<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>غربتستان</title>
	<atom:link href="http://pantea.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://pantea.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sun, 30 Oct 2011 13:22:30 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='pantea.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>غربتستان</title>
		<link>http://pantea.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://pantea.wordpress.com/osd.xml" title="غربتستان" />
	<atom:link rel='hub' href='http://pantea.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>ده‌سالگی وبلاگستان فارسی</title>
		<link>http://pantea.wordpress.com/2011/09/10/778/</link>
		<comments>http://pantea.wordpress.com/2011/09/10/778/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Sep 2011 19:43:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پانته‌آ</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[ايران]]></category>
		<category><![CDATA[زمين و زمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pantea.wordpress.com/?p=1806</guid>
		<description><![CDATA[همه چيزمون بايد به همه چيزمون بياد! حتی شروع وبلاگنويسيمون هم داستان باحال و کول و باکلاسی نيست که بشه بهش پز داد. خير، من وبلاگ حسين درخشان رو اول نديدم. به هيچکدوم از نوشته‌های پربار و شيرين شما همقطارهای کهنه‌کار برنخوردم که بخونم و وسوسه بشم به وبلاگ نوشتن. اولين وبلاگی که من در [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1806&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همه چيزمون بايد به همه چيزمون بياد! حتی شروع وبلاگنويسيمون هم داستان باحال و کول و باکلاسی نيست که بشه بهش پز داد. خير، من وبلاگ حسين درخشان رو اول نديدم. به هيچکدوم از نوشته‌های پربار و شيرين شما همقطارهای کهنه‌کار برنخوردم که بخونم و وسوسه بشم به وبلاگ نوشتن. اولين وبلاگی که من در زندگانی ديدم، شايد باورتون نشه، وبلاگی بود به نام «<a href="http://ammeh.blogspot.com" target="_blank">سردبير: عمه‌ام</a>» که هفت هشت ده سال پيش وقتی داشتم با سرعت زياد در شاهراه‌های شبکهء جهانی ويراژ ميدادم، پشت يکی از پيچ‌های تند وبگردی بسيار اتفاقی و ناگهانی افتادم توش. ديساين ميساين و قالب و اينا که ميشه گفت نداشت. و من يه ساعت داشتم زير و روش ميکردم و کاملاً سر کار بودم که اين چيه آخه!</p>
<p>روشنه که از قماش چت و فوروم نيست. چيه پس؟ مخاطبانش کی هستند؟ چی داره ميگه اصلاً؟ سؤال بود پشت سؤال بدون کوچکترين اميدی به يافتن جواب. چه ميدونستم که وبلاگی هست به اسم سردبير: خودم و اين يکی داره سر به سر اون يکی ميذاره؟ بعد از اين رويارويی تاريخی بود که با چند تا کليک رسيدم به اون توضيح کذايی حسين درخشان و فهميدم که وبلاگ چيه و ميشه وبلاگ نوشت و اين حرفها. حدود ده دقيقه بعد از پيدا کردن وبلاگ حسين، وبلاگ خودم راه افتاده بود و اولين و دومين پست هم منتشر شده بود. با بدبختی يه اديتور ايميل فارسی پيدا کرده بودم و با هزار مشقت توش فارسی تايپ کرده بودم. بعد هم ذوق‌زده نشسته بودم پای کامپيوتر و به نوشتهء خودم نگاه ميکردم که آيا الآن ممکنه چه اتفاقی بيفته. بعد از چند دقيقه شروع کردم به فکر کردن و به اين نتيجه رسيدم که آخه خنگ خدا، چطوری ميخوای مردم وبلاگت رو پيدا کنند و بفهمند تو وجود داری؟ چت روم نيست که خودشون بيان سر بزنن. بايد يه استراتژی بازاريابی طرح کرد و دنبال مخاطب گشت. مخاطب رو کجا ميشه پيدا کرد؟ اونجايی که اجناس مشابه ديگران عرضه ميشه. گشتم و چند تا وبلاگ ديگه هم پيدا کردم و پای اونهايی که از نوشته‌اشون و سبک بيانشون خوشم اومد، يکی دو جملهء مناسب موضوعی که مطرح کرده بودند نوشتم و زيرش هم با کمی شرمندگی اضافه کردم که خودم تازه وبلاگنويسی رو شروع کرده‌ام. همين.</p>
<p>و يادم نميره، کسی که باعث شد تک و توک اولين خواننده‌ها به سراغم بيان، نوشی بود، نويسندهء نوشی و جوجه‌هاش. اونجا چنين کامنتی رو پای نوشته‌اش گذاشته بودم و اون هم ظاهراً کنجکاو شده بود و اومده بود و خونده بود و پسنديده‌ بود. چون روز بعد چيزی نوشت به اين مضمون که وبلاگ فلانی رو هم ببينيد، خوبه. و من نه تنها مديون نوشی هستم، بلکه مديون تک تک کسانی هستم که بعد از نوشی لطفشون شامل حال خودم و وبلاگم شد، و صدالبته تمام خواننده‌های مهربون و خوبی که در تمام اين سالها همراهيم کرده‌اند.</p>
<p>من قبل از وبلاگنويسی عضو گروه‌های مجازی گوناگون بودم، اما اونجاها به ندرت ايرانی پيدا ميشد و زبان رابطه هم انگليسی يا آلمانی بود، مگر در پال‌تالک يا پل‌تاک يا هر چی که ميخواين اسمش رو بذارين، که اون هم راستش چيز اعصاب‌خردکنی بود. انگيزهء اصلی و اوليه‌ام برای وبلاگ نوشتن اين بود که چه جالب! ميشه اينجا هر چی دلت ميخواد &#8211; اون هم به فارسی &#8211; بنويسی و ملت ميان ميخونن! اونهايی که تا به حال بنده رو حضوری ملاقات کرده‌اند ميدونند که چقدر آدم پرحرفی هستم و اين فرصت طلايی برای پيدا کردن مخاطب چيزی نيست که بتونم ازش بگذرم. ضمن اينکه سال‌ها بود اصلاً فارسی ننوشته بودم و به ندرت کتاب فارسی ميخوندم و با خودم فکر کردم اينجوری ميشه تمرين نوشتن به زبان مادری داشت. به ذهنم خطور نکرد که قلنبه سلنبه بنويسم، فقط به موضوع‌های سنگين و جدی بپردازم و يا درگير سياست بشم. از همون روز اول فرض رو بر اين گذاشتم که شما دوستی هستيد صميمی و مهربان. نشسته‌ايد روبه‌روی من و داريم با هم گپ ميزنيم. موضوع حرفهامون چيزيه که اون لحظه به ذهنم ميرسه. همين و بس.</p>
<p>قدر مسلم اينه که هيچوقت، هرگز خوابش رو هم نميديدم که وبلاگنويسی تا اين حد زندگيم رو تغيير بده. اون موقع به اين فکر نکرده بودم که چقدر از زندگی در ايران دور افتاده‌ام و وبلاگنويسی پيوند بسيار محکمی خواهد شد با هموطنهام و اونچه که در ايران ميگذره و در واقع يه جوری باعث ميشه که من هم دوباره کمی ايرانيتر بشم. قابل تصور نيست که چقدر آسون از اين طريق با تعداد زيادی از آدمهای همزبان و همفکر و جالب و دوست‌داشتنی و فهميده و مهربون از سراسر دنيا آشنا شدم. و چيزی که زندگيم رو کاملاً زير و رو کرد پادکست مختصر و جمع و جوری بود که با هدف معرفی موسيقی غربی به مخاطبانم شروع کردم به تهيه کردن و شوخی شوخی منتهی شد به فعاليت خبرنگاری به زبان مادريم، کاری که هيچ تصور نميکردم ممکن باشه.</p>
<p>ده سالگی وبلاگستان به اين معنيه که ده سال تمام با هم زندگی کرده‌ايم: من و شما و تمام اعضای اين جامعهء مجازی. از صميم قلب از تک تکتون تشکر ميکنم که اين راه رو تا اينجا به همراه من اومده‌ايد. شايد داريم به آخر اين راه ميرسيم، نميدونم، اما اين وضعيت، ذره‌ای از ارزش لحظه‌هايی که با هم بوده‌ايم کم نميکنه.</p>
<p>به خودم قول داده بودم که احساساتی نشم، اما فايده‌ای نداشت. بچه‌ها، ازتون ممنونم!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pantea.wordpress.com/1806/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pantea.wordpress.com/1806/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pantea.wordpress.com/1806/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pantea.wordpress.com/1806/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pantea.wordpress.com/1806/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pantea.wordpress.com/1806/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pantea.wordpress.com/1806/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pantea.wordpress.com/1806/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pantea.wordpress.com/1806/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pantea.wordpress.com/1806/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pantea.wordpress.com/1806/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pantea.wordpress.com/1806/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pantea.wordpress.com/1806/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pantea.wordpress.com/1806/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1806&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pantea.wordpress.com/2011/09/10/778/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/66dc2a43f92f848424363a726d601a47?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">pantea</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>فيلم زندگی من &#8211; ۱</title>
		<link>http://pantea.wordpress.com/2011/08/27/776/</link>
		<comments>http://pantea.wordpress.com/2011/08/27/776/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 27 Aug 2011 19:26:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پانته‌آ</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[زمين و زمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pantea.wordpress.com/?p=1803</guid>
		<description><![CDATA[توجه کرده‌ايد وقتی شکم آدم سير ميشه، يهو چقدر نگاهش به دنيا خوش‌بينانه ميشه؟ تا قبل از اينکه غذا رو بيارن دم در، داشتم دنبال يه چيز نوک تيز ميگشتم که رگهای جفت دستهام رو باز کنم. قضيه از اين قراره که تابستون امروز شروع نشده به پايان رسيد (البته بعد از شام کورسوی اميدی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1803&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>توجه کرده‌ايد وقتی شکم آدم سير ميشه، يهو چقدر نگاهش به دنيا خوش‌بينانه ميشه؟ تا قبل از اينکه غذا رو بيارن دم در، داشتم دنبال يه چيز نوک تيز ميگشتم که رگهای جفت دستهام رو باز کنم.</p>
<p>قضيه از اين قراره که تابستون امروز شروع نشده به پايان رسيد (البته بعد از شام کورسوی اميدی در دلم درخشيدن گرفت که شايد يه بار ديگه دالی دالی کنه) و دوباره بعد از فقط سه چهار روز هوای آفتابی، تمام امروز ابری و گرفته و خاکستری بود و يهو بارون هم گرفت عين سيل و بنده هم برعکس اکثريت قريب به اتفاق هموطنان اصلاً بارون دوست ندارم. در نتيجه هر چی غم و غصه و بدهکاری بود يادم افتاد و شوورخان هم که نيست تا اقلاً حواس آدم يه جوری پرت بشه به زندگی روزمره. و اينطور شد که بعد از خوردن غذا که مخمون به کار افتاد و تونستيم دوباره بينديشيم، گفتيم خوب خودمون رو فعلاً امشب نميکشيم، عوضش ميبلاگيم.</p>
<p>مسئله اينه که وقتی پاول خونه نيست، زندگی من ميشه عين اين صحنه‌های فيلمها که وقتی ميخوان بگن طرف خيلی بدبخته و تنهاست و رسماً زندگی نداره، نشون ميدن که از سر کار مياد، غذای حاضری سفارش ميده يا جعبه‌ای از فريزر درمياره ميندازه توی مايکروويو و تنها ميشينه (ترجيحاً جلوی تلويزيون) و ميخوره. يه نمونهء بارزش که الآن يادم مياد رابين ويليامزه در فيلم Awakenings که البته نميشينه جلوی تلويزيون، يه کتاب گياهشناسی ميذاره روی ميز و در کنار غذاش ميخونه (اغلب کتابهای من دقيقاً به همين علت يه جايی وسطهاش لکهء رب گوجه يا زردچوبه و امثالهم داره).</p>
<p>حالا نه اينکه نيازی باشه به اين وضع يا نشه تغييرش داد! فی‌الواقع باور بکنيد يا نکنيد من از تنهايی بدم نمياد. به عنوان بچهء اول خانواده اصولاً تنهايی برام چيز فوق‌العاده ارزشمنديه و بعضی وقتها که حالش باشه حسابی با تشريفات برگزارش ميکنم و ازش لذت ميبرم. اگه نخوام تنها باشم تفريحات سالم و ناسالم هم در دسترس هست اما وقتی آدم بای ديفالت افسرده باشه فرق نميکنه که در مهمونی نشسته يا توی خونه تنهاست. هوم&#8230; الآن که فکرش رو ميکنم ميبينم توی مهمونی احتمالاً بعد از ۵ دقيقه يادم ميره که ناراحتم و شروع ميکنم به بگو بخند، پس ظاهراً تنها نشستن توی خونه وضعيت رو تشديد ميکنه. شايد چون حواس آدم کمتر پرت ميشه و ميتونه با تمرکز کامل به حال خودش دل بسوزونه. مهمونی از کجا بيارم حالا نصفه‌شبی&#8230;</p>
<p>اما حالا که حالم بهتره اين رو هم براتون تعريف کنم که اين هفته شوخی شوخی سه تا قرار وبلاگی داشتم! آخريش ديگه خيلی سورپرايز بود که دوستی از اون سر دنيا اومده درست همينجايی که من هستم به مسافرت تفريحی و روحش هم خبردار نبوده که من کجام و من هم تصادفی از طريق دو تا دوست بلاگر ديگه مطلع شدم و براش پيغامی فرستادم و خلاصه جاتون خالی ديشب رفتيم ددر و خيلی خوش گذشت. از نکات قابل توجه و قابل بازگويی يکی اين بود که همه‌امون سه پرس غذا سفارش داديم، يه پيش‌غذا و دو تا غذای اصلی، اما من آخرش شب با شکم گرسنه خوابيدم. يعنی واقعاً شکمم قار و قور ميکرد ها! نتيجه ميگيريم که دفعهء ديگه اگه رفتم رستوران چينی از نوع سانتی‌مانتال، قبلش يه شکم سير غذا بخورم. حالا خوبه آدم پرخوری هم نيستم. باور کنيد، به جان عزيزتون! انصافاً پرس‌هاش خيلی فينگيلی بود.</p>
<p>تا يادم نرفته، از همهء رفقايی که به طرق مختلف خبردار شدند من دوباره مينويسم و در نهايت محبت و بزرگواری اومدن کامنت گذاشتن تا احساس نکنم دارم با در و ديوار بلاگ حرف ميزنم، از صميم قلب تشکر ميکنم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pantea.wordpress.com/1803/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pantea.wordpress.com/1803/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pantea.wordpress.com/1803/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pantea.wordpress.com/1803/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pantea.wordpress.com/1803/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pantea.wordpress.com/1803/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pantea.wordpress.com/1803/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pantea.wordpress.com/1803/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pantea.wordpress.com/1803/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pantea.wordpress.com/1803/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pantea.wordpress.com/1803/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pantea.wordpress.com/1803/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pantea.wordpress.com/1803/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pantea.wordpress.com/1803/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1803&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pantea.wordpress.com/2011/08/27/776/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/66dc2a43f92f848424363a726d601a47?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">pantea</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سلامی دوباره</title>
		<link>http://pantea.wordpress.com/2011/08/25/775/</link>
		<comments>http://pantea.wordpress.com/2011/08/25/775/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Aug 2011 22:46:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پانته‌آ</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[زمين و زمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pantea.wordpress.com/?p=1777</guid>
		<description><![CDATA[چيزی که فرصت نشد براتون تعريف کنم، اينه که سردبير مجله‌ای که در نوشتهء قبلی ذکر کردم، باهام تماس گرفت. نه تنها نامهء مفصلی نوشتند و عذرخواهی کردند، بلکه متن جوابهای تست آنلاينشون رو تغيير دادند و با متن معتدلتر و صحيحتری عوض کردند. بله. ما برگشتيم. هفتهء وبلاگنويسی يه جورايی باعث شد که برگردم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1777&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چيزی که فرصت نشد براتون تعريف کنم، اينه که سردبير مجله‌ای که در نوشتهء قبلی ذکر کردم، باهام تماس گرفت. نه تنها نامهء مفصلی نوشتند و عذرخواهی کردند، بلکه متن جوابهای تست آنلاينشون رو تغيير دادند و با متن معتدلتر و صحيحتری عوض کردند.</p>
<p>بله. ما برگشتيم. هفتهء وبلاگنويسی يه جورايی باعث شد که برگردم به دامان اين هيولای خاک‌خورده که کاری نداره جز خون به جيگرم کردن و هی سيخونک زدن و عذاب وجدان دادن. هر چند روز يه بار صفحه رو باز ميکنم و ميبندم و غصه‌ام ميشه. بعضی وقتا موضوعی به ذهنم ميرسه که جون ميده واسه نوشتن و باز غصه‌ام ميشه اما سعی ميکنم به روی خودم نيارم و فراموشش کنم. اما اين بار عزمم رو جزم کرده‌ام که دوباره بنويسم. و کسی چه ميدونه؟ شايد بيشتر و بهتر از گذشته.</p>
<p>الآن هم احتمالاً اين نوشته خواننده‌ای نخواهد داشت چون بعد از يک سال کی سر ميزنه که ببينه من اينجا چی نوشته‌ام؟ اما اين هيولا دلش به همين خوشه که من برگشته‌ام و ميخوام دوباره بنويسم، بدون توجه به اينکه خواننده‌ای هم خواهم داشت يا نه. شايد هم تک و توک سر و کلهء ملت پيدا شد.</p>
<p>سلام وبلاگستان!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pantea.wordpress.com/1777/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pantea.wordpress.com/1777/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pantea.wordpress.com/1777/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pantea.wordpress.com/1777/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pantea.wordpress.com/1777/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pantea.wordpress.com/1777/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pantea.wordpress.com/1777/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pantea.wordpress.com/1777/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pantea.wordpress.com/1777/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pantea.wordpress.com/1777/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pantea.wordpress.com/1777/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pantea.wordpress.com/1777/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pantea.wordpress.com/1777/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pantea.wordpress.com/1777/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1777&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pantea.wordpress.com/2011/08/25/775/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/66dc2a43f92f848424363a726d601a47?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">pantea</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ما تندرستان بيمار</title>
		<link>http://pantea.wordpress.com/2010/08/18/774/</link>
		<comments>http://pantea.wordpress.com/2010/08/18/774/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Aug 2010 21:06:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پانته‌آ</dc:creator>
				<category><![CDATA[آلمان]]></category>
		<category><![CDATA[ترجمه]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[زمين و زمان]]></category>
		<category><![CDATA[شکمچرانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pantea.wordpress.com/?p=1783</guid>
		<description><![CDATA[حالا که دارم نامه‌هام رو ترجمه ميکنم و اينجا ميذارم، شايد بد نباشه که اين يکی رو هم منتشر کنم، با اينکه طولانيه. در واقع بديش اينه که باز بعضی از خواننده‌ها فکر ميکنن من به طور کلی آدمی بسيار اخمو و سگ‌اخلاق هستم، که به جان عزيزتان اينطور نيست. اگر هم اينطور گمان کنيد، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1783&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><em>حالا که دارم نامه‌هام رو ترجمه ميکنم و اينجا ميذارم، شايد بد نباشه که اين يکی رو هم منتشر کنم، با اينکه طولانيه. در واقع بديش اينه که باز بعضی از خواننده‌ها فکر ميکنن من به طور کلی آدمی بسيار اخمو و سگ‌اخلاق هستم، که به جان عزيزتان اينطور نيست. اگر هم اينطور گمان کنيد، با اين حال به نظرم در اين نامه نکته‌هايی هست که ممکنه برای بعضيها جالب باشه. اينه که فدای سرتون، هر چی دوست داريد فکر کنيد.</em></strong></p>
<p>خانم موزس محترم،</p>
<p>امروز حوصله‌ام کمی سررفته بود و تست اينترنتی «سن بيولوژيک شما &#8211; واقعاً چند ساله هستيد؟» را در سايت gofeminin.de پر کردم. اولين بار نبود که چنين تستی را می‌ديدم. اغلب می‌گويند سن بيولوژيک من همان است که سن واقعيم. امروز نيز همينطور بود، با اندکی تفاوت. نتيجهء تست اين بود:</p>
<p><em>طبق تاريخ تولد شما ۳۶ ساله هستيد. سن بيولوژيک شما تقريباً در همين حدود قرار دارد، بين ۳۴ و ۳۸. از اين قرار شما به ندرت از روش‌های «جوانساز» استفاده می‌کنيد. توضيح مشروح نتيجهء تست که در ذيل می‌آيد، شما را راهنمايی می‌کند که در آينده چه بهبودی در رفتار شما ممکن است، به عنوان حقه‌ای به سنتان. </em></p>
<p>بله، و راهنمايی هم شدم. می‌توان حدس زد که اگر کسی سی و شش ساله است و سن بيولوژيکش (هر چه که معنی بدهد) طبق تستی نه چندان دقيق بين سی و شش و سی هشت تخمين زده شود، در واقع بايد راضی باشد. اما نه! بايد جوان ماند، با اينکه می‌دانيم در نهايت غيرممکن است. پير شدن يعنی ننگ. هرچقدر که زندگی من تا به حال پربار و جالب بوده باشد، هيچ ارزشی ندارد. تازه، بس نيست که ديگر ۲۰ ساله نيستم، از رروش‌های «جوانساز» هم استفاده نمی‌کنم. البته از شما نخواهم پرسيد که خود چند ساله هستيد و چقدر وقت، توان و پول صرف می‌کنيد تا پير (يا خدا به دور، چاق!) به نظر نياييد، تا فردا همکاری جوانتر و زيباتر جای شما را نگيرد.</p>
<p>اما قضيه به همينجا ختم نمی‌شود. اولين راهنمايی اين است:</p>
<p><em>بی‌ام‌آی يا Body Mass Index فرمول مدرنی است که نسبت وزن و قد شما را تخمين می‌زند. بی‌ام‌آی شما ۴۷/۲۸ است و به اين معناست که اضافه‌وزن داريد. با اضافه‌وزن خطر ابتلای شما به امراضی مانند فشار خون بالا، سکتهء قلبی و مغزی و يا اخلالات هورمونی افزايش خواهد يافت. غير از اين، اضافه‌وزن اثرات سوئی بر سن بيولوژيک شما دارد. اکيداً به شما توصيه می‌کنيم که وزن خود را کاهش دهيد.</em></p>
<p>از اين مزخرفات زياد می‌خوانم، اما به ندرت اينقدر سطحی، نادقيق و نافصيح. سن بيولوژيک يعنی چه؟ چرا اينقدر مهم است که از نظر بيولوژيک جوانتر باشيم؟ اين «اثرات سوء» چه هستند که بايد از آنها بترسم؟ تروريسم، بحران اقتصادی، فجايع محيط زيستی، جنگ، سيل و آنفلوآنزای خوکی کافی نيستند که حالا سعی می‌کنيد مرا بترسانيد، چون سن بيولوژيکم همان است که در شناسنامه‌ام نوشته شده؟</p>
<p>علاوه بر اين، متخصصان می‌گويند که اين فرمول مدرن شما بی‌ام‌آی قابل تکيه نيست، چون نمی‌تواند نسبت وزن چربی، استخوانها و عضلات را در نظر بگيرد. با اين حساب آن غول بيابانی که هر روز وقتش را در کلوب بدنسازی می‌گذراند و سراپا از استخوان و عضله ساخته شده، چاق است و بايد وزن کم کند!</p>
<p>اما سايز من ۴۴ است. کمی تپلی هستم. قديمها اينطور می‌گفتند. حالا به لطف کسانی مانند شما، اگر شانس داشته باشم می‌گويند «نازيبا» و اگر نه، «گاو پرخور» و بدتر از آن. هشت سال پيش پس از معالجه‌ای طولانی با کورتون، در عرض شش ماه حدود ۳۵ کيلو بر وزنم اضافه شد و ديگر همانطور ماند. هرگز اهل دلگی نبوده‌ام، اما از اشتهای خود نمی‌ترسم و از محصولات رژيمی استفاده نمی‌کنم، چون برای سلامتی خطر دارند. در عمرم يک بار هم رژيم نگرفته‌ام. چرا بگيرم؟ پزشکانم می‌گويند که آزمايش خونم نتايجی ايده‌آل دارد و فشارم پايينتر از حد معمول است. راستی، آزمايش قند خون درازمدتی که هر سال انجام می‌دهم نشان می‌دهد که به اندازهء کافی غذا نمی‌خورم! با اين حال بدون شک تغذيه‌ام بهتر از آن چوب‌خشک‌هاييست که هر روز عکسشان را به عنوان الگوی زيبايی در سايت خود منتشر می‌کنيد، البته پس از رتوش دنده‌ها و استخوان‌هايشان که از زير پوست پيداست. تست شما به چه حقی به من «اکيداً» توصيه می‌کند که وزنم را کم کنم؟ چون لاغرها هميشه و تحت هر شرايطی سالمترند؟</p>
<p>متخصصان فراوانی هستند که می‌گويند چاقی لزوماً برای سلامتی مضر نيست. به اندازهء کافی تحقيق علمی جديد وجود دارد که اين مسئله را ثابت کند. در نوامبر سال ۲۰۰۷ انستيتوی سرطان ملی (National Cancer Institute) و مراکز کنترل و پيشگيری بيماری (Centers for Disease Control and Prevention) در آمريکا پس از تحقيق بر حدود دو ميليون نفر گزارش دادند که اضافه‌وزن در حد متعارف طول عمر را افزايش می‌دهد. سرطان ريه، پارکينسون و آلزهايمر از جمله بيماری‌های فراوانی بودند که چاق‌ها به آنها کمتر مبتلا می‌شوند.</p>
<p>تحقيقات دانشمند دانمارکی تورکيلد سورنسون (Thorkild Sørensen) نشان می‌دهد که لاغری برای سلامتی خطرناک است. رژيم‌های لاغری افراط‌آميز عمر را به نسبت بالايی کاهش می‌دهند.</p>
<p>بين دانشمندان بحثی داغ بر سر اين اين جريان دارد که آيا اضافه‌وزن، آنطور که شما با چنين قاطعيتی ادعا می‌کنيد، باعث سکتهء مغزی و قلبی و فشار خون بالا می‌شود؟ پژوهش مشترک متخصصان قلب در آلمان و سوييس نشان داده است، آمار مرگ افرادی که وزن عادی دارند، از سه سال پس از درمان نزديک به دو برابر افراد دارای اضافه‌وزن است.</p>
<p>مسئلهء اختلالات هورمونی دقيقاً برعکس آنيست که شما ادعا کرده‌ايد: وزن انسان توسط هورمونها تنظيم می‌شود و در صورت اختلال هورمونی مثل سندرم تخمدان پلی‌کیستیک امکان ايجاد اضافه‌وزن وجود دارد، حتی بدون پرخوری، درست همانطور که بر سر من هم آمد.</p>
<p>به عنوان خبرنگار خوب می‌دانم که فروش برای رسانه چقدر مهم است، اما لطفاً خود را اينقدر ارزان نفروشيد! بهتر است که حقايق و پی‌آمدهای پروپاگاندايتان کمی برايتان مهمتر باشد. خودتان می‌دانيد که نسخه‌های رژيم شما فايده‌ای ندارند. محققان هم می‌دانند. پژوهش‌های فراوانی ثابت کرده‌اند که اضافه‌وزن بين ۵۰ تا ۸۰ درصد ارثی است، ضمن اينکه بدن از طريق نوسان حرارت بدن را به تغذيه وفق می‌دهد و با اين رژيم‌های رنگارنگ نمی‌توان از پس اضافه‌وزن برآمد. فروششان خوب است. باشد. اما شما هم در اين جامعه زندگی می‌کنيد. آيا بايد واقعاً اينقدر افراط کنيد؟ می‌خواهيد که مردم از غذا، اين گناه مدرن، بترسند؟ می‌خواهيد که از بی‌اشتهايی عصبی، بوليمی و انواع ديگر ناهنجاری تغذيه رنج ببرند؟ يا از جديدترين نوع آن، orthorexia nervosa، جنون تغذيهء سالم؟</p>
<p>تست شما قرار بود که تنها چند دقيقه از اوقات فراغت مرا پر کند. اکنون فقط خشمگينم. بله، من هم ترجيح می‌دادم که ده سال جوانتر و سی کيلو لاغرتر بودم. نه به اين دليل که چنين وضعی قائم به ذات خيلی خوب است، بلکه چون افرادی مانند شما، خانم موزس محترم، زندگی را هر روز بر من دشوارتر می‌کنند. شما و چنين سايت‌ها و مجله‌های پر از نسخهء رژيم يکی از دلايلی هستيد که باعث می‌شويد جامعه انسان‌های سالمی چون مرا بيمار، کم‌ارزش، بی‌اراده، تنبل و احمق بداند. حالا ديگر سياستمدارها هم وارد گود شده‌اند. تبريک!</p>
<p>من دست کم اندک سوادی و خرده اعتماد به نفسی دارم و به سادگی تحت تأثير قرار نمی‌گيرم، اما آن هزارها دختر و زن جوان بازديدکنندهء سايت شما چه می‌شوند که همه آنقدرها محکم نيستند و شايد اطلاعاتشان کمتر است؟ هيچ عذاب وجدان نداريد که کورکورانه از چنين روند خطرناکی حمايت می‌کنيد (آن هم به اين شکل) که حتی برای خود شما و خانواده‌اتان زيان دارد؟</p>
<p>خانم موزس محترم، همانطور که گفتم، خود همکار شما هستم و می‌دانم که اين ايميل هيچ تأثيری ندارد و توضيحات نتيجهء آزمايش‌ها در سايت شما تغييری نخواهند کرد. اگر ايميل من خوانده شود، مايهء تعجب است، به خصوص که اينقدر طولانی شده. اما تحريريهء شما مرا امروز بسيار خشمگين کرد و لازم دانستم که استثنائاً پاسخی در خور برای شما بفرستم.</p>
<p>متأسفانه نمی‌توانم برايتان آرزوی موفقيت کنم، اما تندرستی، شادی و احساس مسئوليت بيشتر.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pantea.wordpress.com/1783/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pantea.wordpress.com/1783/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pantea.wordpress.com/1783/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pantea.wordpress.com/1783/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pantea.wordpress.com/1783/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pantea.wordpress.com/1783/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pantea.wordpress.com/1783/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pantea.wordpress.com/1783/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pantea.wordpress.com/1783/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pantea.wordpress.com/1783/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pantea.wordpress.com/1783/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pantea.wordpress.com/1783/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pantea.wordpress.com/1783/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pantea.wordpress.com/1783/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1783&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pantea.wordpress.com/2010/08/18/774/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/66dc2a43f92f848424363a726d601a47?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">pantea</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آدم بدون حوا</title>
		<link>http://pantea.wordpress.com/2010/08/15/773/</link>
		<comments>http://pantea.wordpress.com/2010/08/15/773/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Aug 2010 16:46:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پانته‌آ</dc:creator>
				<category><![CDATA[ترجمه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pantea.wordpress.com/?p=1778</guid>
		<description><![CDATA[شانس رو ميبينين؟ آدم از بين شونصد ميليون پيغمبر بره سراغ جرجيس. ميخواستم يه داستان علمی-تخيلی ترجمه کنم. مستقيم انگشت گذاشتم روی يکی که قبلاً در سايت آکادمی فانتزی ترجمه شده. اون ترجمه دقيقتره چون از زبان اصلی ترجمه شده و من از نسخهء آلمانی استفاده کرده‌ام، اما گمون کنم ترجمهء من کمی بهتر از [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1778&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شانس رو ميبينين؟ آدم از بين شونصد ميليون پيغمبر بره سراغ جرجيس. ميخواستم يه داستان علمی-تخيلی ترجمه کنم. مستقيم انگشت گذاشتم روی يکی که قبلاً در <a href="http://www.fantasy.ir/fantasy/plugins/content/content.php?content.1090" target="_blank">سايت آکادمی فانتزی</a> ترجمه شده. اون ترجمه دقيقتره چون از زبان اصلی ترجمه شده و من از نسخهء آلمانی استفاده کرده‌ام، اما گمون کنم ترجمهء من کمی بهتر از آب دراومده.</p>
<p>و چون هر چی باشه چهار پنج ساعت يا شايد بيشتر سرش وقت گذاشتم و فسفر سوزوندم، حيفه که حروم بشه. اين شما و اين هم <a href="http://pantea.persiangig.com/stories/adam_and_no_eve.pdf" target="_blank">آدم بدون حوا</a>، اثر <a href="http://wiki.fantasy.ir/index.php?title=%D8%A2%D9%84%D9%81%D8%B1%D8%AF_%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%B1" target="_blank">آلفرد بستر</a>.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pantea.wordpress.com/1778/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pantea.wordpress.com/1778/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pantea.wordpress.com/1778/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pantea.wordpress.com/1778/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pantea.wordpress.com/1778/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pantea.wordpress.com/1778/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pantea.wordpress.com/1778/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pantea.wordpress.com/1778/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pantea.wordpress.com/1778/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pantea.wordpress.com/1778/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pantea.wordpress.com/1778/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pantea.wordpress.com/1778/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pantea.wordpress.com/1778/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pantea.wordpress.com/1778/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1778&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pantea.wordpress.com/2010/08/15/773/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/66dc2a43f92f848424363a726d601a47?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">pantea</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>گفتگوی تمدنها با مترجم گوگل</title>
		<link>http://pantea.wordpress.com/2010/08/14/772/</link>
		<comments>http://pantea.wordpress.com/2010/08/14/772/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Aug 2010 18:57:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پانته‌آ</dc:creator>
				<category><![CDATA[محض خنده]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pantea.wordpress.com/?p=1772</guid>
		<description><![CDATA[از طريق ای‌بی دو تا کت سفارش دادم. بعد معلوم شد که اين کتها در اندازهء من وجود نداره. حالا داريم بحث ميکنيم که طرف پولم رو پس بده. فروشنده ظاهراً چينيه و انگليسی بلد نيست، چون ايميلهايی که ميفرسته جمله‌بندی عجيبی دارند، هرچند که هنوز قابل فهم هستند. به گمونم از ترجمهء کامپيوتری استفاده [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1772&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از طريق ای‌بی دو تا کت سفارش دادم. بعد معلوم شد که اين کتها در اندازهء من وجود نداره. حالا داريم بحث ميکنيم که طرف پولم رو پس بده.</p>
<p>فروشنده ظاهراً چينيه و انگليسی بلد نيست، چون ايميلهايی که ميفرسته جمله‌بندی عجيبی دارند، هرچند که هنوز قابل فهم هستند. به گمونم از ترجمهء کامپيوتری استفاده ميکنه. محض خنده ايميل خودم رو در مترجم گوگل وارد کردم که ببينم به فارسی چی از آب درمياد. فروشنده گفته بود کتهای ديگه‌ای در اندازهء من داره و ميتونم يکيشون رو انتخاب کنم و اگه هنوز مشکلی هست، بهش خبر بدم. در جوابش ايميلی نوشتم که نتيجهء ترجمه‌اش با گوگل اين شد:</p>
<p><em><strong>متاسفانه ، هنوز وجود دارد مشکل است. من می دانم همه کت کنید. من در فروشگاه شما جستجو قبل از تصمیم گرفتم برای خرید این دو. این شد کت که فقط من می خواستم.</strong></em></p>
<p><em><strong>این امر می تواند خوب اگر شما می توانید لطفا فقط لغو نظم و به من پول من برگشت. شما می توانید نگه دارید هزینه ای بی من و بقیه بفرستید. با این روش شما هیچ ضرر مالی.</strong></em></p>
<p><em><strong>با تشکر از شما را در پیشبرد.</strong></em></p>
<p>حالا اصل قضيه چی بوده:</p>
<p><strong><em>متأسفانه هنوز مشکلی وجود دارد.  من تمام کتهای شما را می‌شناسم. قبل از انتخاب اين دو کت، در فروشگاه شما جستجوی مفصلی کردم. تنها اين دو را می‌خواستم.</em></strong></p>
<p><strong><em>اگر می‌شود لطفاً سفارش مرا لغو کرده و پول را به من بازگردانيد. می‌توانيد هزينهء ای‌بی را از آن کسر کنيد. در اين صورت شما هيچ ضرر مالی نخواهيد داشت.</em></strong></p>
<p><strong><em>پيشاپيش از شما تشکر می‌کنم.</em></strong></p>
<p>فکر کنم با اين وضع هروقت پشت گوشم رو ديدم، پوله رو هم ميبينم.</p>
<hr />
پينوشت: قضيه به خير گذشت. از قرار معلوم طرف اون چيزی رو که گوگل به چينی ترجمه کرده، فهميده.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pantea.wordpress.com/1772/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pantea.wordpress.com/1772/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pantea.wordpress.com/1772/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pantea.wordpress.com/1772/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pantea.wordpress.com/1772/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pantea.wordpress.com/1772/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pantea.wordpress.com/1772/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pantea.wordpress.com/1772/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pantea.wordpress.com/1772/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pantea.wordpress.com/1772/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pantea.wordpress.com/1772/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pantea.wordpress.com/1772/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pantea.wordpress.com/1772/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pantea.wordpress.com/1772/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1772&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pantea.wordpress.com/2010/08/14/772/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/66dc2a43f92f848424363a726d601a47?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">pantea</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بخت‌آزمايی</title>
		<link>http://pantea.wordpress.com/2010/06/16/771/</link>
		<comments>http://pantea.wordpress.com/2010/06/16/771/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 Jun 2010 19:17:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پانته‌آ</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pantea.wordpress.com/?p=1769</guid>
		<description><![CDATA[تلفن زنگ زده، مامان گوشی رو برداشته، يه نفر از اونور خط گفته ما از شرکت فلان زنگ ميزنيم و تبريک! شما در بخت‌آزمايی ما برنده شده‌ايد. فقط يه مشکل کوچيک هست و اون هم اينه که ما متأسفانه هنوز شمارهء حساب بانکی شما رو نداريم که پولهای باد‌آورده رو توی حسابتون بريزيم تا شما [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1769&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تلفن زنگ زده، مامان گوشی رو برداشته، يه نفر از اونور خط گفته ما از شرکت فلان زنگ ميزنيم و تبريک! شما در بخت‌آزمايی ما برنده شده‌ايد. فقط يه مشکل کوچيک هست و اون هم اينه که ما متأسفانه هنوز شمارهء حساب بانکی شما رو نداريم که پولهای باد‌آورده رو توی حسابتون بريزيم تا شما خرج کنيد و کيف دنيا رو بکنيد.</p>
<p>با اينکه بارها و بارها دربارهء اين چيزها با مامان صحبت کرده‌ام و در واقع بايد بدونه که اينجور تماسها چيزی جز تلاش برای کلاهبرداری نيست، باز خام ميشه و شمارهء حساب رو ميده به طرف. همونطور که انتظار ميرفت، سر ماه شرکت مربوطه تلاش ميکنه ۷۰ يورو از حساب مامان برداشت کنه که به علت کمبود موجودی موفق نميشه. وقتی حساب مامان رو کنترل ميکردم متوجه اين وضع شدم و از مامان پرسيدم که جريان چيه؟ چون متعجب شده بودم که ميخواد لاتاری هفتاد يورويی بازی کنه! برام قضيه رو تعريف کرد و من هم يه نامهء بلندبالای خشن تهديدآميز به شرکت مربوطه نوشتم که اگه يه بار ديگه دست به حساب مامان بزنن دستشون رو قلم ميکنم. البته با تماس با بانک دسترسيشون به حساب مامان رو فوراً قطع کردم.</p>
<p>حالا دوباره يه نامه اومده. با نهايت پررويی مسئله رو سپرده‌اند به يکی از اين شرکتهايی که طلبهای معوقه رو وصول ميکنه. مدل فرنگی و تر و تميز و کراواتی شرخرهای خودمون! و تازه ادعا کرده‌اند که مکالمهء مربوطه ضبط شده و به عنوان مدرک تأييد مامان بر قرارداد، مورد استفاده قرار ميگيره.</p>
<p>مجبور شدم يه نامهء ديگه بنويسم از اولی هم خشنتر، که فکر کرديد با خر طرفيد؟ اولاً مامان در اين مکالمه حرفی نزده که مدرکی برای اثبات حقانيت اينها باشه. ثانياً به فرض محال هم که اينطور باشه، در اين مملکت طبق قانون ضبط مکالمه بدون اطلاع طرف جرمه (مادهء ۲۰۱ قانون جزائی آلمان). از اون هم بالاتر، در دسترس شخص سوم قرار دادن مکالمهء ضبط شده هم جرمه (مثلاً دادنش به همين شرکت شرخر! يا حتی وکيل مدافع و دادگاه) و جريمهء نقدی يا زندان داره. حالا يه کپی از همون مکالمهء ضبط‌شده رو برای ما بفرستيد، ميخوايم از اين شرکت شکايت کنيم. ضمناً اگه يه دفعهء ديگه مزاحم بشيد از خودتون هم شکايت ميکنيم.</p>
<p>واقعاً از هيچی شرم نميکنند برای دوزار پول درآوردن. آدم خودش کم دردسر و بدبختی داره، بعد بايد به خاطر بی‌چشم‌ورويی بعضيا بايد وقت و اعصابش رو حروم چنين چيزهايی بکنه.</p>
<p>حالا همهء اينها رو گفتم که بگم حواستون باشه، اگه کسی زنگ زد و گفت در بخت‌آزمايی برنده شده‌ايد، جواب بديد به به چه خوب، مرسی، لطفاً پول نقد رو بيار دم در تحويل بده!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pantea.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pantea.wordpress.com/1769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pantea.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pantea.wordpress.com/1769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pantea.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pantea.wordpress.com/1769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pantea.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pantea.wordpress.com/1769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pantea.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pantea.wordpress.com/1769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pantea.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pantea.wordpress.com/1769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pantea.wordpress.com/1769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pantea.wordpress.com/1769/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1769&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pantea.wordpress.com/2010/06/16/771/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/66dc2a43f92f848424363a726d601a47?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">pantea</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چند توضيح دربارهء رماتيسم ستون فقرات</title>
		<link>http://pantea.wordpress.com/2010/06/04/770/</link>
		<comments>http://pantea.wordpress.com/2010/06/04/770/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 03 Jun 2010 22:56:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پانته‌آ</dc:creator>
				<category><![CDATA[دانستنی]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pantea.wordpress.com/?p=1752</guid>
		<description><![CDATA[يه زمانی دربارهء بيماری رماتيسم ستون فقرات يا ankylosing spondylitis يا spondylitis ankylosans يا spondylarthrite ankylosante يا morbus bechterew که خودم بهش مبتلا هستم نوشتم. به مرور ۷۱ کامنت پای اون نوشته جمع شد از کسانی که مثل من به اين بيماری دچار بودند و يا پرسشی داشتند و يا راههای درمانی رو که خودشون [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1752&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="_mcePaste">يه زمانی دربارهء بيماری رماتيسم ستون فقرات يا ankylosing spondylitis يا spondylitis ankylosans يا spondylarthrite ankylosante يا morbus bechterew که خودم بهش مبتلا هستم <a href="http://pantea.wordpress.com/2008/04/27/643/" target="_blank">نوشتم</a>. به مرور ۷۱ کامنت پای اون نوشته جمع شد از کسانی که مثل من به اين بيماری دچار بودند و يا پرسشی داشتند و يا راههای درمانی رو که خودشون تجربه کرده بودند معرفی ميکردند. هنوز هم هر چند روز يک بار با جستجو در وب به اين نوشته ميرسند و پاش کامنت ميگذارند.</div>
<p></p>
<div id="_mcePaste">اين نوشته خطاب به همون دسته از خواننده‌هاست که اغلب شرمنده‌اشون ميشدم، چون من پزشک نيستم و خودم هم سالها طول کشيد تا بفهمم چه مرگمه! از اون موقع خيلی دربارهء اين بيماری خونده‌ام و يه چيزهايی دستگيرم شده، اما اين به هيچوجه معنی بالا بردن مقام من تا حد پزشک يا حتی مشاور نميده. محاله که به خودم اجازه بدم با توصيه‌هايی بی‌پايه و بر اساس کمسوادی خودم با سلامتی مردم بازی کنم.</div>
<p></p>
<div id="_mcePaste">کاری که ميتونم بکنم، گفتن از تجربه‌هاييه که تا به حال کسب کرده‌ام. اين به اين معنی نيست که همين راهکارها دربارهء ديگران هم صدق ميکنه. پيروی از هر تجربه‌ای که من داشته‌ام، صد در صد بايد بعد از مشاوره با متخصص انجام بگيره. و دقيقاً به همين دليل هم نميخوام يه مقالهء مفصل جدی با مراجعه به منابع پزشکی بنويسم، بلکه فقط با همين زبون خودمونی چندتا اشاره ميکنم و بس.</div>
<p></p>
<div id="_mcePaste">در اين سالها اينقدر فهميده‌ام که اولاً يه تصور از بيخ و بن غلطه: اينکه مردان بيشتر از زنان به اسپوندیلیت آنکیلوزان مبتلا ميشن. زنان معمولاً  دچار فرم ضعيفتری از بيماری ميشن و به همين دليل در مورد درصد بزرگيشون هرگز کار به تشخيص بيماری نميکشه، وگرنه آمارش تقريباً بين زن و مرد برابره.</div>
<p></p>
<div id="_mcePaste">ثانياً داروهای بازدارندهء TNF آلفا (Tumor necrosis factor) که در در بعضی از کشورها از جمله در ايران با نام remicade معروف هستند، در اغلب موارد تأثير خيلی خوبی روی روند بيماری ميذارن و در موارد متعددی باعث ميشن نشونه‌های بيماری تا حدی تقليل پيدا کنه که زندگی عادی و روزمره بدون محدوديت از سر گرفته بشه. متأسفانه در ايران چون پوشش بيمه مثل اروپا وجود نداره، بسياری از بيماران توان تهيه‌اش رو ندارند. من خودم تا به حال ازش استفاده نکرده‌ام. اول برام تجويزش نکردند و بعد هم شروع کردم به کار. چون اسپوندیلیت آنکیلوزان و اصولاً بيماريهای رماتيسمی به علت اختلال در سيستم ايمنی بدن به وجود ميان، اين دارو باعث ميشه که سيستم ايمنی عملاً غيرفعال بشه و در نتيجه remicade يا هرچی که بهش بگيم عوارض جانبی زيادی داره، از جمله خطر مريضيهای سختی مثل سينه‌پهلو و غيره. من که تازه کارم رو شروع کرده بودم و در دورهء آزمايشی بودم نميتونستم ريسک مريض شدن بکنم. بعد هم که شيش ماه اول گذشت باز فشار کار به حدی بود که محال بود بتونم يه معالجهء جدی و سنگينی مثل اين رو شروع کنم. در نتيجه فعلاً بيخيالش شدم. اما پس چيکار ميکنم؟</div>
<p></p>
<div id="_mcePaste">وضع جسمی من نسبت به دو سال پيش که اون مطلب رو نوشتم، خيلی بهتره. هنوز هم درد دارم و هنوز هم گاهی حالم خيلی بد ميشه، اما فعاليت کاری و روزمره‌ام اونقدرها مختل نميشه. يکی اينکه هنوز از داروی ارزون‌قيمت indometacin استفاده ميکنم که يه داروی ضددرد و ضدالتهابه. در درازمدت بايد اين دارو مثل همون remicade جواب بده (که در مورد من نميده اما بعداً توضيح بيشتر ميدم) و ميتونه جايگزين مناسبی برای اون دسته از بيمارانی بشه که وسعشون به تهيهء remicade نميرسه. البته و صدالبته استفاده از اين دارو مشروط به تأييد و تجويز دکتر متخصصه. پس‌فردا نياين بگين پانته‌آ دارو تجويز کرد ما خورديم مرديم!</div>
<p></p>
<div id="_mcePaste">indometacin و مشابهاتش يه مشکل به وجود ميارن و اون هم اينه که روی ترشح اسيد معده اثر بدی دارند. به همين دليل بايد در کنارش از omeprazol استفاده کنم که برای درمان زخم معده هم به کار ميره و از معده محافظت ميکنه.</div>
<p></p>
<div id="_mcePaste">به يه موفقيت ديگه هم دست پيدا کرده‌ام. يه دکتر امراض عمومی که خانمی مهربون و دلسوزه و از پزشکی هم بر خلاف بعضی از دکترها خيلی سرش ميشه، برام در کنار indometacin يه داروی ضد درد ديگه از خانوادهء مورفين تجويز کرده که نوع تأثيرش با indometacin فرق ميکنه و به همين دليل ميشه اون رو همزمان مصرف کرد و فقط در صورت نياز، نه مرتب و هر روز. فکر کن من سالها به اين دکترنماها! ميگفتم دارم از درد ميميرم و تنها چيزی که به عقلشون ميرسيد همين ديکلوفناک و ايندومتاسين بود. من با اين داروی جديد که اسمش هست Tramadol بسيار با احتياط رفتار ميکنم. تا به حال مرگ نيفتم قرص نميخورم که ميشه گاهی يکی دو هفته يه بار، گاهی سه بار در هفته. هر بار هم فقط يه دونه قرص ۱۰۰ ميلی‌گرمی. داروی ضددرد خيلی زود معتاد ميکنه و و چون بدن بهش عادت ميکنه، بايد هی دوز رو برد بالا. برای همين هم حواسم خيلی بهش هست، با اينکه تأثيرش واقعاً خوبه و هر بار که يکی ميخورم انگار آبيه که ريخته‌اند روی آتيش. اگه ولم بکنی روزی دو سه تا ميندازم بالا و واسه خودم خوشم. اما ميگم که، اصلاً نمی‌ارزه به عوارضش.</div>
<p></p>
<div id="_mcePaste">آها! حالا که صحبت ديکلوفناک شد، شنيده و خونده‌ام که داروی خطرناکيه و حتی يه پزشک به من گفته که مرگ دو بيمار رو به علت خونريزی معده ديده که ناشی از مصرف ديکلوفناک بوده. با اين حال همين که آدم کمردرد بگيره براش تجويز ميکنند. تأثيرش دست کم در مورد مشکل من و همينطور کمردرد پاول نزديک به صفر بوده.</div>
<p></p>
<div id="_mcePaste">بعد رفتم پيش يه متخصص رماتيسم، همين چند هفته پيش. براش از سير تا پياز قضيه رو گفتم و اضافه کردم که با وجود indometacin شرايط بدی دارم و حتی يه دفعه گذاشتمش کنار چون احساس ميکردم فرقی با آب‌نبات نميکنه، اما در اون يک هفته دردم آنچنان عود کرد که فهميدم نه بابا، آنچنان بی‌تأثير هم نيست! و بهش گفتم ترامادول خيلی خوب تأثير داره. اين آقا که آدم خوش‌برخورد و نازنينيه و به نظرم مياد که فوق‌العاده دلسوز هم هست و برای بيمارش وقت ميذاره و دقت به خرج ميده، خيلی از شنيدن اين حرفها تعجب کرد، يعنی کم‌تأثيری ايندومتاسين و تأثير خوب ترامادول. تا جايی که داره شک ميکنه که من اصلاً رماتيسم داشته باشم! ميگفت حالا اگه رماتيسم هم داشته باشی، ممکنه يه بيماری ديگه هم در کنارش وجود داشته باشه که از نظر دکترهای قبلی دور مونده، چون معمولاً indometacin بايد خيلی بهتر از اينها جواب بده. اين رو به عنوان توضيح ميگم که اگه من با وجود indometacin هنوز درد دارم، ممکنه برای شما اثرش خيلی بيشتر باشه. حالا قراره يه سری آزمايش و اينها انجام بشه که ببينم آيا من واقعاً چه مرگمه.</div>
<p></p>
<div id="_mcePaste">بعضی از خواننده‌هايی که پای اون نوشتهء قديمی کامنت گذاشته‌اند به روشهای درمانی آلترناتيو اشاره کرده‌اند که اون يه تصميم و حتی جهان‌بينی شخصيه و من نميتونم چيزی در موردش بگم، جز اينکه من به جادو و جنبل اعتقاد ندارم. البته شرايط روحی در هر نوع بيماری ميتونند تأثير داشته باشند و اگه کسی با مديتيشن و يوگا و اين حرفا احساس بهتری برای جنگ با بيماريش پيدا ميکنه، من که بخيل نيستم.</div>
<p></p>
<div id="_mcePaste">اميدوارم که حوصله‌اتون خيلی از اين حرفها سر نرفته باشه. گفتم که، اين نوشته مخاطب خاص داره. و به اين مخاطبان خاص يه بار ديگه هشدار ميدم که هر چی اينجا خونده‌اند از زبون يه آدم ناآگاه و بيخبر از دانش پزشکی بوده و هيچ چيز جای مشاوره با پزشک رو نميگيره. با اين حال شايد خوندن اين نوشته کمک ناچيزی باشه.</div>
<p></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pantea.wordpress.com/1752/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pantea.wordpress.com/1752/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pantea.wordpress.com/1752/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pantea.wordpress.com/1752/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pantea.wordpress.com/1752/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pantea.wordpress.com/1752/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pantea.wordpress.com/1752/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pantea.wordpress.com/1752/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pantea.wordpress.com/1752/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pantea.wordpress.com/1752/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pantea.wordpress.com/1752/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pantea.wordpress.com/1752/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pantea.wordpress.com/1752/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pantea.wordpress.com/1752/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1752&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pantea.wordpress.com/2010/06/04/770/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/66dc2a43f92f848424363a726d601a47?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">pantea</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اگر تو میل محبت کنی و گر نکنی*</title>
		<link>http://pantea.wordpress.com/2010/06/01/769/</link>
		<comments>http://pantea.wordpress.com/2010/06/01/769/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 Jun 2010 20:56:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پانته‌آ</dc:creator>
				<category><![CDATA[زمين و زمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pantea.wordpress.com/?p=1742</guid>
		<description><![CDATA[امروز با دوست نازنينی صحبت اين بود که آيا سست بودن روابط خانوادگی که در بعضی از جوامع عموميت بيشتری داره، در نهايت به نفع آدم نيست؟ فارغبال بودن و مسئوليت خانواده رو نداشتن و نگران پدر و مادر يا فرزندان يا مثلاً خواهر و برادر نبودن، هر چی باشه باری رو کم ميکنه و به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1742&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز با دوست نازنينی صحبت اين بود که آيا سست بودن روابط خانوادگی که در بعضی از جوامع عموميت بيشتری داره، در نهايت به نفع آدم نيست؟ فارغبال بودن و مسئوليت خانواده رو نداشتن و نگران پدر و مادر يا فرزندان يا مثلاً خواهر و برادر  نبودن، هر چی باشه باری رو کم ميکنه و به آدم احساس آزادی و انعطاف بيشتری ميده که هرجور و هرجا که دلش خواست زندگی کنه. رابطهء عاطفی و وابستگيهای شديد به خانواده در عين زيبايی دست‌وپاگير هم هست!</p>
<p>اين درست، اما با اين حال و با وجود اينکه خودم دقيقاً جزو اونهايی هستم که هرگز نتونسته‌اند اين آزادی و فارغ بودن از مسئوليت رو تجربه کنند و در هر تصميم ساده‌ای که ميخواستم بگيرم بايد شرايط چند تا آدم ديگه رو هم منظور ميکردم، اين وابستگی رو ترجيح ميدم. البته گاهی به حال اينجور اشخاص غبطه ميخورم که چقدر راحتند و ميتونند هر کاری که دلشون خواست بکنند، بدون اينکه مسئوليت ديگران رو به عهده داشته باشند و نگرانيها و دغدغه‌هاشون هم محدود ميشه به زندگی خودشون، نه چند نفر ديگه! اما اين هم هست که در عوض عشق و نزديکی و حمايت و محبتی که از جانب همون خونوادهء «دست‌وپاگير» نثارت ميشه، ارزش همهء اين محدوديتها و مشکلات رو داره.</p>
<p>نشون به اون نشون که وقتی رابطه‌ام با بعضی از اعضای فاميل به شدت شکرآب شد و به نوعی از اون دايرهء احساس مسئوليت و نزديکی و وابستگی رفتند بيرون، بايد قاعدتاً پيش خودم فکر ميکردم که آخيش، چه خوب شد، يه دردسر کمتر! اما اينطور نبود. ترجيح ميدادم رابطه‌ام باهاشون خوب بود و هرچندوقت يه بار سراغشون رو ميگرفتم و با شاديشون شاد و با غمشون غمگين ميشدم و در نتيجه هنوز برام توليد مشغوليت ذهنی و دغدغه و احساس مسئوليت ميکردند.</p>
<p>و بسيار ديده‌ام در همون خانواده‌هايی که روابط اعضاشون نسبتاً سردتره، لزوماً خوشبخت‌تر يا راحت‌تر نيستند. با اينکه اغلب براشون نوع ديگه‌ای از رابطه قابل درک و ملموس نيست، ميدونند که يه چيزی کم دارند و احساس تنهايی و بيکسی آزارشون ميده.</p>
<p>اين هم جالبه که خواهر و برادرم پوپک و پويا با اينکه نه اونقدرها روابط فاميلی از نوع ايرانی رو تجربه کرده‌اند و نه در ايران زندگی کرده‌اند، از اين نظر ميشه گفت به صورت غريزی يا بهتره بگم تحت تأثير ترتبيتی که داشته‌اند، همون احساس وابستگی و محبت رو نسبت به اعضای خانواده دارند. پويا با اينکه خيلی وقت پيش ميتونست برای خودش خونه بگيره و مستقل زندگی کنه هنوز پيش مامان مونده، نه به خاطر اينکه اينجوری راحتتره! بلکه چون ميخواد به مامان بهتر کمک کنه. و بزرگترين آرزوی پوپک اينه که درسش تموم بشه و بتونه روزی برای مامان يه خونه بخره. محبتی که نسبت به همديگه داريم زندگی رو آنچنان غنی و سرشار ميکنه که هرکدوممون با کمال ميل حاضريم بهاش رو که دردسر و دغدغهء بيشتر و آزادی کمتره پرداخت کنيم.</p>
<p>* : سعدی</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pantea.wordpress.com/1742/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pantea.wordpress.com/1742/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pantea.wordpress.com/1742/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pantea.wordpress.com/1742/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pantea.wordpress.com/1742/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pantea.wordpress.com/1742/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pantea.wordpress.com/1742/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pantea.wordpress.com/1742/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pantea.wordpress.com/1742/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pantea.wordpress.com/1742/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pantea.wordpress.com/1742/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pantea.wordpress.com/1742/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pantea.wordpress.com/1742/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pantea.wordpress.com/1742/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1742&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pantea.wordpress.com/2010/06/01/769/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/66dc2a43f92f848424363a726d601a47?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">pantea</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اتريش</title>
		<link>http://pantea.wordpress.com/2010/05/05/768/</link>
		<comments>http://pantea.wordpress.com/2010/05/05/768/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 05 May 2010 20:21:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پانته‌آ</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pantea.wordpress.com/?p=1731</guid>
		<description><![CDATA[اين آخر هفته يه سر رفتيم وين و زالتسبورگ. جای شما خالی. خوش گذشت. آدم بعد عمری دو تا کوه ميبينه، روحش تازه ميشه. از اون مهمتر به زبون آدميزاد حرف ميزنن (يعنی زبونی که من بفهمم)، به همين دليل هم راه و چاه راحت پيدا ميشه، مردمش هم اغلب مهربون و مؤدب هستند&#8230; باور [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1731&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اين آخر هفته يه سر رفتيم وين و زالتسبورگ. جای شما خالی. خوش گذشت. آدم بعد عمری دو تا کوه ميبينه، روحش تازه ميشه. از اون مهمتر به زبون آدميزاد حرف ميزنن (يعنی زبونی که من بفهمم)، به همين دليل هم راه و چاه راحت پيدا ميشه، مردمش هم اغلب مهربون و مؤدب هستند&#8230; باور کنيد خيلی احساس خوبيه. الآن به جايی رسيده‌ام که اگه يه جايی همين شاخصه‌ها رو داشته باشه، يعنی زبون مردمش رو بشه فهميد و اخلاقشون خوب باشه و خدمات شهری و غيره هم مرتب و در دسترس، کلاهم رو ميندازم هوا و ميگم همينجا وطن منه! اگه توی يه همچين کشوری زندگی ميکنيد، قدر بدونيد. </p>
<p>قبلاً هميشه گواهينامهء رانندگيم رو توی کيف پولم ميگذاشتم، اما چون در اين مملکت گل و بلبل در عرض شيش ماه دو بار کيفم رو زدند و هر بار گواهينامهء نو گرفتن چهل يورو برام آب خورد، چشمم ترسيده و توی خونه توی کشو ميگذارمش. حالا بدبختانه توی هير و وير چمدون بستن و آمادگی برای سفر گواهينامه رو جا گذاشتم و صدالبته پليس سر مرز کنترل کرد و باز چهل يورو جريمه شدم. يعنی انگار رو شاخشه که هر سه ماه يه بار بابت گواهينامه پياده بشم، از هر طريق ممکن.</p>
<p>يه کلاه بيس‌بال واسه برادرم پيروز خريده بودم که روش نوشته: No Kangaroos in Austria و محض خنده گذاشته بود سرم و عينک آفتابيم رو هم گذاشته بودم روی لبه‌اش. وايسادم کنار يه حوض آب که پاول ازم عکس بگيره و کلاه رو برداشتم. نگو حواسم نبوده و عينک تالاپی افتاده توی آب. هرکاری کردم که درش بيارم نشد. بايد قشنگ شيرجه ميرفتم توی آب که دستم بهش برسه. يه آب کثيف گل‌آلودی هم بود که نگو. حالا خوبه که عينک مارک‌دار گرونی نبود. با اين حال دلم سوخت چون خوشگل بود.</p>
<p>يه چيز ديگه هم که خيلی اعصاب‌خراب‌کن بود، جی‌پی‌اس ماشين بود که درست کار نميکرد. فکر کن، داريم توی جاده ميريم و به وين نزديک شده‌ايم، بعد من آدرس هتل رو به جی‌پی‌اس ميدم که بفهمم از کدوم خروجی جادهء شوسه برم بيرون، يهو ميگه دويست متر ديگه بپيچ سمت چپ. حالا سمت چپ چيه؟ کوه و مزرعه و گوسفند! بعد از دو سه بار امتحان کردن ديديم نخير، اصلاً نميشه به اين بابا اعتماد کرد. جفنگياتی ميگفت که اون سرش ناپيدا. نتيجه اين شد که همه‌اش ويلون و سرگردون بوديم و در حال آدرس پرسيدن. همينجوريش هم بيشتر از دوهزار کيلومتر رانندگی بود به وين و زالتسبورگ و به آلمان و بعد هم بازگشت، اما اين گم‌شدنها و دور خود چرخيدنها چندصدکيلومتری بهش اضافه کرد. حالا شايد چندصد کيلومتر نه، اما احساس ما اينجوری بود. من پاول رو گذاشتم خونه در آلمان و با مامان و پيروز برگشتم و فرداش هم رفتم سر کار. همهء اينها برنامه‌ای بود که خودم ريخته بودم اما الآن به نظرم مياد که يه خرده زياد بود و خسته شده‌ام. </p>
<p>ولی خوب بود. وای جاتون خالی چقدر من شيرينی خوردم. وين بهترين قناديهای دنيا رو داره. شيرينيهاشون از شيرينيهای ايران هم بهتره. ده پونزده سال بود که نرفته بودم. شکمی از عزا درآوردم!</p>
<p>چندتا عکس ميذارم اينجا که شما هم فيض ببريد (متأسفانه حواسم نبود که از شيرينيها هم عکس بگيرم!):<br />
<a href="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0005.jpg"><img src="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0005.jpg?w=150&#038;h=112" alt="" title="Austria01" width="150" height="112" class="aligncenter size-thumbnail wp-image-1719" /></a><br />
<a href="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0026.jpg"><img src="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0026.jpg?w=150&#038;h=112" alt="" title="Austria02" width="150" height="112" class="aligncenter size-thumbnail wp-image-1720" /></a><br />
<a href="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0049.jpg"><img src="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0049.jpg?w=150&#038;h=112" alt="" title="Asutria03" width="150" height="112" class="aligncenter size-thumbnail wp-image-1721" /></a><br />
<a href="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0065.jpg"><img src="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0065.jpg?w=150&#038;h=112" alt="" title="Austria04" width="150" height="112" class="aligncenter size-thumbnail wp-image-1722" /></a><br />
<a href="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0044.jpg"><img src="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0044.jpg?w=112&#038;h=150" alt="" title="Austria05" width="112" height="150" class="aligncenter size-thumbnail wp-image-1724" /></a><br />
<a href="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict00491.jpg"><img src="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict00491.jpg?w=150&#038;h=112" alt="" title="Austria06" width="150" height="112" class="aligncenter size-thumbnail wp-image-1725" /></a><br />
<a href="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0063.jpg"><img src="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0063.jpg?w=150&#038;h=112" alt="" title="Austria07" width="150" height="112" class="aligncenter size-thumbnail wp-image-1726" /></a><br />
<a href="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict00911.jpg"><img src="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict00911.jpg?w=150&#038;h=112" alt="" title="Austria08" width="150" height="112" class="aligncenter size-thumbnail wp-image-1727" /></a><br />
<a href="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0092.jpg"><img src="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0092.jpg?w=150&#038;h=112" alt="" title="Austria09" width="150" height="112" class="aligncenter size-thumbnail wp-image-1728" /></a><br />
<a href="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0093.jpg"><img src="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0093.jpg?w=150&#038;h=112" alt="" title="Austria10" width="150" height="112" class="aligncenter size-thumbnail wp-image-1729" /></a><br />
پينوشت: عنوانی که اول برای اين نوشته انتخاب کرده بودم اين بود: «کشور زيبا و باستانی اتريش» که اشاره‌ای بود به اصطلاح قاطبه در سريال ايتاليا ايتاليا: «کشور زيبا و باستانی شاخ آفريقا». بعد يه لحظه فکر کردم نکنه خواننده‌ها جدی بگيرن؟ اين بود که اسمش رو گذاشتم «اتريش» که بی‌مزه است اما کمتر باعث سوءتفاهم ميشه. اين اواخر متوجه شده‌ام که بعضيها شوخيهای من رو گاهی نميگيرند. البته حتماً عيب از منه.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pantea.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pantea.wordpress.com/1731/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pantea.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pantea.wordpress.com/1731/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pantea.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pantea.wordpress.com/1731/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pantea.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pantea.wordpress.com/1731/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pantea.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pantea.wordpress.com/1731/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pantea.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pantea.wordpress.com/1731/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pantea.wordpress.com/1731/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pantea.wordpress.com/1731/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pantea.wordpress.com&amp;blog=1979052&amp;post=1731&amp;subd=pantea&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pantea.wordpress.com/2010/05/05/768/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/66dc2a43f92f848424363a726d601a47?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">pantea</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0005.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">Austria01</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0026.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">Austria02</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0049.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">Asutria03</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0065.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">Austria04</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0044.jpg?w=112" medium="image">
			<media:title type="html">Austria05</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict00491.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">Austria06</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0063.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">Austria07</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict00911.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">Austria08</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0092.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">Austria09</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://pantea.files.wordpress.com/2010/05/pict0093.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">Austria10</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
