در اتاق کار جلوی قفسههای کتابها ايستادهام و اونها رو ورانداز ميکنم. يعنی کتابی هم در بينشون هست که نخونده باشم؟ منی که هر بار بابت سؤال هميشگی کسانی که با قفسهء کتابم روبهرو شدهاند «همهء اينها رو خودت خوندهای؟!» حرص خوردهام؟ کتاب که دکوراسيون نيست (هرچند که ممکنه در ميون قشر تازهبهدورانرسيده اين [...]
Archive for the ‘کتابجات’ Category
به کتابی که هرگز خوانده نشد*
Posted in کتابجات on ژانویه 25, 2008 | 22 نظرات »
کتابخونی
Posted in کتابجات on ژوئن 7, 2006 | بیان دیدگاه »
شخصی با اسم انتخابی «برادر بسيجی» (!) برام يه پيام پای اون نوشتهء چرا مرغ از خيابان رد شد گذاشته که حسابی اسباب تفريحم شده:
خيلی بد بود. مخصوصاً اون خمينيش توهين کردی. به اسلام به خدا فحش دادی عکس خدا رو پاره کردی. بدیییی…
اين برادر بسيجی احتمالاً سن و سالی نداره (ادبياتش که بيشتر به [...]
از اين در و اون در
Posted in روزمره, کتابجات on سپتامبر 9, 2005 | بیان دیدگاه »
مقالهء دختران و پدران بالأخره به پايان رسيد. اگه دوست داشتيد ميتونيد يا پايين خود مقاله و يا همينجا نظرتون رو دربارهء کل مطلب برام بنويسيد. هرچند که انگار بازار نظرنويسی در حال حاضر چندان داغ نيست! دست کم اينجا.
دارم يه کتاب ميخونم که مجموعهای از سه تا رمان علمی – تخيليه که هر کدوم [...]
كتاب فارسی
Posted in کتابجات on مارس 22, 2004 | بیان دیدگاه »
از ميلان كوندرا تا به حال كتابی نخونده ام. جرم وحشتناكيه نه؟ يه زمانی تو ايران وقتی ازت ميپرسيدن فلان كتاب شريعتی رو خوندهای و جواب منفی ميدادی افت داشت. شوخی شوخی مردک شده بود هرمن هسه ايران! كمی بعد رمانهای روسی مد شدند و رومن رولان (البته بيشتر بين خانمها). مدتی هم تب كاستاندا [...]
از اين در و اون در
Posted in روزمره, کتابجات on فوریه 3, 2004 | بیان دیدگاه »
نميدونم از لورنس ايران، واسموس تا حالا چيزی شنيدين يا نه. واسموس يه جاسوس آلمانی بود که در ايران همراه عشاير بختياری عليه انگليسيها ميجنگيد (لابد دايی جان ناپلئون هم همونجاها در کازرون و ممسنی باهاش همرزم بوده. هه هه هه…) و ماجراش خيلی عجيب و در عين حال هيجانانگيزه.
امروز صبح يه کتاب قديمی چاپ [...]
موضوع ناموسی
Posted in قديم و نديم, کتابجات on جولای 19, 2003 | بیان دیدگاه »
مثلا خيلی وقت اضافی دارم، ديروز موقع خريد وسوسه شدم و سه چهار تا کتاب جديد خريدم. اوليش رو امروز صبح ساعت شيش شروع کردم. نميدونم اسمش چيه، حالش رو هم ندارم برم نگاه کنم. هر دفعه تا از روی جلد کتاب ميفهمم که از اين کتابهای “زنونه” است ميخوام بذارمش کنار و نخرم. خودم [...]
رايحهء مشرق
Posted in ترجمه, کتابجات on ژوئن 26, 2003 | بیان دیدگاه »
براتون قسمت ديگه اي رو از كتاب خانم پراسكه نقل ميكنم كه در مورد روزهاي آخر سفر اولش به ايرانه, يعني وسطهاي كتاب. فكر نكنيد آخر داستان رو تعريف كرده ام ها!
…شب يك بار ديگر با مجيد تلفني صحبت ميكنم و او مرا دعوت ميكند كه به همراهي برادر و زن برادرش دو روز در [...]
دستت درد نكنه
Posted in ترجمه, کتابجات on ژوئن 9, 2003 | بیان دیدگاه »
يكي از سرگرميهاي من جمع آوري و خوندن كتابهاييه كه در غرب در مورد ايران نوشته شده اند و كمتر به سياست ميپردازند و بيشتر روي مسائل اجتماعي و فرهنگي تمركز ميكنند.
از جمله كتاب دستت درد نكنه نوشته خانم بروني پراسكه رو ميتونم نام ببرم كه چاپ سال دوهزاره و در واقع سفرنامه ايه كه [...]
