کلی امکانات و تسهيلات به وجود آورد. اين ارجحتره يا دادن اين مبلغ به ورزشکاری که قسمت اعظم دورهء فعاليتش رو پشت سر گذاشته و مدالهاش رو گرفته و آردش رو بيخته و به زودی وقتشه که الکش رو بياويزه؟ نميگم که رضازاده نبايد آرزوی يه زندگی بهتر رو داشته باشه. اين حق مسلم هر انسانه که سعی در پيشرفت و بهبود شرايطش داشته باشه، اما ازش انتظار اينجور حسابگری رو نداشتم. اين معامله‌ايه که در نهايت فقط يک طرف قضيه ازش سود ميبره.

يه جور بيسکوييت اينجا هست که اسم عجيبی داره: اشپکولاتسيوس (Spekulatius). بيسکوييت مخصوص ايام کريسمسه و صدالبته دو ماه مونده به کريسمس، موقعی که اصلاً کسی به فکر اين حرفها نيست، وارد بازار ميشه. يه جورش هست که با هل و ميخک و دارچين و اينجور حرفهاست که نوع معمول و به اصطلاح کلاسيک قضيه است، يه جورش با بادومه، يه جورش هم بيسکوييت کره‌ايه که البته بفهمی نفهمی مزهء دارچين هم ميده.من اون نوع ادويه‌دارش رو چند بار امتحان کرده بودم و همچين زياد خوشم نيومد. اصلاً اغلب شيرينيهای ادويه‌دار کريسمس رو دوست ندارم، مثل لب‌کوخن Lebkuchen يا کريست‌اشتولن Christstollen که يه جور کيک کيشميشيه (تنها چيز کشمش‌داری که ممکنه من لب بزنم همون نخودچی‌کيشميشه و بس، ترجيحاً با نقل)… اين همه آسمون ريسمون بافتم که بگم ديروز برای شوورخان دو بسته از اين بيسکوييته خريده بودم که نوبر! کنه، يه بسته ادويه‌دار و يه بسته کره‌ای. امروز عصر که محض خنده يه دونه از اين کره‌ايها رو گذاشتم دهنم يهو در عرض يکصدم ثانيه وارد تونل زمان شدم و بيست و هفت هشت سال برگشتم به عقب! در خوزستان اون موقعها برای تغذيهء رايگان برخلاف تهران که کيک اسفنجی پخش ميکردند به بچه‌ها يه جور بيسکوييت بزرگ چهارگوش ميدادند که من عاشق و کشته و مرده‌اش بودم. هر بار که برای ديدن اقوام به خوزستان ميرفتيم کلی به پسرداييهام خواهش و التماس ميکردم که از مدرسه‌اشون برای من يکی دو تا از اين بيسکوييتها بيارن که اونها هم البته کلی ناز ميکردن و منت ميذاشتن… بله، مزهء اين بيسکوييت کره‌ای درست عين همون بيسکوييتهای ناياب و دور از دسترس خوزستان بود. آقا نوستالژيکم يهو همچين ورقلنبيد که نگو و نپرس!خنده‌دار اينجاست که وقتی يکی دو تا از بيسکوييتها رو خوردم شروع کردم از خودم پرسيدن که مگه اين بيسکوييته چی بود که من اين همه خاطرخواهش بودم؟ چيز تحفه‌ای نبود اصلاً… بسته رو گذاشتم جلوی شوورخان و گفتم: خودت بقيه‌اش رو بخور. من ميل ندارم!

باد نوستالژيکم هم به زودی دوباره خوابيد.


يه سؤال ناموسی ازتون ميکنم، شما رو به جان مادر عزيزتون غيرتی نشين و خون راه نندازين: آيا من تنها ايرانی عصر معاصر در سراسر جهان هستم که اين سريالهای پاورچين و نقطه‌چين و هاچين و واچين و شبهای برره و صبحهای نرره و چه ميدونم چی‌چی رو فوق‌العاده لوس و يخ و نامضحک ميدونه؟ يه بار سه چهار تا دی‌وی‌دی سريال اوليه رو کرايه کردم، اما بيشتر از قسمت اولش رو تاب نياوردم، با اينکه واقعاً سعی خودم رو کردم.البته به قول يک شخص بسيار شخيص عيب از منه که به دليل اقامت طولانی در سرزمين فرنگ اصلاً شادی و خنده از يادم رفته و قوهء تشخيص طنز و کمدی رو به کل از دست داده‌ام و عين اهالی اينجا بی‌نمک و بيروح شده‌ام و نه تنها دستمال کاغذی توالت رو به آفتابه و شيلنگ ترجيح ميدم، بلکه قادر نيستم طنز عميق و سنگين و تکان‌دهنده و جدی! اينجور برنامه‌ها و سريالهای ايرانی رو درک کنم. راست ميگه لابد!

نوشته شده در ورزش, ايران, روزمره | ۱ دیدگاه »

ايران – بحرين

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 8, 2005

تيکه‌پرونيهای شوورخان ضمن نيمهء اول بازی ايران – بحرين:

من: بازی در تهران انجام ميشه.
شوورخان: بهتر! اگه در بحرين بود وسط بازی هی توپ ميفتاد توی آب!

يه پاس خوشگل درست جلوی دروازهء بحرين. علی دايی طبق معمول وايساده اون کنار و به خودش حتی زحمت نميده که دنبال توپ بدوه.
شوورخان: يکی از بازيکنهای ايران بايد توی اون شلوغی ناغافل آنچنان لگد محکمی بزنه وسط پاهای علی دايی… اوه ببخشيد حواسم نبود… که ديگه نتونه بازی کنه!

گويندهء تلويزيون از پخش بازی آرژانتين – برزيل در نيمه‌شب خبر ميده.
شوورخان: آخ آخ، فکر کن بازيکنها وسط بازی با چه استيکهايی ته‌بندی ميکنند!

دروازه‌بان خوشتيپ ايران که اسمش يادم رفته آخرهای نيمهء اول باعث شد که کم مونده بود سکته کنم، با اون پاسش درست جلوی پای حريف. گل‌محمدی مجبور شد پاهاش رو بپيچونه به پاهای بازيکن بحرينی و توپ رو به زور ازش بگيره. نتيجه اين شد که نزديک بود ايران گل بخوره.

به طور کلی بازی ايرانيها خيلی بهتر و قويتر از بازيشون در برابر کرهء شماليه. البته غير از اين هم نبايد باشه، چون بحرين حريف جديتريه. البته شايد به جای به قول آلمانيها «فورچکينگ» در بيست دقيقهء اول، يعنی نگه داشتن حريف در نيمهء خودش قبل از اينکه اصلاً به خط ميانی برسه، بهتر بود اجازه ميدادن که بحرينيها بيان جلو و با پاسهای بلند توپ رو به پشت سرشون ميفرستادن، جلوی دروازه‌اشون. از طرف ديگه بحرين خيلی خشن بازی ميکنه و از فول و پشت‌پا و لگد و غيره رويگردان نيست و از قرار معلوم ايرانيها نميتونن با اين روش خوب کنار بيان.

بازيکنهای پرکار تيم تا اونجايی که من ديدم مهدوی‌کيا، هاشميان و زندی هستند. انگار به علی دايی ديگه کسی اصلاً پاس نميده. مربی آلمانی تيم بحرين به هدف اوليه‌اش رسيد که پشت سر گذاشتن نيمهء اول بدون گل خوردن بود. ببينيم نيمهء دوم چی ميشه…


تبريک! تبريک! ايران يک بر صفر بازی رو برد!با اين پيروزی و سيزده پوئن ايران موقعيت فعليش رو در صدر جدول حفظ ميکنه. ديگه حتی اگه بازی بعدی در برابر ژاپن رو هم ببازه خطری متوجهش نيست.در دقايق اول نيمهء دوم محمد نصرتی پاس زندی رو به گل طلايی تبديل کرد. بعد از اون هم درصد بالای حمله‌ها به دروازهء بحرين ميتونستند به گل تبديل بشند، که نشدند. مهم هم نيست! ايرانيها در تمام طول بازی برتری خودشون رو حفظ کردند و اگه يه خرده هيجانزده نبودند ميتونستند خيلی مسلطتر و راحتتر بازی کنند، چون بحرين در واقع آنچنان حريف قابل توجهی نبود. فکر کنيد، کل جمعيت بحرين اندازهء يک درصد جمعيت ايران هم نيست! پس اين همه هول و ولا نبايد داشته باشه.

مهدوی‌کيا به خاطر بازی خشن بحرينيها حسابی ناراحت و عصبانی بود و وقتی يکی از بازيکنها موقع افتادن به زمين سعی کرد لگدی هم بهش بپرونه کم مونده بود که کار به زد و خورد بکشه، اما هاشميان عقل کرد و مهدوی‌کيا رو کشون کشون از صحنه دور کرد. در دقايق آخر نزديک بود دوباره دعوا بشه که با سوت داور ختم بازی اعلام شد و همه چيز به خوبی و خوشی گذشت. داور چينی کره‌ای (با تشکر از امير بابت اصلاح – ميتونستم قسم بخورم که گوينده گفته چينی) در جمع زياد عملکرد خوبی نداشت.

دوربين گاهی عکسهای بزرگ خامنه‌ای و خمينی رو نشون ميداد و گاهی هم روی خاتمی زوم ميکرد که زورش ميومد برای بازيکنهای تيم ملی دست بزنه. يکی دو بار هم انگار داشت چرت ميزد. ضمناً کسی علی دايی رو از کار نينداخت! و اينجور که باد مياد و شاخه ميجنبه سال ديگه در بازيهای جام جهانی در آلمان تيم ملی ايران فقط روی ده بازيکن ميتونه حساب کنه…


ليست وبلاگهای فارسی بر اساس کشورهای محل زندگی نويسنده‌هاشون رو کمی سر و سامون دادم و منتشر کردم. حالا برای تکميل کردنش به کمک شما احتياج دارم. هرکس خارج از ايران زندگی ميکنه و وبلاگ داره و دوست داره اسمش در اين ليست باشه لطفاً آدرس وبلاگش و اسم کشورش رو بگه تا وارد فهرست کنم. اگر وبلاگهای ديگه رو ميشناسيد و کشور مورد اقامت نويسنده رو ميدونيد هم خبر بديد.

نوشته شده در وبلاگ, ورزش | بیان دیدگاه »

توضيح واضحات

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 6, 2005

هر بار که ميخوام دربارهء ظلم و ستمی بنويسم که در حق وبلاگنويسان زندانی ميکنند، احساس ميکنم که دارم توضيح واضحات ميدم. مخالفت من با رژيم آخوندی آنچنان ريشه‌ای و برداشتم از عملکرد حکومت ايران آنچنان منفيه که اصلاً اگه رفتارشون غير از اين باشه برام مايهء حيرته. رفتارشون با وبلاگنويسان اصلاً جای تعجب نداره و کاملاً طبيعيه که اينجوری وحشيگری نشون ميدند، پرونده‌سازی با جرمهای احمقانه و خنده‌دار ميکنند و با هر وسيله‌ای سعی در شکستن ارادهء اونها رو دارند. باز هم جای خوشحالی داره که جنايتکاران دولتی دست کم به خاطر امکانات تکنيکی اين عصر و نزديک شدن مردم دنيا به همديگه امکان پنهانی بردن و سربه‌نيست کردن آزاديخواهان رو مثل چند سال پيش ندارند و کوس رسواييشون زودتر به صدا مياد.

البته هنوز هم جای تلاش هست. به طور مثال با جستجوی اسم مجتبی سميع‌نژاد در گوگل جمعاً حدود دو هزار صفحه پيدا ميشه که با توجه به تعدد سايتهای فارسی بايد خيلی بيشتر از اينها باشه. برای همين از شما خواهش ميکنم که حتی اگر مثل من در وبلاگتون ندرتاً به مسائل سياسی ميپردازيد دست کم طومار حمايت از اين وبلاگنويس در بند رو امضا و با چند خط توضيح واضحات! انزجارتون رو از سرکوب آزادی بيان در ايران اعلام کنيد. اگر در خارج از کشور هستيد سعی کنيد که ذهن مردم کشور محل اقامتتون رو در مورد اين موضوع روشن کنيد و بهشون اطلاع بديد و روی اين مسئله حساسشون کنيد. بذاريد موضوع سرکوب آزادی انديشه در ايران همينجوری دهن به دهن بگرده و در تمام دنيا پخش و تبديل به موضوع روز بشه.

نبايد برای رژيم اسلامی اين شبهه به وجود بياد که ما کاربران اينترنتی ايرانی هوای همديگه رو نداريم، دلمون از رنج و محنت ديگران به درد نمياد، يا برامون مهم نيست که کسانی به خاطر فاش گفتن عقيده‌اشون زندانی هستند و شکنجه ميشند. با تنها گذاشتن اين انسانها (ميگم انسانها، چون اسم و مسلک و عقيده‌اشون مهم نيست، مهم انسان بودنشونه) به رژيم اختيار اين رو ميديم که سرشون هر بلايی که ميخواد بياره و از عواقبش ترسی نداشته باشه. بذارين هر بار که بازجوهای شپشو ميخوان صداشون رو برای يه آزاديخواه زندانی بلند کنن، از تصور پخش خبرش در دنيا تنشون به لرزه بيفته و صدا توی گلوشون خفه بشه!


روز شنبه بازی ايران و کرهء شمالی رو ديديد؟ ای بابا، اگه قرار باشه برای گل زدن به کرهء شمالی اين همه عرق بريزند و خودشون رو تيکه‌پاره کنند و آخرش هم نتيجه فقط يک بر صفر باشه، تکليف حريفهای قويتر چی ميشه؟ در چند دقیقهء اول که تیم کره حتی به بازی مسلط بود و کم مونده بود یه گل جانانه هم بزنه. بعد ایرانیها یواش یواش از خواب ناز بیدار شدند و یه تکونی به خودشون دادند و بازی رو از کره‌ایها گرفتند. خنده‌ام ميگرفت از گويندهء آلمانی که حيرون بود که چرا ايرانيها مثل آدم هرکدوم سر جای خودشون بازی نميکنند و مثلاً مهاجم راست کاملاً به طرف چپ ميدون رفته!بدبختانه علی دايی، پيرمرد هاف‌هافوی فوتبال ايران، از رو نميره و نميدونم با چه نوع پارتی‌بازی مربی رو وادار کرده که هنوز هم اون رو به ميدون بفرسته. عين تاپاله جلوی دروازه ايستاده بود و تکون نميخورد و منتظر بود که توپ رو روی سينی نقره‌ای تقديمش کنند تا ايشون افتخار بده و گل بزنه! جای هاشميان (که در آلمان لقب هليکوپتر رو داره، به خاطر پرشهای بلند و ضربه‌های جانانه‌اش با سر) رو گرفته بود و نه خودش گل ميزد و نه ميذاشت ديگران کارشون رو بکنند. برعکس مهدوی‌کيا عين فرفره توی ميدون ميدويد و اصلاً معلوم نبود که مهاجمه، مدافعه، دروازه‌بانه؟! گاهی به نظر ميومد که مهدوی‌کيا با توسل به تکنيک شبيه‌سازی دو سه تا نمونه از خودش درست کرده که همزمان در همه جای ميدون حضور دارند!

سنبهء علی دايی آنچنان پرزور بود که حتی با وجود بازی ضعيفی که نشون ميداد مربی جرأت نکرد که تعويضش کنه و به جاش زندی و کريمی رو با علوی و نيکبخت عوض کرد. البته کره‌ايها کريمی طفلکی رو آنچنان با حمله‌های متعدد آش و لاش کرده بودند که ديگه نای دويدن نداشت. توپ رو ميگيره و جوری سريع و مسلط به طرف دروازه ميدوه که فقط با پشت پا گرفتن و فول ميشه متوقفش کرد.

ايرانيها طبق معمول نهايت ناشيگری رو در تبديل شانس به گل نشون دادند. توپ رو ميبردند، ميبردند تا درست جلوی دروازه و بعد گمش ميکردند. گوينده ميگفت اگه به موقعيت بود تا حالا نتيجه پونزده بر يک به نفع ايران شده بود. يکيشون که نفهميدم کی بود (گمونم يکی از بازيکنهای پرسپوليس) توپ رو تا جلوی دروازه برد و خواست طبق روال هميشگی فوتباليستهای ايرانی خودشيرينی کنه و به جای پاس دادن توپ به هاشميان که کاملاً آزاد ايستاده بود خودش گل بزنه و صدالبته گند زد. همين ناشيگری و عدم وجود روحيهء تيمی تا به حال صدها بار مانع موفقيت فوتبال ايران شده و هر بار حسابی حرص آدم رو درمياره.

يه بار که هاشميان تا جلوی دروازه رفته بود گوينده با توجه به سابقهء درخشانش در فوتبال باشگاهی آلمان يهو ذوق کرد: هليکوپتر اومد! اما هاشميان هم موفقيتی نداشت… ياد اون بازی در آلمان افتادم که هاشميان و يه بازيکن حريف همزمان از زمين بلند شده بودند که توپ رو با سر بزنند و آرنج هاشميان خورد توی صورت اون يکی. گوينده به دنبال اين صحنه گفت: هليکوپتر پره‌هاش رو باز کرده بود!

ميگم هاله جون، شما که در طومارسازی يد طولايی داری، يه طومار هم بساز برای فوتبال بيچارهء ايران، بلکه اين علی دايی رو بالأخره بفرستند لای دست مامانش!

نوشته شده در ورزش, ايران | بیان دیدگاه »

بربر ژرمنی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئیه 5, 2004

يونانيها جام اروپا رو بردند، مبارکشون باشه. بر بخيلش لعنت. آلمانيها خوشحال شدند که مربی يونانيها يه هموطن بوده و تونسته بی‌نظمی و ازهم‌پاشيدگی معمول در تيم يونان رو از بين ببره و چند تا از صفات خوب آلمانيها مثل روحيهء همکاری و همبستگی و انضباط رو بهشون منتقل کنه و از طرف ديگه جلوی فضوليهای بعضی از مسئولين اداری باشگاه رو بگيره که همه ادعای متخصص بودن در امر ورزش رو هم داشتند و نميگذاشتند مربی به کارش برسه.

اينکه آلمانيها از چنين مسئله‌ای خوشحالند دست کم برای ما ايرانيها بايد قابل درک باشه که اگه در گوشه‌ای از دنيا کسی به موفقيتی برسه و بفهميم که همسايهء باجناق دوست صميمی عموی يکی از همکاران پسرخاله‌اش يه گربهء ايرانی داشته، بلافاصله بادی به غبغب ميندازيم و اون پيروزی رو متعلق به خودمون ميدونيم و بهش افتخار ميکنيم.

اما وقتی يه روزنامهء اسپانيايی امروز تيتر ميزنه که: «پاشنهء آشيل پرتقاليها يک بربر ژرمنی! به نام رهاگل بود» واقعاً دلم به حال آلمانيها ميسوزه. اگه يه روزنامهء آلمانی جرأت ميکرد اينطوری به کسی حمله کنه فرياد همه بلند ميشد که ببينيد اين نازيهای نژادپرست فلان فلان شده چه توهينی کرده‌اند.

يه چيز ديگه هم ناراحتم ميکنه و اون هم اينه که اگه قبل از شروع بازيها فقط پنجاه يورو روی يونانيها شرط بسته بودم الآن چه عالمی داشتم.

نوشته شده در ورزش, آلمان | بیان دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در آوریل 11, 2004

چه خبره باز شلوغش کردين؟ خوب بابا حال و حوصلهء نوشتن نداشتم. اصلاً حوصلهء کامپيوتر نداشتم. اين چند روزه وبلاگ هيچ کدومتون رو نخونده‌ام. سرم به کارهای ديگه گرم بود.

الآن پوپک و دوست پسرش از پيشمون رفتند. نهار دعوت بودند اينجا. پويا هم بعداً بهمون ملحق شد و عصر خوبی رو با هم گذرونديم و کلی گفتيم و خنديديم. جاتون خالی خوش گذشت. پويا هنوز هم اينجاست و سلام ميرسونه.

هيچی ديگه. فقط خواستم بگم که همه چيز مرتبه و خبر خاصی نيست. الآن مسابقهء اسنوکر در اسکاتلند (گلاسکو) شروع ميشه. وقتی تموم شد اگه تونستم دوباره چند خطی مينويسم. اگه نه هم باشه تا فردا. هم يه مطلب درست حسابی (مثلاً) مينويسم و هم مينشينم به وبلاگ‌خونی.


خوب مسابقه تموم شد. خيلی هيجان‌انگيز بود، به خصوص فريم آخر. جيمز وايت که من طرفدارش بودم هم برد. يه بازيکن چهل و يک ساله در برابر پاول هانتر که هنوز جوونه و سالها وقت داره برای پيروزيهای مکرر. تازه جيمز وايت آخرين بار دوازده سال پيش برندهء يک مسابقه شده بود و امسال خيلی عالی بازی ميکنه. قشنگترين صحنه موقع تقديم جام پيروزی بود که پدر جيمز وايت، يه پيرمرد هشتاد و پنج ساله، اومد وسط و با هيجان و شادی غير قابل وصفی هر دو بازيکن رو در آغوش گرفت و بوسيد، انگار که هر دو پسرش باشند.امروز از شيرينکاريهای پوپک و پويا ياد ميکرديم و ميخنديديم. به خصوص پوپک که براش آبرو جلوی دوست پسرش اليور نذاشتيم (البته اون که آبرو نداره که ما بخوايم بريزيم، خود اليور پوپک رو خوب ميشناسه). مثلاً يه روز مامان اينها پيش من بودند، در خونهء مجرديم. من از خريد اومده بودم و داشتم ميرفتم خونه و پوپک رو از دور ديدم که اون موقع شيش هفت سالش بود و داشت به طرفم ميدوييد. برام عجيب بود که چرا صورتش يه لکهء نارنجيه! اول فکر کردم زياد ازش دورم و درست نميبينم. اما هر چی نزديکتر ميشد رنگ اون لکهء نارنجی که صورتش بود هم تندتر ميشد! وقتی صداش کردم و رسيد جلوم ديدم که ای دل غافل، تا دستش رسيده ميک‌آپ ماليده به صورتش. فهميدم که چشم من رو دور ديده و رفته سراغ لوازم آرايشم. بهش ميگم: چرا خودت رو همچين کردی؟ اما از رو هم نميره و چشمهاش رو گرد ميکنه و با معصوميت هرچه تمامتر ميگه: من که کاری نکردم! گوشش رو گرفتم و بردمش خونه و صورتش رو شستم و تهديدش کردم که اگه يک بار ديگه دست به وسائلم بزنه دستش رو قلم ميکنم. صدالبته اين تهديد کوچکترين نتيجه‌ای نداشت.

از شما چه پنهان، خودم هم بچه بودم از اين جور کارها ميکردم. چهار پنج ساله که بودم يه بار چشم مامان رو دور ديدم و رفتم سراغ موچينش. سعی کردم که خودم هم ابروهام رو مثل مامان بردارم، اما نتونستم موچين رو درست دستم بگيرم (از اونهايی بود که دسته‌اشون مثل قيچيه. راستی از اونها اينجا گير نمياد). خلاصه وقتی ديدم که با موچين نميتونم ابروهام رو درست کنم با قيچی افتادم به جونشون! تازه اينقدر از اين دسته گلی که به آب داده بودم خوشم اومد که چتريم رو هم تقريباً تا ته کوتاه کردم. مامان که از خريد به خونه برگشت و حال و روز من رو ديد کم مونده بود پس بيفته. دودستی زد توی سرش و داد زد: دخترهء ديوونه دست کم چتريهات رو کوتاه نميکردی که بشه ابروهات رو زيرشون قايم کرد!

چند سال پيش يه بار حدود ساعت ده شب اومدم خونه و از آسانسور اومدم بيرون و رفتم طرف در آپارتمانم (اون موقع تازه با پاول آشنا شده بودم) که ديدم يه توده لباس سر پيچ پلکان گوشهء راهرو ريخته. يه لحظه فکر کردم شايد يه آدم بيخانمان از سرما پناه آورده به اونجا. صدا کردم که ببينم آيا کسی اون زيره يا نه. يهو از زير تودهء در هم و برهم لباسها دو تا کله پيدا شد: پوپک و پويا! مامان اينها اون موقع در شهر ديگه‌ای زندگی ميکردند که حدود پنجاه کيلومتر با خونهء من فاصله داشت. اين دو تا نخاله هم بدون اينکه به من چيزی بگن سوار دوچرخه‌هاشون شده بودند که خوش خوشک پا بزنن و بيان پيش من مهمونی! اما راه رو گم کرده بودند و سرگردون شده بودند و بعد هم بارون شديدی گرفته بود و تا مغز استخون خيس شده بودند. سر راه در خونهء مردی رو زده بودند که راه رو بپرسند، اون هم دلش به حالشون سوخته بود و بهشون دو تا کت کهنهء گل و گشاد داده بود که تنشون کنند. با هزار بدبختی خودشون رو رسونده بودند به خونهء من و ديده بودند که نيستم. از سرما خودشون رو پيچيده بودند توی کتهای اون آقاهه و گوشهء پلکان از زور خستگی خوابشون برده بود. شانس آوردند که من ديدمشون، وگرنه ميرفتم خونه و اونها هم متوجه نميشدند و لابد تا صبح همونجا ميخوابيدند… و شانس آوردند که اونجوری خسته و گشنه و خيس آب بودند و دلم به حالشون کباب شد، وگرنه همونجا پوستشون رو ميکندم.

پوپک متخصص خرابکاری هم هست. يه روز قسمتی از لولهء فاضلاب خونهء مامان اينها شل ميشه و پوپک خانم هم طبق معمول يک ساعت تموم در حال دوش گرفتنه و نتيجتاً خونه رو آب برميداره. پوپک خانم هم ميره سراغ جارو برقی که دو سه روز بيشتر از خريدنش نگذشته بود و حتی هنوز توش کيسه هم نداشت و آبها رو ميکشه توی جاروبرقی نازنين!

البته صابون خرابکاريهای پوپک به تن اليور هم خورده. يه بار که در خونهء اليور تنها بوده اجاق کوچيک برقيش رو گذاشته توی کمد و سيمش رو از برق نکشيده. در اين حين دستش ميخوره به درجهء اجاق و روشنش ميکنه! بعد هم ميره حموم و باز هم يه يه ساعتی سر صبر دوش ميگيره و وقتی مياد بيرون خونه رو دود گرفته. پوپک خانم هم به جای اينکه نگاه کنه و ببينه که کجا آتيش گرفته زنگ ميزنه به دوستش، يه دختر همسن و سال خودش، و جيغ و ويغ ميکنه که چيکار کنم، به دادم برس!

يه متکا هم انداخته توی ماشين رختشوييش و داغونش کرده (هم متکا رو، هم ماشين رختشويی رو).

چند وقت پيشها پوپک از مامان خانم پرسيده بود: نظرت دربارهء اليور چيه؟ مامان گفته بود: اليور پسر خيلی خوبيه. در واقع تنها نکتهء منفيی که داره تو هستی!

راستی اليور امروز به من يه کتاب هديه کرد. اولش نوشته بود: «خيلی ممنون بابت دعوت در روز يکشنبهء عيد پاک و همچنين خيلی ممنون بابت اينکه من اولين همدم مذکر پوپک هستم که به سر ميز نهار دعوت ميشم.» زير کلمهء «اولين» خط کشيده بود.

خوبه، خودش ميدونه که بهش خيلی لطف کرده‌ام!

نوشته شده در قديم و نديم, ورزش, روزمره | بیان دیدگاه »

اسنوکر

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در فوریه 4, 2004

به طور کلی بنده با انواع مسابقه‌های ورزشی که در تلويزيون پخش ميشن ميانهء خوبی ندارم. فوتبال که سر کاريه. با پونزده دقيقهء ميانی که حساب کنی و زمان اضافی بيشتر از ۱۱۰ دقيقه جلوی تلويزيون علافی، و تازه اگه بدشانسی بياری نتيجه صفر بر صفر تموم ميشه و محض نمونه يه گل نديده ای. تنيس يه خرده هيجان‌انگيزتره، ولی صدای تق تق توپ که به راکت و زمين ميخوره بعد از مدتی اعصابم رو خط‌خطی ميکنه. با بکس که اصلا مخالفم. خجالت داره که آدمهای مثلا متمدن و روشنفکر ميشينن جلوی تلويزيون و خرد شدن چک و چونهء ورزشکارها رو نگاه ميکنن. انگار نه انگار که قرنها از زمان گلادياتورها گذشته. بدم نمياد گاهی کشتی نگاه کنم، ولی اينجا ديگه زياد محبوبيت نداره و چيزی نشون نميدن. در واقع اگه ترکها و کوليها (و گاهی ايرانيها) نبودند ورزش کشتی در آلمان تا حالا از بين رفته بود. اسکی هم که قربونش برم زمستونها هر روز نشون ميدن، ولی اگه بخوام برف و سرما نگاه کنم خونه‌امون پنجره به اندازهء کافی داره. هاکی روی يخ جالبه، ولی مرتب پوک (اون توپشون که شکل يک قرص کربن گنده است) رو گم ميکنم و نميفهمم گل بود؟ نبود؟ چی شد؟ کجاست؟ زيادی سريعه. خلاصه کنم. فقط يه ورزش در دنيا وجود داره که من اون رو هميشه و حتما نگاه ميکنم و خيلی بهش علاقه‌مندم: اسنوکر.

Snooker نوعی بازی بيليارده که در بريتانيای کبير طرفداران فراوونی داره. هم خيلی قشنگ و هيجان‌انگيزه، هم بايد به جای قوای بدنی ظرافت به کار برد و مخ رو برای تاکتيک و استراتژی به کار انداخت. بازی جنتلمنهاست. تا همين يکی دو سال پيش بازيکنها موظف بودند که با پيراهن سفيد، جليقه و شلوار سياه و پاپيون بيان سر ميز. حالا اجازه دارند پيراهن سياه و جليقهء رنگی هم بپوشند، پاپيون نزنند و يک دکمهء يقهء پيراهنشون رو باز بذارند!

روح ورزشکاری در بازيکنهای اسنوکر خيلی قويه. اکثرا با هم رفيق هستند. اگر نباشند هم نهايت احترام رو در برابر همديگه رعايت ميکنند. تقلب خيلی نادره. حتی اگه داور امتيازی به ناحق برای يک بازيکن قائل بشه اکثرا خودش اعتراض ميکنه و حق رو به طرف مقابل ميده. يا جوری بازی ميکنه که از اين امتيازی که نصيبش شده نفعی نداشته باشه.

بازی دارای پونزده گوی قرمزه (کوچيکتر از گويهای پول بيليارد)، بدون شماره، که هر کدوم يک امتياز دارن، و شيش تا گوی رنگی: زرد (۲ امتياز)، سبز (۳ امتياز)، قهوه‌ای (۴ امتياز)، آبی (۵ امتياز)، صورتی (۶ امتياز) و سياه (۷ امتياز). سفيد هم که برای اصابت به گويهای ديگه به کار ميره و نبايد توی سوراخ بيفته.

بالای ميز (که از ميز پول بيليارد بزرگتره) يه خط افقی هست و يه نيم دايره. بازيکن اول ميتونه گوی سفيد رو روی هر نقطه از اين نيمدايره قرار بده و بازی رو شروع کنه. هر بازيکن که سر ميز مياد اول بايد يه گوی قرمز رو وارد سوراخ کنه. قوانين به اين صورت هستند:

- گوی سفيد نبايد توی سوراخ بيفته.
- گوی سفيد بايد اول به يه گوی قرمز اصابت کنه.
- فقط گويهای قرمز بايد توی سوراخ بيفتن.

اگه يکی از اين نکات ناديده گرفته بشه فاول به حساب مياد و چند امتياز به بازيکن مقابل داده ميشه.

اگه گوی قرمزی در سوراخ بيفته نوبت يک گوی رنگيه (کدوم سوراخ مهم نيست). بعد دوباره يک گوی قرمز (۱ امتياز) ، يک گوی رنگی (۲ تا ۷ امتياز)… و همينجور ادامه ميکنه تا خطا کنه و نوبت بازيکن ديگه بشه يا بازی به پايان برسه. مسلمه که آدم بايد سعی کنه بيشتر از همه گوی سياه رو هدف بگيره، چون امتيازش از همه بيشتره.

هر بار که يک گوی رنگی در سوراخ ميفته داور اون رو دوباره سر جای اصليش قرار ميده. در نتيجه وقتی همهء گويهای قرمز تموم شدن گويهای رنگی هنوز روی ميز هستند. اونوقته که بايد اونها از زرد تا سياه به ترتيب از کمترين تا بيشترين امتياز در سوراخ بيفتن.

در شرايطی که يه بازيکن نتونه گوی رو وارد کنه بايد جوری بازی کنه که حريفش اسنوکر بشه، يعنی گوی سفيد رو در بدترين وضع ممکن برای حريف قرار بده تا اون هم شانسی برای ادامهء بازی نداشته باشه. به اين تاکتيک ميگن safety بازی کردن.

ظرافت بازی در اينه که هدفت نبايد فقط وارد کردن گوی باشه، بلکه بايد جوری ضربه رو حساب‌شده وارد کنی که گوی سفيد بعدش در وضعيت مناسبی قرار بگيره برای قدم بعدی. يعنی مثل شطرنج بايد با هدف و نقشه جلو بری.

در حال حاضر کانال Eurosport آلمان مسابقه‌های اسنوکر در بريتانيا رو بعد از ظهرها نشون ميده، BBC هم که خوب معلومه. اگه امکانش رو داريد حتما نگاه کنيد. شايد شما هم مثل من طرفدار اين بازی زيبا و مهيج بشين!

نوشته شده در ورزش | 3 دیدگاه »

اختلاف فرهنگی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در آوریل 29, 2003

يك فقره خبر ورزشي: امروز تحليلگرهاي فوتبال در تلويزيون ميگفتند كه مهدي مهدوي كيا در حال حاضر بهترين بازيكن آلمان در موضع خودشه و تعداد گلهايي كه در طول اين فصل اصطلاحا «آماده كرده» حتي از بازيكن برزيلي همرده اش Ze Roberte در باشگاه بايرن مونيخ (گل سرسبد باشگاههاي آلمان) بيشتره. يكي از اين تحليلگرها كه اسمش يادم نيست گفت مهدوي كيا الآن در زمينه فوتبال بزرگترين افتخار ايرانه. روز شنبه يه گل هم خودش به نورنبرگ زد. وقتي در استاديوم هامبورگ (باشگاه خودش) بازي ميكنه و شيرين ميكاره شنيدن صداي گوينده كه ميگه: مهدي ي ي ي ي ي… و هزاران تماشاچي در جواب فرياد ميزنند: مهدوي كيا! شور و حال خاصي داره…

يك موي گنديده مهدوي كيا به صد تا ديپلمات حزب اللهي ميارزه…


سر و صداي ماشين رختشويي ديگه نمياد. فكر ميكنم كارش تموم شده و درش رو باز ميكنم كه رختا رو دربيارم, ميبينم اي دل غافل! رختها خيس خيس هستند و مخزنه ماشين تا نصفه پر آبه. آه از نهادم برمياد. هر چند وقت يه بار اگه مويي, كركي, دكمه اي, چيزي به فيلطر گير بكنه ماشين از حركت باز مي ايسته و بايد اول فيلطر تميز بشه. مشكل اينجاست كه وقتي دريچه كوچيك پاييني رو باز ميكنم تمام آب مخزنه شرشر ميريزه بيرون و با تشت و سطل و اينحرفا نميشه آنچنان جلوشو گرفت.شوهرم از راه ميرسه و نگاهي به من ميكنه كه تا زانو تو آب راه ميرم و در حين تميز كردن زمين و زمان رو به باد ناسزا گرفته ام: باز فيلطرش گير كرده؟ كمك ميخواي؟نفس نفس زنان جواب ميدم: نه, مرسي. خودم دارم تميزش ميكنم.

خونسردانه سري تكون ميده و ميره به اتاق پذيرايي و ميشينه و بعد از گيروندن يك سيگار پاهاشو رو هم ميندازه. ميخوام دنبالش برم و همون قاب دستمال توي دستم رو توي حلقش بچپونم, ولي به موقع دوزاريم ميافته: قرباني اختلاف فرهنگي شده ام و به كسي كه اين جور چيزا حاليش نيست تعارف الكي كرده ام!


دوست گرمابه و گلستانش كه به دلايل كاري سالهاست از اين شهر رفته بعد از عمري ميخواد بياد خونه ما. ازش ميپرسم:
- شام براش چي درست كنيم؟
- نميخوام براي مهمون من زحمت بكشي! ميرم قصابي چند جور سوسيس و كالباس و رست بيف و اينجور چيزا ميگيرم و سر و ته قضيه رو هم مياريم.
- مگه من مرده باشم كه بذارم!
- نه بابا! دوست داره! تازه مگه قيمت كالباس خوب كمه؟ غذاي ارزوني نيست كه خجالت بكشي.
- مساله قيمت نيست.مهموني كه عزيزه آدم براي پذيراييش زحمت ميكشه و سليقه به خرج ميده. نه اينكه با غذاي سرد از سر بازش كنه.
- آخه…
- آخه نداره. من ميدونم براي شماها مهم نيست ولي من راه و رسم مهمون نوازيم فرق ميكنه. حتي اگه به جاي پونزده سال پنجاه سال اينجا باشم.


نشسته ايم و تلويزيون نگاه ميكنيم. يه دفعه صدام درمياد:
- چقدر شما آلمانيها بي تربيتين!
- چرا؟
- آقاهه داره ميگه من ديگه ميرم كه مزاحمتون نباشم, اوناي ديگه هيچي نميگن! يعني آره مزاحمي!
- خوب مگه بايد چي بگن؟
- اگه ايراني بودن ميگفتن اختيار دارين. اين حرفا چيه.
- خوب ولي ايراني كه نيستند.
- بي تربيتن ديگه!


از حموم مياد. حوله تنشه. موهاش خيسه. ميگم: گزوندهايت! (Gesundheit)
- من كه عطسه نكردم!
- ما كسي از حموم مياد براش آرزوي سلامتي ميكنيم.
- چه رسم قشنگي. من هم دفعه ديگه از حموم اومدي بهت ميگم.

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

ميگه: يادمون باشه رفتيم خريد چند كيلو ميوه بخريم.
ميگم: از كي تا حالا ميوه خور شده اي؟
ميگه: نه براي خودم نميگم. ميخوام فردا كه مامانت مياد پيشمون بچينيم توي سيني بذاريم جلوش. ما هر دفعه ميريم اونجا مامانت اينكار رو ميكنه. من خيلي خوشم مياد.
ميخندم و ميگم: اي نديد بديد!


فرض كنيد يه ايراني رفته به يه كشور اروپاي مركزي يا شمالي (اهالي جنوب اروپا از لحاظ فرهنگي به ما نزديكترند) و با چند نفر فرنگي دوست شده. بعد مدتي روي اون احساس نزديكي و دوستيي كه داره ميخواد بهشون سر بزنه. همينجوري سرزده ميره دم خونه اونها. ولي خيلي سرد ازش استقبال ميشه و تازه ممكنه اصلا تعارف نكنند كه بياد تو و از سر بازش كنند.

ايرانيه به خودش ميگه: عجب آدماي سرد و بيروح و بي تربيتي! من ديگه فقط با ايرانيها رفت و آمد ميكنم!
اونها به خودشون ميگن: عجب آدم بي كلاس عزگلي! سرشو انداخته پايين همينجوري يه كاره اومده مزاحم بشه كه چي؟

هردو اشتباه ميكنند! چون همديگه رو با قالبهاي فرهنگي خودشون ميسنجند. اون ايراني بايد خودشو به آداب و رسوم اينجا وفق بده. چون داره اينجا زندگي ميكنه و ديدش به مسائل بايد با فرهنگ اينجا بخونه وگرنه پيشرفت نميكنه و يك عمر بايد با سو تفاهمهاي فرهنگي سر و كله بزنه. اون فرنگي هم بايد بدونه كه با يه خارجي سر و كار داره و بهش آداب معاشرت اينجا رو ياد بده به جاي اينكه روي شخصيتش قضاوت عجولانه بكنه.

حكايت اون آشنامون كه يه بسته خوشبوي شبيه به صابون توي اتاقش آويزون كرده بود و خيلي هم خوشش ميومد تا يكي بهش رسوند كه بابا! اين بوگير دستشوييه!

يا خودمون كه هي ميديديم يه تابلو به دستگيره درمون آويزون شده و نميتونستيم بخونيمش و نميدونستيم مال چيه تا كفر همسايه ها از دست اين خارجيهاي بي نظم و تنبل در اومد و بهمون اعتراض كردند. تازه حاليمون شد كه يعني نوبت ماست كه پله ها رو تميز بكنيم!

براي دخي كه در سوئد با مشكلاتي شبيه به اين دست و پنجه نرم ميكنه نوشتم: واحد پارچه متره و واحد پرتقال كيلو. نبايد پرتقال رو متر كرد يا پارچه رو توي ترازو كشيد.

اوائل كه اومده بوديم آلمان همه قيمتها رو به تومن حساب ميكرديم و اغلب دود از كله مون بلند ميشد: چي؟ سنجاق قفلي بسته اي يك مارك؟؟؟ اون موقع ميشد تقريبا هشتاد تومن كه باهاش ميشد تو ايران حدودا يك كيلو سنجاق قفلي خريد. ولي خيلي زود ياد گرفتيم كه نگاهمون به واحد پولي رو با قيمتها و درآمد اينجا وفق بديم. چرا انجام اينكار در مورد مسائل فرهنگي و برخوردهاي اجتماعي اينقدر سخته؟

نوشته شده در ورزش, روزمره | بیان دیدگاه »

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.