غربتستان

بایگانیِ دستهٔ ‘کتاب‌جات’

کودکی گمشده

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژانویه 6, 2010

در اين چندروزه يه اتفاق خوبی برام افتاده که شايد برای شما چندان هيجان‌انگيز نباشه اما خودم خيلی تحت تأثير قرار گرفتم. قضيه اينه که خيلی تصادفی کودکی خودم رو پيدا کردم، در قالب دهها کتاب از دوران بچگی. از «تيستوی سبز‌انگشتی» گرفته تا «هوگو و ژوزفين»، «گيلگمش»، «آهوی گردن‌دراز»، «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»، «حقيقت و مرد دانا»، «کتاب‌های طلايی»، «گلهای قالی»، «ماجراجوی جوان»… و‌ حتی «ملکهء گلها» به قلم هانس کريستين اندرسن، اولين کتابی که در عمرم خوندم در سن چهار سالگی، به کمک مادرم که در تمام متن کتاب برام با مداد زير و زبر گذاشته بود چون هنوز نميتونستم بدون اون نشانه‌ها بخونم.

اکثر کتاب‌ها رو ميشه اينجا داونلود کرد. يه قلمش رو که يادم نيست کجا پيدا کردم، همينجا در اختيارتون ميذارم، چون اصل فايل مجموعه‌ای از صفحه‌های اسکن‌شده با فرمت JPG. بود با حجم بالای ۷۰ مگابايت، اما من به فايل پی‌دی‌اف تبديلش کردم و حالا ميشه با همون کيفيت اما با حجم حدود ۳۴ مگابايت داونلودش کرد. قسمت يازدهم و دوازدهم کتاب «سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن» که يه سريال تلويزيونی محبوب ما بچه‌ها در زمان شاه بود. توصيه ميکنم از دستش نديد، حتی اگر سريال رو نميشناسيد. در صفحه‌ای که باز ميشه روی دکمهء Download که کنارش يه فلش سبزرنگه کليک کنيد.

نوشته شده در قديم و نديم, وبگردی, کتاب‌جات | 7 دیدگاه »

به کتابی که هرگز خوانده نشد*

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژانویه 25, 2008

در اتاق کار جلوی قفسه‌های کتابها ايستاده‌ام و اونها رو ورانداز ميکنم. يعنی کتابی هم در بينشون هست که نخونده باشم؟ منی که هر بار بابت سؤال هميشگی کسانی که با قفسهء کتابم روبه‌رو شده‌اند «همهء اينها رو خودت خونده‌ای؟!» حرص خورده‌ام؟ کتاب که دکوراسيون نيست (هرچند که ممکنه در ميون قشر تازه‌به‌دوران‌رسيده اين روزها چنين جايگاهی پيدا کرده باشه). اگر اينجاست مال خوندنه، اون هم تمام و کمال و تا صفحهء آخر.

از زمانی که خوندن ياد گرفته‌ام تا به حال هميشه عادت داشته‌ام بعد از به دست آوردن کتاب حريصانه به جونش بيفتم و تا تموم نشده اون رو کنار نگذارم، عادتی که مادرم به خاطرش هميشه با من جر و بحث داشت و بعضی مواقع اون رو از معتاد کردنم به کتاب پشيمون ميکرد. مامان اون موقعها معتقد بود که يکی دو ساعت کتاب خوندن در روز کافيه و آدم بايد به فعاليتهای ديگه هم بپردازه، اما من در حالت عادی هم که کتاب جديد و نخونده نداشتم به يکی دو ساعت قانع نبودم، چه برسه به موقعی که داستانهای جديد و هيجان‌انگيز انتظارم رو ميکشيدند.

اين رويه عوض نشد تا روزگار و کمبود وقت و از طرف ديگه کامپيوتر و اينترنت، اين اعتياد جديد، خود به خود باعث تغيير عاداتم شدند. حالا ديگه ممکنه که يک صبح شام بشه و من هيچ کتاب نخونده باشم، اما هنوز هم موقع باز کردن کتابهای جديد اون شور و ذوق قديمی رو در خودم احساس ميکنم و تا نخونمشون و سر از اسرارشون درنيارم ولکن نيستم. حتی اگر کتاب زياد جالب نباشه، معمولاً احساس کنجکاويم اجازه نميده که اون رو نخونده رها کنم، مگر اينکه ديگه واقعاً خسته‌کننده باشه يا دلايل ديگه‌ای برای نخوندنش وجود داشته باشه.

نگاهم روی پشت جلد کتابها سر ميخوره و اسمهاشون رو مرور ميکنه و حافظه‌ام در پی به ياد آوردن محتوياتشونه. آنتولوژيها (مجموعه‌های داستان کوتاه) مسلماً سختتر از بقيه هستند و معمولاً نميدونم در هر کتاب چه داستانهايی پنهان شده‌اند، اما صددرصد مطمئنم که هر کدوم رو بيشتر از يک بار خونده‌ام. از قيافهء کت و کهنه‌اشون پيداست. از جلدهای سياه و قرمز داستانهای جنايی و ژانر وحشت ميگذرم و به علمی-تخيليها و فانتزيها هم کاری ندارم. پيدا کردن کتاب ناخونده در اينجا محتمل نيست. هنوز پشتم رو به اين قفسه نکرده‌ام که ناگهان فريادی سر جا ميخکوبم ميکنه.

صدا البته از توی قفسه نمياد، از اون جلد سياه و بر خلاف کتابهای ديگه نونوار که روش با خط براق نقره‌ای Wächter der Ewigkeit (نگهبانان ابديت) نوشته شده. صدا توی سر و ذهنمه، اما ترکيبش با نگاهم بر جلد ميتونه اين شبهه رو ايجاد کنه که کتاب با صدای مردونهء کلفتی به گفتگو با من مشغوله: «چرا من رو نخوندی؟ هيچ ميدونی کتابهای ديگه چقدر من رو به خاطر ظاهر نونوار و دست‌نخورده‌ام مسخره ميکنند؟ به من ميگن سوسول! ميگن من ميترسم کسی بهم دست بزنه و کثيف بشم. بابا هر چی باشه من يه داستان هيجان‌انگيز پر از گرگينه و خون‌آشام و نفرين و جادو و اين حرفها هستم، برام افت داره!»

waechter.jpg

سرم رو آروم به نشونهء تأييد تکون ميدم. حق با کتابه. يعنی در واقع حقش اين نيست و بايد مدتها پيش خونده ميشد. من از سلسله‌رمانهای پنج‌قسمتی سرگئی لوکياننکو هيچ خبر نداشتم، تا تصادفاً در تلويزيون (pay-TV) قسمت اولش رو ديدم، به اسم نگهبانان شب (Wächter der Nacht – Nochnoi Dozor) و خوشم اومد، به خصوص که فکر نميکردم يه فيلم روسی اينقدر جلوه‌های ويژهء باحال داشته باشه و بزن بزن و پرهيجان باشه و داستانش هم بدک نباشه. کمی پرس و جو کردم و ديدم بعله فيلم از روی يک سری کتابهای فانتزی ساخته شده و قسمتهای ديگه‌اش هم به بازار ميان. همينجوری اتفاقی چند روز بعد قسمت چهارم سلسله‌رمانها به دستم رسيد (Wächter der Ewigkeit – نگهبانان ابديت) که تازه به آلمانی چاپ شده بود، يعنی همين کتاب جلدسياه غرغرو.

بهش ميگم: «درسته، تو سوسول نيستی و نخوندنت هم به خاطر محتوات نيست، تقصير منه. اما از اونجايی که قسمت دوم و سوم اين سری رو نخونده‌ام و از قسمت اول هم فقط فيلمش رو ديده‌ام که ميگن به زحمت قابل مقايسه با رمانه، فعلاً نميتونم بخونمت تا کتابهای قبلی رو هم گير بيارم. يه خرده صبر کن و دندون روی جيگر بذار. چشم، دير يا زود سراغ تو هم ميام.» انگار کتاب با اين توضيح من راضی شده چون سر و صدای اعتراضش فروکش ميکنه.

ميرم به سراغ قسمتی از قفسه که رمانهای متفرقه رو در بر داره. نه، همه رو خونده‌ام، جز… باز صدايی ميشنوم. جلد کرم رنگی که چندان کت و کلفت هم نيست با صدای مؤنث نازک و محجوبانه‌ای ميگه: «من رو هم هيچوقت نخوندی. گناه من چی بود؟»

nejar.jpg

از قفسه درش ميارم و دقيقتر نگاهش ميکنم. حالا يادم مياد. اين کتاب رو من انتخاب نکردم، بلکه يه بنگاه انتشاراتی سرخود برام فرستاده. خانمی به اسم ماری نجار (Marie Nejar) خاطراتش رو دربارهء کودکيش به عنوان يک دختر دورگهء سياه‌پوست در شمال آلمان در زمان نازيها نوشته، تحت عنوان «چون يک دده‌سياه هستی، اينطور غمگين نگاه نکن» (Mach nicht so traurige Augen, weil du ein Negerlein bist) و چون اين به اندازهء کافی طولانی نيست زيرش باز يه تيتر داره که «دوران جوانی من در رايش سوم». داستان هم مثل اسمش کشداره. از روش فيلمی هم تهيه شده که من نديده‌ام. با کتابهام که رودربايستی ندارم. با لحن جدی بهش ميگم: «از اولش هم زياد حال و حوصلهء يک داستان ديگه دربارهء زمان نازيها رو نداشتم (اگر شما هم مثل من در اينجا زندگی ميکرديد و از زمان مدرسه تا به امروز مثل هر آلمانی ديگه مرتب با تکرار و نشخوار اين برههء تاريخی روبه‌رو ميشديد، بعد از مدتی ديگه حالتون رو به هم ميزد). ده بيست صفحهء اولت رو خوندم و ديدم جريان داستانت هم اونقدرها چنگی به دل نميزنه و نگارشش بيشتر به يه برکهء آروم و بی‌موج ميمونه. اينه که موندی توی قفسه. تقصير خودته.»

به نظرم مياد که نگاه غمگنانهء دختر سياه‌پوست روی جلد کمی تغيير کرده و خصمانه شده. شونه‌ای بالا ميندازم و کتاب رو به قفسه برميگردونم. حالا ميتونم برم سراغ کتابهای غيرداستانی.

نه لابه‌لای کتابهای غيرداستانی، بلکه جلوشون، روی رف قفسه يک کتاب خوابيده و فقط منتظره که نگاهم بهش بيفته تا فرياد اعتراضش بلند بشه. با لحن مغرور و عصاقورت‌داده‌ای که لبريز از عصبانيته ميگه: «آخر با يک کتاب محترم و مشهور مانند من هم اينطور رفتار ميکنند؟ شش ماه تمام در… در دستشويی اين منزل ولو بودم! سه چهار فصل از مرا بيشتر نخوانديد، آن هم در ضمن… چه بگويم؟ کتابی مثل من! کتاب فضايل! چه بر سر جامعهء ما آمده‌ است که سر و کار کتابی در وصف فضايل اخلاقی بايد به آبريزگاه بيفتد؟! و بعد هم ناخوانده بماند؟؟»

نيشم بی‌اختيار باز ميشه. راست ميگه بيچاره. يکی از محبوبترين مجريهای اخبار و گوينده‌های شبکهء اول در آلمان (تلويزيون دولتی) شخصيه به اسم اولريش ويکرت (Ulrich Wickert) که سالها برنامهء خبری «موضوعات روز» (Tagesthemen) رو اجرا ميکرد. اين آقا کتابهای متعددی هم نوشته که يکيش همينه: کتاب فضايل (Das Buch der Tugenden).

tugend.jpg

بهش ميگم: «تا تو باشی و ملت رو با متن پشت جلد پر از خاليبندی سر کار نگذاری.» پشت جلدش نوشته «به گفتهء ارسطو فضيلت به معنای اعتدال بين دو جهت افراطيست. و اين اعتدال را هر نسل می‌بايد از نو بيابد… به همين دليل اولين جملهء اين مجموعهء متون سرگرم‌کننده و در عين حال آموزنده که به يکی از موضوعات پيچيده و بزرگ بشر می‌پردازد چنين است «فضايل مدرن هستند». اولريش ويکرت با شيوهء غيرقابل تقليد خود و با طنز بسيار نشان می‌دهد که اصطلاح فضيلت در حال حاضر چه معنايی برای ارزشهای جامعهء ما دارد.»

کتاب رو بعد از خوندن پشت جلدش دوباره پشت رو ميکنم و ادامه ميدم: «خوب من چون از ويکرت خوشم مياد و اين متن هم به نظرم جالب اومد تو رو خريدم، اما بعد از سه چهار فصل واقعاً حوصله‌ام رو سر بردی، چون نه تنها خبری از اون «طنز بسيار» و «متون سرگرم‌کننده» نبود، بلکه بر خلاف انتظارم ويکرت با موضوع نسبتاً خشک و سرد روبه‌رو شده بود و کششی برای خوندنت احساس نميکردم. اينکه يه مدتی گذاشته بودمت توی دستشويی هم هيچ توهين‌آميز نيست، خيلی هم دلت بخواد اتفاقاً، چون ميخواستم سعی کنم که با اين حال بخونمت و توی دستشويی آدم هر چی باشه ميخونه و مهم نيست که متن چقدر خسته‌کننده باشه، اما ببين ديگه چقدر بيمزه بودی که دوباره نصفه‌خونده برگشتی به قفسه. الآن هم حرف زيادی بزنی ميدمت به پوپک و اونوقت ديگه معلوم نيست چه بلايی به سرت بياد!»

انگار با اين حرف رنگ و روی تصوير ويکرت روی جلد ميپره و لبخند گشادش کمی جمع ميشه. ممکنه که خواهر من اهل خوندن بعضی از کتابهام باشه، اما کتابخونه‌ام خاطرهء خوبی از رفتار پوپک با کتابهام نداره. معمولاً يا هرگز به موطن برنميگردند و يا چيزی بيشتر از جسد نزارشون نمونده که برگرده. اينه که چنين تهديدی برای بستن دهن هر کتاب معترض کافيه.

يه کتاب ديگه در همين قفسه خودش رو قاطی بحث ميکنه: «خوب به جاش من رو ميذاشتی توی توالت! من عارم نمياد، مهم اينه که خونده بشم!»

از قفسه درش ميارم که ببينم چيه. يه مجموعه‌مقاله هست به اسم نسل گونزو (Gonzo Generation) به قلم هانتر اس. تامپسون (Hunter S. Thompson). اين آقا گويا زمانی در آمريکا به خصوص در دههء شصت و هفتاد برای خودش يه شيوهء نوين ژورناليستی ابداع کرده بوده و در يه نوع انقلاب بيان ژورناليستی پيشرو بوده. مقدمه‌ای نسبتاً طولانی اون رو به خواننده‌های آلمانی ناآشنا به موضوع معرفی ميکنه و بعد بهترين مقاله‌هاش عرضه ميشن. آدم پرکاری هم بوده و کتاب حسابی کت و کلفته.

بهش ميگم: «ببين ميخوام باهات روراست باشم. من فکر ميکردم بايد حتماً بدونم اين آقای نويسنده‌ات کی بوده و چی نوشته، اما بعد از خوندن چند مقاله‌ات متوجه شدم که هرچند نويسنده و روزنامه‌نگار خوش‌قريحه و قابلی بوده، اما نوشته‌هاش آمريکاييتر از اونيه که بتونه علاقه و توجه من رو که هرگز اونجا نبوده‌ام جلب کنه يا اصلاً بتونم درست درکش کنم. همينقدر که بدونم طرف کی بوده و تقريباً چه کرده، از نظر اطلاعات عمومی کافيه. الآن هم نميدونم چيکارت کنم، اما کسی چه ميدونه، شايد يه روزی به عنوان منبعی چيزی لازم شدی.» بدون توضيح ديگه‌ای کتاب رو سر جاش ميگذارم.

محض خالی نبودن عريضه نگاهی هم ميندازم به کتابهای فارسی. چندتاشون رو تا آخر نخونده‌ام اما صدای نازک و پرعشوه‌ای بلافاصله بلند ميشه که: «پس من چی؟ حيف اين همه لطافت! تو ناسلامتی خودت زنی، خجالت نکشيدی که شريک رنجها و اشکهای نهفته در قلب پراحساسم نشدی؟» ها بله، خودشه. «دالان بهشت» نوشتهء نازی صفوی. يک ابروم رو بالا ميبرم و با طعنه ميگم: «موش تو سوراخ نميرفت، جارو به دمبش ميبست. برو شکر کن که تا به حال سربه‌نيستت نکرده‌ام! من اصلاً نميدونم تو از کجا اومده‌ای. تقريباً مطمئنم که تو رو خودم نخريده‌ام، يعنی اميدوارم پول برات حروم نکرده باشم. اما حالا به هر حال اينجايی. از اون داستانهای «زنونه» هستی که خوب من اهلت نيستم. عشق و عاشقی و خواستگاری و رقيب و شکست در عشق و اشک و آه و ناله و شمع و گل و هزارپا و به خصوص حضور قوی و مزاحم عقايد مذهبی و زن بدون شوهر آدم نيست و… نخير، تو با روحيه و تفکرات من سازگاری نداری. حرفی هم برای زدن نداری. بيشتر از سه چهار صفحه‌ات رو نخونده‌ام، اون هم چون فکر ميکردم شايد با ديدن تصوير روی جلد (تصوير محو يه زن ملبس به مقنعه و چادر) و خوندن متن پشت جلدت دستخوش پيشداوری شده‌ام و بايد بهت يه شانسی بدم. پس ديگه پررو نشو!»

پشت جلد نوشته: «اين منم، خوشبختترين زن دنيا، که در تاريک و روشن جاده‌ای که به آسمان وصل می‌شود، در حالی که احساس می‌کنم خود بهشت را در کنار دارم، همراه نيمهء ديگر وجودم به دالان بهشت ميروم.» پشتبندش هم صدالبته يه بيت که: ارزش وصل نداند مگر آزردهء هجر، مانده آسوده بخسبد چو به منزل برسد. عق.

کتاب رو ميگذارم سر جاش و به ادامهء نق‌نقهاش که به زودی به سکوت ميکشه توجهی نميکنم. موقع بيرون رفتن از اتاق کار نگاه آخری به قفسه‌ها ميندازم و بعد چراغ رو خاموش ميکنم. تاريکی پر از نجواست.


برای ديدن جلد کتابها در اندازهء بزرگتر روی اونها کليک کنيد.
ضمن ابلاغ مراتب تشکر از اين آقا بابت دعوت مهرآميزشون، رسماً اين وبلاگها رو به همبازی شدن دعوت ميکنم:
سوسکی، آشپزباشی، پراکنده‌ها، نارنج، من شرقی، شهر قصه، همه‌مان خواهيم سوخت.
غيررسمی هم هرکی که دوست داره شرکت کنه. دعوتنامه نميخواد که.
*: توضيح واضحاته البته، اما عنوان واميه از عنوان کتاب اوريانا فالاچی «به کودکی که هرگز زاده نشد».

نوشته شده در کتاب‌جات | 22 دیدگاه »

کتابخونی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 7, 2006

شخصی با اسم انتخابی «برادر بسيجی» (!) برام يه پيام پای اون نوشتهء چرا مرغ از خيابان رد شد گذاشته که حسابی اسباب تفريحم شده:

خيلی بد بود. مخصوصاً اون خمينيش توهين کردی. به اسلام به خدا فحش دادی عکس خدا رو پاره کردی. بدی‌ی‌ی‌ی…

اين برادر بسيجی احتمالاً سن و سالی نداره (ادبياتش که بيشتر به مهدکودک ميخوره) اما انصافاً خيلی بانمک نوشته. به خصوص که نميدونستم خمينی غير از سمتها و صفتهای گوناگونش خود شخص شخيص خدا بوده و من خبر نداشته‌ام. از اون خوشمزه‌تر اينه که من عکس خدا رو هم پاره کرده‌ام. اگه ميدونستم از خدا عکس هم ميشه گرفت هيچوقت پاره‌اش نميکردم. کلی به درد ميخورد. چه حماقتی کردم من.

اما شوخی شوخی ۱۷ سال گذشت ها. ما در آلمان بوديم. کلی از از ديدن تصويرهای تشييع جنازه در تلويزيون حيرت کرديم. آدم نميدونست اينهايی که ريخته‌اند اونجا طرفدارش بوده‌اند يا دشمن خونيش. آخر هم جنازه افتاد زير دست و پا. عجب بساطی بود. گزارشگرهای آلمانی هم مونده بودند مبهوت که چی بگند و چطور اين صحنه‌ها رو تفسير کنند. حالا هر کی بود و هر چه کرد بماند اما واقعاً اگه يکی از بزرگان مملکتی بميره به جای يه تشريفات باشکوه و سنگين و رنگين و پراحترام بايد اينجوری بشه؟ عجب تخصصی داريم ما در آبروريزی.


قرار بود دربارهء کتابها بگم. کتابی که هديه گرفته‌ام نمايشنامه‌ماننديه از ايرج پزشکزاد طنزنويس محبوبم به اسم «خانوادهء نيک‌اختر» که شخصيتهاش شبيه نمايشنامهء «ادب مرد به ز دولت اوست» پزشکزاد هستند، با اين تفاوت که اين بار ماجرا در آمريکا اتفاق ميفته: يک آدم فهميده و شوخ و بذله‌گو و اهل ادب (خود پزشکزاد؟) که نقش کليدی داره و آخرش همهء سرنخها رو به دست ميگيره و مشکلات رو به بهترين وجه حل ميکنه. يه زن ميونسال نق‌نقوی حريص خاله‌خان‌باجی و عامی و شوهرش که دست کمی از خودش نداره، يک زوج عاشق با موانعی بر سر راه عشقشون و يه مامان‌بزرگ با گوش سنگين. خوب يه تئاتر کمدی سبکه، اما با اين حال آدم از خوندن نثر طنزآميز پزشکزاد لذت هميشگی رو ميبره، به خصوص از شرح مبارزات سياسی محمود نيک‌اختر پدر خانواده که بيشتر در خواب و خيالش وجود دارند تا در دنيای واقعی:نيک‌اختر: من در واقع… چطور بگويم؟ در واقع طرفدار جمهوری سلطنتی يا سلطنت جمهوری هستم. اين را محال است بفهمی چون نمی‌گذاری توضيح قبلی‌اش را بدهم…
خانعمو: هيچ توضيحی لازم نيست خوب فهميدم. ولی با اين مرام و مسلک برای چی مبارزه می‌کنی؟
نيک‌اختر: تو هر موضوع جدی را به شوخی ميزنی. صبر کن! گمانم بعضی مدارکش، اگر بچه‌ها بيرون نينداخته باشند، بايد همين‌جا باشد.
(نيک‌‌اختر از کشوی ميز يک پوشهء رنگ و رو رفته بيرون می‌آورد)
خانعمو: مدرک لازم نيست محمود جان. همين هيبت و هيمنهء تو داد می‌زند که چه مبارز فعال قتالی هستی.
نيک‌اختر: نه، اتفاقاً لازم است. اين عکس تظاهرات عليه سنگسار است که در واقع من راه انداخته بودم.
خانعمو: پس چرا خودت تو عکس نيستی؟
نيک‌اختر: چطور نيستم؟ کنار دست اين پليس را نگاه کن!
خانعمو: اين که انگار دکتر مجيدی است. خيلی شکل آن…
نيک‌اختر: اين نه، آن پهلوئی.
خانعمو: از قيافهء پهلوئی هم زير کلاه و عينک چيزی معلوم نيست. تازه اين ريشو است تو که ريش نداری.
نيک‌اختر: ريش نيست باد زده شال‌گردن را آورده روی صورتم.
خانعمو: تو داری با جانت بازی می‌کنی محمود! اگر چه گفت:
سر که نه در راه عزيزان بود
بار گرانی است کشيدن به دوش
نيک‌اختر: باز مسخرگی کن! اين مقالات چی؟ اينها حساب نيست؟ اين مقالهء «وطن‌داری آموز از ماکيان» را بخوان.
خانعمو: اين «ب.ک.مبارز» توئی؟
نيک‌اختر: بله اين امضای مستعار منست.
خانعمو: ای والله! تو دل شير داری، محمود! بخصوص که ممکن است در امضای «ب.ک.مبارز» يک مشابهتی با بيل کلينتون هم ببينند! که آن وقت ديگر واويلا! ميشوی مبارز جهانخوار!
نيک‌اختر: حالا هی مسخرگی کن تا وقتی در اوين ياد حرفهای من بيفتی!

صفحهء ۳۲ تا ۳۳

بعديش «عطر سنبل، عطر کاج» نوشتهء فيروزه جزايری دوما بود، خاطره‌هايی کوتاه و بانمک دربارهء مهاجرت و دردسرها و سوءتفاهمهاش. اگه ترجمه‌اش که توسط آقای محمد سليمانی‌نيا انجام شده اينقدر ضعيف نبود ازش لذت بيشتری ميبردم. يکی که يادم نيست کی بود ميگفت دو جور مترجم داريم، مترجم امين و مترجم خوب. اين يکی مترجم امين بوده، يعنی اگه خواننده خودش يه زبان فرنگی بلد نباشه، پيش‌زمينهء ذهنی کافی برای درک بعضی از شوخيها و کنايه‌ها رو نداره، چون به ندرت به زبان فارسی نزديک شده‌اند. حتی گاهی از قوانين دستوری انگليسی در ساخت جمله استفاده شده، چون جمله کاملاً لغت به لغت ترجمه شده. يه چيزی که خيلی اعصاب من رو خورد کرد استفادهء مکرر (يعنی هميشگی!) از اصطلاح عاميانه «توی» به جای «در» بود، با اينکه نثر کتاب به زبان عاميانه نيست. يک جا لطف کرده بود و نوشته بود «داخل»، سه چهار جا هم «در»، اما بقيه‌اش همه «توی خانه»، «توی دل»، «توی فاميل»، «توی آمريکا»…

قسمتهايی از «همنوايی شبانهء ارکستر چوبها» رو قبلاً در اينترنت خونده بودم. الآن که کامل خوندمش، متقاعد شدم از اون کتابهاييه که به درد آی‌کيوی من نميخوره. نه اينکه بد باشه ها! همونی که گفتم. نفهميدمش. چيزی هم که آدم نفهمه نميتونه جذابيتی داشته باشه. لحن ماليخوليايی داستان (در اين مورد خاص) نگذاشت بفهمم که چی به چيه، و نتونستم ازش اونجور که بايد لذت ببرم، با اينکه موضوعش که پيچيدگيهای مهاجرت و تبعيد رو بيان ميکنه کاملاً آشناست. شايد برای طبع آسون‌پسند من زيادی ادبی نوشته شده بود.

آخريش هم «تاکسی‌نوشت» آقای ناصر غياثی بود که حتماً معرف حضورتون هست و زياد توضيح نميخواد (ناشر به غلط اسم کتاب رو به «تاکسی‌نوشت‌ها» تغيير داده). خوبيش اين بود که از قبل ميدونستم از خوندنش لذت خواهم برد. خودم تاکسی زياد سوار ميشم (تنبلی و راحت‌طلبی ذاتيم يک طرف و نيازهای شغلی از طرف ديگه) و ميتونم اينجور داستانها رو از طرف ديگهء ماجرا تعريف کنم. مسافری در برخورد با راننده‌های مختلف! حتی يکيشون قبل از آشنايی با پاول مدتی دوست‌پسرم بود. يکی ديگه ميگفت روزی دربارهء ماجراهای زندگی کاريش کتابی خواهد نوشت و يک فصلش رو کاملاً به رئيسم اختصاص خواهد داد که اون هم هرروز تاکسی سوار ميشد. کلی پشت سر رئيسم در تاکسی غيبت ميکرديم. بس که آدم عجيب و غريبی بود. يهو ميديدی از پمپ بنزين سر راه تيغ ريش‌تراشی يک‌بارمصرف خريده و در تاکسی خودش رو خرت خرت اصلاح ميکنه، همونجوری خشک! مسافتهای طولانيتر رو هم سوار تاکسی ميشد، مثلاً تا فرودگاه فرانکفورت که يک ساعت و نيم فاصله داره، و چون اغلب کارهاش رو در دقيقهء نود انجام ميداد، زياد پيش ميومد که هواپيما رو از دست بده و با همون تاکسی مثلاً تا هامبورگ در شمال آلمان بره و برگرده! همين کارها رو کرد که شرکت ورشکست شد و ما کارمندها هم آواره شديم.

بعد عمری کتاب فارسی خوندن مزه داشت، اون هم بدون نشستن پای کامپيوتر. بايد باز هم از روزبه تشکر کنم که برام اين امکان رو به وجود آورد.

آها راستی شمايی که آلمانی بلتيد حتماً کتاب Ich, Artur, zwei Tickets نوشتهء Sascha Zeus و Michael Wirbitzky رو بخونيد. اگه بدونيد چقدر موقع خوندن کتاب خنديدم. جالبيش اينه که تمام کتاب از ايميلهايی تشکيل شده که بين اشخاص مختلف رد و بدل ميشن. اوليش ايميل يه مهاجر روس به اسم آرتوره که ميخواد برای پسرش که خيلی دوستش داره دو تا بليط برای مسابقات جام جهانی فوتبال تهيه کنه. همين ايميل ساده باعث ماجراهای پيچيده‌ای ميشه با شرکت شخصيتهای معروف دنيای فوتبال و سياست و رسانه‌ها (که اسمشون کمی تغيير داده شده، اما هنوز کاملاً قابل شناسايی هستند!). يه داستان خيلی خنده‌دار با قالبی نو دربارهء که در اون حرف همه چيز هست، از جنگ قدرت گرفته تا سياست و فساد اداری و ثکث و خيانت و قاچاق اسلحه و مواد مخدر و… يه خرده هم فوتبال.


پينوشت: روزبه ميگه اين پيامی که اون برادر بسيجی نوشته شوخی بوده و به عمد اينجوری نوشته شده. خوب، طبق معمول دوزاری من کج بود، اما دست کم به هدفش رسيد و من کلی از دستش خنديدم. اين هم از نتايج دوری از فرهنگ عامهء وطن!

نوشته شده در کتاب‌جات | بیان دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در سپتامبر 9, 2005

مقالهء دختران و پدران بالأخره به پايان رسيد. اگه دوست داشتيد ميتونيد يا پايين خود مقاله و يا همينجا نظرتون رو دربارهء کل مطلب برام بنويسيد. هرچند که انگار بازار نظرنويسی در حال حاضر چندان داغ نيست! دست کم اينجا.


دارم يه کتاب ميخونم که مجموعه‌ای از سه تا رمان علمی – تخيليه که هر کدوم يه دنيای غريب رو وصف ميکنند. اولی داستان يه آيندهء تاريکه با يه مذهب نوظهور که بعد از مردن قسمت اعظم مردم زمين حين يه جنگ ميکربی توسط يه آدم نيمه‌ديوانه شکل گرفته و يه سيستم وحشتناک خفقان و ترور مردم رو کنترل ميکنه. همينها يه سفينه رو به يه سيارهء ديگه ميفرستند که ساکنانش موجوداتی حشره‌مانند هستند و از نظر سطح تکنولوژی از مردم زمين عقبترند، اما در عوض باهوش و با هم متحد و به طور کلی دارای روحيهء مثبتی هستند. زمينيها ميخوان با بدجنسی تمام موجودات اين سياره رو بکشند و بعد از چند سال اون رو تبديل به مستعمرهء زمين بکنند، اما حساب شعور و زرنگی و اتحاد ساکنين سياره رو نکرده‌اند. اولهاش داستان خيلی خوبه، اما آخرهاش بيخودی پيچيده و بيربط ميشه.رمان دوم رو تازه تموم کرده‌ام و برام خيلی جالب بود. انگشت گذاشته روی يکی از پيچيده‌ترين و غمبارترين معضلهای اجتماعی در جوامعی که تحت سلطهء تفکر استبدادی رشد کرده‌اند (يا نکرده‌اند). داستان در دنيايی اتفاق ميفته که در اون، نشون دادن افکار و احساسات به ديگران جرمه و بايد هرکس بين خودش و ديگران ديوار بکشه، تا جايی که حتی گفتم من، مرا، به من و به طور کلی استفادهء دستوری از شخص اول مفرد ممنوعه و مثل يه فحش خيلی زننده به حساب مياد! فرضاً به جای اينکه بگن: «من امشب به خانه‌ام ميروم» بايد بگن «او امشب به خانه‌اش ميرود.» اين نفی فرديت و تضعيف شخصيت رو ميشه در جامعهء خودمون هم به وضوح ديد. ديدين که در بعضی کتابها نويسنده به جای اينکه بگه «قصد من از نوشتن فلان مطلب بهمان چيز بوده» همهء اين جمله‌ها رو در سوم‌شخص مفرد صرف ميکنند و مينويسند «قصد نگارندهء اين سطور از نوشتن فلان مطلب…»؟ يا چيزی که از اون ملموستره، استفاده از «ما» به جای «من»، انگار که يه نفر برای گفتن حرفش کمه!البته داستان ضعفهايی هم داره و در جاهايی که بايد به اندازهء کافی توضيح نداده و در جاهايی که نبايد تا حدودی قضيه رو الکی کش داده، اما با اين حال در کل جالب و خوندنيه.

اينجاش فدای خودسانسوری شد، شديداً. چيزی از دست نداديد. همه‌اش، گلاب به روتون، چسناله بود.

نوشته شده در کتاب‌جات, روزمره | بیان دیدگاه »

كتاب فارسی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در مارس 22, 2004

از ميلان كوندرا تا به حال كتابی نخونده ام. جرم وحشتناكيه نه؟ يه زمانی تو ايران وقتی ازت ميپرسيدن فلان كتاب شريعتی رو خونده‌ای و جواب منفی ميدادی افت داشت. شوخی شوخی مردک شده بود هرمن هسه ايران! كمی بعد رمانهای روسی مد شدند و رومن رولان (البته بيشتر بين خانمها). مدتی هم تب كاستاندا همه رو گرفته بود… تا اومدم آلمان.

اينجا يه مدتی طول كشيد تا زبان ياد گرفتم و دوباره وارد جامعهء كتابخونها شدم. يه كمدين ترک هست كه زندگينامه‌اش رو در قالب كاريكاتور تعريف كرده. به يه صحنه‌اش خيلی علاقه‌مندم: تازه اومده به آلمان و ايستاده جلوی ويترين يه كتابفروشی كه پر از كتابهای يك نويسنده است: كٌنزاليک. و با نگرانی فكر ميكنه: اين كنزاليک چه نويسندهء مهميه! چرا من نميشناسمش؟ و نميدونه كه كنزاليک نويسندهء پركار رمانهای آبكی جنايی و جاسوسی زمان جنگ سرده…

حالا كه از جامعهء ايرانی دور افتاده ام و به راحتی دسترسی به كتاب فارسی پيدا نميکنم هم برام از اين جور مشكلها پيش مياد. دوباره از قافله عقب افتاده‌ام و از مد روز کتابخونی در ايران بيخبرم. مثلاً همه جا اسم اين ميلان كوندرا رو ميشنوم و نميدونم خوردنيه؟ پوشيدنيه؟ و از بی‌كلاسی و بيسوادی خودم خجالت ميكشم. عوضش در خونه يک دوست كه اصلا اهل كتاب نيست كتاب بامداد خمار رو ميبينم و ميخونم و خوشم مياد. بعد كه ميخوام با كسی در موردش حرف بزنم ميبينم اعتراف به خوندنش مايهء آبروريزيه و كلاس آدم كلی مياد پايين!

امروز هديهء يکی از دوستان خوب و نازنين وبلاگی به دستم رسيد، زيباترين هديهء نوروزی قابل تصور: چند جلد کتاب فارسی. چقدر آدم بايد مهربون و سخاوتمند باشه که از اون سر دنيا با تحمل کلی خرج و زحمت به منی که تا به حال يک بار هم در عمرش نديده و در واقع نميشناسه چنين محبت خالصانه و بی‌توقعی نشون بده. چنين لطفی قابل جبران نيست.

يکی از کتابها چنين عنوانی داره: ايرانيان در مهاجرت (پناهنده به غرب بی‌ترحم)، اثر يدالله ذبيحيان و خسرو معتضد. اين کتاب ورق‌پاره‌ای از نوشته‌های تبليغاتی جمهوری اسلاميه و تلاش بی‌نتيجه‌ای برای مخدوش کردن چهرهء ايرانيهايی مثل من که به خاطر شرايط غير قابل تحمل ايران و کثافتکاريهای رژيم اسلامی و در آرزوی زندگی بهتر و به دست آوردن حقوق طبيعی و انسانی زندگی در خارج از کشور رو انتخاب کرده‌اند. نويسنده‌ها نگاه خيلی يکجانبه‌ای دارند و برای اثبات حقانيت اين نگاه تا اونجايی که ميتونند با وقاحت تمام دروغ به خورد خواننده ميدن. پيام کتاب رو ميشه در اين جمله خلاصه کرد: به خارج نرويد که بدبخت ميشويد! نويسندگان آگاهانه هرجور سبب و دليل برای ترک کشور را مردود اعلام ميکنند، انگار ايران بهشته و هرکس که اون رو ترک ميکنه فقط خوشی زير دلش را زده و گول خورده و الآن هم پشيمونه! و زندگی فرنگيها رو سراسر تباهی و بدبختی ميدونند و آلوده به فساد و گمراهی.

کتاب شباهت غير قابل انکاری با نوشته‌های تبليغاتی کشورهای کمونيستی داره که ادعا ميکردند در غرب تنها فقر و تباهی حکمفرماست و سعادت رو تنها ميشه در دامان حکومت سوسياليستی پيدا کرد. هر کس هم که آرزوی خارج شدن از اين بهشت رو داره فقط گول استکبار جهانی رو خورده، چون استکبار جهانی هيچ مشغله‌ای نداره جز نشستن و برنامه ريختن برای اينکه ايرانيها رو بکشونه به غرب! ميليونها ايرانی که از ايران خارج شدند و ميليونها ايرانی ديگه که آرزوی رفتن از اون جهنم رو دارند همه افراد نازک نارنجی و مستعد فريب خوردن هستند! علت نوشتن کتاب هم يکی هشدار به کسانيه که در در اونها به نوعی آمادگی فريب خوردن و به دام افتادن وجود داره و ديگری اينه که توجه مسئولان کشور و گردانندگان حکومت انقلابی و اسلامی – که بيش از هر چيز بر رأفت و عطوفت اسلامی (!) متکی و استوار است – به وضع هموطنانی جلب بشه که با درد و اندوه و ندامت (!) آرزوی بازگشت به وطن را دارند.

در دنباله يادداشتهای يک زن پناهنده رو چاپ کرده‌اند که چند ماهی در انگليس بوده – راست و دروغ وجود اين زن گردن خودشون – و از روز اول از گرونی و سنگينی مخارج شکايت کرده تا آخر. و در عرض همين چند ماه به اين نتيجه رسيده که غلط کرده و نبايد از ايران خارج ميشده. بعد هم يکی از نويسندگان به عنوان کارآگاه خصوصی به فرانسه رفته و در جستجوی دختری بوده که به بهانهء درس خوندن از ايران خارج شده و به دام پناهندگان ايرانی افتاده! که يک شبکهء عريض و طويل برای فريب دادن ايرانيهای تازه‌وارد درست کرده‌اند تا اونها رو گول بزنند و به تقاضای پناهندگی دادن وادار کنند! بعد هم دخترخانم رو پيدا کرده که با بدبختی تمام به عنوان نظافتچی مشغول کار بوده و اصلاً به دانشگاه نرفته بوده و طبق معمول ندامت و پشيمونی از سر و روش ميباريده!

از همه جالبتر توصيفهای جناب نويسنده از زندگی در اروپاست: امروز به گردش در خيابانهای پاريس و بررسی قيافه‌ها و سليقه‌های مردمی پرداختم که روزی مشعلدار فرهنگ و تمدن جهانی بوده‌اند و امروز زار و نزار، با بدنهای نيمه‌لرزان ميانسالانش (که نتيجهء مستقيم مصرف دايم مشروبات است) و چهره‌های فرسوده و خسته و بی‌روح جوانانش که اسير ديو هوس و اعتياد و يکنواختی زندگی و تماشاگر خواب‌آلود سريالهای فسادبرنگيز تلويزيون فرانسه و حکومت فرانسه هستند.

اين رو کسی با کمال وقاحت مينويسه که در کشورش هروئين از سيگار ارزونتر و راحتتر پيدا ميشه و بزرگترين سرگرمی جوانان وطنش چرخ زدن بی‌هدف در خيابونهاست و برای چند دقيقه نشستن در پارک بايد به صد نفر توضيح بدن و ترس از دستگيری و شلاق خوردن اونها رو در هر لحظه از ظاهر شدنشون در خيابون همراهی کنه. آدم ميمونه که در برابر اين همه بيشرمی چی بگه.

فلان فرانسوی از آب گرم و سرد بدش ميايد و ميگويد، مگر در زمان لويی چهاردهم هم کسی حمام ميرفت (!).

آها. يقهء چرک پيراهن حزب‌اللهيهای بوگندو که معلوم نيست چند روزه اون رو به تن دارند و ريشی که تا زير چشم رو گرفته و موهای چرب و چيلی شونه نکرده‌اشون دليل واضحی هستند برای برتر بودن روش نظافت اسلامی در برابر دوش گرفتن و لباس عوض کردن روزانهء اروپاييهای کافر!

خوندن اين کتاب من رو سرشار از خشم و تأسف کرد. با اينحال خوشحالم که دوست خوبم اون رو برای من فرستاد تا ببينم که چطور رژيم برای مبارزه با علائق و آرزوهای مردم، به خصوص جوونترها، به بيچارگی افتاده و از هيچ کوششی کوتاهی نميکنه. فقط اسم اين دو نويسنده رو به عنوان دو خبرنگار و نويسندهء قديمی ميشناختم و انتظار نداشتم که برای يک لقمه نون اينجوری به دريوزگی بيفتند. واقعاً براشون متأسفم.

ببينيد، حرف من اين نيست که همه بايد مثل من و امثال من ايران رو ترک کنند. اما چنين فرومايگانی به صدها هزار ايرانی در خارج از کشور توهين ميکنند که با احترام و آبرو در حال کار و زندگی و تحصيل هستند و همهء اين مشکلات و غم غربت و دوری از خانه و کاشانه رو به همنشينی با چنين آدمهايی ترجيح ميدن. در زندگی هيچ چيز رو نميشه مجانی به دست آورد و هر چی که هدف والاتر باشه بهای به دست آوردنش هم سنگينتره. بهايی که ما ايرانيان مقيم خارج برای نفس کشيدن آزادانه پرداخته‌ايم هم سنگينه. اگر کسی به اين نتيجه برسه که در اين معامله ضرر کرده حرفی نيست و ميتونه تصميم ديگه‌ای بگيره. اما وارونه نشون دادن واقعيات و نشر دروغهای شاخدار دربارهء نحوهء زندگی ما هم آرزوی زندگی بهتر و آزادانه‌تر رو در وجود مردم نخواهد کشت. اميدوارم روزی برسه که رسيدن به چنين خواسته‌هايی فقط در خارج از کشور ممکن نباشه.

نوشته شده در کتاب‌جات | بیان دیدگاه »

از اين در و اون در

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در فوریه 3, 2004

نميدونم از لورنس ايران، واسموس تا حالا چيزی شنيدين يا نه. واسموس يه جاسوس آلمانی بود که در ايران همراه عشاير بختياری عليه انگليسيها ميجنگيد (لابد دايی جان ناپلئون هم همونجاها در کازرون و ممسنی باهاش همرزم بوده. هه هه هه…) و ماجراش خيلی عجيب و در عين حال هيجان‌انگيزه.

امروز صبح يه کتاب قديمی چاپ ۱۹۳۹ دستم رسيد که از طريق eBay خريده بودم و زندگينامهء اين مرد مرموزه. خيلی ذوق کرده بودم، چون تا به حال هر چی در موردش خونده بودم از چند صفحه اطلاعات مختصر تجاوز نميکرد، اون هم به عنوان يه اشاره در کتابهای ديگه. وقتی کتاب رو باز کردم بدجوری دمغ شدم. چيزی که به ذهنم خطور نکرده بود اين بود که در دههء سی معمولا از خط قديمی آلمانی برای نوشتن استفاده ميکردن:

مثل اين ميمونه که بخواين ۳۵۰ صفحهء کتاب رو به خط نستعليق شکسته بخونين. تا کتابه رو بخونم چشمام باباغوری ميشن.

يه کتاب ديگه هم همزمان با اين يکی رسيد که راهنمای سفر به ايرانه، چاپ ۱۹۶۶، نوشتهء يه خانم آلمانی به اسم شرودر. اون هم بايد جالب باشه. در مقدمه نوشته البته سفر به ايران به عنوان يک کشور توريستی در حال حاضر به نظر دور از ذهن مياد، ولی به زودی اين وضع تغيير ميکنه، به خصوص که تلاشهای زيادی از سوی دولت برای رونق توريسم صورت ميگيره و معاملات بازرگانی و تبادلهای فرهنگی بين ايران و آلمان بيشتر از پيش در حال توسعه هستند. خانمه نميدونست که ۳۸ سال بعد هنوز هم چنين چيزی کاملا دور از ذهنه، با اين فرق که اميد به تغيير اين وضع از اون موقع خيلی کمتره و سنگهای چنين راهی خيلی بزرگتر!

راستی توی اين هير و وير اصلا يادم رفت بگم که جمعه تولد پاول بود. منتهی جمعه فقط بهش کادوهاش رو دادم و روز شنبه وقتی مامان و بچه‌ها اومدن با هم جشن گرفتيم و کيک خورديم و اين حرفها. ديروز هم تولد پيروز بود. يه سر رفتم پيش مامان اينها و بهش تبريک گفتم و کادوش رو دادم.

و اما هديهء شوورخان. امسال کادوهاش تکنيکی بودن. چند وقت بود که يه خرده همچين با حسرت ميگفت: اگه يه DVD-player داشتيم بد نميشد ها! من عجله و اصراری در خريدنش نداشتم. به خصوص که ميگن به زودی يه نوع جديدش به بازار مياد که با دستگاههای فعلی خونده نميشه و فرق ميکنه. حکايت ويديوی بتاماکسه و VHS و ۲۰۰۰. همون صبح روز تولدش هم دوباره گفت: اگه يه موقع DVD-player خريديم چنين و چنان ميکنم. از اونجايی که الآن خيلی ارزون شده‌اند به خودم گفتم جهنم، يکی ميخريم تا اون جديدها بيان. قيمتشون از ۴۰ يورو شروع ميشه، البته بدون مارک. من يه تامسون خريدم با کيفيت خوب، ۹۰ يورو. خيلی خيلی خوشحال شد، به خصوص که ميتونه باهاش فايلهای MP3 هم گوش بده. چند تا سی‌دی داره پر از موزيک انتخابی خودش.

بعدش هم از اين دستگاه تلفن بيسيم ما خوشش نميومد. به نظر من هيچ عيب و ايرادی نداره، ولی روزی نميگذشت که به خاطرش غر نزنه. ميگفت… چه ميدونم… دکمه‌هاش رو نميتونه راحت فشار بده، گير ميکنن، باهاش راحت نيست. من هم براش يه دستگاه تلفن جديد خريدم که اينقدر از دست اون يکی عذاب نکشه. قديميه رو ميدم به مامان اينها. اونها هم دردسر دارن سر سيم کوتاه تلفن و اينکه بچه‌ها دلشون ميخواد توی اتاق خودشون و دور از انظار نامحرم! با دوستهاشون تلفنی صحبت کنن. تلفن بيسيم براشون بهتره.

ديگه يه دونه فندک خوشگل براش خريدم و دو تا سيگار برگ وانيلی، از اون کلفتها که از برگ توتون درسته و با دست پيچيده شده‌اند. يه شيشه کنياک هنسی هم بهش هديه کردم، مارک مورد علاقه‌اش.

سر همين کادو خريدن يه دردسر مختصر پيش اومد. نه که نميتونستم توی خونه کادوهاش رو بسته‌بندی کنم، چون عين جن معلق بالای سرم بود و تنهام نميذاشت، بعد از خريدنشون در فروشگاه دادم کادوپيچشون کنن. خانمه خيلی سر صبر و با سليقه بسته‌بنديشون ميکرد (مثلا يکی از بسته‌ها رو به فرم يقهء کت با کراوات درآورده بود، خيلی خوشگل)، برای همين رفتم نشستم روی يک صندلی و منتظر شدم تا کارش تموم بشه. نگو همونجا کيف پولم از جيبم افتاده. اومدم پول بسته‌بندی رو حساب کنم، ديدم کيفم نيست. فهميدم کجا گمش کرده‌ام. داشتم هراسون زير ميز و صندلی رو ميگشتم که يه آقايی گفت: کيفتون رو گم کرده‌ايد؟ با ترس آميخته به اميد جواب دادم: بله! شما پيداش کرده‌اين؟ گفت نه، يه خانمه پيداش کرد. من ديدم که يکراست بردش و تحويل قسمت سرويس داد. اصلا بازش نکرد. خيالتون راحت باشه.

خود آقاهه باهام اومد تا قسمت سرويس و نشونش داد که گذاشته بودنش روی قفسه. خانم مسئول سرويس ازم اسمم رو پرسيد، با کارت شناسايی که توی کيف بود مقايسه کرد و دادش دستم. خيالم راحت شد. پنجاه شصت يورو پول بيشتر توش نبود، ولی اگه گمش کرده بودم همهء زندگيم از دست ميرفت: کارت شناسايی، گواهينامه، کارت عضويت شونصد جور کلوب، کارتهای بانک، چندين و چند رسيد… بدبخت ميشدم.

اصلا اين چند وقته حواسم از حالت عادی هم پرتتره. يا کتم رو جا ميذارم، يا چترم رو، يا کيفم رو… به قول شوورخان: خوبه که کله‌ات چسبيده به تنت، وگرنه اون رو هم جا ميذاشتی!

نوشته شده در کتاب‌جات, روزمره | بیان دیدگاه »

موضوع ناموسی

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئیه 19, 2003

مثلا خيلی وقت اضافی دارم، ديروز موقع خريد وسوسه شدم و سه چهار تا کتاب جديد خريدم. اوليش رو امروز صبح ساعت شيش شروع کردم. نميدونم اسمش چيه، حالش رو هم ندارم برم نگاه کنم. هر دفعه تا از روی جلد کتاب ميفهمم که از اين کتابهای «زنونه» است ميخوام بذارمش کنار و نخرم. خودم رو ميشناسم و ميدونم که اينجور کتابها به مزاجم نميسازه. ولی گاهی با خودم لج ميکنم و با اين حال ميخرمشون و موقع خوندن دوباره پشيمون ميشم که چرا به ندای عقل گوش نکردم. مثل همين کتابه. در مورد زندگی يک زن انگليسيه که از بدو تولد (يعنی موقع بسته شدن نطفه در رحم) در مورد زنهای خونواده حرف ميزنه و سرگذشتشون رو تعريف ميکنه. از مادر گرفته تا خواهر و خاله و مادربزرگ و جد مادری و مادربزرگ ناتنی! راستش نه موضوعش بده، نه بد نوشته شده. از اون کتابهاست که ميشه نشست و در موردشون بحث کرد و فلسفه بافت و کاوش کرد و نتيجه گرفت و مقاله نوشت و تفسيرشون کرد. ولی ميخوام در گوشی بهتون بگم که يک داستان جنايی ناب برام به صد تا از اينجور رمانها ميارزه. دست کم ميشه موقع خوندن به اين فکر کرد که قاتل کيه و آيا قهرمان داستان مچش رو ميگيره يا نه. وقتی تو اين کتابه شرح دقيق احساساتی رو که مادره موقع خريد نيم کيلو گوشت راسته در قصابی داره ميخونم فقط ميتونم به اين فکر کنم که آيا مردن از فرط ملال هم قتل نفس به حساب مياد؟

چقدر من بی کلاسم.

صحبت کتاب و زنها شد. ياد يک موضوع ناموسی افتادم! پنج شيش سالم که بود يه روز بی هوا از مامان خانوم پرسيدم: بچه ها چه جوری از تو شيکم مامانها ميان بيرون؟ طفلک رنگ به رنگ شد و با کمی تأخير تته پته کرد: دکتر اين پايين شيکم رو يه چاک کوچيک ميده، نی نی رو مياره بيرون!

همينطور که احتمالا خودتون ميدونيد مامان خانوم لزوما دروغ نگفته بود و من رو از سرش باز کرده بود، بدون اينکه چشم و گوشم بيش از حد لازم باز بشه! در واقع از بس خجالتی بود هيچوقت نتونست جرأت کنه و به من از اين جور آموزشها بده. سالها بعد در جواب من که هنوز هم به خاطر اين موضوع سر به سرش ميذارم برام تعريف کرد که روانشاد مادرش (که قبل از تولد من فوت کرد) ميخواست اون موقعها مامان رو روشن کنه و بهش از اين نوع اطلاعات بده، به قول فرنگيها sex education! ولی تا گيرش مياورد و شروع ميکرد مامان خانم از خجالت فرار ميکرد و يه گوشه ای قايم ميشد و نميذاشت کسی بهش حرفای بد بد بزنه. شايد به همين دليل تاريخ ازدواج والدين و تولد بنده زياد جور در نمياد!

ولی از اون جايی که من همون موقع هم مامان خانوم رو با وجود سن کم خوب ميشناختم و از طرف ديگه بدتر از خودم اصلا مهارتی در رنگ کردن و سر به طاق کوبيدن نداره دستش رو خوندم. اون موقع برادرم پيروز هم به دنيا اومده بود. با خودم فکر کردم اگه راست ميگه چرا با وجود دو تا بچه خودش رو شيکمش جای بخيه نداره؟ برای بيرون آوردن بچه به اون گندگی يه چاک بزرگ لازمه که حتما بايد جاش مونده باشه، پس کو؟

ديگه پاپی موضوع نشدم. تا چشمش رو دور ديدم يه صندلی زير پام گذاشتم و از رف بالايی کتابخونه يه کتاب کت و کلفت ممنوعه رو پايين اوردم و خوندم که راهنمای زنان باردار بود و کلی هم تصوير رنگی در مورد جزئيات آناتوميک بدن زن و مرد داشت. نتيجه اين شد که هم خودم دقيقا فهميدم که جريان چيه، هم در طی سالهای بعد تونستم ذهن خيلی از هم مدرسه ايهام رو که اونها هم از اينجور مامانها داشتند در مورد مسائل جنسی روشن کنم. اون موقعها هنوز هم کم پيش نميومد که دختری از شروع پريودش وحشت کنه و فکر کنه که مريضه يا لابد از بس که به پسر همسايه از اون نگاهها کرده و دلش قيلی ويلی رفته حامله شده.

وقتی پوپک که شيش هفت ساله بود ازم پرسيد که نوار بهداشتی به چه دردی ميخوره مامان خانم رو که داشت از نگرانی و خجالت پس ميفتاد از اتاق بيرون کردم و خودم براش توضيح دادم. حتی براش عکس رحم و تخمدانها رو کشيدم و تعريف کردم که تخمکها کجا توليد ميشن و به چه دردی ميخورن. فقط در مورد همبستر شدن بيشتر از حد لزوم صحبت نکردم و گفتم که عشق و آميزش زن و مرد باعث به وجود اومدن جنين ميشه. يه خرده هم برای اين جور حرفها زود بود. به خودم گفتم دير يا زود همشاگرديهاش روشنش ميکنند! مهم اينه که بهم اعتماد کنه و از سوال کردن نترسه.

ميدونيد که، خطاهای بچه ها هم مثل سر پيچی از قوانين دولتی بعد از مدتی تاريخشون ميگذره و ديگه قابل تعقيب نيستند! دوازده ساله بودم که يه روز همينطور که تو آشپزخونه نشسته بودم و با مامان از هر دری حرف ميزدم بی مقدمه گفتم: ميدونی چيه؟ من تمام جريانهای بين زن و مرد رو ميدونم!

مامان خانوم حسابی جا خورد. با نگرانی پرسيد: کی بهت گفته؟

با لحنی که سعی در آروم کردنش داشت جواب دادم: نه بابا، هيچ کس. اين جوری نيست که همين امروز يکی برام همه قضيه رو گفته باشه! و براش تعريف کردم که جواب ناکاملش در اون روز چه پيامدهايی داشته. خيالش کمی راحت شد. نميدونم چرا! بعد از اينکه مدتی در مورد مسأله صحبت کرديم شير شدم و با نيش باز پرسيدم: خوب حالا که حقيقت رو فهميدی و من هم همه چيز رو ميدونم اجازه دارم که از اين به بعد اون کتابهايی رو که هميشه ميگی به درد سنم نميخورند بخونم؟

در حالی که سعی ميکرد قيافه عصبانی به خودش بگيره بهم توپيد: نخير!

نق زدم: ده! آخه چرا؟

جواب داد: همينه که گفتم! روتو زياد نکن!

ساکت شدم و تو دلم به خودم گفتم: به جهنم! من که همه اشون رو يواشکی خونده ام!

نوشته شده در قديم و نديم, کتاب‌جات | بیان دیدگاه »

رايحهء مشرق

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 26, 2003

براتون قسمت ديگه اي رو از كتاب خانم پراسكه نقل ميكنم كه در مورد روزهاي آخر سفر اولش به ايرانه, يعني وسطهاي كتاب. فكر نكنيد آخر داستان رو تعريف كرده ام ها!

…شب يك بار ديگر با مجيد تلفني صحبت ميكنم و او مرا دعوت ميكند كه به همراهي برادر و زن برادرش دو روز در كنار درياي خزر به سر ببرم. با خود فكر ميكنم: چرا كه نه؟ ديداري دوباره با سرسبزي جان پرور, قبل از اينكه زمستان طولاني ميهن مرا خوشامد بگويد.

واكنش فرهاد و خانواده اش نسبت به تصميمم با سردرگمي و تعجب زيادي همراه است. از قرار معلوم نميتوانند بفهمند كه چطور ميتوانم با مجيد كه در چشمان آنها يك مرد غريبه است به مسافرت بروم. از خوش شانسي فريد از آلمان زنگ ميزند و كلمات مناسب را براي توضيح هدفم ميابد. گويا شرح ميدهد كه براي اروپاييها اين كاملا عاديست كه با يك آشناي نزديك و خانواده اش به مسافرت بروند و تازه آنها به هر حال نميتوانند جلودارم بشوند.

اما ميخواهند دست كم نگاهي به مجيد بيندازند, و اينگونه در ساعت موعود هنگامي كه زنگ در به صدا درمي آيد تمام خانواده براي آزمون آماده است. سريع مانتو را به تن ميكنم و موهايم را با روسري ميپوشانم و دوباره احساس دخترك كمسالي را دارم كه ميخواهد بي اجازه كار بدي بكند.

از دو جفت چشمي كه از ماشين در حال انتظار به من دوخته ميشوند تعجب ميبارد. سلام در گلوي فاميلهاي مجيد گير ميكند.

- اين بروني است. يك دوست از آلمان.

- حال شما چطور است؟ از آشنايي با شما خوشحالم. تعريف شما را از مجيد زياد شنيده ام.

نازي, زن برادر مجيد, اولين كسي است كه اختيار خود را بازميابد. اندكي تته پته كنان ميگويد:

- سلام, حال شما؟

به انگليسي از مجيد ميپرسم:

- جريان چيست؟ چيزي از من نگفته اي؟

- چرا, من هم نميدانم چه خبر است. گفته بودم كه به دنبال يك دوست ميآييم.

به سه زبان تكرار ميكنم:

- دوست؟ Freund ؟ Friend ؟

- اوه, حالا فهميدم. فكر كرده بودند تو مرد هستي.

- به به. براوو.

قادر ميگويد:

- همه چيز مرتب است. مشكلي نيست. شما فارسي صحبت ميكنيد! چه خوب!

نرسيده به سد بزرگ كرج ديگر از سردرگمي اوليه خبري نيست. لطيفه ميگوييم, ميخنديم و شبهه ها و سوتفاهمهاي بيشماري را روشن ميكنيم.

جاده تهران – چالوس به عزيزترين خاطره هاي فريد از وطنش تعلق دارد. بارها از پيچ هاي خطرناك, دره هاي عميق و آبشار وسط راه تعريف كرده بود. ميتوان زيرش ايستاد و خنك شد, بدون خيس شدن. هربار كه فريد در جواني در اين جاده ميراند سعي ميكرد تا ركود سرعت تازه اي به جاي بگذارد. وقتي كه به جاده پر پيچ و خم كوهستاني مينگرم تازه ميفهمم كه چرا هنوز هم هنگام رانندگي جانش را به خطر مي اندازد.

شب كه به رامسر ميرسيم متاسفانه خيلي زود معلوم ميشود كه نميتوانيم در هتل اتاقي كرايه كنيم. بدون مدارك ازدواج پذيرش محال است. آخر ويلايي در كنار دريا ميابيم كه صاحبانش در بند مداركمان نيستند.

قليانهاي بيشماري در جمع شبانه مان ميگردند و من تلاش دارم كه دست كم جزئي از صدها لطيفه تعريف شده را به خاطر بسپارم. بعد از مدت كوتاهي از خنده به خود ميپيچيم, و تمام مشغله نازي تصحيح برداشتش از يك زن اروپاييست.

- من هميشه فكر ميكردم كه شما ما را غير متمدن ميابيد و اين كشور و مردمانش را بيخود و عقب مانده.

اين كه من از قرار معلوم رابطه عاشقانه اي با برادر شوهرش ندارم او را بيشتر گيج ميكند. سعي ميكند كه تعجبش را در قالب كلمات بيان كند.

- شما فقط دوستيد؟ مثل خواهر و برادر يا دو زن؟

- بله. ما فقط از همديگر خوشمان مي آيد. هر چه باشد او متاهل است و من هم يك دوست پسر دارم.

- اما من فكر ميكردم كه اين در اروپا نقشي بازي نميكند.

- عاشقان قوانين خود را دارند. خيانت را فقط خود انسان ميتواند بر خود ممنوع كند يا اجازه بدهد. خوشبختانه ما ديگر براي چنين چيزي به قوانين دولتي نياز نداريم.

صبح روز بعد من و مجيد موفق ميشويم كه همراهان خود را متقاعد كنيم كه اروپاييها هر چند گاه يكبار بايد حتما به تنهايي در كنار ساحل قدم بزنند. اما اگر درك لزوم اين مسئله آن دو را ترك كند مجيد مانع از اين خواهد شد كه مرا تعقيب كنند.

تنها. كمتر از دو روز به پرواز مانده است. ماه نوامبر آغاز شده است و شبها سرد ميشود, اما اكنون باد گرمي صورتم را مينوازد و به دشواري ميتوانم بازگشت را درك كنم. آب زلال با انگشتهاي پايم بازي ميكند و قلوه سنگهاي مسطح با هر موج به ساحل ميغلتند و طنين انداز يكي از نغمه هاي فراوان دريا هستند. اما افكار من روي كوير دور ميزنند, روي روستاي كنار زاينده رود و قناتهايي كه ره آورد پربهايشان انارهاي يزد را مثل يك ميوه بهشتي رسيده ميكند.

ايران. عجب سفري را پشت سر گذاشته ام! يك دسته چين و چروك دور آن چشمهاي كوچك* ميبينم و به درد فراغ در تبعيد مي انديشم. من سرزمين دوستان را ديده ام, و سايه بلند درخت بادام را حس كرده ام. حال كيسه اي پر از ميوه با خود به ارمغان مي آورم. چند ليوان آب طالبي بيش نمانده و كمتر از دو روز آميخته به رايحه مشرق…


* : اشاره به مادر يكي از دوستان ايراني ساكن در آلمان.

نوشته شده در کتاب‌جات, ترجمه | بیان دیدگاه »

دستت درد نكنه

نوشته‌شده به دست پانته‌آ در ژوئن 9, 2003

يكي از سرگرميهاي من جمع آوري و خوندن كتابهاييه كه در غرب در مورد ايران نوشته شده اند و كمتر به سياست ميپردازند و بيشتر روي مسائل اجتماعي و فرهنگي تمركز ميكنند.

از جمله كتاب دستت درد نكنه نوشته خانم بروني پراسكه رو ميتونم نام ببرم كه چاپ سال دوهزاره و در واقع سفرنامه ايه كه بعد از دو سفر نسبتا طولاني به اقصي نقاط ايران نوشته شده.

تفاوت فرهنگي باعث انزجار و احساس غريبگي خانم پراسكه نميشه, بلكه فقط كنجكاوش ميكنه و سعي در فهم دنياي عجيب و ناشناس دور و برش داره. سو تفاهمهاي فراوان به جاي اينكه در انزوا قرارش بدن باعث تفريح خودش و خواننده و گاهي نزديكي بيشترش به محيط ميشن. هرگز سعي در قضاوت و مقايسه نداره بلكه در تلاشه تا همه چيز رو همونطور كه هست بفهمه. عشق و علاقه اش به طبيعت, به هنر و به انسانها براش امكان كشف بعضي از گنجينه هاي ايران رو ميده كه مردم بومي به كرات از كنارشون ميگذرند و ازشون بي خبرند.

چيزي كه كتاب رو هم براي من ايراني و هم براي خواننده آلماني جذاب و لذتبخش ميكنه نگاه دقيق و بيطرفانه و كنجكاو خانم پراسكه و ذهن باز و انعطاف پذيرش و از همه مهمتر قلم توانا و جادوييشه كه نه فقط در صدد بازگويي حوادثه بلكه آنچنان صحنه ها و آدمها رو دقيق و رنگين وصف ميكنه كه توي خواننده هر لحظه از اين سفر رو به همراهش گام برميداري و در دنيايي از عطر و مزه و رنگ و تصوير و احساس غرق ميشي.

…ديگر موقع برگشتن شده است و من ميخواهم هر جور شده بفهمم كه چطور ميشود تاكسي نگه داشت و به خصوص چطور به راننده حالي كنم كه مرا به كجا ببرد.

- كاري ندارد. بگذار به طرف ديگر خيابان برويم. آنجا تاكسيها به جهت مقصد ما حركت ميكنند.

به انبوه درهم و برهم ماشينها نگاه ميكنم:

- نميتوانم!

- بيا ديگر! چه شده؟

شش راه موازي در خيابان, اين حدس من است. خطي براي جدا كردنشان وجود ندارد. يا اينكه پيكانهاي در حال ويراژ هشت صف موازي تشكيل داده اند؟ چطور از اين خيابان بگذرم؟ كنار خيابان ايستاده ام, مثل كسي كه روي دايو سه متري ايستاده و آماده پرش با سر به اعماق است. رهگذران با دليري خود را به امواج ميزنند و به طرز معجزه آميزي به ساحل ديگر ميرسند. فرهاد به من مينگرد, ميخندد و دستم را ميگيرد. مثل يك كودك راهنمايي ميشوم, ميگذارم كه هر چه ميشود بشود, در سايه اش حركت ميكنم و دلم ميخواهد چشمانم را ببندم. او مي ايستد, به سرعت راهش را ادامه ميدهد, دوباره توقف ميكند. موفق شده ايم! آرزوي روزي را دارم كه به تنهايي قادر به چنين كاري باشم. حالا در سمت صحيح خيابان ايستاده ايم و فرهاد مقصدمان و قيمتي كه حاضر به پرداختش است را بانگ ميزند: «ونك! پنجاه تومان!» يك ماشين به آهستگي نزديك ميشود. راننده اش روي صندلي بغل خم ميشود و گوشهايش را تيز ميكند. فرهاد تكرار ميكند: «ميدان ونك!» و راننده انگار كه توهيني شنيده باشد گاز ميدهد و ميراند. بيصدا ميخندم. فرهاد شانه اي بالا مي اندازد و با فارسي ساده اي كه براي فهم من ساخته است ميگويد: «خوب نبود!»

خندان در كنار ميدان فردوسي ايستاده ايم و فرياد ميزنيم: «ونك!»

در خانه شامي مفصل و كوهي از ليمو درانتظارمان هستند. مهتاب ميوه ها را چهار قاچ ميكند و هركس تكه اي برميدارد. حتي فكرش را كه ميكنم دهانم جمع ميشود!

- يك قاچ بردار! خوشمزه و سالم هستند!

خوردن ليمو ترش مثل پرتقال؟ فرهاد علت خودداريم را به درستي ميفهمد و گاز محكمي به قاچ ليموي خودش به عنوان نمايش ميزند. به سختي ميتوانم نگاه كنم.

- ترش نيستند! امتحان كن!

پاداش جراتم طعم شهدانگيز ميوه است. فصل ليمو شيرين است كه از پاييز تا بهار به بازار مي آيد. باز هم يك كشف خوش مزه! اگر همينطور پيش برود اين سفر به تور اكتشافي خوردنيها تبديل خواهد شد.

در پايان غذا همه از مادر فريد براي دستپخت لذيذش تشكر ميكنند: «دستتان درد نكند!»

بعد از تحرير: همين الآن خبر چپه شدن يك اتوبوس حامل دانش آموزان رو در استان نورد راين وستفالن آلمان دادند. از تعداد مجروحين خبري در دست نيست… نگفتم؟

نوشته شده در کتاب‌جات, ترجمه | بیان دیدگاه »

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.